درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

درخشنده

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۲۵
  • ۶ نظر

کانال تلگرامی جامع حفظ قرآن



telegram.me/hefzequranchannel

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۸
  • ۳ نظر

مردم آزار


وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَیْرِ مَا اِکْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (٥٨)احزاب



و آنان که مردان و زنان با ایمان بی‌تقصیر و گناه را بیازارند (بترسند که) دانسته بار تهمت و گناه آشکار بزرگی را برداشته‌اند



اخبار داشت در مورد قتل یکی از اشرار تهران در زندان خبر میداد 

خیلی جالب بود روی همه بدنش خال کوبی بود و انگار تمام اهداف زندگیشو رو روی  بدنش نوشته بود و خودش رو معرفی کرده بود یکی از اهدافش این بود بکش تا زنده بمانی 

البته قسمت زنده بمانی رو دیگه دست خودش نبود .

 

روز چهار شنبه خاک سپاری یکی از زن عمو هام بود وقتی وارد بهشت زهرا شدیم دیدم همه جا پر از پلیس و گارد ویژه هست برادرم گفت وحید مرادی رو قراره امروز خاک کنن یه لحظه خیلی خوشحال شدم با ذوق از داداشم پرسیدم  واقعا!!!!

 دیدم برادرم گفت حالا تو چرا هیجانی شدی گفتم آخه نمیدونی چقدر دوست داشتم بدونم چطوری تشیع میشه .

تو قطعه منتظر خاک سپاری زن عمو بودیم قرار بود تو قبر پسرش که چند سال پیش فوت کرده بود گذاشته بشه 

قبر اماده بود بقیه رفته بودن غسالخونه .

دیدم از قطعه های روبرو صدای بلندگو و مداحی میاد 

داداشم گفت بیا به ارزوت رسیدی اینم وحید مرادی گفتم واقعا!!!!!

 درست روبروی قطعه ای بود که ما خاک سپاری داشتیم 

جمعیتی که دیده میشد خفن ترین قیافه هایی بود که تا حالا دیده بودم 

همه مثل وحید مرادی اهدافشون رو روی بدنشون خال کوبی کرده بودند 

هیکل های درشت و ....

جالب بود معمولا تشیع ادم های معمولی و حتی ادم های خیلی خوب رفته بودم خیلی دلم میخواست ببینم این ادم که از اشرار تهران بوده چطوری تشیع میشه 

از کسانی که زیر تابوت بودند و بقیه کاملا قضیه روشن بود ودائم از بلند گو پخش میشد که ایشون نوکر امام حسین بوده و اربعین یادتون هست البته این یاد آوری برای هم قطار هاش بود و الا ما که چیزی یادمون نمیومد 

بعد از دیدن جمعیت و ادم هایی که هر کدومشون دیدنی بودن گفتم منم برم جلوتر ببینم چه خبره !

دیدم دستمو گرفت گفت کجا ؟

گفتم برم جلوتر بهتر ببینم پلیس اینجا زیاده ترس نداره .

گفت این پلیسا خودشون اینجا وایسادن نمیرن جلو  تو میخوای بری جلو گفتم یعنی چاقو دارن شلوغ میشه راست میگی از دور نگاه میکنم گفت چاقو چیه همه اسلحه دارن گفتم جدی ؟ احساس کردم منو داره میترسونه چون من تو این کارا خیلی کنجکاوم این کارو کرد که من نرم جلو .

دیگه زیاد حواسم به خاک سپاری زن عمو نبود حواسم به قطعه روبرو بود 

داشتم میگفتم نگاه کن چه جمعیتی اومده اینا از کجا اومدن که دیدم یه آقایی بغل دستم با یه صدای لاتی اصفهانی گفت ما دیشب از اصفهان راه افتادیم خیلی ها هم مثل ما از شهرستان ها اومدن 

گفتم یعنی اینقدر واجب بود 

دیدم آقاهه گفت بله برا آقا وحید ...

داداشم زد بهم گفت ول کن بابا خب اینم بالاخره طرفدار داشته تا سرتو به باد ندی همینطور کنجکاوی کن .

سرگرم خاک سپاری بودیم که دیدیم صدای تیراندازی و همه تو خیابون های بهشت زهرا فرار میکردن به یه طرفی 

یه آقایی در حالی که دستاش میلرزید اومد تو قطعه کنار ما و داشت به دوستاش میگفت نییاد اینجا پلیس هست

 زود بهش گفتم چی شده این لات و لوت ها تیراندازی کردن 

دیدم گفتم لات و لوت چیه گفتم وحید مرادی از اقوام بودن 

گفت از اقوام نزدیکتر دیدم الان باید دیگه مواظب حرف زدنم باشم 

گفتم عه پس خدا رحمتشون کنه 

دیدم دختر عموهام دارن از خنده میترکن گفتن زهرا یه لحظه 180 درجه تغییر کردی گفتم چکار کنم ترسیدم 


یاد حرف برادرم افتادم که گفت همشون اسلحه دارن 

روز جالبی بود یه اتفاق جدید رو دیدم 

حالا میفهمم که همه انسان ها برا خودشون الگو هایی دارن که براشون محترمه فرقی نمیکنه خوب یا بد باشه

البته این تشیع ها خوبه ولی تازه بعد از خاکسپاری زندگی جدید و ماجرا های جدید شروع میشه که نمیدونم این جمعیت آیا تاثیری داره یا نه ؟


خدایا ازت میخوام برزخ رو برای من راحت تر از دنیا قرار بدی


الهی آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۴:۵۶
  • ۳ نظر

شوک


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ ﴿۳۳﴾محمد


اى کسانى که ایمان آورده‏ اید خدا را اطاعت کنید و از پیامبر [او نیز] اطاعت نمایید و کرده ‏هاى خود را تباه مکنید 


تو زندگی همیشه دلمون میخواد برای روز مبادا یه ذخیره ای داشته باشیم که وقتی نیاز داریم به سراغش بریم و با خیال راحت استفاده کنیم و این سرمایه نوعی آرامش به همراه داره که بی نیازت میکنه از نیاز .

نمیدونم تا حالا با کلمه حبط مواجه شدید ؟

حبط اعمال یعنی چندین سال با امید به پاداش , کارهای خوبی انجام بدی و ذخیره کنی تا دست خالی نباشی 

ولی یه دفعه متوجه میشی از اعمال ذخیره شده خبری نیست حالا چه بلایی سرش اومده یا ما سرش اوردیم رو باید دید .

عمل نیک ممکنه به واسطه یه سری اعمال از بین بره و به خاطر آفت‌زدگی، پوچ و تباه بشه؛ همچون بذری سالم که در زمین مساعد پاشیده میشه و حاصل هم میده، ولی قبل از این‌ که مورد استفاده قرار بگیره دچار آفت بشه و ملخ یا صاعقه اون رو نابود کنه

شنیدیم که بعضی وقتا یه عمل مثل غیبت باعث میشه اعمال صالح ما میره برای طرف مقابل اگر هم عملی  نداشته باشیم گناهان شخصی که غیبتشو کردیم میاد تو دفتر اعمال ما 

حال که فکر میکنم با یه حساب سر انگشتی میفهمم که باید اونقدر مواظب رفتار و کردارمون باشیم تا  انبار اعمال صالح ما دچار افت نشه حیفه که به خاطره یه خوش گذرونی یا یه بی احتیاطی خودمون سرمایه رو به باد فنا بدیم .

روز بعد از عید فطر سعیده عصر زنگ زد که مامان تمام حسابمو خالی کردن داره برام پیام خرید اینترنتی میاد معلوم نیست کیه که داره با حساب من خرید میکنه بلا فاصله باقی مونده حسابشو تو یه حساب دیگه خالی کرد  کاملا شوکه شده بود که چکار باید بکنه 

خیلی سخت بود براش ,سرمایه ای داشته باشی و با یک چشم برهم زدن از بین بره و حسابت خالی بشه 

راستی اگه روز قیامت بشه خدایی نکرده بیدار بشیم ببینیم هیچی تو حسابمون نیست چه حالی بهمون دست میده ؟ ایا وقت جبران هست 

ایا میشه اونجا مثل دنیا کم کم فراموشمون بشه و دوباره حسابمون رو پر کنیم و حواسمون رو بیشتر جمع کنیم .

آیا وقتی هست ؟؟؟؟

داشتم فکر میکردم آیا ارزش داره تو دنیا کارهایی انجام بدیم یا حرف هایی بزنیم که خودمون با دست خودمون حساب سپرده آخرتمون رو صفر کنیم 

حالا حال سعیده از یادم رفت و حسابی رفتم تو فکر که خدایا کمک کن مواظب رفتارم ,گفتارم و حتی افکارم باشم نشه خدایی نکرده حساب دفتر اعمالم صفر باشه و یا کلی بدهکاری هم توش باشه .

خدایا توفیق عمل صالح و توفیق نگهداری عمل صالح و سالم و سلامت رسوندن به اخرت رو عنایت کن  و ایمان قلبی رو تا روز حساب و کتاب برما ارزانی دار 

امین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ تیر ۹۷ ، ۰۵:۰۷
  • ۳ نظر

مواظب باشیم ضرر نکنیم


أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ


  [آیا بتهایی که معبود شما هستند بهترند] یا کسی که دعای مضطر را اجابت می‌کند و گرفتاری را برطرف می‌سازد و شما را خلفای زمین قرار می‌دهد.»[۸۲]نمل


همیشه دوست داشتیم در زمان یکی از امام ها زندگی می کردیم و ارادت خودمون رو به امام زمان نشون میدادیم 

حالا که امام عصر حضور دارن ما چه کاری برای ایشون انجام میدیم ؟

آیا یاد گرفتیم که چه طور دعا کنیم؟ 

هرکدوم چه وظیفه ای داریم ؟

در روز چقدر به امام زمان فکر میکنیم ؟

چقدر با امام زمان حرف میزنیم ؟ 

کجای کار ما اشکال داره که فراموش میکنیم ؟

چه کسی یا کسانی باید به ما آموزش میدادن ؟

کاش احساس نیاز کنیم و هر روز برای آمدنش دعا کنیم .



این روزها چشم ها همه منتظر دیدن گل است...

دست های دعامان به درگاه خدا بالا است و از او میخواهیم یاری کند تا توپی به تور دروازه حریفمان بوسه زند و گلی کاشته شود...

برای این هدف همه ملت از کودک و پیر و جوان و زن و مرد دست در دست هم داده و با هم یک دل و یک زبان از صمیم قلب دعا میکنیم...

خیلی هامان از شور رسیدن به این هدف و برای پشتیبانی از تیم ملی کشور از کار و پول وقتمان گذشته و زحمت طی مسیری طولانی را به خود داده ایم تا در کنار تیممان باشیم و تشویقشان کنیم تا شاید گل بکارند...

باقی مان هم که نتوانسته ایم عزم سفر کنیم، وقت بازی تیم کشورمان بازارها و کسب و کارها و همه علایقمان را تعطیل میکنیم و پای پنجره تلویزیون هامان میخ کوب میشویم و از راه دور تیممان را تشویق میکنیم...

زمان بازی تیم فوتبالمان مات صفحه تلویزیون میشویم. نه کسلیم و نه مدام نیازهای دیگرمان بر نا غلبه میکند. خواب به چشممان نمی آید. میل به خوردن و آشامیدن نداریم. 

اگر انتظارمان تحقق یابد و تیممان پیروز شود سر از پا نمیشناسیم و در شهر جشن میگیریم، نقل و شیرینی پخش میکنیم، کاروان شادی راه میاندازیم و اگر خدای ناکرده نشود و ببازیم چه بسا آسمان چشم هامان ابری شود و بغضمان بترکد و باران اشک از چشمانمان ببارد...

گاهی حتی از شدت اضطراب و نگرانی و هیجان مرغ روح برخی از تن پر میکشد و جان به جان آفرین تقدیم میکنند...

و عجیب آنکه این همه برای گذشتن یا نگذشتن توپی از خط دروازه ای است و خودمان خوب میدانیم غم و شادی آن زودگذر است و این گل شدن و گل نشدن ها هیچ اثر خاصی در زندگیمان ندارد...


مهدی جان!

گل زیبای فاطمه!

گل زیبای نرگس!

یوسف نازنین مصر وجود!

ای گلی که با آمدنت دنیا گلستان میشود!

ای گلی که اگر بیایی در جهانمان همه دردها درمان میشود!

نه فقیری میماند، نه گرسنه ای، نه برهنه ای...

نه مقروضی میماند و نه مریضی و نه هیچ گرفتاری...

نه اسیری در زندان میماند، نه غریبی دور از خویشان...

ای گلی که اگر بیایی جهل هامان به دانش بدل میشود، قهرهامان آشتی میشود، دشمنی هامان دوستی و تلخ هامان شیرین!

عدل می آید و ظلم رخت بر میبندد. عادلان حاکمان جهان میشوند و ظالمان نابود میگردند...

افسوس که امروز همگی فراموشت کرده ایم...

امروز ما چشم به راه شکفتن گل خوشبوی ظهورت نیستیم!

ما به اندازه گل شدن یک توپ منتظر ظهورت که بزرگترین و تاثیرگذارترین واقعه حیات بشریت و آرزوی همه مصلحان تاریخ است نیستیم!

ما برای فرجت که شاه کلید گشاینده همه قفل هامان است نه از عمق جان که حتی با زبان نیز دعا نمیکنیم!

ما جمعه ها ندبه هامان رنگ پریشانی از نیامدنت را ندارد. چشم هامان از غم هجرانت باران نمیبارد. از غم برای نیامدنت دق که هیچ، تب هم نمیکنیم!

ما برای درخواست ظهورت قدم از قدم بر نمیداریم. برای آمدنت کار و بارمان را تعطیل نمیکنیم. اهل و عیالمان را رها نمیکنیم. پول و وقتمان را صرف نمیکنیم!

ما اگر هم در شب قدرها و روزهای خاصی پای به استادیوم دعا برای ظهورت بگذاریم، به امید برد و گرفتن اجازه ظهورت از خدای مهربانمان نمی آییم. از سر اضطرار گل رویت را تمنا نمیکنیم. از سر ادای تکلیف می آییم...

این است که گاه دعای بر تو خوابمان می آید، تشنه و گرسنه می شویم، کسالت بر ما غلبه میکند و خدایمان دعایمان را به هدف اجابت نمیرساند...


مهدی جان!

میدانم همچو پدری دلسوز از دیدن حال زار و غفلتمان غم میخوری...

میدانم اینکه میگویی بسیار دعایت کنیم نه برای این است که خود از زتدان سخت غیبت رها شوی بلکه برای این است که ما را از این جهنم سوزان غیبت نجات بخشی...

مولای مهربانم!

میخواهم بیدار شوم...

میخواهم ادای منتظر بودن را در نیاورم...

میخواهم لااقل به قدر گل شدن یک توپ تو را بخواهم...

علی زمانم! میخواهم تا زنده ام با همه وجود در استادیوم درخواست ظهورت حاضر شوم  و با همه وجود و با امید به برنده شدن و گرفتن اذن ظهورت از خداوند و برپایی جشن ظهورت ثانیه هایم را شماره کنم...

میخواهم در پایان یتیمی همه انسان های عالم با آمدن تو پدر مهربان بشریت سهمی داشته باشم...

میخواهم نوار باخت های نیاکانم را در هواداریت و تمنای ظهورت پایان دهم و یوسفم را ببینم و طعم شیرین بهشت ظهورش را بچشم و پیروزمندانه از این دنیا روم...

در این راه دستم را بگیر مهدی جان!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۰
  • ۲ نظر

نایب الزیاره


ذٰلِکَ اَلَّذِی یُبَشِّرُ اَللّٰهُ عِبٰادَهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبىٰ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (٢٣)شوری



این (بهشت ابد) همان است که خدا به بندگانی که ایمان آورده و نیکوکار شدند بشارت آن را داده است. بگو: من از شما اجر رسالت جز این نخواهم که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشاوندان منظور دارید (و دوستدار آل محمّد باشید، که این اجر هم به نفع امت و برای هدایت یافتن آنهاست)، و هر که کاری نیکو انجام دهد ما نیز در آن مورد بر نیکوییش بیفزاییم که خدا بسیار آمرزنده گناهان و پذیرنده شکر بندگان است.


همیشه دلم میخواست یه کار خاصی برای پدر ومادرم انجام بدم که خیلی خوشحالشون کنه خیلی فکر کردم خیلی کارا تو نظرم اومد که قبلا انجام داده بودم براشون ولی دنبال یه کار توپ بودم که یه دفعه زیارت امام حسین به ذهنم رسید لذتی که طعمشو نچشیده بودن 

امسال تصمیم گرفتم با نیت دعای فرج تمام زیارت عتبات رو تقدیم کنم به پدر و مادر عزیزم.

سفر زیبای محبوب رو با حبیب از روز پنجشنبه بعداز ظهر شروع کردیم 

قرار شد با ماشین بریم مرز مهران اونجا ماشینو پارک کنیم و بعدبریم به طرف مرز . 


کسی که مارو رسوند تا اونجا کارمند گمرک بودگفت به من سفارش شده بعد از پارک.ماشین تا تحویل به مامور های عراقی با شما باشم, ازش پرسیدم شما تو مهران هستید خودتون هم کارمند گمرک حتما خیلی رفتی کربلا باور میکنید جواب داد هنوز نرفتم 😳😳😳😳😳

باورم نشد ولی انگار غیر از توفیق همت هم لازمه .

وارد گاراژ عراقی ها شدیدم مقصد اولمون سامرا بودتا اونجا چند ساعت راه بود بعد از ظهر که سوار شدیم بعد از اذان مغرب رسیدیم 

سر راه از بغداد گذشتیم و دیوارهای طویل زندان ابو غریب تعجب برانگیز بود 

نمیدونم چند کیلومتر ولی یه مساحت نجومی بود 

قبلا فکر میکردم زندان جای ادب شدنه یعنی هر ادم بدی بره حتما اصلاح میشه یا لااقل بدتر نمیشه 

داشتم همینطور توی ماشین با چشمم دیوار رو دنبال میکردم و دعا میکردم خدایا کار هیچ بنده ای به زندان نیفته 

حتی یوسف پیامبر هم دیگه تحملش داشت تموم میشد با اینکه خودش گفته بود زندان برای من دوست داشتنی تر است ولی اخر دست به دامان زندانی شد که قرار بود ازاد بشه 

دیوار ابو غریب داشت تموم میشد و من همچنان در فکر ....

وارد شهر سامرا شدیم این شهر بیشتر اهل سنت هستن 

پس از گذشتن شهر به ورودی حرم رسیدیم شهری نظامی بیشتر تا چشم کار میکرد سرباز بود و تانک های اماده 


از دور به دو امام عزیز سلام دادیم 

افطار گذشته بود از همه با چای و شام پذیرایی شده بود 

چون رستورانی اونجا نیست باید حتما از غذای حرم میگرفتیم ولی حالا دو ساعت از افطار گذشته بود 

گرسنه بودن ما فکر اینکه غذا گیرمون نیاد کمی آزار دهنده بود 

یه دفعه به ذهنم رسید که اگه جایی گرسنه بودی و احتمال میدی غذا بهت نرسه چند بار ایه نور رو بخون 

منم که مشکلی نداشتم به جای چند بار چون خیلی گرسنه بودم  چندین بار خوندم 

با پرسش های زیاد رفتیم به طرف جایی که غذای حرم بودچند پرس غذای بسته بندی پشت در بسته  آشپزخونه گذاشته شده بود و ما هم ازخدا خواسته  

چیزی بود که دوست داشتم البته اینجا دیگه دوست داشتم و نداشتم معنایی نداشت ولی خدایی خیلی خوشمزه بود خورش بامیه واین ایه نور دیگه منو کامل شرمنده کرده بود

وقتی ادم سیر میشه انگار دنیا هم زیباتر میشه 

حالا با خیال راحت رفتیم نماز و زیارت .

وارد حرم شدیم السلام علی الامامین ...

چه صفایی یاد اومد که وهابی های جنایت کار چه بلایی برسر این گنبد ها اوره بودن  

ولی حالا به سقف که نگاه میکردی از معماری های ایرانی لذت میبردی تا کور شود دشمن ائمه 

بعد از نماز مغرب وعشا زیارت کردم 

به نیت همه ولی بعضی ها هم خصوصی یاد شدن 

همیشه تو حرم ها دلم میخواد یه ساعتی رو بدون هیچ کلامی فقط بشینم و به ضریح نگاه کنم و فکر کنم همینطور که نشسته بودم به مردم هم نگاه میکردم هر کسی رو به شکل یه آشنا میدیدم و یادم میفتاد که دعاش کنم عجب ادم هایی اومدن تو ذهنم 😔☺️

تا سحر تو حرم بودم کنار ضریح خودم بودم با چند نفر هر چی دلم خواست با دو امام عزیز حرف زدم 

سحر چه صفایی داشت مردم تو حیاط بساط سحری داشتند هر کس سفره ای کوچک پهن کرده بود البته دوباره حرم سحری هم میداد که دیگه احتیاج به ایه نور نبود چون مطمئن بودم که بهم میرسه جاتون.خالی همه چی پر و پیمون و خوشمزه بود


دومین سحر بعد از به چرت کوچک بیدار شدم انگار جایی بودم که دلم نمیخواست وقتم به خواب بگذره 

زود بیدار شدم 

کاش دنیا رو رو اینطوری میدیدبم 

که تایم زود تموم میشه و باید توشه کنیم بهترین هارو 

امشب نماز های سحر رو تو سرداب خوندم مکانی ک


ه غیبت کبری شروع شد


و باید اونقدر دعا کنیم تا این غیبت یه روز به پایان برسه و دیده همه ما به جمال نورانیش روشن بشه  واز امام زمان خواستم که منم در کنارشون باشم ولی گفتم سرباز هارو هم یه فرمانده اموزش میده تا نیرومند و قوی بشن ازشون خواستم با من هم مثل یه سرباز برخورد کنن تا اماده بشم


سخت بود بعد از دو روز در کنار دو امام معصوم دیگه باید میرفتیم 

بعد از نماز صبح عازم کاظمین شدیم


همراه یه کاروان شدیم که گفتند ما سر راه امام زاده محمد میریم ما هم از خداخواسته گفتیم خیلی هم عالی 

عموی امام زمان بود  در این حد میشناختمش ولی جالب بود هر جا میری انگار مردم برای این بزرگوار ها یه کرامتی رو رواج دادن 

اونجا هم تبلیغ رو این بود


که سید محمد حاجت اونا


یی که بجه دار نمیشن یا بختشون بسته شده رو میده 

یه نخ هایی رو میفروختن که .....الله  اعلم 

ولی خندم گرفت آخه این بی انصافیه 

ولی نمیدونم چی بگم

 

به کاظمین رسیدیم انگار احساس

میکردم وارد خونه خودمون شده بودم یه احساس خوب 

گوش درد امان منو بریده بود دیگه طاقت نداشتم چند تا مسکن قوی خوردم وخیلی راحت تو حرم جدم به خواب خوشی رفتم 

مراسم شب نوزدهم بوددعای جوشن پخش میشد یه قسمت هم خانم ها ترتیل داشتند که منم رفتم ویه صفحه خوندم 

بعد از اذان چراغ های سبز توی صحن به یک باره قرمز شد و صفحه تلویزیون رفت روی صفحه نوشته شد  فزت ورب الکعبه 

و دسته عزاداری که با شورسینه میزدند 


بعد از استراحت حالا باید راهی نجف میشدیم

ایوان طلا عجب صفایی دارد 

واقعا آدم ابهت امیر المومنین رو اونجا احساس میکنه 

تا یک ساعت جلوی ایون طلا نشسته بودم و دل سیر نگاهش میکردم کم کم آماده شدم که برم زیارت و یاد میکردم همه کسانی که بهم سفارش کرده بودن و حتی حاجت هاشون رو زیارت نامه هارو یکی پس از دیگری خوندم و نماز به یاد همه کسانی که تو ذهنم میومد 


شاید تو زندگی روزمره وقتی پیدا نشه که اینطور بشینی و با خدا حرف بزنی اونم در جوار یه امام معصوم و به یاد دیگران هم باشی یعنی در واقع دوست داری بقیه هم تو این حسخوب شریک باشن 

سحر رو تا اذان صبح تو حرم لذت بردم 

شب دوم در جوار مولا امشب شب شهادت بود باید میدیدید چه عظمتی 

بعد از نماز مغرب دسته های عزا, بر سر زنان وارد حرم میشدن و یک صدا ندای لبیک یا علی سر میدادن انگار تمام حرم میلرزید تا کور باشد دشمن علی 

مناجات های سحر تو حرم ها خیلی قشنگه یه رسم قشنگی که دارن اینه که یک ربع به اذان صبح چندین بار اعلام میکنن امساک صائمین , امساک مومنین 


ولی یاد سحر های ایران افتادم که این تق تق های قبل اذان انگار برامون خیلی حیاتیه همه سحر یه طرف اینم یه طرف 

شب شهادت مولا کنار ضریح 

نزدیک اذان به یک باره چراغ های پر نور حرم خاموش شد و فقط لامپ های ریز قرمز روشن بود و تلاوت سوز ناک قرآن اونجا دیگه احتیاج نبود کسی روضه بخونه همه با صدای بلند برای شهید مظلوم ناله میردند و بعد هم تابوت نمادین حضرت علی .....


حالا دیگه دلم داشت پر میکشید برای کربلا اونم شب جمعه و آخرین قدر 

عازم کربلا شدیم اول باید میرفتم خدمت حضرت عباس با ادب وارد شدم ولی حتی نتونستم جز زیارت نامه کلامی با ایشون صحبت کنم زیارت کردم یک ساعت نشستم و به بارگاه زیبا نگاه میکردم ولی بدون حتی یه کلمه 

از خدمتشون که بیرون ا.مدم دم در گفتم عمو جان این انصاف نبود و رفتم و میدونست از چی گله داشتم  ....

حالا روانه شدم رو به سید االشهدا,السلام علیک یا اباء الشهدا 

چقدر این فاصله بین دو برادر زیباست

وارد حرم شدم نمیتونم بگم احساس خوبم رو ولی همینقدر بدونید آدم افتخار میکنه وقتی کوچیک باشی ولی خونه اشراف دعوتت کنن این یعنی .....

اولین سحر کنار امام حسین کنار ضریح و زیر قبه دیگه فک کنم چیزی نباید بگم فقط بگم من اون زمان تو بهشت بودم 

جای خوبی نشسته بودم برای نماز زیر قبه بالا سر امام تا حال خوبی داشتم نماز خوندم و برا همه تک.تک دعا کردم 

حبیب گفت نمیخوای دوباره بری زیارت ابوالفضل ؟

دلم ریخت راه افتادم رفتم رسیدم به حرم سلام دادم دیگه بغضم ترکید اونقدر گریه کردم وگفتم ببخشید آقا من بی ادب نیستم  نباید میگفتم انصاف نبود منو ببخش دیگه سکوت رو شکستم و حالا اونچه در دلم بود گفتم فقط اومده بودم حرم عباس برای یه نفر دعا کنم بعد هم گفتم عمو.جان ترو به دست های بریدت دستشو به دستت میسپارم مواظبش باش گم نشه.

سحر آخر , شب جمعه , شب قدر , کربلا اینا چیزایی بود که انتظارشو میکشیدم 

از بعد از نماز مغرب تو حرم نشستم دو بار دیگه أقارو زیارت کردم 

چون امشب قرار داشتیم با چند تا هیئت که ساعت 2 زیر قبه دعاکنیم برای فرج آقا 

چه شوکتی چه عظمتی جمعیت موج میزد واقعا قابل کنترل نبود 

ساعت 2 زیر قبه همه باهم با صدای بلند زن و مرد یک صدا دعا میکردبم 

اللهم عجل فرج مولا 

ان شاالله

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۳
  • ۱۰ نظر

موجودی بی تکرار



وَبَرًّا بِوَالِدَتِی وَلَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّارًا شَقِیًّا﴿۳۲﴾مریم


و مرا نسبت به مادرم نیکوکار کرده و زورگو و نافرمانم نگردانیده است



این آیه تو سوره مریم خیلی جالب و دوست داشتنیه، 

مثل یه تلنگره، انگار داره هشدار میده

 دیگه نمیگه به پدر ومادر احسان کنید 

یه طور دیگه و با یه لفظ دیگه داره هشدارمیده که در افتادن با مادر محرومیت و گرفتاری به همراه داره...


مادر، فرشته‌هایی که تالحظه مرگ مادری میکنند، 

و ازکجا معلوم که در عالم گور هم مادری نکنند؟!!

مادر تنها کسی ست که میتونی براش نازکنی،سرش داد وبیدادکنی،باهاش قهر کنی و بااینکه تو مقصربودی میتونه بازم بایه بشقاب غذا، بالبخند بیاد و بگه :با من قهری باغذا که قهر نیستی؟!

شاید اینطوری عادت کردیم که فقط مادرها باید دعا کنن انگار مادر با دعا شناخته میشن...

مادرا دیگه وقتی بچه دارن انگار خودشون رو فراموش میکنن همه چیز های خوب دنیا حتی بهشت قشنگ رو برای بچه هاشون میخوان...

تا وقتی تو خونه هست انگار همه جای خونه بوی عشق و گرما میده مخصوصا وقتی از بیرون میای خونه و صدا میزنی مامان کجایی ؟

حتی اگه خواب باشه فوری جوابت رو میده و تو انگار خیالت راحت میشه که یه جای امن هستی !

ولی امان از وقتی که وارد خونه بشی و بدونی دیگه مادر نیست و هرگز برنمیگرده...

 حالا مونده یه خونه سرد و خاموش

 دیگه نمیتونی موقع ورود به خونه صدا بزنی که مامان کجایی؟ سلام من اومدم !

حالا دیگه باید بزرگ بشی...

 تو باید به جای مادر بشی و چه روزگار سختی انتظارت رو میکشه!

....


امروز یه دانشجویی سراسیمه اومد جلوی راهم، اضطراب و تشویش و غم  و اندوهش از دور هم پیدا بود وقتی باهاش حرف زدم تمام خاطراتم تو ماه رمضون سال 62 از جلوی چشمم رد شد، رفتن مادرم اونم زمانی که خیلی بهش نیاز داشتم...

 و باید نقش پدر  هم برایم بازی میکرد...

 اما رفت ...

و حالا نوبت من بود که بزرگ بشم وهیچ وقت نقش پدر و مادری که دیگه نبودند رو، هیچ کس نتونست برام بازی کنه و دنیا رنگ های شادش رو تغییر داد به یه دنیای تماما سیاه و سفید... دنیایی که صدای مادرم  رو دیگه نشنید...

 

اون دانشجو شروع کرد به گریه کردن ,

گفتم چی شده ؟

گفت مادرم رو هفته پیش بردیم بیمارستان برای یه عمل که بعد از بیهوشی هنوز به هوش نیومده و بعد با گریه تلفنشو در اورد وعکسشو که روی تخت بیمارستان بیهوش افتاده بود بهم نشون داد ...

خیلی دلم سوخت انگار این دختر گیج شده بود 

زندگیش فلج شده بود

باور نمیکرد که مادرش یک هفته است نیست و نمیتونست باور کنه ممکنه دیگه برنگرده

التماسم کرد برای مامانش دعا کنم...


بعد از من خداحافظی کرد و رفت منم وقتی رفتم سر کلاس برای بچه ها  آیه ای از سوره مریم رو خوندم و از مادر گفتم که چقدر زیبا حضرت عیسی ع درباره مادرش میگه: که مرا نیکوکار به مادرم قرار بده و مرا بدبخت قرار نده

جالبه که در مقابل نیکوکار گفته بدبخت یعنی اگه نیکوکار نباشی به مادرت بدبخت میشی!

همین طور که حرف میزدم در چشم بعضی هاشون قطرات اشک رو میدیدم ...

کاش هر روز بهمون تذکر میدادن ، مادر گلی است که فقط باید بوئید و مواظب باشیم پرپرش نکنیم...


مرور خاطرات فوت مادرم و قرین شدن این روز با سالروز  وفات بهترین مادر ،حضرت خدیجه سلام الله علیها بود که درود خدا بر این زن فداکار باد که همه ما مدیون ایثارگری های این خانم بزرگوار هستیم...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۴
  • ۳ نظر

پدر و مادر ,میانبر رسیدن به خدا


رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمٰا فِی نُفُوسِکُمْ إِنْ تَکُونُوا صٰالِحِینَ فَإِنَّهُ کٰانَ لِلْأَوّٰابِینَ غَفُوراً (٢٥)اسراء

خدایتان به آنچه در دلهای شماست داناتر است، اگر همانا در دل اندیشه صلاح دارید خدا هر که را با نیّت پاک به درگاه او تضرع و توبه کند البته خواهد بخشید.


ایه 25 سوره اسراء رو وقتی دانشجو ها کنفرانس میدن خیلی جالبه چون اصلا انگار تو نگاه اول نمیشه چیزی از آیه بگی .

این آیه بعد از ایاتی هست که خداوند دستور میده حق ندارید به پدر و مادر اف بگید و باید همونطور که شمارو بزرگ کردند شما هم حالا محبت هاشون رو تلافی کنید .

تو یه کتاب خوندم مفهوم این آیه اینه که, اگه پدر و مادرت رو پیچوندی و اونا متوجه نشدند بدون که خدا حتما دید و حواست باشه, ولی اگه قصد اصلاح خودت رو داشتی توبه کنی خدا میگه من توبه پذیر هستم .

بعد بچه ها میگن پیچوندن یعنی چی؟؟ 

وقتی براشون میگم یه دفعه جا میخورن میگن یعنی در این حد ؟؟؟

چه قدر قرآن قشنگه !!!


امروز که از دانشگاه با مترو برمیگشتم تو مترو معمولا اکثرا دانشجو هستند , وقتی چند تا هم با هم باشن اونقدر بلند حرف میزنن که بی اختیار باید حرفاشون رو بشنوی .

کنار من چند تا از دخترای دانشجو بودن بحثشون این بود که میخواستن برن جایی باهم برای تولد یکی از دوستاشون کادو بخرن .

یکیشون میگفت من مامانم نگران میشه میدونه من کلاسم چه ساعتی تموم میشه دائم بهم زنگ میزنه نمیتونم بیام خیلی دیرم میشه 

این بنده خدا اینو گفت و بعد از اون راه کارها و ترفندها بود که توسط بقیه ارائه میشدبرای اینکه بتونن اون بنده خدارو  باخودشون ببرن. 

یکی بهش گفت مامانت دانشگاه رفتس ؟

گفت نه دیپلم داره !

گفت خب بهش بگو اینجا دیگه مدرسه نیست یه وقت استاد هست یه وقت نیست کلاس جبرانی دارم کلا دانشگاه بی حساب و کتابه. 

اون یکی گفت ببین مامانتو عادت بده که متوجه نشه کی کلاس داری کی نداری. 

  مثلا من سه شنبه و پنج شنبه. کلاس ندارم ولی دو سه دفعه همین روزارو  رفتم جایی فک کرده میرم دانشگاه حالا بنده خدا مادرم قاطی کرده روزایی که کلاس هم ندارم میاد بیدارم میکنه میگه مگه نمیری دانشگاه دیرت نشه .

اون یکی گفت هیچوقت سر وقت خونه نرو یه خورده بمون دانشگاه بعد بگو ترافیک بود قطار دیر اومد تا عادت کنن .


وقتی اینارو میشنیدم هم خندم گرفته بود هم چون منم یه مادر هستم گریه ام گرفته بود و حسابی ناراحت شدم واقعا بچه ها چه حسابی رو ما پدر و مادرا میکنن مگه جز خیر چیزی براشون در نظر داریم ؟

حالا بهتر متوجه شدم چقدر نقش دوست برای بچه ها مهمه .

کاش با کتاب خدا دوست بشیم و کلام حق رو بفهمیم و برای بچه ها بگیم. 

وقتی سر کلاس شرح این آیه رو میگم البته با مثال های جالب ,چهره بچه هارو میبینم که داره کم کم  تغییر میکنه انگار کلی خاطره با پدر مادراشون داشتن که داره تو مغزشون مرور میشه.

بهشون میگم فک نکنید اینا زرنگی محسوب میشه ِ

اگر مادر نفهمید خدا میگه من فهمیدم ولی اگه پشیمونی بیا من قبولت دارم.

خدایا سر راه بچه هامون دوستانی قرار بده که راه تو رو بلد باشند 

الهی آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۷
  • ۳ نظر

زیر پای تو بالاتر از بهشت میطلبد

وَبَرًّا بِوَالِدَیْهِ وَلَمْ یَکُن جَبَّارًا عَصِیًّا


 15 مریم


به پدر و مادر نیکی می کرد و جبار و گردنکش نبود


پدرم فراموش کردن هنر میخواهد و من بی هنر ترین انسان عالم هستم  


برایم جز سنگ سرد مزارت هیچ نمانده است 

برای کلمه بابا دلم پر میکشد


امروز روز پنجم فروردینه رفته بودیم قم خونه یکی از دوستان, برگشتنه باید میرفتم بهشت زهرا ,أخه امروز سال پدرم حاج رضا موسوی بود خیلی دوسش داشتم هر چند تعداد سال هایی که باهاش بودم خیلی کوتاه بود به کوتاهی عمر پدرم. 

وارد بهشت زهرا شدم شهر مرده ها,جایی که هرچند زیباست ولی من با دیدن قبر ها کنار هم وحشت میکنم به قدری که حاضر نیستم لحظات زیادی اونجا باشم. 

هر وقت این قبر هارو میبینم  ,حس میکنم اگه امروز نوبت من باشه ؟؟؟؟

تا این فکر تو مغزم میاد تمام تنم میلرزه که چکار باید بکنم یه دفعه همه زندگیم جلو چشمم میاد ولی هر چی حساب میکنم با چرتکه ذهن خودم میبینم که باقیمانده میشه صفر .

سر قبر پدرم نشستم حالا سال هاست که گذشته ولی هنوز بیشترو بیشتر دوسش دارم .

آقا جون یادته بابت هر نمازی که میخوندم به من پول میدادی و من به عشق جایزه نماز خون شدم .

یادته منو کلاس قرآن فرستادی تا جز سی رو حفظ کردم .

یادته وقتی نماز میخوندی عاشق این بودم که بری سجده و من روی کول تو سوار بشم تا منو بالا ببری ,وقتی روی کولت بودم انگار دنیا زیر پام بود این لذت رو هیچوقت فراموش نمیکنم 

یادته چقدر به فکر هم محله ای ها بودی هر کس مشکل داشت در خونه ما بروشون باز بود .

این ها همه درس زندگی بود برای ما هرچند تو معلم مدرسه نرفته ای بودی !!! 

کلاس سوم راهنمایی بودم که پدر خیلی زود از پیش ما رفت, از اون موقع به بعد با خاطراتش مانوس بودم .


یادمه اون سال بعد از مراسم شب هفت یه تصمیم خوب گرفتم .


دلم میخواست یه کاری کنم که هیچ وقت پدرم رو فراموش نکنم ,با خودم عهد کردم هیچ روزی رو بدون فاتحه برای پدرم شروع نکنم و هر کار خوبی که داشتم پدرم رو هم تو اون کار شریک کنم .

و الحمدالله تا امروز ,روزی نبوده که بدون فاتحه برای پدرم شروع بشه .


خدایا اگر بهشت زیر پای مادر هاست حتما برای پدر ها هم یه چیز خوبی در نظر گرفتی.


زندگی کوتاه است و پایان آن هم نامعلوم همواره سعی کنیم بهترین همسر ، رفیق  و حتی مهربانترین رئیس باشیم تا زمان وداع دنیا را زیباتر به فرزندهایمان تحویل دهیم !!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۹
  • ۸ نظر

پله پله تا خدا

قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّى

15 اعلی

هر آینه پاکان رستگار شدند،


سال جدید آمد اما 

ما همان آدم های سال پیشیم که همچنان دروغ میگوییم ، 

پشت یکدیگر بد میگوییم 

و هر روزمان را با غرغرهای بیشتری شروع میکنیم!

سال جدید آمد اما آدم های جدیدی نیامدند و ما همچنان در انتظار آمدن آدم های خوب بر روی زمین هستیم 

غافل از اینکه خوبی را از خودمان باید شروع کنیم و هیچ وقت هم زیر بار این مسئله نمیرویم که اگر ما و اطرافمان در بدی غرق شدیم ، حتما مشکل از خودمان است و باید از خودمان شروع کنیم این پروسهء خوب شدن را!

به هر حال سال جدید آمد...

همه به ظاهر خوشحال اند و غرق در گفتن تبریک و شاد باش 

اما من همچنان به این فکر میکنم که 

کدام سال قرار است به جای لباس آدم ها 

کمی شخصیت و فکر آدم ها نو بشود؟!


👤 محسن_دعاوی

هر سال نزدیک عید هزار تا فکر تو سرم میاد هزار تا برنامه جدید 

انگار دلم میخواد مثل درخت ها که همه برگ هاشون رو تو پاییز و زمستون دور میریزن و فقط ریشه دارند دوباره برگ و میوه جدید داشته باشم 

میخوام یه آدم جدید بشم 

ولی انگار خیلی سخته وعوض شدن به این راحتی ها هم نیست

 

همه مردم تو ماه اسفند در حرکت و تکاپو هستن ,انگار نه انگار اسفند هم برا خودش هویتی داره .

شاید اسفند فقط یه پل ارتباطی سال گذشته و سال جدید باشه 

با این همه بدو بدو ها سال جدید میرسه 

باز نگاه میکنیم خورشید همون خورشید همیشگیه, آدم ها همه همون آدم های دیروز هیچ چیز تغییر نکرد ولی همه با لباس های نو و آرایش های جدید تند تند به هم تبریک میگن !!!

تبریک بابت چی ؟؟؟

 فقط تغییر فصل ؟؟؟

این کار که در سال چهار بار اتفاق میفته !!!

یاد یکی از نوشته های استاد مطهری افتادم 

 "متأسفانه استفاده بعضی از افراد از «بهار» از حد استفاده یک حیوان تجاوز نمی‌کند. حاصل بهرهٔ آنها از این تجلی باشکوه خلقت، شکم پرکردن و بدمستی کردن و سقوط در منتها درجه حیوانیت است."


🌹🌹🌹

دلم میخواست برای تغییر رفتارمون بهم تبریک بگیم که چقدر عوض شدیم یا قراره عوض بشیم

حتما درخت های پارسال اگه حرس بشن و خاکشون تقویت بشه امسال پربارتر خواهند بود 

اگه پارسال نماز اول وقت نمیخوندیم امسال تو فکرش باشیم که بخونیم 

اگه پارسال زیاد حرف میزدیم امسال سکوت رو تجربه کنیم

 وگاهی به هم یاد آوری کنیم که دنیا مثل مسافرت های عید موقته و باید خیلی زود تا تعطیلات تموم نشده برگردیم خونه 

و ....

دلم میخواد امسال, سال تحول من باشه 

شاید نتونم همه, ولی بعضی از خصلت های بدم رو کنار بزارم 

باید به خودم خواسته هام رو املا کنم تا  اسفند 97 این املا رو صحیح کنم .

خدا کنه امام زمان عزیزم برام امضا کنه و بنویسه عالی بود ادامه بده 

خدایا 

حول حالنا الی احسن الحال

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۹
  • ۴ نظر

امسال به مهمانی خودم میروم

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ 


102 آل عمران


ای کسانی که ایمان آورده‌اید! آن گونه که حق تقوا و پرهیزکاری است، از خدا بپرهیزید! و از دنیا نروید، مگر اینکه مسلمان باشید! (باید گوهر ایمان را تا پایان عمر، حفظ کنید!)


از بچگی بهمون یاد داده بودن که موقع سال تحویل آرزوهات رو بنویس باعث میشه فرشته ها به تکاپو بیفتن تا آرزوهات براورده بشه 

نمیدونم بالاخره بچگی بود و هزار داستان 

حالا منم میخوام مثل هر سال بنویسم


زمستون تقریبا چمدونشو رو جمع و جور کرده..

و بهـار برای اومدن عجله داره

آنقدر زیاد که همه مارو را به جنب و جوش واداشته..!


همه نگرانیـم که بهار بیایـد و هنوز خونه هامون خوب آب و جارو نشده باشد

بیایـد و باز گوشه ای گردوغبار به چشم بخورد..


منم مثل بهار عجله دارم انگار دوست دارم سال جدید بشه هر چند میدونم یک سال سن من زیادتر میشه


زمستون فصل قشنگی بود و حالا داره تموم میشه ولی یادمون باشه هیچ چیز تو دنیا پایدار نیست پس به زمستون هم نمیشه دل بست باید با خاطرات خوش و ناخوشش , خداحافظی کنیم 


یه نگاه توی آینه سفره هفت سین به خودم کردم یک سال به سال های عمرم اضافه شده و یک سال از دنیا دورتر و به دنیای دیگه نزدیکتر باید حواسمو جمع کنم انگار کوچ نزدیک است باید به فکر توشه ای باشم  

نگاه میکنم به سبزه چقدر قشنگ این چند تا دونه گندم با کمی آب و نور رشد کرده ,سبز و زیبا شده 

آیا منم سال گذشته با این همه نعمت رشد کردم ؟

یا اینکه در جا زدم ؟

به ماهی توی تنگ  نگاه میکنم چقدر خوب پذیرفته که هر چند دنیا بزرگ باشه سهم تو از زندگی همینه زیاد خودتو به در و دیوار نزن!


همون لحظه از خدا خواستم مقام "رضا "رو ...

 

قرآن رو برداشتم بوسه ای زدم ,باز کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن 

دوست عزیزم امسال هر روز و هر ساعت با تو بودم کنار تو, حرف های زیادی با هم زدیم لحظات زیبایی کنار هم داشتیم ...

دوست خوبم دلم میخواد همیشه همونطور که قول دادی تا آخر کنارم باشی .


دوباره به آینه نگاه میکنم باید امسال به خودم قول بدم حتما اول سال به دیدار یکی برم که از همه مهمتره 

کسی که شاید خیلی وقته بهش سری نزدم !!

 این دیدار مهمترین کاری هست که میخوام انجام بدم؛ دوست دارم فقط عید نباشه, میخوام هر روز یه سری بهش بزنم .


👤 به قول قیصر امین پور:


🌹 دیر گاهی است که افتاده ام از خویش به دور


🌹شاید این عید , به دیدار «خودم» هم بروم...

خدایا

کمک کن امسال کمی با خودمون رو راست تر باشیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۷
  • ۷ نظر

مزد من عشق است

ذٰلِکَ اَلَّذِی یُبَشِّرُ اَللّٰهُ عِبٰادَهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبىٰ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (٢٣)شوری



این همان [پاداشى] است که خدا بندگان خود را که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏ اند [بدان] مژده داده است بگو به ازاى آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نیستم مگر دوستى در باره خویشاوندان و هر کس نیکى به جاى آورد [و طاعتى اندوزد] براى او در ثواب آن خواهیم افزود قطعا خدا آمرزنده و قدرشناس است



برای نذر کردن حتما نباید خیلی هزینه کنیم 

هیچ وقت فکر کرده اید که میتوان تعریف نذر کردن را تغییر داد!


مثلا بجای پول .... 

می توانید برای مدت معین هیچ چیز را دور نریزید و حتی خرده نان را هم برای گنجشک ها بریزید. 

می توانید نذر کنید تا یک ماه هیچ جا آشغال نریزید و اگر کسی ریخت آن را بردارید و آن را در سطل زباله بریزید.

میتوانید نذر کنید تا چهل روز آب به اندازه نیاز مصرف کنید.

می توانید نذر کنید تا چهل روز ریا نکنید. از کارتان نزنید. دروغ نگید.

میتوانید نذر کنید تا چهل روز به کسی تعارف بی جا نکنید. راجع به زندگی خصوصی دیگران پرس و جو نکنید.

میتوانید نذر کنید تا چهل روز با واقعیت ها زندگی کنید. مثلا تا زمانیکه از صحت چیزی مطمئن نیستید آن را پخش نکنید. یا برای کسی تعریف نکنید.

میتوانید نذر کنید تا چهل روز چراغ اضافی را خاموش کنید.

می توانید نذر کنید یک هسته میوه کنار خیابان بکارید و تا سبز شدن آن، از او نگهداری کنید.


وقتی کسی رو از صمیم قلب دوست داریم دلمون میخواد کاری کنیم که دوستیمونو بهش ابراز کنیم 

 براش وقت بذاریم و بهترین هارو براش هزینه کنیم 

چه زیباست عشق ,که مزد رسالت پیامبر است به خانواده اش 

 

روز شهادت حضرت زهرا رفنه بودم روضه, موقعی که برمیگشتم تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم ,اتوبوسی که اومد خیلی جالب بود, یه کاغذ روی درش زده بود امروز کرایه صلواتی.


تعجب داشت,همین راننده که روزای دیگه دقیق کرایه هارو حساب میکرد حالا به عشق خانم فاطمه زهرا ( س ) نذرکرده بود که رایگان مردم رو سوار اتوبوس کنه .


چه زیباست این مزد پیامبر که قرآن میفرماید این مزد به نفع شماست


  قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُم....

ْ 47 سبا


خدایا 

این عشق و محبت رو در دل من برای همیشه مستقرکن!!!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۱۶
  • ۰ نظر

کبوتر با کبوتر , باز با باز

وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اَللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَى اَلنّٰاسَ وَ اَللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ فَلَمّٰا قَضىٰ زَیْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاکَهٰا لِکَیْ لاٰ یَکُونَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوٰاجِ أَدْعِیٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (٣٧)احزاب


به خاطر بیاور) زمانی را که به آن کس که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودی (به فرزند خوانده‌ات «زید») می‌گفتی: «همسرت را نگاه‌دار و از خدا بپرهیز!» (و پیوسته این امر را تکرار می‌کردی)؛ و در دل چیزی را پنهان می‌داشتی که خداوند آن را آشکار می‌کند؛ و از مردم می‌ترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی! هنگامی که زید از آن زن جدا شد، ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده‌هایشان -هنگامی که طلاق گیرند- نباشد؛ و فرمان خدا انجام شدنی است.


🌸🍃🍃🌸🍃🍃🌸🍃🍃



🔴  دکتر افشار 


چون تفاوتِ فرهنگی محسوس نیست 

بنابراین آدمها

با هر فرهنگ یا خُرده فرهنگی 

که به آن تعلق دارند 

می توانند با هم مواردِ مشترک پیدا کنند . 

به همین جهت است که 

مردم با هر نوع فرهنگی 

در مهمانی ها 

با هم اوقاتِ خوب و خوشی را می گذرانند 

اما همین مردمی که 

در مهمانی ها با هم خوب و خوش هستند 

اگر قرار باشد 

با هم زندگی کنند 

به جنگِ تمام عیارِ همدیگر خواهند رفت.


🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃



آیه 37 احزاب فکر منو به خودش مشغول کرده بود, داستان ازدواج زید غلامی که پسر خوانده پیامبر بود با زینب دختر عمه پیامبر 

داشتم فکر میکردم این ازدواج آیا از نظر فرهنگی درست بوده ؟

 غلامی که قبل از اینکه پسر خوانده پیامبر بشه در یک خانواده ای بوده با شرایطی خاص که خب حتما با طرز زندگی زینب بسیار متفاوت بوده, حالا از فرهنگ گرفته تا نوع نگرش به زندگی و یا به قول امروزی ها اختلاف طبقاتی و علمی.

شروع زندگی با این تفاوت ها خیلی سخته و بعضی وقتا هم طاقت فرسا . 


و چرا این زندگی دوام زیادی نداشت ؟


 ,من نمیدونم و نمیخوام آیه رو خدایی نکرده تفسیر کنم ولی داشتم فکر میکردم انگار درسته این ضرب المثل


* کبوتر با کبوتر باز با باز *


چند روز پیش خونه بودم یه خانمی بهم زنگ زد و خودشو معرفی کرد گفت شماره شمارو دادن گفتن که میتونید کمکم کنید ..

گفتم بفرما در خدمتم 

گفت خونه ما منطقه 2 تهرانه دوتا پسر تحصیل کرده دارم هر دو در شرف ازدواج و شغل آزاد دارن , مغازه ای که داریم تو همین منطقه و متعلق به خودمون هست و همینطور ادامه داد از همه چیز گفت و من گوش میکردم .

گفتم خب چه کاری از من برمیاد ؟

گفت دنبال یه عروس هستم ,البته با شرایط خاص , دختر باید از متطقه بالای تهران باشه از منطقه جنوب و شرق تهران نمیخوام ,چون پسرم نمیتونه پایین رفت و أمد کنه براش سخته, هوا هم آلوده س و .....,


در مورد خصوصیات خود دختر هم تقاضا هایی داشتن که دیگه بماند .

من همینطور که داشتم گوش میکردم تو دلم داشتم میگفتم بابا کمی آهسته تر , چه خبره همه چیز رو تمام و کمال میخوای ؟

مگه میشه مگه داریم ؟

یه کم باهاش بحث کردم که خانم دختر اگه همه این شرایط رو داشت ولی اخلاق نداشت چکار میکنی ؟

نمیخوای اولین گزینه شما اخلاق و ادب باشه ؟

گفت این هم هست ولی .....

خلاصه بعد از قطع تلفن کلی با خودم کلانجار رفتم که یعنی چی این چه طرزشه خب اومدیم دختر پایین شهری بود ولی خوب بود اهل زندگی بود چرا براشون اینقدر مهمه که هم کفو خودشون حتما باشه ؟

البته کمی هم حق دادم بهشون چون کفویت خانوادگی مهمترین اصل تو زندگیه.

البته گفتم باشه اگه همچین موردی بود حتما اطلاع میدم 


تا اینجا قضیه رو داشته باشید 


اتفاقا تو همین روزا  یه خواستگاری برای دختر یکی از دوستان فرستادیم که طرفین هم از نظر فرهنگی هم از نظر مادی کمی با هم اختلاف داشتن درسته گفتم کمی !!!!!  

اول گفتیم خب شاید بشه یه کاری کرد که این مسئله خیلی مشکل ساز نشه وبشه باهاش کنار اومد 

ولی هر چی این خواستگاری جلوتر میرفت انگار این مسئله خودشو بیشتر نشون میداد 

شاید طرف مقابل دلش میخواست این مسائل رو کمی ندید بگیره و کمرنگ.جلوه بده ,ولی نمیشد چون به وضوح این اختلاف در گفتار و رفتار دیده میشد 

تا اینکه به این نتیجه رسیدند که ادامه این وصلت به صلاح طرفین نیست 

البته صحبت از سال ها زندگیه واقعا نمیشه چشم پوشی کرد باید حق بدیم به طرفین .

حتی من این اختلاف رو تو خیلی از خانواده ها به چشم خودم دیدم که طرف سال ها داره زجر میکشه از طرز غذا خوردن, مکالمه های عادی خانوادگی , نوع مسافرت , مهمانی و تا تربیت فرزندان همه و همه چیزهایی که شاید مسائل کوچکی باشه ولی اون هدف زیبای ازدواج که آرامش هست رو گم میکنه 

حالا راحت تر میتونم حرفای اون خانم رو درک کنم 

و حالا راحت تر میتونم بفهمم که زید و زینب چرا نتونستن با هم به زندگی ادامه بدن و از هم جدا شدند .

خدایا در زندگی و انتخاب ها از تو صبر و بصیرت خواهانم 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۶
  • ۶ نظر

آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم

وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (٦)لقمان



"و برخی از مردمان کسی است که گفتار و سخنان لغو و باطل را (مانند قصّه‌های دروغ و افسانه‌های شهوت‌انگیز مفسد اخلاق و سرود مطرب) به هر وسیله تهیّه می‌کند تا (خلق را) به جهالت از راه خدا (و آموختن علوم و معارف قرآن) گمراه سازد و آیات قرآن را به تمسخر و استهزا گیرد، این مردمان (فاسد کافر) به عذاب، با خواری و ذلّت گرفتار شوند



نکوهش کسى که براى اضلال مردم و منصرف ساختن آنان از حقائق و معارف قرآن، به ترویج‌  لَهْوَ الْحَدِیثِ مى‌پرداخته است‌



از فال فروشی پرسیدم 

چه میکنی؟


گفت:از حماقت انسانها

تکه نانی در می اورم!

اینها از منی که

 در امروزم مانده ام، 

فردایشان را میخواهند..


داشتم فکر میکردم به زمان جاهلیت زمانی که پیامبر عزیز و دلسوز در میان این مردم ظهور کرد 

پیامبر تلاش کرد که اونارو تغییر بده از اینکه بچه هاشون رو از ترس روزی نکشن 

به زن ها ظلم نکنن

جنگ و خونریزی و تعدی نداشته باشن و هیچ کس رو تو پرستش و طلب حاجت هاشون همتای خدا قرار ندن


راستی هر چی فکر میکنم بعد از 1400 سال میببینم هنوز مردم تغییر چندانی نکردن 

تمام اون کارها به یه نحو دیگه دوباره داره انجام میشه 

مثل سقط جنین به جای زنده به گور کردن 

مثل خرافات 

یا ربا یا آرایش زن ها ,طلسم وجادو و ....


هر چی فکر میکنم که آیا واقعا جاهلیت کم شده یا نه, به این نتیجه میرسم حتی شیک و مجلسی تر شده 


چند وقت پیش یه مهمون داشتیم داشت یه قضیه ای رو تعریف میکرد که براش جالب بود و نظر مارو در موردش میخواست ؛گفت تو کافه ای که با دوستاش  برای تفریح میرن، پدر یکی از پیشخدمت ها اتفاقی، اونجا بود و چون با این بچه ها آشنا شده بود گفت این پدر منه و با دست اشاره کرد و ما هم با سر باهاش سلام و علیک کردیم ،

وقتی کافه خلوت شد گفت رفتم کنارش نشستم و حال و احوال کردم ؛مردی حدود 50 ساله، قد بلند با محاسن نامنظم از اهالی لرستان ...

بعد از کمی صحبت، گفتم کار شما چیه اومدید تهران ؟

گفت من تو شهرهای مختلف دعوت میشم برای بعضی ها که مشکل دارن دعا مینویسم !

گفتم مگه بلدی ؟

گفت من آدم بیسوادی بودم ،تو جنگ ایران و عراق اسیر شدم ،تو اسارت یه شب خواب دیدم ( حالا بگذریم از خوابش) که کسی دستی رو سرم کشید وبه طور عجیبی سواد دار شدم و میگفت حالا هر زبانی رو بلدم حتی زبان عبری رو که کمتر کسی می‌دونه!


گفت هر وقت چیزی رو بخوام یا جواب سوالی رو ندونم مینویسم میذارم زیر سرم صبح اون مطلب رو یاد گرفته بیدار میشم !!!

خلاصه خیلی حرفای دیگه....

واین منبع درآمدش نبود در حقیقت گله دار بود و میگفت که از آدم باسواد تا بیسواد مشتری دارم از شهر های مختلف...

بعد از این حرفا که مهمون مون زد، من مشتاق شدم این آقارو ببینم. تلفن رو گرفتم و فردا بهش زنگ زدم 

گفتم من یه مشکلی دارم اگه میشه راه حل بدید 

پشت تلفن گفت مشکل شما خیلی سخته با تلفن نمیشه ،بیاید فلان جا خونه برادرم من اونجا هستم مشکل شمارو حل میکنم 

خلاصه ما رفتیم منزل برادرش تو یه محله قدیمی تهران ،

وارد که شدیم  احساس کردم الان یه آدم نورانی رو میبینم

اتفاقا برعکس.... حالا دیگه انالیز چهره و اینا ... بماند 


اول بسم الله هنوز ما چیزی نگفته بودیم، رو به حبیب کرد گفت پول نقد داری یا کارت ؟

گفتم برای چی ؟گفت ما گوسفند قربانی میکنیم شما هم یه سهم بده تا مشکلت حل بشه 

چقدر میتونی هزینه کنی ؟

گفتم حالا بذارید مشکل حل بشه ...


من که فقط اومده بودم از روی کنجکاوی ببینم این چه کار میکنه، گفتم پول نقد نداریم الان 

کفت تا شما نشستید آقاتون بره سر کوچه بریزه به حساب با کارت !!!!

گفتم حالا عجله ای نیست بعد انجام میدیم 

یه کاغد دراورد و با اون دست خط میخی یه چیز هایی نوشت و یه دستور هایی هم داد و خیلی حرف زد ...

هر چی حرف میزد بیشتر میفهمیدم که چقدر کلاه برداره و چقدر داره چرت و پرت سرهم میکنه 

ودلم سوخت به حال مردمی که بهش ایمان داشتن و ازش راه کار میخواستن و خدای مهربون رو فراموش کرده بودن !

به نظر شما آیا شرک در دوران جاهلیت بود یا الان که عصر علم و فن آوری هست ؟واقعا این اعتقادات چیه ؟

اونم به یه آدم بیسواد !

یه خانمی اونجا بود که برادر زاده ی مرد دعانویس بود، که مشکلی تو زندگیش داشت، بهش گفتم خب شما که دعا بلدی چرا مشکل این دختر رو حل نمیکنی؟ گفت دعای من برای خانواده خودم جواب نمیده !!!

خلاصه بعد از شنیدن یه سری حرف های بی سر و ته و گرفتن چند تکه کاغد، خواستیم بلند شیم که سریع یه کاغد داد گفت این شماره حسابمه بریزید به حساب .

گفتیم حالا چقدر ؟؟

دیدم کف قیمت 200 هزار تومنه 

تعجب کردم پیش خودم گفتم دکتر مغز و اعصاب بعد از این همه درس و سختی برا نیم ساعت حرف زدن 200 تومن نمیگیره 

از خونش اومدیم بیرون پیامک بود که


پشت سر هم میومد که منتظرم چرا پول رو نریختی !

خلاصه مجبور شدیم برای این کنجکاوی


پنجاه هزار تومن هزینه کنیم ....


حالا بیشتر خدارو دوست دارم خدایی که برای درمان دردها هزینه ای نمیگیره .


خدایا به ما آگاهی بده که جز تو درمانگری نیست جز تو روزی دهنده ای نیست 

جز تو شفا دهنده ای نیست 

کلید همه قفل ها به دست توست 


خدایا تو بهترینی☺️

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۸
  • ۵ نظر

غوره نشده مویز شد

إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا"

(3 )انسان 


"ما به حقیقت راه (حق و باطل) را به او نمودیم حال خواهد (هدایت پذیرد و) شکر (این نعمت) گوید و خواهد (آن نعمت را) کفران کند."



اگر افراد می توانستند یاد بگیرند که آنچه برای من خوب است لزومی ندارد که برای دیگران هم خوب باشد، آنگاه دنیای شاد و خوشایندتری می داشتیم.

"تئوری انتخاب" به ما می آموزد که دنیای مطلوب من، اساس و شالوده زندگی من است و نه اساس و شالوده زندگی دیگران.


📚 تئوری انتخاب

🕴 ویلیام گلاسر




کاش میتونستیم یاد بگیریم برای هم تصمیم نگیریم !

 زمان ها برای همه یکسان نیست 

هر دوره ای از زندگی،زمان خودش رو داره، که باید به حوصله به وقتش بگذره 


حالا اگه یکی پیدابشه این زمان هارو بهم بزنه, انگار کل زندگی طرف رو مثل کلاف سر در گم کرده ...


بچه ها تو کوچه همیشه فوتبال بازی میکردن و این عادتشون بود. 

منم که سه تا برادر داشتم اوناهم  همیشه تو کوچه با بچه ها بازی میکردن .

برادر بزرگم تقریبا 15 سال داشت که با پسر های کوچه گل کوچیک بازی میکردن 

و منم همه پسر های کوچه رو میشناختم ...

عید بود، کوچه خلوت بود، خیلی ها رفته بودن مسافرت و دیگه از فوتبال هم فعلا خبری نبود 

بعد از تعطیلات یه روز که مجید رفت فوتبال ،دیدم وقتی اومد خونه هم داره میخنده هم با تعجب هی میگه میدونی چی شده؟!؟ نمیتونست چه جوری بگه چی شده !


گفتیم خب بگو چی شده ؟

گفت اگه بگم شاخ در میارید از تعجب 


خب !!!!!


احمد رضا زن گرفته!


 بهش گفتیم بیا بازی، مادرش گفت دیگه احمد رضا نمیاد با شما بازی، مرد شده برا خودش، براش زن گرفتم !!!!


بچه ها همه هاج و واج!

 چی !؟

احمد رضا زن گرفته ؟

مگه الکیه؟ اون همش 15 سالشه ؛مدرسه میره ...


خلاصه مادرش گفت عید که رفتیم دهات اونجا یه دختر براش عقد کردم اوردم !!


همه بچه ها پکر شده بودن اخه چرا ؟

حالا که نباید زن بگیره! حالا یه یار از ما کم شد :(


دیگه احمد رضا نه مدرسه رفت نه دیگه مثل سابق با بچه ها بازی میکرد ،

البته بچه ها هم اذیتش میکردن و سر به سرش میزاشتن .


حالا دیگه ازدواج احمد رضا سوژه زن های کوچه هم شده بود ،

خیلی زود هم پدر شد ،پدر و پسری که فاصله زیادی نداشتن ...


سال ها گذشت منم ازدواج کردم و از اون محل رفتم ودیگه ازش خبر نداشتم ،

تا چند وقت پیش که یکی از بستگانم گفت فلانی رو میشناسی؟ همسایه شما بود؛ گفتی زود زن گرفت! گفتم اره ؛چی شده؟ گفت همسایه ماست من با خانمش دوست هستم گفتم خب مگه طوری شده ؟

گفت برا  این بنده خدا زود زن گرفتن نفهمید چی شد؛ حالا بعد از نوه دارشدن؛ با یه دختر هم سال دختر کوچیکش ازدواج کرده!!!

عه مگه میشه این چه کاریه ولی تو دلم داشتم میگفتم احمد رضا یه حق انتخاب داشت که حالا ازش استفاده کرد ولی حالا چرا ؟؟؟؟

 

حالا بعد از سال ها متوجه شدم که مادرش چه ظلمی به این بچه کرد ،نگذاشت بچگی کنه و نه به انتخاب خودش در وقتش ازدواج کنه ...


راستی این آدم ها اگه سرنوشت بقیه رو زیر و رو نکنن چی میشه ؟

حالا این تاوان اون کمبودهاست !


دلم سوخت همونطور که وقتی برادرم گفت احمدرضا زن گرفته تعجب کردم ،

حالا هم که گفتن زن گرفته بازم تعجب کردم ...


بزاریم همه ازنعمت انتخاب لذت ببرن، این فرصت های زیبا و سرنوشت ساز رو از هم نگیریم.


خدایا در انتخاب های زندگی کنارم باش و دستم رو بگیر و راه درست رو نشونم بده 

خدایا بدون کمک تو این کار خیلی سخته

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۷ دی ۹۶ ، ۰۸:۱۵
  • ۷ نظر

قیامت دیگر تلنگر نیست اتفاق است

فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لاٰ إِلىٰ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ (٥٠) یس


پس (در آن لحظه مرگ) نه توانایی سفارشی دارند و نه به اهل بیت خود رجوع توانند کرد


اومدن زلزله های پی در پی تو کشور باعث شد تو فضای مجازی هر کس یه چیزی بگه و برای اومدن زلزله دلیلی بیاره از عذاب گناه گرفته تا .....

به قول مرحوم ایت الله حائری

زلزله مثل سیلی‎ای است که بر صورت کسی می‎زنند تا خوابش نبرد. دنیا یخ‎بندان غفلت است، در یخ‎بندان، اگر بخوابی، یخ می‎زنی، لابد دیده‎اید که کسانی که در برف راه گم می‎کنند به‎صورت هم سیلی می‎زنند تا مبادا خوابشان ببرد، زلزله یک سیلی است که بر صورت جامعه نواخته می‎شود تا در یخ‎بندان غفلت دنیا، جامعه خوابش نبرد.

کاش درد این سیلی را تا أخر عمر احساس کنیم .

شب پنجشنبه در عالم خواب اول صدا بعد لرزش زمین وبعد هم بدون فک کردن به اینکه الان در چه وضعیتی هستیم شروع کردم دویدن به طرف درب خروج که یه دفعه نگاه کردم دیدم اصلا حجاب ندارم یه چادر انداختم روی سرم وبه سرعت از ساختمان خارج شدم. 

اصلا برام مهم نبود که بقیه خانواده چطور اومدن بیرون و اصلا مهم نبود که هیچ چیز قیمتی دوست داشتنی رو با خودم بر نداشتم 

اون شب تا سحر تو ماشین خوابیدیم ولی برام خیلی جالب بود همه بیرون بودند فقیر وغنی .


 خیلی خدارو شکر کردیم که اگه فقط چند ثانیه بیشتر طول میکشید چه اتفاقی میفتاد اونم تو تهران وا ویلا 


زلزله یک بار دیگه مارو تکون داد که بهمون بگه این دنیایی که اینقدر با سختی و گرفتاری درست کردید به چند ثانیه رفتنی است   

چقدر آیات قیامت اون شب قشنگ به تصویر کشیده شد

 نه وقتی برای وصیت نه نجات هم نوع و خانواده هر کس به فکر نجات خودش بود 


ولی یه چیز خوبی که اون شب باز باعث دلگرمیم شد باز هم مطالب تو کانال ها و گروه ها بود 

اون شب چه فضای معنوی خوبی بود 

همه به هم توصیه میکردند فلان ایه رو بخونید 

آیات بود که دست به دست میچرخید و تلاوت میشد 

به هم یاداوری میکردند که نماز آیات یادتون نره

انگار همه باهم مهربونتر شده بودن و دائم از سلامتی هم خبر میگرفتن 

خدایا به خاطر لطفی که به ما تهرانی ها کردی ممنون 


خدایا برما رحم کن مارا ببخش و مرگ ما را شهادت قرار بده 

خدای مهربون همیشه گفتم بازم میگم من مرگ ناگهانی رو دوست ندارم یا

شهادت 

یا مرگ در کنار رحل قرآن 

خدایا اگه موقع اومدن حق دعا و انتخاب نداشتم ولی الان میخوام هم دعا کنم هم انتخاب 

الهی آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۶
  • ۵ نظر

چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید

کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِتٰالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (٢١٦)بقره


حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید.



وقتی تو جامعه شلوغ و درهم و برهم تهران زندگی کنی آدم های رنگارنگ زیادی میبینی که هر کدوم یه قصه دارن و نمیشه از چهره هاشون بفهمی که چه حالی دارن !

گاهی ظاهر افراد اونقدر در به داغون هست که شاید با این کارها داره درونش رو به نمایش میزاره که پر از آشفتگیه...

 

تو یکی از سفر های هوایی, تو سالن انتظار دختری رو دیدم با موهای قرمز جیغ , حتی ابرو هاشو قرمز کرده بود و لباس قرمز, تمام ناخن هارو لاک قرمز زده بود و پای برهنه بود با کفش های قرمز !!!

وقتی این دختر رو دیدم ناخودآگاه هزار چیز تو ذهنم گذشت هر چیزی که فکرشو بکنی ...


از قضا وقتی اومدم تو هواپیما این دختر کنار من بود واقعا تعجب کردم !

من کنار پنجره بودم و موقع تیک آف چشم هامو بستم و وقتی باز کردم دیدم میون یه عالمه ابرهای پنبه ای هستیم,انقدر ذوق کردم که یهو برگشتم بهش گفتم ببین چقدر قشنگه انگار وسط تشک پنبه هستیم که اونم یه نگاهی کرد گفت اره چقدر قشنگه !

بعد با هم در باره سفر هوایی و ترس از ارتفاع گفتیم 

ازشهرشون صحبت کرد و همین جوری بحث باز شد

گفتم برا چی میای تهران ؟گفت من با خواهرم هر دو دانشجو تهران هستیم من با هواپیما میام اما اون همیشه با اتوبوس! چون از ارتفاع میترسه !!!

بعد گفت من باید بترسم البته. که اون به جاش میترسه 

گفتم چطور ؟


دیدم موهای قرمزی که یک طرف تو صورتش ریخته بود رو زد کنار و بخیه های سرشو نشون داد و موهای تیغ زده اش ...خیلی تعجب کردم گفت من چند وقت پیش عمل مغز داشتم !!!

من همین طوری با دهن باز نگاش میکردم که برام تعریف کرد

گفت من با خواهرم سوار ماشین بودیم و من پشت فرمون بودم که یکباره یه ماشین که دنده عقب میومد از پشت محکم زدبه پشت ماشین, فقط چیزی که دیدم این بود که تمام صورت و سرم پر از شیشه خورده شد ولی به ظاهر هیچ صدمه ای ندیده بودیم


بعد بلافاصله رفتم اورژانس تا مطمئن شم طوریم نشده که گفتند باید عکس بگیری

و منم قبول کردم .


عکس رو که دکتر دید گفت من یه چیز مشکوک تو عکس میبینم دوباره عکس بگیر ببر پیش دکتر مغز و اعصاب .

این کارو کردم وقتی دکتر با دقت نگاه کرد یه تومور قدیمی رو مشاهده میکنم! 

تعجب کردم چطور ممکنه؟ وقتی علائم رو گفت, دیدم توی دو سال گذشته این علائم رو داشتم ولی نمیدونستم برای چیه ؟

حالا باید آماده میشدم برای عمل مغز


پیش یکی از شاگرد های دکتر سمیعی عمل کردم 

بعد از عمل هم حالت افسردگی گرفته بودم که تازه دکترم اجازه داد موهاموم رنگ کنم 

و برای دل خودم همه رو قرمز کردم !!!

بعد از حرفش تازه رفتم تو فکر که تو فرودگاه وقتی دیدمش چه فکرایی تو ذهنم گذشت !!!

وحالا فهمیدم نباید به چشم ها زود اعتماد کرد و پشت هر ظاهری هزاران داستان هست که ما نمی دونیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۶
  • ۴ نظر

آدم های خط کشی شده

وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ ﴿۴۴﴾حاقه


و اگر [او] پاره‏ اى گفته ‏ها بر ما بسته بود (۴۴)


لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ﴿۴۵﴾حاقه


دست راستش را سخت مى‏ گرفتیم (۴۵)


ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ ﴿۴۶﴾حاقه


سپس رگ قلبش را پاره میکردیم 


🌺⚫️🌺⚫️🌺⚫️


به برکت تکلیف و حس مسئولیت است که انسان می تواند از چنگال زمین رها شود و به سوی عوالم بالا به پرواز درآید.

وقتی این آیات رو میخوندم خیلی ترسیدم از تمام مسئولیت هایی که داشتم آیا به خوبی انجام دادم یا نتیجه کارو به نگاه مردم دوخته بودم ؟


خدایی که عزیزترین بنده شو اینطوری تهدید میکنه که اگه تو کارت کم بذاری 

رگ گردنتو میزنم و هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره.


من باید حساب کار خودمو بکنم🙃


بعضی از آدم هارو شاید, البته حتما تو زندگی دیدید که خیلی بچه مثبت هستند 

یعنی مو لای درز کارشون نمیره دقیق و درست .

وبراشون مهم نیست که دیگران چی میگن یا چه اتفاقی بعدش میفته .

آدم های جدی و مسئولیت پذیر که الان باید با ذره بین دنبال این آدم ها بگردی .


چند سال پیش ما یه شب یه خانواده سه نفره مهمونمون بودن , زن و مرد هر دو فرهنگی و یه بچه هم داشتند .

وقتی که اومدن, برای استقبال که رفتیم دم در حیاط چون با موتور اومده بودند من دیدم هر سه نفر کلاه کاسکت به سر گذاشته بودند و اومدن گذاشتن به ترتیب روی پله ☹️

یه خورده برام عجیب بود آخه سه تاشون ؟؟؟؟چه مقرراتی!!


خیلی خانواده ساده ای بودند و آقای مهمون پایه سوم دبستان رو درس میداد پسرشم تو کلاس خودش بود 

خانمش هم معاون مدرسه بود 

هر چی که ما از رفتارشون میدیدیم هم خندمون میگرفت هم میگفتیم خب درستش همینه دیگه *😩

بعد از شام شروع کردن به تعریف از کارشون و کلاس داری و مدرسه .

حبیب چون معاون مدرسه بود خب تابستون هم مدرسه میرفت ولی معلم های پایه که بچه هاشون همه قبول شده بودند دیگه نمیومدن یا شهریور برا امتحان حاضر میشدن 

حبیب گفت بزارید یه سوال از آقای .. بپرسم ببینید چی جواب میده اونوقت میفهمید وجدان کاری یعنی چی .؟؟

خب آقای ... چرا هر روز میای مدرسه خب برو شهرستان تابستون که تعطیله 

گفت مگه نمیدونی هر روز دارم با این بچه کلاسم که تجدید شده کار میکنم ؟

حبیب گفت أره دیدم پسره میاد مدرسه راستی چکار میکنی ؟

البته داخل پرانتز بگم که اون موقع هنوز کارنامه ها توصیفی نشده بود و نمره بود پرانتز بسته 

آقای معلم کلاس سوم  گفت :

این پسره از دیکته و ورزش 🤔 توجه کنید ورزش تجدید شده من هر روز میام باهاش دیکته و ورزش کار میکنم تا شهریور قبول شه .

من نمیدونم چطوری باهاش ورزش کار میکرد 😳😳


وقتی داشت تعریف میکرد حبیب اشاره کرد تحویل بگیر معلم رو 👏

دلم میخواست دونه دونه موهامو بکنم از دستش🙆‍♂


آخه مرد بچه رو با خودتو تو تابستون, گرما هر روز میاری مدرسه بهش درس میدی که چی دو نمره بهش میدادی هم خودتو هم بچه رو هم کادر دفتری رو راحت میکردی ورزش هم شد درس به خدا نوبره .

حبیب گفت هر چی موقع کارنامه بهش التماس کردیم به این بچه نمره بده بزار قبول شه بره پی کارش, قبول نکرد که نکرد .

خلاصه تا شهریور اومد باهاش کار کرد تا نمره قبولی گرفت به خاطر این بچه اون سال مسافرت هم نرفت .

خدا پدر اون کسی رو که کارنامه ها رو توصیفی کرد رو بیامرزه 

همین یه معلم وظیفه شناس برای کل کشور بس است 🙏

خلاصه اون شب کلی خندیدیم البته چون رفتار های استاندارد زیادی داشتند و از کارهاشون تو مدرسه زیاد تعریف کردن. 

اون موقع مثل حالا دوربین بدست نبودیم والا عکس سه کلاه رو که روی پله چیده بودند حتما براتون میذاشتم

خدایا حس مسئولیت پذیری بهمون بده ولی یادمون بده مثل خودت یه کم کار هارو آسون بگیریم اگه جا داشته باشه و به کسی ضرر نزنه🌺


🌹 یُرِیدُ اَللّٰهُ بِکُمُ اَلْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ اَلْعُسْر َ🌹

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۰
  • ۴ نظر

خیرخواه مهربان

لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ ﴿۱۲۸﴾توبه


قطعا براى شما پیامبرى از خودتان آمد که بر او دشوار است‏ شما در رنج بیفتید به [هدایت] شما حریص و نسبت به مؤمنان دلسوز مهربان است 



وقتی ایه 128 توبه رو میخوندم اینکه پیامبر رو حریص بر مومنین معرفی کرده یه خورده منو برد تو فکر 


یاد پیامبر های دیگه هم افتادم که با چه دلسوزی مردم رو دعوت میکردند 


ولی انگار نه انگار 

داشتم فکر میکردم به این جمله غلط که تو زندگی ما خیلی بکار میره 

اگه حرف از دل باشه به دل مینشینه 

آدم فکر میکنه حتما اشکال از طرف نصیحت کننده س که طرف تحویل نمیگیره و قبول نمیکنه 

باید جمله رو عوض کنیم 

حرفی که از دل باشه به دلی که آماده س مینشینه 

پس مشکل معلوم شد 


آخه حرف از تمام دل هست ولی دل طرف مقابل آماده نیست و نمیتونه بپذیره

بعضی دل ها خیلی مریضه و دیگه پذیرش هیچ دارویی رو نداره هر چند از دل باشه 


هر وقت تفسیر مثلا معجزات درخواستی از پیامبران رو میگم خودم به فکر فرو میرم که چه طور میشه عصای موسی ایمان ساحرها و ...رو ببینن یا سالم موندن ابراهیم در آتش یا ناقه صالح که با موارد درخواستی خودشون از کوه بیرون اومد رو ببینن و بعد از اتمام نمایش برن خونه شامشون رو بخورن و بعد بخوابن 

و فردا دوباره مثل دیروز نه خانی اومده نه خانی رفته و تکرار روزها 


واقعا آیا این کارها و حرف ها از دل نبود ؟

بعضی ها دل هاشون رو قفل میکنن وکلیدش رو میندازن تو دریا 


اینجاست که خدا به پیامبرای عزیزش میگه خودتون رو خسته نکنید 

رهاشون کنید طبیعت پاسخ خوبی بهشون خواهد داد 


درست تو کلاس هم بعضی وقتا با دانشجو هایی برخورد میکنیم که هر چی براشون از أینده از اینکه قدر جوونیتون رو بدونید یا کمتر مثل بچه ها با زندگی و درس و آینده تون برخورد کنید میگیم 

طوری نگاهت میکنن که انگار بهت میگن خودتو خسته نکن ممنون که به فکر ما هستید 


ولی وقتی تو چشم هاشون نگاه میکنی بی توجهی و تمسخر از نصایح استاد رو به وضوح میبینی 


و چقدر دلمون میخواد تجربه ها رو در اختیارشون بزاریم ولی انگار داریم بهشون تعارف میکنم اونوقت با زبان بی زبانی میگن ما اصلا میل نداریم ما با همین وضع حال خوشی داریم 


چقدر این صفت برای پیامبر عزیز زیباست

حریص علیکم بالمومنین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۷:۲۹
  • ۷ نظر

نه به این شوری شور نه به این بی نمکی

وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ یَکُونَ اَلرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً وَ مٰا جَعَلْنَا اَلْقِبْلَةَ اَلَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ اَلرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلىٰ عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کٰانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّٰ عَلَى اَلَّذِینَ هَدَى اَللّٰهُ وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُضِیعَ إِیمٰانَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (١٤٣) بقره



و ما همچنان شما (مسلمین) را به آیین اسلام هدایت کردیم و به سیرت نیکو بیاراستیم تا گواه مردم باشید و پیغمبر نیز گواه شما باشد (تا شما از وی بیاموزید). و (ای پیغمبر) ما قبله‌ای را که بر آن بودی تغییر ندادیم مگر برای اینکه بیازماییم و جدا سازیم گروهی را که از پیغمبر خدا پیروی می‌کنند از آنان که عقبگرد کنند و (به مخالفت او برخیزند)، و این تغییر قبله بسی بزرگ نمود جز در نظر هدایت یافتگان خدا. و خداوند اجر پایداری شما را در راه ایمان تباه نگرداند که خدا به خلق مشفق و مهربان است.



🔳💐🔳💐🔳💐🔳💐🔳💐



همه ما از مسجد و نماز جماعت خاطره داریم چه تو بچگی چه وقتی که بزرگ شدیم. 


مسجد رفتن تو بچگی تقریبا برام یه تفریح بود ،


ولی چیزی که یادم مونده پیر زن هایی بودند که صف اول نماز رو خریده بودن و هیچ وقت اجازه نمی دادن ما بچه ها اونجا نماز بخونیم وبا جمله نماز شما باطله مارو به آخر صف روانه میکردن 

واین باعث شده بود که همیشه حساسیت خاصی نسبت به پیرزن ها داشته باشم الان هم کم وبیش این احساس بد رو دارم .

چند سال پیش ,عید نوروز تو شهر کرمان برای نماز ظهر به یه مسجد خیلی قدیمی رفتیم که ورودی مسجد یه ساعت آفتابی سنگی بود که خیلی زیبا بود ولی مسجد با این قدمت خیلی خلوت بود و برای نماز چند نفر بیشتر نبودیم شاید همه با هم 10 نفر نمی شدیم .


وارد مسجد شدم آقا سجده رکعت اول بود منتظر شدم که رکعت دوم با هاش قامت ببندم احساس کردم که خب بلند شد چون بلند گو هم نداشت من اقتدا کردم هر چی منتظر شدم دیدم صدایی نمیاد واقعا تو نماز حوصلم سر رفت گفتم آخه چه اتفاقی افتاده چرا هیچ صدایی نیست اخه تو قسمت خانم ها هم فقط ما سه نفر بودیم ،من که دیگه داشت حوصلم سر میرفت یک دفعه صدای امام جماعت رو شنیدم که گفت بسم الله الرحمن الرحیم تازه فهمیدم امام حالا سر از سجده برداشته و ایستاده !!!

دیگه طاقت نیاوردم و نمازم رو فرادی خوندم و خیلی زود رفتم بببنم تو قسمت آقایون چه خبره ؟

.

حمید و حبیب و دو نفر دیگه فقط بودند،و اما جایگاه امام جماعت دیدنی بود..‌

محراب پر بود از دستگیره که به سقف و کناره ها وصل بود تا امام جماعت بتونه ایستاده نماز بخونه .


 و فک کنم سن حاج آقا بیش از یک قرن بود !


نمیدونم آیا مسجد ها هم تا وقتی امام جماعت زنده هست اختصاصیه ؟


خیلی جالب بود این باعث شده بود که زیاد مردم راغب نبودند تو این مسجد نمازبخونند .


این جا بود که یاد پیرزن های مسجد تو بچگی افتادم که صف اول رو به نام خودشون سند زده بودند .


این کند ترین نماز جماعت بود که دیدم اما....

یه سال یه کلاسی میرفتیم برای آمادگی ارشد که چون بعد از ظهر بود به نماز مغرب میرسیدیم که جماعت میخوندیم یه امام جماعت داشت باورتون نمیشه که انگار نماز جماعت استقامتی بود تا میخواستی قامت ببندی، باید میرفتی رکوع و یه دفعه متوجه میشدی امام سجده دومه یعنی یه چیز باور نکرونی! نمازی که جماعت بود ولی سرعتی!!!

 

بعد از نماز کنجگاو شدیم که یه پرس و جو از امام جماعت داشته باشیم ،

نتیجه پرس و جو این بود  که ایشون چند سال امام جماعت زندان بودند و برای ترغیب زندانی ها به نماز جماعت دیگه عادت کرده بود اینطوری نماز بخونه و این هم تند ترین نماز جماعتی بود که دیدم . 


راستی که هر چیز متعادلش زیباست 

فدای دین قشنگم که دین تعادل است به شرط این که اجرای دین هم توسط مجری ها  متعادل باشه.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۱:۳۲
  • ۸ نظر

عشق یهویی

حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهٰاتُکُمْ وَ بَنٰاتُکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ وَ عَمّٰاتُکُمْ وَ خٰالاٰتُکُمْ وَ بَنٰاتُ اَلْأَخِ وَ بَنٰاتُ اَلْأُخْتِ وَ أُمَّهٰاتُکُمُ اَللاّٰتِی أَرْضَعْنَکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ مِنَ اَلرَّضٰاعَةِ وَ أُمَّهٰاتُ نِسٰائِکُمْ وَ رَبٰائِبُکُمُ اَللاّٰتِی فِی حُجُورِکُمْ مِنْ نِسٰائِکُمُ اَللاّٰتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِکُمُ اَلَّذِینَ مِنْ أَصْلاٰبِکُمْ وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ اَلْأُخْتَیْنِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (٢٣) نساء


ازدواج با افراد زیر بر شما حرام شده است ، مادرانتان ، و دخترانتان ، و خواهرانتان ، و عمه هایتان ، و خاله هایتان ، و دختران برادر ، و دختران خواهر ، و مادرانی که شما را شیر داده اند ، و خواهری که با او شیر مادرش را مکیده ای ، و مادر زنان شما ، و دختر زنان شما ، که با مادرش ازدواج کرده اید ، و عمل زناشویی هم انجام داده اید ، و اما اگر این عمل را انجام نداده اید می توانید مادر را طلاق گفته با ربیبه خود ازدواج کنید ، و نیز عروسهایتان ، یعنی همسر پسرانتان ، البته پسرانی که از نسل خود شما باشند ، و نیز اینکه بین دو خواهر جمع کنید ، مگر دو خواهرانی که در دوره جاهلیت گرفته اید ، که خدا آمرزنده رحیم است .



داشتم ترجمه این آیه رو میخوندم در مورد اینکه با چه کسانی نمیشه ازدواج کرد .

 جالبه آیه داره منع ازدواج با محارم رو میگه از خواهر زن هم میگه که تا وقتی که یه خواهر درعقد مرد هست حتی دوره عده مرد نمیتونه با خواهر زن ازدواج کنه .


ترجمه منو برد به بچگی و یاد همسایه ای که داشتیم افتادم.


ازدواج با دو خواهر تا قبل از اسلام رایج بود ولی با ظهور اسلام این حکم بر داشته شد.

داشتم فکر میکردم اون زمان فقط میشد با دوتا خواهرهم زمان ازدواج کنی اگه سه تا بودن چی می شد ؟؟؟؟

البته برای خانواده دختر داشتن یه داماد برا دوتا دختر راحتر تره تا دوتا داماد چون معمولا باجناق ها زیاد کنار هم آرامش ندارند البته همه نه !!


حالا چرا این حکم برداشته شد الله اعلم 


دوتا خونه اونطرف تر خونه ما همسایه ای داشتیم که 5 تا بچه داشت دوتا دختر و سه تا پسر تو اون سال ها که مردم کمتر دنبال سواد و تحصیلات بودند پسرای این خانواده دانشجو بودند 


دوتا خواهرها هم حالا بزرگ و زیبا شده بودند و موقع ازدواجششون بود . 

یکی از دوستای صمیمی پسرشون که دختر بزرگ رو دیده بود برای خواستگاری اقدام میکنه و بعد از مراسمات معروف شبی رو قرار میزارن برای بله برون 

حالا همه کوچه به لطف ... خانم می دونستند که دختر بزرگه امشب بله برونشه  

صبح شد 

طبق گزارش ....خانم دیشب به جای دختر بزرگ شیرینی دختر کوچیک خورده شد 

مگه میشه مگه داریم ؟؟؟؟


اره وقتی که داماد میاد برای بله برون دختر کوچیک رو میبینه و به دوستش که برادر عروس بوده و با هم خیلی صمیمی بودن میگه من خواهر کوچیک رو میخوام ..

ما که نبودیم بدونیم بعد از تقاضای داماد چه اتفاقی افتاد ولی هر چی بود با این قضیه راحت و روشنفکرانه برخورد کرده بودن که نتیجه ازدواج با خواهر کوچیک شد .

و اون موقع ها اگه دختر کوچیک زودتر از بزرگه ازدواج میکرد خواستگار های دختر بزرگ قطع میشد 

البنه من بچه بودم ولی میشنیدم که میگفتند که مردم میگن ببین دختر بزرگه چه عیبی داشته که نخواستنش.

وبه چشم خود دیدم که این تصمیم نامردانه این پسر چه ضربه ای به آینده این دختر زد و زمانی ازدواج کرد که خواهرش نوه داشت 

نمیدونم اسمشو قسمت بزاریم یا تصمیم اشتباه هر چی بود ناراحت کننده بود 

والان هم برام تصورش سخته که اون شبی که خواهر بزرگ آماده میشه برای بله برون و دختر کوچیک انتخاب میشه تو دلش چی گذشت ؟؟؟

چه کسی دلداریش داد ؟

حتی یادمه که خیلی سختی کشید و با داشتن زیبایی ولی سال ها بدون خواستگار بود

داشتم فکر میکردم اصلا قشنگ نبوده دوتا خواهر با هم یه زندگی داشته باشند چقدر خوب که این حکم برداشته شد .

ولی اگه این حکم هنوز بود برای این خواستگار هم راحتر بود چون با دوتاشون ازدواج میکرد که دل کسی هم نشکنه .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۹:۲۴
  • ۷ نظر

قهر و آشتی

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (10)حجرات


همانا مسلمان ها با هم برادرند پس میان دوبرادر خود صلح و آشتی


 بر قرار کنید و تقوای الهی پیشه کنید بلکه رستگار شوید.



دیر زمانی نیست که دریافته ام 

وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرم، درحقیقت برده ی او میشوم؛

او افکارم را تحت کنترل خود میگیرد؛

اشتهایم را ازبین میبرد؛

آرامش ذهن و نیات خوبم را می رباید و لذت کار کردن را از من میگیرد؛

اعتقاداتم را ازبین میبرد و مانع از استجابت دعاهایم میگردد؛

او آزادی فکرم را میگیرد و هرکجا که میروم برایم مزاحمت ایجاد میکند؛

هیچ راهی برای فرار از او ندارم.

تازمانی که بیدارم، بامن است و وقتی که خوابیده ام، وارد رویاهایم میشود؛

وقتی مشغول رانندگی هستم یا وقتی در محل کار خود هستم، کنار م است؛

هرگز نمیتوانم احساس شادی و راحتی کنم...

او حتی بر روی تُنِ صدایم نیز تاثیر میگذارد؛

او مجبورم میکند تا به خاطر سوء هاضمه، سَر دَرد و یا بی حالی دارو مصرف کنم؛

او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از من 

می دزدد؛

بنابراین دریافته ام 

اگر نمی خواهم یک برده باشم، در دل نسبت به دیگران کینه و رنجشی نداشته باشم!

خود را در آیینه نگریستم 

و دریافتم

ارزش من بیش ازیک فکر نا آرام است .



حتما تا خالا تجربه قهر داشتید تو بچگی یه جور , بزرگ که شدیم یه جور دیگه 

بچگی میگفتیم قهر قهر تا روز قیامت ولی این قهر بیش از چند دقیقه طول نمیکشید , ولی بزرگ شدیم برعکس شد .


اولش از قهر لذت هم میبریم چون انگار دلمون خنک میشه و احساس میکنیم به حقمون رسیدیم ولی بعد از یه مدت دیگه لذت که نمیبریم هیچ حتی ناراحت هم هستیم. 

ولی سخت ترین کار دنیا اینه که بخوای یهو بری آشتی کنی!! 

آخه سختیش میدونید برا چیه ؟

برای اینکه اصلا نمیتونی پیش بینی کنی رفتار طرف مقابل چیه ؟

آیا تحویلت میگیره یا ....

اینجاست که یه نفر دیگه باید باشه که واسطه آشتی بشه اینجوری کار آسون میشه هرچند طرف بفهمه که خودت از ته دل میخوای آشتی کنی ,

واین واسطه باید کسی باشه که بتونه خوب حرف بزنه و دو طرف رو متقاعد کنه .

چند روز تعطیلی تاسوعا عاشورا رفتیم شمال


من پاییزشمال رو خیلی دوست دارم جایی که رفته بودیم منزل یکی از دوستان بود البته نباید بگم منزل, بهشت بود از زیبایی 

این خونه تو روستا بود 

صاحبخونه برای این ایام نذر جالبی کرده بود گفت من هر سال برای خیرات پدر و مادرم تعداد زیادی لامپ میخرم و تو روستای خودمون و اطراف هر تیر برقی که لامپ نداره یا سوخته براش لامپ میذارم اینجوری اهالی روستا خیلی خوشحال میشن و تردد تو روستا بهتر میشه 

جالب بود هر کس برا امام حسین(ع) یه مدل نذر داره .

 

غیر از ما چند خانواده دیگه اونجا مهمان بودند از جمله خواهر زاده صاحبخونه وقتی ناهار خوردیم من دیدم خیلی زود دارن جمع و جور می کنن که از خونه برن بیرون گفتم چی شده ؟

گفت الان باجناق این آقا یعنی خواهر زاده دیگه صاحبخونه قرار بود بیاد که چون این دوتا باهم قهر بودند نمیخواستند همدیگرو ببینند برا همین خیلی زود آماده شدند که برن.

  موقع رفتن مارو برای ناهار فردا که تاسوعا بود دعوت کردند 

خلاصه مهمون دوم اومد و شام اونجا بودن صاحبخونه از ما تقاضا کرد که تا شما اینجا هستید واسطه بشید برای آشتی این دوتا چون خواهر ها نمیتونن با هم رفت وآمد کنند .

خلاصه ما هم که حوصله مون سر رفته بود و دلمون هم لک زده بود که تو این ایام یه کاری بکنیم شروع کردیم روی مخ این باجناق کار کردن ظاهرا قبول میکرد ولی دوباره میرفت سر پله اول برای ادامه قهر .

قرار شد که فردا که ناهار دعوت بودیم یهویی اینارو با خودمون ببریم تا آشتی کنن .

تا نزدیک زمان رفتن راضی بود ولی یه دفعه میگفت نمیام ,اصلا نمیخواد صلاح نیست آشتی.

 دوباره از اول حرف و حدیث رو شروع میکردیم , بالاخره راضی شد ولی خدایی کاری سختی بود که بدون دعوت و اطلاع بره خونشون  و بخواد آشتی کنه حق بهش بدیم .

خلاصه راه افتادیم به خونه که رسیدیم گفتیم تو ماشین بشین فعلا تا بگیم کی بیا.

ما رفتیم تو و سلام وعلیک کردیم 

گفتم ما یه مهمون با خودمون اوردیم مشکلی نیست گفت نه اصلا قدمش سر چشم بفرمایید! 

گفتم اینطوری نمیشه شما باید بری استقبالش  

گفت کیه ؟؟؟

انگار فهمید !

تا کمی متوجه شد ما شروع کردیم حرف زدن که شما بزرگی ببخش بزرگی کن تا اینجا اومده دیدم یه خورده همچین سختشه دوباره بهش گفتم به خاطر جد من برو استقبالش!

 بالاخره راضی شد که بره استقبال مهمون .

جاتون خالی دیدنی بود در آغوش گرفتن این ها !

وبا صلوات حضار دیگه این قهر تبدیل به دوستی شد .

خدایا شکرت تو روز تاسوعا یه کار خوب انجام شد ناهار که بودیم شام هم بودیم جای شما خالی خیلی خوش گذشت .

خدایا ازت میخوام این ماه, ماه تحول و تکامل برامون باشه و عزاداری ها باعث روشنی راه ما بشه .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۴:۱۰
  • ۶ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی