درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

درخشنده

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۲۵
  • ۶ نظر

کانال تلگرامی جامع حفظ قرآن



telegram.me/hefzequranchannel

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۸
  • ۳ نظر

پدر و مادر ,میانبر رسیدن به خدا


رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمٰا فِی نُفُوسِکُمْ إِنْ تَکُونُوا صٰالِحِینَ فَإِنَّهُ کٰانَ لِلْأَوّٰابِینَ غَفُوراً (٢٥)اسراء

خدایتان به آنچه در دلهای شماست داناتر است، اگر همانا در دل اندیشه صلاح دارید خدا هر که را با نیّت پاک به درگاه او تضرع و توبه کند البته خواهد بخشید.


ایه 25 سوره اسراء رو وقتی دانشجو ها کنفرانس میدن خیلی جالبه چون اصلا انگار تو نگاه اول نمیشه چیزی از آیه بگی .

این آیه بعد از ایاتی هست که خداوند دستور میده حق ندارید به پدر و مادر اف بگید و باید همونطور که شمارو بزرگ کردند شما هم حالا محبت هاشون رو تلافی کنید .

تو یه کتاب خوندم مفهوم این آیه اینه که, اگه پدر و مادرت رو پیچوندی و اونا متوجه نشدند بدون که خدا حتما دید و حواست باشه, ولی اگه قصد اصلاح خودت رو داشتی توبه کنی خدا میگه من توبه پذیر هستم .

بعد بچه ها میگن پیچوندن یعنی چی؟؟ 

وقتی براشون میگم یه دفعه جا میخورن میگن یعنی در این حد ؟؟؟

چه قدر قرآن قشنگه !!!


امروز که از دانشگاه با مترو برمیگشتم تو مترو معمولا اکثرا دانشجو هستند , وقتی چند تا هم با هم باشن اونقدر بلند حرف میزنن که بی اختیار باید حرفاشون رو بشنوی .

کنار من چند تا از دخترای دانشجو بودن بحثشون این بود که میخواستن برن جایی باهم برای تولد یکی از دوستاشون کادو بخرن .

یکیشون میگفت من مامانم نگران میشه میدونه من کلاسم چه ساعتی تموم میشه دائم بهم زنگ میزنه نمیتونم بیام خیلی دیرم میشه 

این بنده خدا اینو گفت و بعد از اون راه کارها و ترفندها بود که توسط بقیه ارائه میشدبرای اینکه بتونن اون بنده خدارو  باخودشون ببرن. 

یکی بهش گفت مامانت دانشگاه رفتس ؟

گفت نه دیپلم داره !

گفت خب بهش بگو اینجا دیگه مدرسه نیست یه وقت استاد هست یه وقت نیست کلاس جبرانی دارم کلا دانشگاه بی حساب و کتابه. 

اون یکی گفت ببین مامانتو عادت بده که متوجه نشه کی کلاس داری کی نداری. 

  مثلا من سه شنبه و پنج شنبه. کلاس ندارم ولی دو سه دفعه همین روزارو  رفتم جایی فک کرده میرم دانشگاه حالا بنده خدا مادرم قاطی کرده روزایی که کلاس هم ندارم میاد بیدارم میکنه میگه مگه نمیری دانشگاه دیرت نشه .

اون یکی گفت هیچوقت سر وقت خونه نرو یه خورده بمون دانشگاه بعد بگو ترافیک بود قطار دیر اومد تا عادت کنن .


وقتی اینارو میشنیدم هم خندم گرفته بود هم چون منم یه مادر هستم گریه ام گرفته بود و حسابی ناراحت شدم واقعا بچه ها چه حسابی رو ما پدر و مادرا میکنن مگه جز خیر چیزی براشون در نظر داریم ؟

حالا بهتر متوجه شدم چقدر نقش دوست برای بچه ها مهمه .

کاش با کتاب خدا دوست بشیم و کلام حق رو بفهمیم و برای بچه ها بگیم. 

وقتی سر کلاس شرح این آیه رو میگم البته با مثال های جالب ,چهره بچه هارو میبینم که داره کم کم  تغییر میکنه انگار کلی خاطره با پدر مادراشون داشتن که داره تو مغزشون مرور میشه.

بهشون میگم فک نکنید اینا زرنگی محسوب میشه ِ

اگر مادر نفهمید خدا میگه من فهمیدم ولی اگه پشیمونی بیا من قبولت دارم.

خدایا سر راه بچه هامون دوستانی قرار بده که راه تو رو بلد باشند 

الهی آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۷
  • ۳ نظر

زیر پای تو بالاتر از بهشت میطلبد

وَبَرًّا بِوَالِدَیْهِ وَلَمْ یَکُن جَبَّارًا عَصِیًّا


 15 مریم


به پدر و مادر نیکی می کرد و جبار و گردنکش نبود


پدرم فراموش کردن هنر میخواهد و من بی هنر ترین انسان عالم هستم  


برایم جز سنگ سرد مزارت هیچ نمانده است 

برای کلمه بابا دلم پر میکشد


امروز روز پنجم فروردینه رفته بودیم قم خونه یکی از دوستان, برگشتنه باید میرفتم بهشت زهرا ,أخه امروز سال پدرم حاج رضا موسوی بود خیلی دوسش داشتم هر چند تعداد سال هایی که باهاش بودم خیلی کوتاه بود به کوتاهی عمر پدرم. 

وارد بهشت زهرا شدم شهر مرده ها,جایی که هرچند زیباست ولی من با دیدن قبر ها کنار هم وحشت میکنم به قدری که حاضر نیستم لحظات زیادی اونجا باشم. 

هر وقت این قبر هارو میبینم  ,حس میکنم اگه امروز نوبت من باشه ؟؟؟؟

تا این فکر تو مغزم میاد تمام تنم میلرزه که چکار باید بکنم یه دفعه همه زندگیم جلو چشمم میاد ولی هر چی حساب میکنم با چرتکه ذهن خودم میبینم که باقیمانده میشه صفر .

سر قبر پدرم نشستم حالا سال هاست که گذشته ولی هنوز بیشترو بیشتر دوسش دارم .

آقا جون یادته بابت هر نمازی که میخوندم به من پول میدادی و من به عشق جایزه نماز خون شدم .

یادته منو کلاس قرآن فرستادی تا جز سی رو حفظ کردم .

یادته وقتی نماز میخوندی عاشق این بودم که بری سجده و من روی کول تو سوار بشم تا منو بالا ببری ,وقتی روی کولت بودم انگار دنیا زیر پام بود این لذت رو هیچوقت فراموش نمیکنم 

یادته چقدر به فکر هم محله ای ها بودی هر کس مشکل داشت در خونه ما بروشون باز بود .

این ها همه درس زندگی بود برای ما هرچند تو معلم مدرسه نرفته ای بودی !!! 

کلاس سوم راهنمایی بودم که پدر خیلی زود از پیش ما رفت, از اون موقع به بعد با خاطراتش مانوس بودم .


یادمه اون سال بعد از مراسم شب هفت یه تصمیم خوب گرفتم .


دلم میخواست یه کاری کنم که هیچ وقت پدرم رو فراموش نکنم ,با خودم عهد کردم هیچ روزی رو بدون فاتحه برای پدرم شروع نکنم و هر کار خوبی که داشتم پدرم رو هم تو اون کار شریک کنم .

و الحمدالله تا امروز ,روزی نبوده که بدون فاتحه برای پدرم شروع بشه .


خدایا اگر بهشت زیر پای مادر هاست حتما برای پدر ها هم یه چیز خوبی در نظر گرفتی.


زندگی کوتاه است و پایان آن هم نامعلوم همواره سعی کنیم بهترین همسر ، رفیق  و حتی مهربانترین رئیس باشیم تا زمان وداع دنیا را زیباتر به فرزندهایمان تحویل دهیم !!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۹
  • ۸ نظر

پله پله تا خدا

قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّى

15 اعلی

هر آینه پاکان رستگار شدند،


سال جدید آمد اما 

ما همان آدم های سال پیشیم که همچنان دروغ میگوییم ، 

پشت یکدیگر بد میگوییم 

و هر روزمان را با غرغرهای بیشتری شروع میکنیم!

سال جدید آمد اما آدم های جدیدی نیامدند و ما همچنان در انتظار آمدن آدم های خوب بر روی زمین هستیم 

غافل از اینکه خوبی را از خودمان باید شروع کنیم و هیچ وقت هم زیر بار این مسئله نمیرویم که اگر ما و اطرافمان در بدی غرق شدیم ، حتما مشکل از خودمان است و باید از خودمان شروع کنیم این پروسهء خوب شدن را!

به هر حال سال جدید آمد...

همه به ظاهر خوشحال اند و غرق در گفتن تبریک و شاد باش 

اما من همچنان به این فکر میکنم که 

کدام سال قرار است به جای لباس آدم ها 

کمی شخصیت و فکر آدم ها نو بشود؟!


👤 محسن_دعاوی

هر سال نزدیک عید هزار تا فکر تو سرم میاد هزار تا برنامه جدید 

انگار دلم میخواد مثل درخت ها که همه برگ هاشون رو تو پاییز و زمستون دور میریزن و فقط ریشه دارند دوباره برگ و میوه جدید داشته باشم 

میخوام یه آدم جدید بشم 

ولی انگار خیلی سخته وعوض شدن به این راحتی ها هم نیست

 

همه مردم تو ماه اسفند در حرکت و تکاپو هستن ,انگار نه انگار اسفند هم برا خودش هویتی داره .

شاید اسفند فقط یه پل ارتباطی سال گذشته و سال جدید باشه 

با این همه بدو بدو ها سال جدید میرسه 

باز نگاه میکنیم خورشید همون خورشید همیشگیه, آدم ها همه همون آدم های دیروز هیچ چیز تغییر نکرد ولی همه با لباس های نو و آرایش های جدید تند تند به هم تبریک میگن !!!

تبریک بابت چی ؟؟؟

 فقط تغییر فصل ؟؟؟

این کار که در سال چهار بار اتفاق میفته !!!

یاد یکی از نوشته های استاد مطهری افتادم 

 "متأسفانه استفاده بعضی از افراد از «بهار» از حد استفاده یک حیوان تجاوز نمی‌کند. حاصل بهرهٔ آنها از این تجلی باشکوه خلقت، شکم پرکردن و بدمستی کردن و سقوط در منتها درجه حیوانیت است."


🌹🌹🌹

دلم میخواست برای تغییر رفتارمون بهم تبریک بگیم که چقدر عوض شدیم یا قراره عوض بشیم

حتما درخت های پارسال اگه حرس بشن و خاکشون تقویت بشه امسال پربارتر خواهند بود 

اگه پارسال نماز اول وقت نمیخوندیم امسال تو فکرش باشیم که بخونیم 

اگه پارسال زیاد حرف میزدیم امسال سکوت رو تجربه کنیم

 وگاهی به هم یاد آوری کنیم که دنیا مثل مسافرت های عید موقته و باید خیلی زود تا تعطیلات تموم نشده برگردیم خونه 

و ....

دلم میخواد امسال, سال تحول من باشه 

شاید نتونم همه, ولی بعضی از خصلت های بدم رو کنار بزارم 

باید به خودم خواسته هام رو املا کنم تا  اسفند 97 این املا رو صحیح کنم .

خدا کنه امام زمان عزیزم برام امضا کنه و بنویسه عالی بود ادامه بده 

خدایا 

حول حالنا الی احسن الحال

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۹
  • ۴ نظر

امسال به مهمانی خودم میروم

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ 


102 آل عمران


ای کسانی که ایمان آورده‌اید! آن گونه که حق تقوا و پرهیزکاری است، از خدا بپرهیزید! و از دنیا نروید، مگر اینکه مسلمان باشید! (باید گوهر ایمان را تا پایان عمر، حفظ کنید!)


از بچگی بهمون یاد داده بودن که موقع سال تحویل آرزوهات رو بنویس باعث میشه فرشته ها به تکاپو بیفتن تا آرزوهات براورده بشه 

نمیدونم بالاخره بچگی بود و هزار داستان 

حالا منم میخوام مثل هر سال بنویسم


زمستون تقریبا چمدونشو رو جمع و جور کرده..

و بهـار برای اومدن عجله داره

آنقدر زیاد که همه مارو را به جنب و جوش واداشته..!


همه نگرانیـم که بهار بیایـد و هنوز خونه هامون خوب آب و جارو نشده باشد

بیایـد و باز گوشه ای گردوغبار به چشم بخورد..


منم مثل بهار عجله دارم انگار دوست دارم سال جدید بشه هر چند میدونم یک سال سن من زیادتر میشه


زمستون فصل قشنگی بود و حالا داره تموم میشه ولی یادمون باشه هیچ چیز تو دنیا پایدار نیست پس به زمستون هم نمیشه دل بست باید با خاطرات خوش و ناخوشش , خداحافظی کنیم 


یه نگاه توی آینه سفره هفت سین به خودم کردم یک سال به سال های عمرم اضافه شده و یک سال از دنیا دورتر و به دنیای دیگه نزدیکتر باید حواسمو جمع کنم انگار کوچ نزدیک است باید به فکر توشه ای باشم  

نگاه میکنم به سبزه چقدر قشنگ این چند تا دونه گندم با کمی آب و نور رشد کرده ,سبز و زیبا شده 

آیا منم سال گذشته با این همه نعمت رشد کردم ؟

یا اینکه در جا زدم ؟

به ماهی توی تنگ  نگاه میکنم چقدر خوب پذیرفته که هر چند دنیا بزرگ باشه سهم تو از زندگی همینه زیاد خودتو به در و دیوار نزن!


همون لحظه از خدا خواستم مقام "رضا "رو ...

 

قرآن رو برداشتم بوسه ای زدم ,باز کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن 

دوست عزیزم امسال هر روز و هر ساعت با تو بودم کنار تو, حرف های زیادی با هم زدیم لحظات زیبایی کنار هم داشتیم ...

دوست خوبم دلم میخواد همیشه همونطور که قول دادی تا آخر کنارم باشی .


دوباره به آینه نگاه میکنم باید امسال به خودم قول بدم حتما اول سال به دیدار یکی برم که از همه مهمتره 

کسی که شاید خیلی وقته بهش سری نزدم !!

 این دیدار مهمترین کاری هست که میخوام انجام بدم؛ دوست دارم فقط عید نباشه, میخوام هر روز یه سری بهش بزنم .


👤 به قول قیصر امین پور:


🌹 دیر گاهی است که افتاده ام از خویش به دور


🌹شاید این عید , به دیدار «خودم» هم بروم...

خدایا

کمک کن امسال کمی با خودمون رو راست تر باشیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۷
  • ۷ نظر

مزد من عشق است

ذٰلِکَ اَلَّذِی یُبَشِّرُ اَللّٰهُ عِبٰادَهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبىٰ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (٢٣)شوری



این همان [پاداشى] است که خدا بندگان خود را که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏ اند [بدان] مژده داده است بگو به ازاى آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نیستم مگر دوستى در باره خویشاوندان و هر کس نیکى به جاى آورد [و طاعتى اندوزد] براى او در ثواب آن خواهیم افزود قطعا خدا آمرزنده و قدرشناس است



برای نذر کردن حتما نباید خیلی هزینه کنیم 

هیچ وقت فکر کرده اید که میتوان تعریف نذر کردن را تغییر داد!


مثلا بجای پول .... 

می توانید برای مدت معین هیچ چیز را دور نریزید و حتی خرده نان را هم برای گنجشک ها بریزید. 

می توانید نذر کنید تا یک ماه هیچ جا آشغال نریزید و اگر کسی ریخت آن را بردارید و آن را در سطل زباله بریزید.

میتوانید نذر کنید تا چهل روز آب به اندازه نیاز مصرف کنید.

می توانید نذر کنید تا چهل روز ریا نکنید. از کارتان نزنید. دروغ نگید.

میتوانید نذر کنید تا چهل روز به کسی تعارف بی جا نکنید. راجع به زندگی خصوصی دیگران پرس و جو نکنید.

میتوانید نذر کنید تا چهل روز با واقعیت ها زندگی کنید. مثلا تا زمانیکه از صحت چیزی مطمئن نیستید آن را پخش نکنید. یا برای کسی تعریف نکنید.

میتوانید نذر کنید تا چهل روز چراغ اضافی را خاموش کنید.

می توانید نذر کنید یک هسته میوه کنار خیابان بکارید و تا سبز شدن آن، از او نگهداری کنید.


وقتی کسی رو از صمیم قلب دوست داریم دلمون میخواد کاری کنیم که دوستیمونو بهش ابراز کنیم 

 براش وقت بذاریم و بهترین هارو براش هزینه کنیم 

چه زیباست عشق ,که مزد رسالت پیامبر است به خانواده اش 

 

روز شهادت حضرت زهرا رفنه بودم روضه, موقعی که برمیگشتم تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم ,اتوبوسی که اومد خیلی جالب بود, یه کاغذ روی درش زده بود امروز کرایه صلواتی.


تعجب داشت,همین راننده که روزای دیگه دقیق کرایه هارو حساب میکرد حالا به عشق خانم فاطمه زهرا ( س ) نذرکرده بود که رایگان مردم رو سوار اتوبوس کنه .


چه زیباست این مزد پیامبر که قرآن میفرماید این مزد به نفع شماست


  قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُم....

ْ 47 سبا


خدایا 

این عشق و محبت رو در دل من برای همیشه مستقرکن!!!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۱۶
  • ۰ نظر

کبوتر با کبوتر , باز با باز

وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اَللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَى اَلنّٰاسَ وَ اَللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ فَلَمّٰا قَضىٰ زَیْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاکَهٰا لِکَیْ لاٰ یَکُونَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوٰاجِ أَدْعِیٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (٣٧)احزاب


به خاطر بیاور) زمانی را که به آن کس که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودی (به فرزند خوانده‌ات «زید») می‌گفتی: «همسرت را نگاه‌دار و از خدا بپرهیز!» (و پیوسته این امر را تکرار می‌کردی)؛ و در دل چیزی را پنهان می‌داشتی که خداوند آن را آشکار می‌کند؛ و از مردم می‌ترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی! هنگامی که زید از آن زن جدا شد، ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده‌هایشان -هنگامی که طلاق گیرند- نباشد؛ و فرمان خدا انجام شدنی است.


🌸🍃🍃🌸🍃🍃🌸🍃🍃



🔴  دکتر افشار 


چون تفاوتِ فرهنگی محسوس نیست 

بنابراین آدمها

با هر فرهنگ یا خُرده فرهنگی 

که به آن تعلق دارند 

می توانند با هم مواردِ مشترک پیدا کنند . 

به همین جهت است که 

مردم با هر نوع فرهنگی 

در مهمانی ها 

با هم اوقاتِ خوب و خوشی را می گذرانند 

اما همین مردمی که 

در مهمانی ها با هم خوب و خوش هستند 

اگر قرار باشد 

با هم زندگی کنند 

به جنگِ تمام عیارِ همدیگر خواهند رفت.


🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃



آیه 37 احزاب فکر منو به خودش مشغول کرده بود, داستان ازدواج زید غلامی که پسر خوانده پیامبر بود با زینب دختر عمه پیامبر 

داشتم فکر میکردم این ازدواج آیا از نظر فرهنگی درست بوده ؟

 غلامی که قبل از اینکه پسر خوانده پیامبر بشه در یک خانواده ای بوده با شرایطی خاص که خب حتما با طرز زندگی زینب بسیار متفاوت بوده, حالا از فرهنگ گرفته تا نوع نگرش به زندگی و یا به قول امروزی ها اختلاف طبقاتی و علمی.

شروع زندگی با این تفاوت ها خیلی سخته و بعضی وقتا هم طاقت فرسا . 


و چرا این زندگی دوام زیادی نداشت ؟


 ,من نمیدونم و نمیخوام آیه رو خدایی نکرده تفسیر کنم ولی داشتم فکر میکردم انگار درسته این ضرب المثل


* کبوتر با کبوتر باز با باز *


چند روز پیش خونه بودم یه خانمی بهم زنگ زد و خودشو معرفی کرد گفت شماره شمارو دادن گفتن که میتونید کمکم کنید ..

گفتم بفرما در خدمتم 

گفت خونه ما منطقه 2 تهرانه دوتا پسر تحصیل کرده دارم هر دو در شرف ازدواج و شغل آزاد دارن , مغازه ای که داریم تو همین منطقه و متعلق به خودمون هست و همینطور ادامه داد از همه چیز گفت و من گوش میکردم .

گفتم خب چه کاری از من برمیاد ؟

گفت دنبال یه عروس هستم ,البته با شرایط خاص , دختر باید از متطقه بالای تهران باشه از منطقه جنوب و شرق تهران نمیخوام ,چون پسرم نمیتونه پایین رفت و أمد کنه براش سخته, هوا هم آلوده س و .....,


در مورد خصوصیات خود دختر هم تقاضا هایی داشتن که دیگه بماند .

من همینطور که داشتم گوش میکردم تو دلم داشتم میگفتم بابا کمی آهسته تر , چه خبره همه چیز رو تمام و کمال میخوای ؟

مگه میشه مگه داریم ؟

یه کم باهاش بحث کردم که خانم دختر اگه همه این شرایط رو داشت ولی اخلاق نداشت چکار میکنی ؟

نمیخوای اولین گزینه شما اخلاق و ادب باشه ؟

گفت این هم هست ولی .....

خلاصه بعد از قطع تلفن کلی با خودم کلانجار رفتم که یعنی چی این چه طرزشه خب اومدیم دختر پایین شهری بود ولی خوب بود اهل زندگی بود چرا براشون اینقدر مهمه که هم کفو خودشون حتما باشه ؟

البته کمی هم حق دادم بهشون چون کفویت خانوادگی مهمترین اصل تو زندگیه.

البته گفتم باشه اگه همچین موردی بود حتما اطلاع میدم 


تا اینجا قضیه رو داشته باشید 


اتفاقا تو همین روزا  یه خواستگاری برای دختر یکی از دوستان فرستادیم که طرفین هم از نظر فرهنگی هم از نظر مادی کمی با هم اختلاف داشتن درسته گفتم کمی !!!!!  

اول گفتیم خب شاید بشه یه کاری کرد که این مسئله خیلی مشکل ساز نشه وبشه باهاش کنار اومد 

ولی هر چی این خواستگاری جلوتر میرفت انگار این مسئله خودشو بیشتر نشون میداد 

شاید طرف مقابل دلش میخواست این مسائل رو کمی ندید بگیره و کمرنگ.جلوه بده ,ولی نمیشد چون به وضوح این اختلاف در گفتار و رفتار دیده میشد 

تا اینکه به این نتیجه رسیدند که ادامه این وصلت به صلاح طرفین نیست 

البته صحبت از سال ها زندگیه واقعا نمیشه چشم پوشی کرد باید حق بدیم به طرفین .

حتی من این اختلاف رو تو خیلی از خانواده ها به چشم خودم دیدم که طرف سال ها داره زجر میکشه از طرز غذا خوردن, مکالمه های عادی خانوادگی , نوع مسافرت , مهمانی و تا تربیت فرزندان همه و همه چیزهایی که شاید مسائل کوچکی باشه ولی اون هدف زیبای ازدواج که آرامش هست رو گم میکنه 

حالا راحت تر میتونم حرفای اون خانم رو درک کنم 

و حالا راحت تر میتونم بفهمم که زید و زینب چرا نتونستن با هم به زندگی ادامه بدن و از هم جدا شدند .

خدایا در زندگی و انتخاب ها از تو صبر و بصیرت خواهانم 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۶
  • ۶ نظر

آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم

وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (٦)لقمان



"و برخی از مردمان کسی است که گفتار و سخنان لغو و باطل را (مانند قصّه‌های دروغ و افسانه‌های شهوت‌انگیز مفسد اخلاق و سرود مطرب) به هر وسیله تهیّه می‌کند تا (خلق را) به جهالت از راه خدا (و آموختن علوم و معارف قرآن) گمراه سازد و آیات قرآن را به تمسخر و استهزا گیرد، این مردمان (فاسد کافر) به عذاب، با خواری و ذلّت گرفتار شوند



نکوهش کسى که براى اضلال مردم و منصرف ساختن آنان از حقائق و معارف قرآن، به ترویج‌  لَهْوَ الْحَدِیثِ مى‌پرداخته است‌



از فال فروشی پرسیدم 

چه میکنی؟


گفت:از حماقت انسانها

تکه نانی در می اورم!

اینها از منی که

 در امروزم مانده ام، 

فردایشان را میخواهند..


داشتم فکر میکردم به زمان جاهلیت زمانی که پیامبر عزیز و دلسوز در میان این مردم ظهور کرد 

پیامبر تلاش کرد که اونارو تغییر بده از اینکه بچه هاشون رو از ترس روزی نکشن 

به زن ها ظلم نکنن

جنگ و خونریزی و تعدی نداشته باشن و هیچ کس رو تو پرستش و طلب حاجت هاشون همتای خدا قرار ندن


راستی هر چی فکر میکنم بعد از 1400 سال میببینم هنوز مردم تغییر چندانی نکردن 

تمام اون کارها به یه نحو دیگه دوباره داره انجام میشه 

مثل سقط جنین به جای زنده به گور کردن 

مثل خرافات 

یا ربا یا آرایش زن ها ,طلسم وجادو و ....


هر چی فکر میکنم که آیا واقعا جاهلیت کم شده یا نه, به این نتیجه میرسم حتی شیک و مجلسی تر شده 


چند وقت پیش یه مهمون داشتیم داشت یه قضیه ای رو تعریف میکرد که براش جالب بود و نظر مارو در موردش میخواست ؛گفت تو کافه ای که با دوستاش  برای تفریح میرن، پدر یکی از پیشخدمت ها اتفاقی، اونجا بود و چون با این بچه ها آشنا شده بود گفت این پدر منه و با دست اشاره کرد و ما هم با سر باهاش سلام و علیک کردیم ،

وقتی کافه خلوت شد گفت رفتم کنارش نشستم و حال و احوال کردم ؛مردی حدود 50 ساله، قد بلند با محاسن نامنظم از اهالی لرستان ...

بعد از کمی صحبت، گفتم کار شما چیه اومدید تهران ؟

گفت من تو شهرهای مختلف دعوت میشم برای بعضی ها که مشکل دارن دعا مینویسم !

گفتم مگه بلدی ؟

گفت من آدم بیسوادی بودم ،تو جنگ ایران و عراق اسیر شدم ،تو اسارت یه شب خواب دیدم ( حالا بگذریم از خوابش) که کسی دستی رو سرم کشید وبه طور عجیبی سواد دار شدم و میگفت حالا هر زبانی رو بلدم حتی زبان عبری رو که کمتر کسی می‌دونه!


گفت هر وقت چیزی رو بخوام یا جواب سوالی رو ندونم مینویسم میذارم زیر سرم صبح اون مطلب رو یاد گرفته بیدار میشم !!!

خلاصه خیلی حرفای دیگه....

واین منبع درآمدش نبود در حقیقت گله دار بود و میگفت که از آدم باسواد تا بیسواد مشتری دارم از شهر های مختلف...

بعد از این حرفا که مهمون مون زد، من مشتاق شدم این آقارو ببینم. تلفن رو گرفتم و فردا بهش زنگ زدم 

گفتم من یه مشکلی دارم اگه میشه راه حل بدید 

پشت تلفن گفت مشکل شما خیلی سخته با تلفن نمیشه ،بیاید فلان جا خونه برادرم من اونجا هستم مشکل شمارو حل میکنم 

خلاصه ما رفتیم منزل برادرش تو یه محله قدیمی تهران ،

وارد که شدیم  احساس کردم الان یه آدم نورانی رو میبینم

اتفاقا برعکس.... حالا دیگه انالیز چهره و اینا ... بماند 


اول بسم الله هنوز ما چیزی نگفته بودیم، رو به حبیب کرد گفت پول نقد داری یا کارت ؟

گفتم برای چی ؟گفت ما گوسفند قربانی میکنیم شما هم یه سهم بده تا مشکلت حل بشه 

چقدر میتونی هزینه کنی ؟

گفتم حالا بذارید مشکل حل بشه ...


من که فقط اومده بودم از روی کنجکاوی ببینم این چه کار میکنه، گفتم پول نقد نداریم الان 

کفت تا شما نشستید آقاتون بره سر کوچه بریزه به حساب با کارت !!!!

گفتم حالا عجله ای نیست بعد انجام میدیم 

یه کاغد دراورد و با اون دست خط میخی یه چیز هایی نوشت و یه دستور هایی هم داد و خیلی حرف زد ...

هر چی حرف میزد بیشتر میفهمیدم که چقدر کلاه برداره و چقدر داره چرت و پرت سرهم میکنه 

ودلم سوخت به حال مردمی که بهش ایمان داشتن و ازش راه کار میخواستن و خدای مهربون رو فراموش کرده بودن !

به نظر شما آیا شرک در دوران جاهلیت بود یا الان که عصر علم و فن آوری هست ؟واقعا این اعتقادات چیه ؟

اونم به یه آدم بیسواد !

یه خانمی اونجا بود که برادر زاده ی مرد دعانویس بود، که مشکلی تو زندگیش داشت، بهش گفتم خب شما که دعا بلدی چرا مشکل این دختر رو حل نمیکنی؟ گفت دعای من برای خانواده خودم جواب نمیده !!!

خلاصه بعد از شنیدن یه سری حرف های بی سر و ته و گرفتن چند تکه کاغد، خواستیم بلند شیم که سریع یه کاغد داد گفت این شماره حسابمه بریزید به حساب .

گفتیم حالا چقدر ؟؟

دیدم کف قیمت 200 هزار تومنه 

تعجب کردم پیش خودم گفتم دکتر مغز و اعصاب بعد از این همه درس و سختی برا نیم ساعت حرف زدن 200 تومن نمیگیره 

از خونش اومدیم بیرون پیامک بود که


پشت سر هم میومد که منتظرم چرا پول رو نریختی !

خلاصه مجبور شدیم برای این کنجکاوی


پنجاه هزار تومن هزینه کنیم ....


حالا بیشتر خدارو دوست دارم خدایی که برای درمان دردها هزینه ای نمیگیره .


خدایا به ما آگاهی بده که جز تو درمانگری نیست جز تو روزی دهنده ای نیست 

جز تو شفا دهنده ای نیست 

کلید همه قفل ها به دست توست 


خدایا تو بهترینی☺️

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۸
  • ۵ نظر

غوره نشده مویز شد

إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا"

(3 )انسان 


"ما به حقیقت راه (حق و باطل) را به او نمودیم حال خواهد (هدایت پذیرد و) شکر (این نعمت) گوید و خواهد (آن نعمت را) کفران کند."



اگر افراد می توانستند یاد بگیرند که آنچه برای من خوب است لزومی ندارد که برای دیگران هم خوب باشد، آنگاه دنیای شاد و خوشایندتری می داشتیم.

"تئوری انتخاب" به ما می آموزد که دنیای مطلوب من، اساس و شالوده زندگی من است و نه اساس و شالوده زندگی دیگران.


📚 تئوری انتخاب

🕴 ویلیام گلاسر




کاش میتونستیم یاد بگیریم برای هم تصمیم نگیریم !

 زمان ها برای همه یکسان نیست 

هر دوره ای از زندگی،زمان خودش رو داره، که باید به حوصله به وقتش بگذره 


حالا اگه یکی پیدابشه این زمان هارو بهم بزنه, انگار کل زندگی طرف رو مثل کلاف سر در گم کرده ...


بچه ها تو کوچه همیشه فوتبال بازی میکردن و این عادتشون بود. 

منم که سه تا برادر داشتم اوناهم  همیشه تو کوچه با بچه ها بازی میکردن .

برادر بزرگم تقریبا 15 سال داشت که با پسر های کوچه گل کوچیک بازی میکردن 

و منم همه پسر های کوچه رو میشناختم ...

عید بود، کوچه خلوت بود، خیلی ها رفته بودن مسافرت و دیگه از فوتبال هم فعلا خبری نبود 

بعد از تعطیلات یه روز که مجید رفت فوتبال ،دیدم وقتی اومد خونه هم داره میخنده هم با تعجب هی میگه میدونی چی شده؟!؟ نمیتونست چه جوری بگه چی شده !


گفتیم خب بگو چی شده ؟

گفت اگه بگم شاخ در میارید از تعجب 


خب !!!!!


احمد رضا زن گرفته!


 بهش گفتیم بیا بازی، مادرش گفت دیگه احمد رضا نمیاد با شما بازی، مرد شده برا خودش، براش زن گرفتم !!!!


بچه ها همه هاج و واج!

 چی !؟

احمد رضا زن گرفته ؟

مگه الکیه؟ اون همش 15 سالشه ؛مدرسه میره ...


خلاصه مادرش گفت عید که رفتیم دهات اونجا یه دختر براش عقد کردم اوردم !!


همه بچه ها پکر شده بودن اخه چرا ؟

حالا که نباید زن بگیره! حالا یه یار از ما کم شد :(


دیگه احمد رضا نه مدرسه رفت نه دیگه مثل سابق با بچه ها بازی میکرد ،

البته بچه ها هم اذیتش میکردن و سر به سرش میزاشتن .


حالا دیگه ازدواج احمد رضا سوژه زن های کوچه هم شده بود ،

خیلی زود هم پدر شد ،پدر و پسری که فاصله زیادی نداشتن ...


سال ها گذشت منم ازدواج کردم و از اون محل رفتم ودیگه ازش خبر نداشتم ،

تا چند وقت پیش که یکی از بستگانم گفت فلانی رو میشناسی؟ همسایه شما بود؛ گفتی زود زن گرفت! گفتم اره ؛چی شده؟ گفت همسایه ماست من با خانمش دوست هستم گفتم خب مگه طوری شده ؟

گفت برا  این بنده خدا زود زن گرفتن نفهمید چی شد؛ حالا بعد از نوه دارشدن؛ با یه دختر هم سال دختر کوچیکش ازدواج کرده!!!

عه مگه میشه این چه کاریه ولی تو دلم داشتم میگفتم احمد رضا یه حق انتخاب داشت که حالا ازش استفاده کرد ولی حالا چرا ؟؟؟؟

 

حالا بعد از سال ها متوجه شدم که مادرش چه ظلمی به این بچه کرد ،نگذاشت بچگی کنه و نه به انتخاب خودش در وقتش ازدواج کنه ...


راستی این آدم ها اگه سرنوشت بقیه رو زیر و رو نکنن چی میشه ؟

حالا این تاوان اون کمبودهاست !


دلم سوخت همونطور که وقتی برادرم گفت احمدرضا زن گرفته تعجب کردم ،

حالا هم که گفتن زن گرفته بازم تعجب کردم ...


بزاریم همه ازنعمت انتخاب لذت ببرن، این فرصت های زیبا و سرنوشت ساز رو از هم نگیریم.


خدایا در انتخاب های زندگی کنارم باش و دستم رو بگیر و راه درست رو نشونم بده 

خدایا بدون کمک تو این کار خیلی سخته

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۸:۱۵
  • ۷ نظر

قیامت دیگر تلنگر نیست اتفاق است

فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاٰ إِلىٰ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ (٥٠) یس


پس (در آن لحظه مرگ) نه توانایی سفارشی دارند و نه به اهل بیت خود رجوع توانند کرد


اومدن زلزله های پی در پی تو کشور باعث شد تو فضای مجازی هر کس یه چیزی بگه و برای اومدن زلزله دلیلی بیاره از عذاب گناه گرفته تا .....

به قول مرحوم ایت الله حائری

زلزله مثل سیلی‎ای است که بر صورت کسی می‎زنند تا خوابش نبرد. دنیا یخ‎بندان غفلت است، در یخ‎بندان، اگر بخوابی، یخ می‎زنی، لابد دیده‎اید که کسانی که در برف راه گم می‎کنند به‎صورت هم سیلی می‎زنند تا مبادا خوابشان ببرد، زلزله یک سیلی است که بر صورت جامعه نواخته می‎شود تا در یخ‎بندان غفلت دنیا، جامعه خوابش نبرد.

کاش درد این سیلی را تا أخر عمر احساس کنیم .

شب پنجشنبه در عالم خواب اول صدا بعد لرزش زمین وبعد هم بدون فک کردن به اینکه الان در چه وضعیتی هستیم شروع کردم دویدن به طرف درب خروج که یه دفعه نگاه کردم دیدم اصلا حجاب ندارم یه چادر انداختم روی سرم وبه سرعت از ساختمان خارج شدم. 

اصلا برام مهم نبود که بقیه خانواده چطور اومدن بیرون و اصلا مهم نبود که هیچ چیز قیمتی دوست داشتنی رو با خودم بر نداشتم 

اون شب تا سحر تو ماشین خوابیدیم ولی برام خیلی جالب بود همه بیرون بودند فقیر وغنی .


 خیلی خدارو شکر کردیم که اگه فقط چند ثانیه بیشتر طول میکشید چه اتفاقی میفتاد اونم تو تهران وا ویلا 


زلزله یک بار دیگه مارو تکون داد که بهمون بگه این دنیایی که اینقدر با سختی و گرفتاری درست کردید به چند ثانیه رفتنی است   

چقدر آیات قیامت اون شب قشنگ به تصویر کشیده شد

 نه وقتی برای وصیت نه نجات هم نوع و خانواده هر کس به فکر نجات خودش بود 


ولی یه چیز خوبی که اون شب باز باعث دلگرمیم شد باز هم مطالب تو کانال ها و گروه ها بود 

اون شب چه فضای معنوی خوبی بود 

همه به هم توصیه میکردند فلان ایه رو بخونید 

آیات بود که دست به دست میچرخید و تلاوت میشد 

به هم یاداوری میکردند که نماز آیات یادتون نره

انگار همه باهم مهربونتر شده بودن و دائم از سلامتی هم خبر میگرفتن 

خدایا به خاطر لطفی که به ما تهرانی ها کردی ممنون 


خدایا برما رحم کن مارا ببخش و مرگ ما را شهادت قرار بده 

خدای مهربون همیشه گفتم بازم میگم من مرگ ناگهانی رو دوست ندارم یا

شهادت 

یا مرگ در کنار رحل قرآن 

خدایا اگه موقع اومدن حق دعا و انتخاب نداشتم ولی الان میخوام هم دعا کنم هم انتخاب 

الهی آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۶
  • ۵ نظر

چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید

کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِتٰالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (٢١٦)بقره


حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید.



وقتی تو جامعه شلوغ و درهم و برهم تهران زندگی کنی آدم های رنگارنگ زیادی میبینی که هر کدوم یه قصه دارن و نمیشه از چهره هاشون بفهمی که چه حالی دارن !

گاهی ظاهر افراد اونقدر در به داغون هست که شاید با این کارها داره درونش رو به نمایش میزاره که پر از آشفتگیه...

 

تو یکی از سفر های هوایی, تو سالن انتظار دختری رو دیدم با موهای قرمز جیغ , حتی ابرو هاشو قرمز کرده بود و لباس قرمز, تمام ناخن هارو لاک قرمز زده بود و پای برهنه بود با کفش های قرمز !!!

وقتی این دختر رو دیدم ناخودآگاه هزار چیز تو ذهنم گذشت هر چیزی که فکرشو بکنی ...


از قضا وقتی اومدم تو هواپیما این دختر کنار من بود واقعا تعجب کردم !

من کنار پنجره بودم و موقع تیک آف چشم هامو بستم و وقتی باز کردم دیدم میون یه عالمه ابرهای پنبه ای هستیم,انقدر ذوق کردم که یهو برگشتم بهش گفتم ببین چقدر قشنگه انگار وسط تشک پنبه هستیم که اونم یه نگاهی کرد گفت اره چقدر قشنگه !

بعد با هم در باره سفر هوایی و ترس از ارتفاع گفتیم 

ازشهرشون صحبت کرد و همین جوری بحث باز شد

گفتم برا چی میای تهران ؟گفت من با خواهرم هر دو دانشجو تهران هستیم من با هواپیما میام اما اون همیشه با اتوبوس! چون از ارتفاع میترسه !!!

بعد گفت من باید بترسم البته. که اون به جاش میترسه 

گفتم چطور ؟


دیدم موهای قرمزی که یک طرف تو صورتش ریخته بود رو زد کنار و بخیه های سرشو نشون داد و موهای تیغ زده اش ...خیلی تعجب کردم گفت من چند وقت پیش عمل مغز داشتم !!!

من همین طوری با دهن باز نگاش میکردم که برام تعریف کرد

گفت من با خواهرم سوار ماشین بودیم و من پشت فرمون بودم که یکباره یه ماشین که دنده عقب میومد از پشت محکم زدبه پشت ماشین, فقط چیزی که دیدم این بود که تمام صورت و سرم پر از شیشه خورده شد ولی به ظاهر هیچ صدمه ای ندیده بودیم


بعد بلافاصله رفتم اورژانس تا مطمئن شم طوریم نشده که گفتند باید عکس بگیری

و منم قبول کردم .


عکس رو که دکتر دید گفت من یه چیز مشکوک تو عکس میبینم دوباره عکس بگیر ببر پیش دکتر مغز و اعصاب .

این کارو کردم وقتی دکتر با دقت نگاه کرد یه تومور قدیمی رو مشاهده میکنم! 

تعجب کردم چطور ممکنه؟ وقتی علائم رو گفت, دیدم توی دو سال گذشته این علائم رو داشتم ولی نمیدونستم برای چیه ؟

حالا باید آماده میشدم برای عمل مغز


پیش یکی از شاگرد های دکتر سمیعی عمل کردم 

بعد از عمل هم حالت افسردگی گرفته بودم که تازه دکترم اجازه داد موهاموم رنگ کنم 

و برای دل خودم همه رو قرمز کردم !!!

بعد از حرفش تازه رفتم تو فکر که تو فرودگاه وقتی دیدمش چه فکرایی تو ذهنم گذشت !!!

وحالا فهمیدم نباید به چشم ها زود اعتماد کرد و پشت هر ظاهری هزاران داستان هست که ما نمی دونیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۶
  • ۴ نظر

آدم های خط کشی شده

وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ ﴿۴۴﴾حاقه


و اگر [او] پاره‏ اى گفته ‏ها بر ما بسته بود (۴۴)


لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ﴿۴۵﴾حاقه


دست راستش را سخت مى‏ گرفتیم (۴۵)


ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ ﴿۴۶﴾حاقه


سپس رگ قلبش را پاره میکردیم 


🌺⚫️🌺⚫️🌺⚫️


به برکت تکلیف و حس مسئولیت است که انسان می تواند از چنگال زمین رها شود و به سوی عوالم بالا به پرواز درآید.

وقتی این آیات رو میخوندم خیلی ترسیدم از تمام مسئولیت هایی که داشتم آیا به خوبی انجام دادم یا نتیجه کارو به نگاه مردم دوخته بودم ؟


خدایی که عزیزترین بنده شو اینطوری تهدید میکنه که اگه تو کارت کم بذاری 

رگ گردنتو میزنم و هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره.


من باید حساب کار خودمو بکنم🙃


بعضی از آدم هارو شاید, البته حتما تو زندگی دیدید که خیلی بچه مثبت هستند 

یعنی مو لای درز کارشون نمیره دقیق و درست .

وبراشون مهم نیست که دیگران چی میگن یا چه اتفاقی بعدش میفته .

آدم های جدی و مسئولیت پذیر که الان باید با ذره بین دنبال این آدم ها بگردی .


چند سال پیش ما یه شب یه خانواده سه نفره مهمونمون بودن , زن و مرد هر دو فرهنگی و یه بچه هم داشتند .

وقتی که اومدن, برای استقبال که رفتیم دم در حیاط چون با موتور اومده بودند من دیدم هر سه نفر کلاه کاسکت به سر گذاشته بودند و اومدن گذاشتن به ترتیب روی پله ☹️

یه خورده برام عجیب بود آخه سه تاشون ؟؟؟؟چه مقرراتی!!


خیلی خانواده ساده ای بودند و آقای مهمون پایه سوم دبستان رو درس میداد پسرشم تو کلاس خودش بود 

خانمش هم معاون مدرسه بود 

هر چی که ما از رفتارشون میدیدیم هم خندمون میگرفت هم میگفتیم خب درستش همینه دیگه *😩

بعد از شام شروع کردن به تعریف از کارشون و کلاس داری و مدرسه .

حبیب چون معاون مدرسه بود خب تابستون هم مدرسه میرفت ولی معلم های پایه که بچه هاشون همه قبول شده بودند دیگه نمیومدن یا شهریور برا امتحان حاضر میشدن 

حبیب گفت بزارید یه سوال از آقای .. بپرسم ببینید چی جواب میده اونوقت میفهمید وجدان کاری یعنی چی .؟؟

خب آقای ... چرا هر روز میای مدرسه خب برو شهرستان تابستون که تعطیله 

گفت مگه نمیدونی هر روز دارم با این بچه کلاسم که تجدید شده کار میکنم ؟

حبیب گفت أره دیدم پسره میاد مدرسه راستی چکار میکنی ؟

البته داخل پرانتز بگم که اون موقع هنوز کارنامه ها توصیفی نشده بود و نمره بود پرانتز بسته 

آقای معلم کلاس سوم  گفت :

این پسره از دیکته و ورزش 🤔 توجه کنید ورزش تجدید شده من هر روز میام باهاش دیکته و ورزش کار میکنم تا شهریور قبول شه .

من نمیدونم چطوری باهاش ورزش کار میکرد 😳😳


وقتی داشت تعریف میکرد حبیب اشاره کرد تحویل بگیر معلم رو 👏

دلم میخواست دونه دونه موهامو بکنم از دستش🙆‍♂


آخه مرد بچه رو با خودتو تو تابستون, گرما هر روز میاری مدرسه بهش درس میدی که چی دو نمره بهش میدادی هم خودتو هم بچه رو هم کادر دفتری رو راحت میکردی ورزش هم شد درس به خدا نوبره .

حبیب گفت هر چی موقع کارنامه بهش التماس کردیم به این بچه نمره بده بزار قبول شه بره پی کارش, قبول نکرد که نکرد .

خلاصه تا شهریور اومد باهاش کار کرد تا نمره قبولی گرفت به خاطر این بچه اون سال مسافرت هم نرفت .

خدا پدر اون کسی رو که کارنامه ها رو توصیفی کرد رو بیامرزه 

همین یه معلم وظیفه شناس برای کل کشور بس است 🙏

خلاصه اون شب کلی خندیدیم البته چون رفتار های استاندارد زیادی داشتند و از کارهاشون تو مدرسه زیاد تعریف کردن. 

اون موقع مثل حالا دوربین بدست نبودیم والا عکس سه کلاه رو که روی پله چیده بودند حتما براتون میذاشتم

خدایا حس مسئولیت پذیری بهمون بده ولی یادمون بده مثل خودت یه کم کار هارو آسون بگیریم اگه جا داشته باشه و به کسی ضرر نزنه🌺


🌹 یُرِیدُ اَللّٰهُ بِکُمُ اَلْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ اَلْعُسْر َ🌹

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۰
  • ۴ نظر

خیرخواه مهربان

لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ ﴿۱۲۸﴾توبه


قطعا براى شما پیامبرى از خودتان آمد که بر او دشوار است‏ شما در رنج بیفتید به [هدایت] شما حریص و نسبت به مؤمنان دلسوز مهربان است 



وقتی ایه 128 توبه رو میخوندم اینکه پیامبر رو حریص بر مومنین معرفی کرده یه خورده منو برد تو فکر 


یاد پیامبر های دیگه هم افتادم که با چه دلسوزی مردم رو دعوت میکردند 


ولی انگار نه انگار 

داشتم فکر میکردم به این جمله غلط که تو زندگی ما خیلی بکار میره 

اگه حرف از دل باشه به دل مینشینه 

آدم فکر میکنه حتما اشکال از طرف نصیحت کننده س که طرف تحویل نمیگیره و قبول نمیکنه 

باید جمله رو عوض کنیم 

حرفی که از دل باشه به دلی که آماده س مینشینه 

پس مشکل معلوم شد 


آخه حرف از تمام دل هست ولی دل طرف مقابل آماده نیست و نمیتونه بپذیره

بعضی دل ها خیلی مریضه و دیگه پذیرش هیچ دارویی رو نداره هر چند از دل باشه 


هر وقت تفسیر مثلا معجزات درخواستی از پیامبران رو میگم خودم به فکر فرو میرم که چه طور میشه عصای موسی ایمان ساحرها و ...رو ببینن یا سالم موندن ابراهیم در آتش یا ناقه صالح که با موارد درخواستی خودشون از کوه بیرون اومد رو ببینن و بعد از اتمام نمایش برن خونه شامشون رو بخورن و بعد بخوابن 

و فردا دوباره مثل دیروز نه خانی اومده نه خانی رفته و تکرار روزها 


واقعا آیا این کارها و حرف ها از دل نبود ؟

بعضی ها دل هاشون رو قفل میکنن وکلیدش رو میندازن تو دریا 


اینجاست که خدا به پیامبرای عزیزش میگه خودتون رو خسته نکنید 

رهاشون کنید طبیعت پاسخ خوبی بهشون خواهد داد 


درست تو کلاس هم بعضی وقتا با دانشجو هایی برخورد میکنیم که هر چی براشون از أینده از اینکه قدر جوونیتون رو بدونید یا کمتر مثل بچه ها با زندگی و درس و آینده تون برخورد کنید میگیم 

طوری نگاهت میکنن که انگار بهت میگن خودتو خسته نکن ممنون که به فکر ما هستید 


ولی وقتی تو چشم هاشون نگاه میکنی بی توجهی و تمسخر از نصایح استاد رو به وضوح میبینی 


و چقدر دلمون میخواد تجربه ها رو در اختیارشون بزاریم ولی انگار داریم بهشون تعارف میکنم اونوقت با زبان بی زبانی میگن ما اصلا میل نداریم ما با همین وضع حال خوشی داریم 


چقدر این صفت برای پیامبر عزیز زیباست

حریص علیکم بالمومنین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۷:۲۹
  • ۷ نظر

نه به این شوری شور نه به این بی نمکی

وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ یَکُونَ اَلرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً وَ مٰا جَعَلْنَا اَلْقِبْلَةَ اَلَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ اَلرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلىٰ عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کٰانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّٰ عَلَى اَلَّذِینَ هَدَى اَللّٰهُ وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُضِیعَ إِیمٰانَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (١٤٣) بقره



و ما همچنان شما (مسلمین) را به آیین اسلام هدایت کردیم و به سیرت نیکو بیاراستیم تا گواه مردم باشید و پیغمبر نیز گواه شما باشد (تا شما از وی بیاموزید). و (ای پیغمبر) ما قبله‌ای را که بر آن بودی تغییر ندادیم مگر برای اینکه بیازماییم و جدا سازیم گروهی را که از پیغمبر خدا پیروی می‌کنند از آنان که عقبگرد کنند و (به مخالفت او برخیزند)، و این تغییر قبله بسی بزرگ نمود جز در نظر هدایت یافتگان خدا. و خداوند اجر پایداری شما را در راه ایمان تباه نگرداند که خدا به خلق مشفق و مهربان است.



🔳💐🔳💐🔳💐🔳💐🔳💐



همه ما از مسجد و نماز جماعت خاطره داریم چه تو بچگی چه وقتی که بزرگ شدیم. 


مسجد رفتن تو بچگی تقریبا برام یه تفریح بود ،


ولی چیزی که یادم مونده پیر زن هایی بودند که صف اول نماز رو خریده بودن و هیچ وقت اجازه نمی دادن ما بچه ها اونجا نماز بخونیم وبا جمله نماز شما باطله مارو به آخر صف روانه میکردن 

واین باعث شده بود که همیشه حساسیت خاصی نسبت به پیرزن ها داشته باشم الان هم کم وبیش این احساس بد رو دارم .

چند سال پیش ,عید نوروز تو شهر کرمان برای نماز ظهر به یه مسجد خیلی قدیمی رفتیم که ورودی مسجد یه ساعت آفتابی سنگی بود که خیلی زیبا بود ولی مسجد با این قدمت خیلی خلوت بود و برای نماز چند نفر بیشتر نبودیم شاید همه با هم 10 نفر نمی شدیم .


وارد مسجد شدم آقا سجده رکعت اول بود منتظر شدم که رکعت دوم با هاش قامت ببندم احساس کردم که خب بلند شد چون بلند گو هم نداشت من اقتدا کردم هر چی منتظر شدم دیدم صدایی نمیاد واقعا تو نماز حوصلم سر رفت گفتم آخه چه اتفاقی افتاده چرا هیچ صدایی نیست اخه تو قسمت خانم ها هم فقط ما سه نفر بودیم ،من که دیگه داشت حوصلم سر میرفت یک دفعه صدای امام جماعت رو شنیدم که گفت بسم الله الرحمن الرحیم تازه فهمیدم امام حالا سر از سجده برداشته و ایستاده !!!

دیگه طاقت نیاوردم و نمازم رو فرادی خوندم و خیلی زود رفتم بببنم تو قسمت آقایون چه خبره ؟

.

حمید و حبیب و دو نفر دیگه فقط بودند،و اما جایگاه امام جماعت دیدنی بود..‌

محراب پر بود از دستگیره که به سقف و کناره ها وصل بود تا امام جماعت بتونه ایستاده نماز بخونه .


 و فک کنم سن حاج آقا بیش از یک قرن بود !


نمیدونم آیا مسجد ها هم تا وقتی امام جماعت زنده هست اختصاصیه ؟


خیلی جالب بود این باعث شده بود که زیاد مردم راغب نبودند تو این مسجد نمازبخونند .


این جا بود که یاد پیرزن های مسجد تو بچگی افتادم که صف اول رو به نام خودشون سند زده بودند .


این کند ترین نماز جماعت بود که دیدم اما....

یه سال یه کلاسی میرفتیم برای آمادگی ارشد که چون بعد از ظهر بود به نماز مغرب میرسیدیم که جماعت میخوندیم یه امام جماعت داشت باورتون نمیشه که انگار نماز جماعت استقامتی بود تا میخواستی قامت ببندی، باید میرفتی رکوع و یه دفعه متوجه میشدی امام سجده دومه یعنی یه چیز باور نکرونی! نمازی که جماعت بود ولی سرعتی!!!

 

بعد از نماز کنجگاو شدیم که یه پرس و جو از امام جماعت داشته باشیم ،

نتیجه پرس و جو این بود  که ایشون چند سال امام جماعت زندان بودند و برای ترغیب زندانی ها به نماز جماعت دیگه عادت کرده بود اینطوری نماز بخونه و این هم تند ترین نماز جماعتی بود که دیدم . 


راستی که هر چیز متعادلش زیباست 

فدای دین قشنگم که دین تعادل است به شرط این که اجرای دین هم توسط مجری ها  متعادل باشه.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۱:۳۲
  • ۸ نظر

عشق یهویی

حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهٰاتُکُمْ وَ بَنٰاتُکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ وَ عَمّٰاتُکُمْ وَ خٰالاٰتُکُمْ وَ بَنٰاتُ اَلْأَخِ وَ بَنٰاتُ اَلْأُخْتِ وَ أُمَّهٰاتُکُمُ اَللاّٰتِی أَرْضَعْنَکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ مِنَ اَلرَّضٰاعَةِ وَ أُمَّهٰاتُ نِسٰائِکُمْ وَ رَبٰائِبُکُمُ اَللاّٰتِی فِی حُجُورِکُمْ مِنْ نِسٰائِکُمُ اَللاّٰتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِکُمُ اَلَّذِینَ مِنْ أَصْلاٰبِکُمْ وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ اَلْأُخْتَیْنِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (٢٣) نساء


ازدواج با افراد زیر بر شما حرام شده است ، مادرانتان ، و دخترانتان ، و خواهرانتان ، و عمه هایتان ، و خاله هایتان ، و دختران برادر ، و دختران خواهر ، و مادرانی که شما را شیر داده اند ، و خواهری که با او شیر مادرش را مکیده ای ، و مادر زنان شما ، و دختر زنان شما ، که با مادرش ازدواج کرده اید ، و عمل زناشویی هم انجام داده اید ، و اما اگر این عمل را انجام نداده اید می توانید مادر را طلاق گفته با ربیبه خود ازدواج کنید ، و نیز عروسهایتان ، یعنی همسر پسرانتان ، البته پسرانی که از نسل خود شما باشند ، و نیز اینکه بین دو خواهر جمع کنید ، مگر دو خواهرانی که در دوره جاهلیت گرفته اید ، که خدا آمرزنده رحیم است .



داشتم ترجمه این آیه رو میخوندم در مورد اینکه با چه کسانی نمیشه ازدواج کرد .

 جالبه آیه داره منع ازدواج با محارم رو میگه از خواهر زن هم میگه که تا وقتی که یه خواهر درعقد مرد هست حتی دوره عده مرد نمیتونه با خواهر زن ازدواج کنه .


ترجمه منو برد به بچگی و یاد همسایه ای که داشتیم افتادم.


ازدواج با دو خواهر تا قبل از اسلام رایج بود ولی با ظهور اسلام این حکم بر داشته شد.

داشتم فکر میکردم اون زمان فقط میشد با دوتا خواهرهم زمان ازدواج کنی اگه سه تا بودن چی می شد ؟؟؟؟

البته برای خانواده دختر داشتن یه داماد برا دوتا دختر راحتر تره تا دوتا داماد چون معمولا باجناق ها زیاد کنار هم آرامش ندارند البته همه نه !!


حالا چرا این حکم برداشته شد الله اعلم 


دوتا خونه اونطرف تر خونه ما همسایه ای داشتیم که 5 تا بچه داشت دوتا دختر و سه تا پسر تو اون سال ها که مردم کمتر دنبال سواد و تحصیلات بودند پسرای این خانواده دانشجو بودند 


دوتا خواهرها هم حالا بزرگ و زیبا شده بودند و موقع ازدواجششون بود . 

یکی از دوستای صمیمی پسرشون که دختر بزرگ رو دیده بود برای خواستگاری اقدام میکنه و بعد از مراسمات معروف شبی رو قرار میزارن برای بله برون 

حالا همه کوچه به لطف ... خانم می دونستند که دختر بزرگه امشب بله برونشه  

صبح شد 

طبق گزارش ....خانم دیشب به جای دختر بزرگ شیرینی دختر کوچیک خورده شد 

مگه میشه مگه داریم ؟؟؟؟


اره وقتی که داماد میاد برای بله برون دختر کوچیک رو میبینه و به دوستش که برادر عروس بوده و با هم خیلی صمیمی بودن میگه من خواهر کوچیک رو میخوام ..

ما که نبودیم بدونیم بعد از تقاضای داماد چه اتفاقی افتاد ولی هر چی بود با این قضیه راحت و روشنفکرانه برخورد کرده بودن که نتیجه ازدواج با خواهر کوچیک شد .

و اون موقع ها اگه دختر کوچیک زودتر از بزرگه ازدواج میکرد خواستگار های دختر بزرگ قطع میشد 

البنه من بچه بودم ولی میشنیدم که میگفتند که مردم میگن ببین دختر بزرگه چه عیبی داشته که نخواستنش.

وبه چشم خود دیدم که این تصمیم نامردانه این پسر چه ضربه ای به آینده این دختر زد و زمانی ازدواج کرد که خواهرش نوه داشت 

نمیدونم اسمشو قسمت بزاریم یا تصمیم اشتباه هر چی بود ناراحت کننده بود 

والان هم برام تصورش سخته که اون شبی که خواهر بزرگ آماده میشه برای بله برون و دختر کوچیک انتخاب میشه تو دلش چی گذشت ؟؟؟

چه کسی دلداریش داد ؟

حتی یادمه که خیلی سختی کشید و با داشتن زیبایی ولی سال ها بدون خواستگار بود

داشتم فکر میکردم اصلا قشنگ نبوده دوتا خواهر با هم یه زندگی داشته باشند چقدر خوب که این حکم برداشته شد .

ولی اگه این حکم هنوز بود برای این خواستگار هم راحتر بود چون با دوتاشون ازدواج میکرد که دل کسی هم نشکنه .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۹:۲۴
  • ۷ نظر

قهر و آشتی

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (10)حجرات


همانا مسلمان ها با هم برادرند پس میان دوبرادر خود صلح و آشتی


 بر قرار کنید و تقوای الهی پیشه کنید بلکه رستگار شوید.



دیر زمانی نیست که دریافته ام 

وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرم، درحقیقت برده ی او میشوم؛

او افکارم را تحت کنترل خود میگیرد؛

اشتهایم را ازبین میبرد؛

آرامش ذهن و نیات خوبم را می رباید و لذت کار کردن را از من میگیرد؛

اعتقاداتم را ازبین میبرد و مانع از استجابت دعاهایم میگردد؛

او آزادی فکرم را میگیرد و هرکجا که میروم برایم مزاحمت ایجاد میکند؛

هیچ راهی برای فرار از او ندارم.

تازمانی که بیدارم، بامن است و وقتی که خوابیده ام، وارد رویاهایم میشود؛

وقتی مشغول رانندگی هستم یا وقتی در محل کار خود هستم، کنار م است؛

هرگز نمیتوانم احساس شادی و راحتی کنم...

او حتی بر روی تُنِ صدایم نیز تاثیر میگذارد؛

او مجبورم میکند تا به خاطر سوء هاضمه، سَر دَرد و یا بی حالی دارو مصرف کنم؛

او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از من 

می دزدد؛

بنابراین دریافته ام 

اگر نمی خواهم یک برده باشم، در دل نسبت به دیگران کینه و رنجشی نداشته باشم!

خود را در آیینه نگریستم 

و دریافتم

ارزش من بیش ازیک فکر نا آرام است .



حتما تا خالا تجربه قهر داشتید تو بچگی یه جور , بزرگ که شدیم یه جور دیگه 

بچگی میگفتیم قهر قهر تا روز قیامت ولی این قهر بیش از چند دقیقه طول نمیکشید , ولی بزرگ شدیم برعکس شد .


اولش از قهر لذت هم میبریم چون انگار دلمون خنک میشه و احساس میکنیم به حقمون رسیدیم ولی بعد از یه مدت دیگه لذت که نمیبریم هیچ حتی ناراحت هم هستیم. 

ولی سخت ترین کار دنیا اینه که بخوای یهو بری آشتی کنی!! 

آخه سختیش میدونید برا چیه ؟

برای اینکه اصلا نمیتونی پیش بینی کنی رفتار طرف مقابل چیه ؟

آیا تحویلت میگیره یا ....

اینجاست که یه نفر دیگه باید باشه که واسطه آشتی بشه اینجوری کار آسون میشه هرچند طرف بفهمه که خودت از ته دل میخوای آشتی کنی ,

واین واسطه باید کسی باشه که بتونه خوب حرف بزنه و دو طرف رو متقاعد کنه .

چند روز تعطیلی تاسوعا عاشورا رفتیم شمال


من پاییزشمال رو خیلی دوست دارم جایی که رفته بودیم منزل یکی از دوستان بود البته نباید بگم منزل, بهشت بود از زیبایی 

این خونه تو روستا بود 

صاحبخونه برای این ایام نذر جالبی کرده بود گفت من هر سال برای خیرات پدر و مادرم تعداد زیادی لامپ میخرم و تو روستای خودمون و اطراف هر تیر برقی که لامپ نداره یا سوخته براش لامپ میذارم اینجوری اهالی روستا خیلی خوشحال میشن و تردد تو روستا بهتر میشه 

جالب بود هر کس برا امام حسین(ع) یه مدل نذر داره .

 

غیر از ما چند خانواده دیگه اونجا مهمان بودند از جمله خواهر زاده صاحبخونه وقتی ناهار خوردیم من دیدم خیلی زود دارن جمع و جور می کنن که از خونه برن بیرون گفتم چی شده ؟

گفت الان باجناق این آقا یعنی خواهر زاده دیگه صاحبخونه قرار بود بیاد که چون این دوتا باهم قهر بودند نمیخواستند همدیگرو ببینند برا همین خیلی زود آماده شدند که برن.

  موقع رفتن مارو برای ناهار فردا که تاسوعا بود دعوت کردند 

خلاصه مهمون دوم اومد و شام اونجا بودن صاحبخونه از ما تقاضا کرد که تا شما اینجا هستید واسطه بشید برای آشتی این دوتا چون خواهر ها نمیتونن با هم رفت وآمد کنند .

خلاصه ما هم که حوصله مون سر رفته بود و دلمون هم لک زده بود که تو این ایام یه کاری بکنیم شروع کردیم روی مخ این باجناق کار کردن ظاهرا قبول میکرد ولی دوباره میرفت سر پله اول برای ادامه قهر .

قرار شد که فردا که ناهار دعوت بودیم یهویی اینارو با خودمون ببریم تا آشتی کنن .

تا نزدیک زمان رفتن راضی بود ولی یه دفعه میگفت نمیام ,اصلا نمیخواد صلاح نیست آشتی.

 دوباره از اول حرف و حدیث رو شروع میکردیم , بالاخره راضی شد ولی خدایی کاری سختی بود که بدون دعوت و اطلاع بره خونشون  و بخواد آشتی کنه حق بهش بدیم .

خلاصه راه افتادیم به خونه که رسیدیم گفتیم تو ماشین بشین فعلا تا بگیم کی بیا.

ما رفتیم تو و سلام وعلیک کردیم 

گفتم ما یه مهمون با خودمون اوردیم مشکلی نیست گفت نه اصلا قدمش سر چشم بفرمایید! 

گفتم اینطوری نمیشه شما باید بری استقبالش  

گفت کیه ؟؟؟

انگار فهمید !

تا کمی متوجه شد ما شروع کردیم حرف زدن که شما بزرگی ببخش بزرگی کن تا اینجا اومده دیدم یه خورده همچین سختشه دوباره بهش گفتم به خاطر جد من برو استقبالش!

 بالاخره راضی شد که بره استقبال مهمون .

جاتون خالی دیدنی بود در آغوش گرفتن این ها !

وبا صلوات حضار دیگه این قهر تبدیل به دوستی شد .

خدایا شکرت تو روز تاسوعا یه کار خوب انجام شد ناهار که بودیم شام هم بودیم جای شما خالی خیلی خوش گذشت .

خدایا ازت میخوام این ماه, ماه تحول و تکامل برامون باشه و عزاداری ها باعث روشنی راه ما بشه .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۴:۱۰
  • ۶ نظر

آماده پرواز

وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (١٦٩)آل عمران



البته نپندارید که شهیدان راه خدا مرده‌اند، بلکه زنده‌اند (به حیات ابدی و) در نزد خدا متنعّم خواهند بود


شب نهم محرم ،اسمی که سر زبان هاست اسم توست یا عباس 

امشب خیلی این اسم رو میشنویم 

عباس ،مدافع بچه ها،عباس تکیه گاه خیمه ها ،عباس مدافع حریم زینب...عباس...آه عباس...


از روزی که رفتم تشییع پیکر قطعه قطعه ی شهید حججی،تا همین حالا،همش یاد خانواده های مدافعان حرم و شهدای کربلا رهام نمیکنه


بعضی از آدم ها انگار اسم هاشون معنای زندگیشونه 

عباس مثل عباس مدافع حرم بود مثل عباس عاشق شهادت بود و مثل عباس رفت 


امشب اما یاد شهید مدافع حرم،عباس کردونی بیشتر از هر روز دیگه ای تو ذهنم مرور میشه

دوست دارم چیزهایی که ازش شنیدم رو اینجا بنویسم 

شهیدی که من بعد شهادتش شناختم و انقد برای غربت و بی مادریش اشک ریختم که انگار پسر خودم بوده

الان هم که دارم مینویسم انگار روضه عباس میخونم و اشک امانم رو بریده 


عباس کردونی،مدافع حرم 

شهیدی که در روزنامه ها نابغه ای خواندنش که از شهادت خودش مطلع بود 


عباس یکی از فعالان بسیج اهواز بود که از اول ورود داعش به سوریه و عراق ،مدام تو جبهه ها بود

اون توی آموزش های نظامی بسیج،طی یه انفجار، شنوایی یکی از گوش هاش رو کامل از دست داده بود و به خاطر همین کم شنیدنش ،هم خیلی کم حرف بود و هم یکی از بی باک ترین رزمنده های جبهه که صدای انفجار و تیر اندازی ترسی تو‌ وجودش نمی آورد .


تو یه خانواده پر جمعیت در حاشیه اهواز زندگی میکرد و پدرش کشاورز بود و خودش هم کنار پدر کشاورزی میکرد و مادرش چند سال پیش فوت شده بود


یکی از دوستای صمیمی اش برام تعریف میکرد که ما چند بار با هم کربلا رفتیم

چیزی که برام از همه چی جذاب تر بود این بود که  هیچ وقت نماز شب اش قضا نمیشد

وقتی بچه ها تو پیاده روی اربعین خسته تو یکی از موکب ها دراز کشیده بودن،عباس ایستاده با اون همه خستگی نماز شب میخوند،منتظر بود بچه ها بشینن تا جوراب هاشون رو در بیاره و به زور براشون بشوره، حتی یه فیلم از روزهای توی نجف دارن ازش که وقتی بچه ها مشغول حرف زدن و استراحتن،عباس رفته داخل حمام و لباس همه ی بچه ها رو داره میشوره، بچه ها میبینن عباس خبری ازش نیست. تو حمام پیداش میکنن, همشون با خنده بهش میگن عباس با اینکارا تو شهید...؟ تو شهید...؟ 

بعد عباس میگه :میشم میشم😊

باباش میگفت عباس کلا برای شهادت زندگی میکرد،حتی چندین بار هم بهش گفتیم ازدواج کنه اما گفت من هدفم شهادته...

اون خواب دیده بود و به دوستاش گفته بود که من شهید میشم و تاریخ شهادتش هم امام رضا علیه السلام توی خواب بهش گفته بود

و وقتی برای آخرین بار از خانواده اش خداحافظی می‌کنه بهشون میگه که من دیگه بر نمی گردم...


عباس  ۱۹ بهمن ۹۴در عملیات شکست محاصره شهرهای شیعه‌نشین نبل و الزهرا در حالی که چندین روز پیکرش در محاصره بوده به آرزوش میرسه 


چقد یه انسان می‌تونه متعالی باشه که آرزوی زندگیش مرگ در راه خدا باشه


خدایا مرگ حق است ولی شیرین ترین نوع مرگ , شهادت را نصیب ما بگردان

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۷
  • ۹ نظر

خانه دوست

لقد کان لکم فیهم اسوه حسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و من یتول فان الله هو الغنی الحمید

 6 ممتحنه


به تحقیق در آنها الگویی نیکو برای پیروی وجود دارد،برای هر کس که امید به ملاقات خدا و روز جزا دارد، و هر کس اعراض کند، پس همانافقط خداوند بی نیاز و ستوده است


🔵🍃🔵🍃🔵🍃🔵🍃

افراد صالح طوری هستند که وجود آنها در جامعه مصلح است. ما از این اشخاص دیده‌ایم. انسان به واسطه راه_رفتن و معاشرت با آنها منزه می‌شود.


 امام_خمینی

 ولایت_فقیه ، ص۱۴۹

احتیاج نیست برای پیداکردن الگو های خوب تو زندگی دنبال آدم های سرشناس بگردیم بعضی وقتا آدم هایی کنارمون هستند که اگه کمی دقت کنیم چیزای زیادی میتونیم ازشون یاد بگیریم


وقتی این مطلب امام خمینی رو تو کتاب داشتم می خوندم  یه دفعه رفتم به 40 سال قبل وقتی دختر بچه بودم.


با دختر عموهام هم سن بودم و چون تو یه محل بودیم اکثر وقتا با هم بودیم 

بعد از بازی همیشه دختر عموهام میومدن به مامانم اصرار میکردند که زهرا امشب بیاد خونه ما , من هم که از خدام بود مامانم اجازه بده و باهاشون برم خونشون.

مامانم میگفت شما از صبح تا حالا با هم بودید ولی باز اونا اصرار میکردند و بالاخره ما اجازه رو میگرفتیم و با خوشحالی میرفتیم . 

خونه عمو رو دوست داشتم یه آرامش خاصی داشت ,وقتی تو خونشون بودم همه کارهای زن عمو رو زیر نظر داشتم .

با اینکه زن عمو 7 تا بچه داشت و خونه هم زیاد بزرگ نبود ولی با آرامش به همه میرسید .

اصلا داد نمیزد و عصبانی نمیشد,اهل حرف زدن در باره دیگران نبود وچیزی که خیلی دوست داشتم این بود که اصلا مثل زن های دیگه تو کوچه نمیرفت تا وقتشو بگذرونه وقتی بیکار بود کتاب میخوند . 

هر وقت که مثلا عموم میخواست  از بدی کسی حرفی بزنه میگفت حیف نیست به جای غذای خوب گوشت مرده بخوریم و هیچ وقت اجازه غیبت نمیداد من اون موقع نمیفهمیدم گوشت مرده چه ربطی به حرف مردم داره!


ما بچه ها سر و صدا میکردیم با صدای بلند بازی میکردیم و خونه رو بهم می ریختیم ولی اصلا ابراز ناراحتی نمی کرد

خیلی آروم کار میکرد .

تو خونه خودمون با اصرار و ایراد غذا میخوردم به طوری که مامانم از دست غذا خوردن من به ستوه اومده بود 

ولی تو خونه عموم منتظر بودم زن عمو شام رو بیاره .

تا سفره رو مینداخت همه ما مثل گرسنه های اتیوپی حمله میکردیم سر سفره و من از این حرکت خیلی خوشم میومد بعد منتظر میشستیم تا زن عمو سهم هر کس رو براش بریزه تو بشقاب .

اول عمو بعد هم نوبت من بود, بچه ها اعتراض میکردند که چرا اول زهرا؟

 زن عمو خیلی آروم میگفت زهرا مهمونه صبر کنید .

تا زن عمو میخواست به آخرین نفر سهمشو بده اولی ها خورده بودند تموم شده بود

و زن عمو خودش آخر همه غذا میخورد و سفره رو جمع میکرد .

یاد محمود بخیر نمیدونستم که کنار کسی بودم که سعادت داشت چند سال بعد شهید بشه. 

زن عمو همیشه یا قرآن میخوند یا کتاب و من از این کارش خیلی خوشم میومد .

شب که خونشون میخوابیدم چون سر شب میخوابیدیم صبح زود دیگه خوابم نمیرفت و وقتی چشم باز میکردم میدیدم زن عمو سر سجاده با چادر سفید نشسته وداره دعا میکنه و نماز میخونه تا اذان صبح بشه .

وفتی از زیر پتو یواشکی نگاهش میکردم, لذت میبردم و تو دلم ارزو میکردم کاش یه روز مثل زن عمو باشم .

نمازشو که میخوند میرفت چای درست میکرد و شروع میکرد یکی یکی بچه هارو صدازدن .

تو خونه عمو همه اسم ها کامل گفته میشد مثلامنو تو خونه خودمون زری صدا میزدند ولی تو خونه عموم همه باید به من میگفتند زهرا سادات چون زن عمو همیشه میگفت اسمو رو نشکنید مخصوصا برای سادات, حیف نیست زهرا بشه زری و من خیلی دوست دلشتم این اسم رو.

حالا هر وقت میرم بهش سر بزنم بوسش میکنم چون گوشش سنگینه در گوشش میگم زن عمو برام دعا کن و اون یه لبخند میزنه و چشم هاش پر از اشک میشه میگه من کی هستم ؟

زن عمو حالا زمین گیر شده ولی خوندن قرآن و ادعیه هنوز مونسش هست .

همیشه دوست داشتم تو زندگی مثل زن عمو آروم باشم ,و زندگی رو سخت نگیرم و ....

فک کنم کمی به أرزوم رسیدم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۲
  • ۱۰ نظر

ابزار سخنگو

وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (٩٣)نحل


و اگر خدا می‌خواست (به مشیّت ازلی) همه بشر را یک امت قرار می‌داد (و هیچ‌گونه اختلافات نژاد و زبان و ملیت در بشر نمی‌گذاشت) و لیکن (این اختلافات برای امتحان است و پس از امتحان) هر که را بخواهد به گمراهی وا می‌گذارد و هر که را بخواهد هدایت می‌کند، و البته آنچه می‌کرده‌اید از همه سؤال خواهید شد.



با این که تو یه کشور زندگی میکنیم ولی وجب به وجب این خاک،فرهنگ های متفاوتی داره حتی گاهی یک محله در یک شهر با محله ای دیگه تو همون شهر تفاوت فرهنگی دارن و در واقع همین تفاوت هاست که زندگی رو زیبا می‌کنه


چند سال پیش که  برای تحصیل و سکونت به شهر قم رفته بودیم ،خیلی تفاوت های شیرینی در گویش و فرهنگ و رفتار مردم قم با تهران حس میکردیم که برامون از همه نظر جالب و هیجان انگیز بود!

تو همون مدت کوتاه ،دوست های زیادی پیدا کردیم و کم کم با رفت و آمد هایی که داشتیم با فرهنگ مردم قم بیشتر آشنا شدیم مثلا وقتی مهمونی دعوت میشدیم از همون ابتدا زن ها و مردها از هم جدا می‌نشستند و حتی سفره ی زن ها و مردا حتی اگر تعداد کم بود هم از هم جدا انداخته میشد، یا حتی در مکان های عمومی مثل بانک،تلفن همگانی،آب  خوری،پارک و هر جایی که فکر کنید جز پیاده  رو ها، خواهران از برادران جدا بودند،اولین پارک بانوان ،اولین کافی نت اختصاصی بانوان و اولین تاکسی سرویس بانوان از قم شروع به کار کردند،خلاصه که این چیزها حدودا ۱۷ سال پیش برای همه ما عجیب غریب بود! 

یه چیزی که خیلی عجیب تر بود نوع پوشش خانم ها بود که همه بدون استثنا چادر به سر میکردند و عادی ترین پوشش،استفاده از روبنده یا همون پوشیه در بین خانم های قمی بود، البته این رو بنده میتونست نوعی پوشش در برابر آفتاب داغ قم هم باشه.



خلاصه تو همون روزهایی که تازه وارد  قم شده بودیم ،سوار یه تاکسی شدم که راننده قمی نبود وقتی مارو دید گفت به نظر شما قمی نیستید؟! گفتیم نه  ما تازه اومدیم قم


راننده درد دلش باز شد ،گفت چند وقت پیش یه خانم گفت دربست و سوارش کردم که سر تا نوک پاش مشکی بود،  چادر و روبنده و دستکش مشکی!

و غیر از گفتن آدرس ،دیگه کلمه ای با من حرف نزد، خلاصه وقتی رسیدیم به مقصد من دیدم داره همین جوری تو‌ کیفش دنبال یه چیزی میگرده ،که یک دفعه دیدم یه ملاقه اومد سمتم!! بله پول رو گذاشته بود داخل ملاقه و به من داد تا یه وقت خدای نکرده نوک دست من از روی دستکش به دستش نخوره!

منم دیدم اینطوریه بهش گفتم خانم یه لحظه صبر کن تا بقیه پول رو بهتون بدم

 پولو برداشتم و  رفتم صندوق عقب، تو جعبه ابزار ،انبردست رو برداشتم و  بقیه پولشو زدم به انبر دست و  بهش دادم ...

.

اینارو که داشت تعریف میکرد هم خندمون گرفته بود هم تعجب !

اما به این فکر کردم که به ازای هر خانواده ای در دنیا می‌تونه یه فرهنگ متفاوت وجود داشته باشه، اما چه بهتر اینکه فرهنگ های خوب رو همه با هم یاد بگیریم و سعی کنیم آنقدر تو جامعه ،خاص نباشیم و از فرهنگ های بد هم به شدت دوری کنیم قربون دین قشنگم که مارو امت وسط معرفی کرده پس با رفتار غلط این دین قشنگ رو خراب نکنیم . 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۲
  • ۶ نظر

وای از وقتی که ماه نتونه پشت ابر بمونه

أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (٤٤) بقره



چگونه شما مردم را به نیکوکاری دستور می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید و حال آنکه کتاب خدا را می‌خوانید، چرا اندیشه نمی‌کنید؟



واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

 چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند


مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟


گوییا باور نمی دارند روز داوری

 کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند!


«غزلیات حافظ»

.

خیلی این شعر قشنگه واقعا همه ی ما با این تیپ آدم ها کم و بیش برخورد کردیم، آدم هایی که در ظاهر بسیار موجه هستند، ولی وقتی کمی بهشون نزدیک میشی، میبینی نه بابا! خیلی هم عابد و زاهد نیستن! 

و متاسفانه رفتار بد و زشت این قشر ادم های دورو باعث میشه خیلی ها که این شخصیت هارو نمونه و اسوه در جامعه و حتی در عقیده خود میدونن, در عقایدشون تجدید نظر کنند، و چه بسا از عقیده های مثبت شون هم برگردند! 

.

.

یکی از دوستانمون که طلبه ای شوخ طبع و بانمک و به قول معروف آپدیتی بود،چند وقت قبل مهمان ما شده بود. 

توی صحبت هاش تعریف میکرد که اوایل طلبگی که به قول خودشون جوجه طلبه بودند، یه مسئول آموزش داشتند که خیلی روی رفتار و ظاهر و گفتار و پوشاک طلبه ها حساس بود،

به طوری که هر کس میدیدش یاد بازرس ژاور تو فیلم ژان وال ژان میفتاد چون به همه طلاب تازه وارد، گیر میداد که یه طلبه باید همیشه لباس طلبگی بپوشه ،نه یه روز بپوشه یه روز نپوشه 

طلبه باید محاسن داشته باشه،طلبه باید ال باشه طلبه باید بل باش...

خلاصه ،میگفت من چون هنوز محاسنم کامل نبود ،تا منو میدید میگفت این چه صورتیه ؟مگه طلبه ریش میزنه؟

گفتم حاج آقا بزارید ریشی در بیاد، من از خدامه که مثل شما محاسن داشته باشم !

_حالا این لباس ها چیه تنته؟ درست لباس بپوش تو اصلا قیافت شبیه طلبه ها نیست و این حرفها...

.

القصه، ما هر وقت بازرس ژاور رو میدیدیم فرار میکردیم که گیر نصیحت هاش نیفتیم.

البته نظرش تو حوزه خیلی مهم و تاثیر گذار  بود و زیاد نمیشد جز چَشم چیز دیگه ای تحویلش داد چون اثراتش رو قشنگ میشد تو کارنامه پایان ترم دید !


دوستمون گفت چشمتون روز بد نبینه، عید بود و من به همراه خانواده رفته بودیم کیش برای تفریح و خرید و اینا

میگفت داشتم تو یکی از مراکز خرید وقت میگذروندم که موقع اذان شد و منم که خسته بودم از این همه پیاده روی ،گفتم برم هم نماز بخونم هم یه کمی تو نماز خونه استراحت کنم تا بقیه هم کم کم بیان...

بعد از این که دو تا نماز شکسته خوندم همین جوری پاهامو دراز کردم و به بقیه نگاه میکردم، بیشتر هم به نماز خوندن اهل سنت نگاه میکردم ،یهو چشمم چرخید و یه چهره آشنا به نظرم اومد!! هی با دقت تر نگاه کردم تا مطمین بشم درست دیدم یا نه!!! 

باورم نمی شد ،حاج آقا همون بازرس ژاور مدرسه بود اما با ورژن جدید! یه لباس راحتی با یه کلاه تفریحی که جای عمامه اش رو کامل پر کرده بود!


یه دفعه تمام صحنه های فرار از ژاور تو حوزه از جلوی چشمم سریع گذشت 

نمیدونم شیطون چرا دست از سرم بر نمیداشت و دائم قلقلکم میداد !

خلاصه شیطون مثل همیشه پیروز شد و منم با یه شیطنت بچه گانه ای رفتم جلو و سلام کردم نمیدونم ایشون منو شناخت یا نه! جواب سلام داد بعد گفت بفرمایید:

گفتم حاج آقا میتونم سوال شرعی بپرسم؟ دیدم انگار که برق سه فاز گرفتش! هل شد و به لکنت افتاد و گفت بله ... نه ... اصلا سوالتون چیه؟...شما کی هستید!؟... آقا من کار دارم ببخشید خداحافظ.....


دیدم به سرعت باد از جلوی چشمم محو شد...

و فکر میکنم همون روز هم از ترسش از جزیره خارج شده:)))


هر چند از کارم پشمیون شدم و استغفار کردم،البته که کار بچگانه ای بود! ولی خوبی این کار این بود که بعد از اون همه از پند و اندرز های بازرس ژاور در مورد داشتن زی طلبگی راحت شدند ،مخصوصا من که بعد از اون روز فهمیدم که حاج آقا کاملا منو شناخته ،چون دیگه ایشون بود که هر جا تو مدرسه منو میدید راهش رو کج میکرد...


البته جاداره که از بازرس ژاورِ واقعی،عذر خواهی کنم چونکه اون همیشه ژاور بود و هیچوقت شخصیتش تغییر نکرد!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۷
  • ۱۱ نظر

مراقب داشته هامون باشیم



وَأَنْکِحُوا الْأَیَامَى مِنْکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ﴿۳۲﴾نور


بى‏ همسران خود و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید اگر تنگدستند خداوند آنان را از فضل خویش بى ‏نیاز خواهد کرد و خدا گشایشگر داناست


این آیه خیلی جالبه تا حالا بهش دقت کرده بودید خدا امر میکنه به ازدواج در آورید مجرد هارو 

شاید تا حالا فکر میکردیم که اگر بخواهیم تو این کار پیش قدم باشیم فقط برای افراد درجه اول خودمون باشه ولی با کمی دقت تو آیه انگار وظیفه داریم به فکر همه باشیم چیزی فراتر از خانواده خودمون

 .

یه جا یه مطلب جالب خوندم نوشته بود معجزه زندگی دیگران باشید تا در زندگیتون معجزه اتفاق بیفته

.

امروز یه برنامه تلویزیونی بود در باره واسطه های ازدواج

آدم هایی که بدون هیچ چشم داشتی افرادی که مناسب هم بودن بهم معرفی میکردن واز این کار لذت میبردن چون تا لذت نباشه کار تداوم نداره 

تو ازدواج چی مهمه همسر , خانواده ش ویا این که ما با ازدواج میخوایم از اینی که هستیم بالاتر بشیم یا به زبون خودمونی یه چیزی بهمون اضافه بشه 


تقزیبا از اوایل ازدواجم واسطه چند تا ازدواج بودم حالا یا درست می شد یا نمی شد 

یه سال فک کنم سال 81 بود که یکی از دوستان طلبه که اگه بخوایم نمره بهش بدیم اون موقع نمره اش 20 بود 

حافظ قرآن با تلاوت زیبا, مومن درس خون هم تو مدرسه هم حوزه بچه نماز شب خون یعنی چیزی کم نداشت برای اینکه براش پا پیش بذارم و برم خواستگاری 

از من خواسته بود تو شاگرد ها یا اطرافیان کسی رو معرفی کنم 

خب منم که سرم درد میکرد برا این کارا 

یه خانواده قرآنی رو معرفی کردم که پدرش تو کار تالیف و ترجمه و اینطور کارها بود و خیلی خانواده مقیدی بودند 

دختری داشتند که مناسب بود برای ایشون 

من شرایط خانواده و دختر رو گفتم و پسر گفت خب تا اینجا که شرایط خوبه تا ان شاالله بریم و ببینیم 

خلاصه ما قرار رو گذاشتیم که عصری بریم خونشون و دختر رو ببینیم من و پسر و مادرش 

تقریبا یک ساعت نشستیم و از در و دیوار گفتیم تا دو خانواده کمی با هم آشنا بشن 

نزدیک اذان مغرب بود که این آقای داماد پرسید میتونه نمازشو اینجا بخونه ؟

که با این حرکت پدر دختر شیفته پسر شد و به من گفت از نظر من جواب مثبته تا ببینم جواب دخترم چیه!

خیلی خوشش اومده بود که نماز اول خونه 

رفت و أمد ها ادامه پیدا کرد عقد و عروسی مختصر و شروع زندگی...

.

ولی چیزی که دیده میشد نمره داماد داماد همچنان در حال تغییر بود 

انگار وقت بدی وارد این خانواده شد زمانی بود که. این خانواده در حال تغییر بودن و این بچه هم ناخواسته وارد موج تغییر شد 

و دیگه اون پسر طلبگی قبل رو نداشت 

محاسنی در کار نبود لباس یقه 3 سانتی دیگه خداحافظ!!!

زندگی تجملی ,موسیقی و ......

حالا که دارم فکر میکنم چقدر میتونه یه اتفاق یا یه خانواده ،مسیر زندگی آدم هارو تغییر بده! بعضی ها مثل همسر شهید حججی تا اعلا علیین همسرشون رو بدرقه میکنن ولی متاسفانه زندگی با بعضی ها داشته هارو نداشته میکنن 

خدایا نیت ما خیر بود اگر قصوری از ما بود تو ببخش

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۲
  • ۱۲ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی