درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

به مناسبت آغاز سال تحصیلی -اول مهر سال 1351


مدرسه

تصویر کلاس اول دبستان سال ۱۳۵۱ - برای بزرگنمایی کلیک کنید



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ


نون؛ سوگند به قلم و آنچه می نویسند!

قلم / 1


بعد از 27 سال تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم وقتی که درسم تموم شده بود بخاطر مشغله های زندگی با اینکه خیلی به درس علاقه داشتم نتونستم به درسم ادامه بدم، اما خدا خواست و تو طرح اعطای مدرک به حفاظ قرآن سال 89 قبول شدم و لیسانسم رو گرفتم سال بعدش به اصرار به بچه هام کنکور کارشناسی ارشد شرکت کردم و به یاری خدا در دانشگاه دولتی تهران قبول شدم، اصلا باورم نمیشد که یکبار دیگه قراره روی صندلی های کلاس بشینم و درس بخونم .


روز های اخر شهریور سال 90 با دختر کوچکم رفتیم دانشگاه تا ثبت نام کنیم ، جالب اینجا بود که من همون دانشگاهی قبول شدم که سعیده دخترم کارشناسی ارشدش رو اونجا میخوند و داشت فارغ التحصیل میشد و در واقع من داشتم جا پای دخترم میذاشتم تقریبا هیچکس تو دانشگاه باورش نمیشد که من با این سن دانشجو باشم! همه یا فکر میکردند من استادم یا که اومدم دخترم رو ثبت نام کنم روزی که دانشگاه رفتم دقیقا حس روزی رو داشتم که اولین بار به مدرسه رفتم ...


 6 سالم بود برای رفتن به مدرسه روزهای تابستون رو دونه دونه میشمردم همیشه وقتی بچه ها رو تو کوچه نگاه میردم که به مدرسه میرن حسرت میخوردم و ارزو داشتم جای اونا باشم تا بالاخره یه روز نوبت خودم شد.



مهر سال 1351

اولین روزی بود که من قرار بود به مدرسه برم اشرف سادات که همیشه خیاطی میکرد با پارچه آبی رنگ یه روپوش خیلی خوشگل برام دوخته بود. تا روز اول مهر روزی چند بار روپوشم رو میپوشیدم توخونه و حتی بو میکردمش انقدر که دوسش داشتم.

اون موقع ها بچه های هر پایه یه روبان با رنگ مخصوص به موهاشون باید میزدن مثلن اولی ها همیشه قرمز بودن و دومی ها آبی سوم سبز چهارم بنفش پنجم سفید با یه جوراب شلواری سفید و کفش مشکی براق !


شب قبل اشرف سادات موهامو سفت بافت و روپوشمو اطو کرد و همه وسایلمو حاضر کرد... هنوزم یادمه چه حس خوبی داشتم ! اون شب خوابم نرفت تا صبح...


هر روز صبح بدون استثنا ساعت یک ربع به شش بیدار میشدم و مامانم اول سماور رو روشن میکرد بعد رادیو رو بعد هم میرفت نون بربری کنجدی میگرفت. ساعت یه ربع شش از رادیو ورزش باستانی پخش میشد .

خونمون نزدیک مدرسه بود زودتر ازهمه از خونه میزدم بیرون و تا خود مدرسه مدویدم چون میخواستم قبل از صبحگاه با بچه ها یه دور بازی کنم.

اول مراسم صبحگاه یکی از پنجمی ها میرفت بالای سکو قرآن میخوند بعد دعا میکرد. بعدش سرود ملی ایران پخش میشد و همزمان باهاش یه کلاس سومی پرچمو بالا میبرد. همیشه دلم میخواست یکی ازینا باشم یا قرآن صبح رو بخونم یا پرچم بالا ببرم

بعد از اون با صف منظم به کلاسامون میرفتیم

توی کلاس جای من همیشه میز اول سر میز بود هنوزم همیشه صندلی اول مال خودمه!!



این حس شوق تا آخرین سالهای دبیرستان هم با من بود هیچوقت یادم نمیاد که بی دلیل غایب شده باشم و همیشه مشق هامو تند تند مینوشتم و برناممو حاضر میکردم هرشب کیفم آماده اماده بود

درس خوندن رو خیلی دوس دارم چون بهترین سالهای زندگیم روز ها و ساعت هایی بود که با دوستانم در مدرسه بودم. و دوره کارشناسی ارشدم هم خیلی زود داره تموم میشه ...


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ مهر ۹۲ ، ۰۱:۴۲
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی