درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

حـــج پدرم - سال 1353


حاج رضا موسوی در مکه

عکس آقام (حاج رضا موسوی) در مکه سال ۱۳۵۳ - برای بزرگنمایی روی عکس کلیک کنید.




وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالًا وَعَلَى کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ ﴿۲۷﴾

و در میان مردم براى [اداى] حج بانگ برآور تا [زایران] پیاده و [سوار] بر هر شتر لاغرى که از هر راه دورى مى‏آیند به سوى تو روى آورند (۲۷)حج





سال 1353 وقتی کلاس سوم دبستان بودم پدرم عازم سفر حج شد. اون وقت‌ها مردم خیلی کم می‌تونستند به این سفر عزیز برند. تو محل همه خبردار شدند که حاج‌ رضا می‌خواد بره حج.قبل از اینکه بره آقام مکه همه بهش میگفتن حاج رضا. آخه آقام تو محل سرشناس و معروف بود و دست بخیر. هرکس که کاری داشت به آقام مراجعه می‌کرد. یه خونه بزرگ داشتیم با یه حیاط خیلی بزرگ. آقام همیشه گفته بود که هرکس عروسی یا دور از جون شما عزایی دارد می‌تونه از خونه ما استفاده کنه یا هرکس به پول احتیاج دارد، می‌تونه بیاد و قرض بگیره.

برای همین همه همسایه‌ها و هم‌محلی‌ها از سفر پدرم خوشحال بودند. خیلی قشنگ بود، چند روز قبل از رفتن همه می‌آمدند و می‌رفتند خونه ما شلوغ بود. بالاخره پدرم رفت، چهل روز طول کشید تلفن نداشتیم، بجاش برامون نامه می‌نوشت که پاکت دورش رنگی بود یعنی نامه خارجی خیلی خوشحال می‌شدیم وقتی نامه رو می‌خوندیم.

وقتی که پدرم می‌خواست از مکه برگرده خیلی‌ها چند روز قبل اومده بودند خونمون خیلی شلوغ بود. از سر محل تا ته محل همه آماده بودند. اسفند و گوسفند. وقتی‌که آقام اومد، خیلی خنده‌ام گرفت وقتی دیدمش چون کچل شده بود با یک کلاه سفید. اون شب هیچکس تا صبح نخوابید همه ریختیم سر چمدون آقام و سر سوغاتی دعوا کردیم. اون شب یه اتفاق خنده‌دار دیگه هم افتاد، وقتی که آقام رفت دستشویی کلاهشو در آورده بود، من که اومدم تفاله‌های قوری چای را خالی کنم، فکر کردم اون کاسه است، ریختم توی اون، اومد بیرون صحنه رو دید ... خیلی بد شد. دیگه آقام نتونست اونو بزار سرش.

همون شب منم آرزو کردم روزی به این سفر به یاد موندنی برم....

همیشه وقتی این آیات مبارکه در رابطه با حج رو میخونم، حال و هوام خدایی میشه و دلم هواشو میکنه...

 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ آبان ۹۲ ، ۱۴:۲۱
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی