درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

روشن دلِ بینا


وَمَن کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِی الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِیلًا ﴿۷۲﴾

اما آنها که در این جهان (از دیدن چهره حق) نابینا بودند در آنجا نیز نابینا هستند و گمراه تر! (سوره اسرا)





هر وقت این آیه رو می­خونم یاد یه خاطره از مسابقات قرآن می­افتم. برای مسابقات کشوری همسران و فرزندان جانبازان به مشهد مقدس رفته بودیم. از همه شهرها اومده بودند برای مسابقه. ما هم یه گروه از تهران بودیم. من اون سال رشته حفظ بیست جزء شرکت کرده بودم. تو گروه ما دختری بود که از دو چشم نابینا بود. "آرزو" حافظ کل قرآن بود و صدای زیبایی داشت. کاملاً از لحن استاد پرهیزکار تقلید کرده بود. همیشه تو مسابقات مقام می­­آورد. وقتی که نوبتش شد که بره رو سکو تا مسابقه بده، اولین سؤال که داور ازش پرسید خوب جواب داد. مادرش همیشه همراهش بود. خیلی خوشحال شد و حظّ کرد. دومین سؤال آرزو همین آیه بود که هرکس در دنیا کور باشد در آخرت هم کور است. چند کلمه ابتدای آیه رو داور خوند. هرچی منتظر ماند که آرزو ادامه بده، انگار دهانش قفل شده بود. نمی­تونست بخونه. همه که این آیه رو می­دونستند دائم لبهای خودشون رو گاز می­گرفتند . می­گفتند بیچاره آرزو چه سؤالی. مادرش که واقعاً داشت سکته می­کرد. خلاصه سؤال دوم خراب شد و کلاً با خراب کردن سؤال دوم، آرزو اوت شد از مسابقات.

 

شب که تو هتل بودیم دیدم صدایی از تو راهروی هتل می­آید. آرزو بود که راه می­رفت و با خودش می­گفت تو این دنیا کوری تو اون دنیا هم کور..... بد­بخت با این مسابقه ای که دادی و بلند بلند گریه می­کرد. خلاصه اومدیم پیشش دلداریش دادیم. حتی داور اومد بهش گفت که من اصلاً اتفاقی این سؤال رو ازت کردم و هیچ قصد و غرضی نداشتم. ولی آرزو همچنان گریه می­کرد. البته حالا سال­ها از اون ماجرا می­گذره ....

آرزو الان دانشجوی دکتراست! هرجا هست انشالله موفق باشه.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۰۵:۳۸
  • ۰ نظر

سفر به خانه خدا....






الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَّعْلُومَاتٌ فَمَن فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ وَمَا تَفْعَلُواْ مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللّهُ وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ یَا أُوْلِی الأَلْبَابِ ﴿۱۹۷﴾


حج، در ماه های معینی است! و کسانی که (با بستن احرام، و شروع به مناسک حج،) حج را بر خود فرض کرده ‏اند، (باید بدانند که) در حج، ارتباط با زنان، و گناه و جدال نیست! و آنچه از کارهای نیک انجام دهید، خدا آن را می‏داند. و زاد و توشه تهیه کنید، که بهترین زاد و توشه، پرهیزکاری است! و از من به پرهیزید ای خردمندان! (سوره بقره)


خودمو آماده کرده بودم که تو آزمونی که وزارت ارشاد از حافظان قرآن می­گیره، شرکت کنم. الحمد لله تو آزمون نمره عالی گرفتم. از این قضیه چند ماهی گذشت. یه روز تلفن من زنگ خورد. برداشتم، به من خبر دادند که شما توفیق زیارت خونه خدا رو پیدا کردید. از خوشحالی بال درآوردم. چون اولین بارم بود که حج می­رفتم. خلاصه خودمو آماده کردم و هرچند هیچی بلد نبودم، خیلی سریع پاسپورت و وسایل سفر رو آماده کردم. خوبی این سفر این بود که همه تو این کاروان حافظ و قاری و مفسر قرآن بودند.

جاتون خالی خیلی خوش گذشت. واقعاً باید دید تا باور کنید. جاها­یی که شاید اگر آدم یک بار تو عمرش نبینه ضرر کرده و عمرش تلف شده. انشاء الله نصیب شما هم بشود.

درست شب نیمه شعبان محرم شدیم و طواف کردیم. واقعاً شب شلوغی بود. نیمه شب طواف کردیم. همه چیز برام جدید و تازه بود. خیلی هم اضطراب داشتم. شب عجیبی بود. باورم نمی­شد همچین شبی اونجا باشم. الان که دارم خاطراتم رو می­نویسم، تمام بدنم از خوشحالی و لذت می­لرزه.

به من که خیلی خوش گذشت. خدا وقعاً منو غافلگیر کرد.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۸ بهمن ۹۳ ، ۰۵:۰۰
  • ۰ نظر

تولد فرزانه


فَحَمَلَتْهُ فَانتَبَذَتْ بِهِ مَکَانًا قَصِیًّا ﴿۲۲﴾

فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیًا مَّنسِیًّا ﴿۲۳﴾


سرانجام (مریم) باردار شد و او را به نقطه دوردستی برد. 

درد وضع حمل او را به کنار تنه درخت خرمائی کشاند، (آنقدر ناراحت شد که) گفت ای کاش پیش از این مرده بودم و به کلی فراموش شده بودم. (سوره مریم)



زمستون بود، دهه مبارک فجر... بیست سال پیش

ما منتظر سومین فرزندمون بودیم


اون وقت ها مثل الان نبود که جنسیت بچه رو تشخیص بدیم قبل از زایمان. نمیدونستیم دختره یا پسر


چون حمید و سعیده جفتشون جمعه به دنیا اومده بودند دلم میخواست این بچه ام هم جمعه به دنیا بیاد. پنجشنبه روز دوم ماه رمضون بود و سیزدهم بهمن!

سحری رو با حبیب خوردم و رفتیم بیمارستان برای زایمان ... یه بیمارستان دولتی تو وسط شهر


از سحری خوردن حساب کنید من تو بیمارستان بودم و اذان ظهر داد و اذان مغرب داد اما به من قطره ای آب نداده بودند حتی ... شد سحر روز جمعه و من منتظر درد زایمان بودم 

داشت میشد بیست و چهار ساعت که هیچی نخورده بودم


خودم داشتم میفهمیدم که همه انرژی های بدنم تموم شده و انگار دارم میمیرم


یه لحظه ناله کردم من دارم میمیرم... دکت مردی که داشت رد میشد از اونجا صدای منو شنید و گفت کی بود میگفت دارم میمیرم؟؟ خیلی اهسته گفتم "من"


اومد جلو دستمو گرفت یه دفعه داد زد این خانوم داره میمیره زود سرم قندی وصل کنید بهش...

دیگه هیچی نفهمیدم اما انگار داشتم جون میگرفتم


بعد منو آماده کردند برای زایمان ....



بعد از اون فقط صدای خانم ماما رو شنیدم که گفت "خانم مبارکه، دختره" !!!! فقط پرسیدم سالمه ؟؟ گفتن "آره" گفتم "خدا رو شکر"....



یه دختر ظریف و کوچولو بود که همش 2 کیلو و 300 گرم بود


وقتی آوردیمش خونه حمید و سعیده که 6 و 5 ساله بودند فکر کردند براشون عروسک خریدم خیلی خوشحال بودند.


اسمی براش انتخاب نکرده بودیم... من میگفتم "سپیده" باباش میگفت "صدیقه"


اخر سر تصمیم گرفتیم از لغت نامه دنبال اسم بگردیم براش

لغت نامه فارسی دکتر معین رو باز کردیم و اسم "فرزانه" اومد.....


فرزانه امشب بیست ساله شد و الحمدلله دانشجوی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطباییه!!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۴ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۱۲
  • ۰ نظر

سعیده از پنج سالگی سواد داشت :))



وَیُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَکَهْلًا وَمِنَ الصَّالِحِینَ ﴿۴۶﴾

و با مردم، در گاهواره و در حالت کهولت (و میان سال شدن) سخن خواهد گفت، و از شایستگان است. (سوره آل عمران)


سعیده هنوز 6 سالش نشده بود که شروع کردیم بهش خواندن و نوشتن یاد دادن. تمام حروف الفبا رو یاد گرفت. دیکته می­نوشت و روخوانی فارسی می­کرد . خیلی خوشحال بود کاملا خواندن و نوشتن رو یاد گرفته بود. نزدیک خونه ما یه فرهنگسرای بزرگ بود که تازه افتتاح شده بود به اسم فرهنگسرای خاوران! کتابخونه کودکان هم داشت که ثبت نام می­کرد. من حمید و سعیده رو بردم که ثبت نام کنم وقتب که با مسئولش صحبت می­کردم گفتم اومدم دو تا بچه­ها مو تو کتابخونه ثبت نام کنم گفت که اینجا کتابخونه س و مهد کودک هنوز راه نیافتاده. من گفتم ببخشید اومدم برای کتابخونه ثبت نام کنم باورش نشد. گفت مگه میشه گفتم بله پسرم که کلاس اوله دخترم هم خوندن و نوشتن بلده. گفت باور نمی­کنم بیاید امتحان کنیم. گفت سعیده خاله برو یه کتاب از تو قفسه بیار ببینم سعیده با خوشحالی رفت یه کتاب آورد. مسئول کتابخونه کتابو به سعید داد گفت شروع کن به خوندن سعیده با دقت صفحه مورد نظر رو خوند خیلی  تعجب کرد بعد گفت حالا بیا اینجا بنویس سعیده دختر خوبی است. سعیده با دقت و بدون غلط نوشت "سعیده دختر خوبی است." و حتی نقطه اخرشو هم گذاشت!! مسئول کتابخونه که داشت شاخ در می­اورد و گفت حالا که اینطوره مجبورم اسمشو بنویسم. شماره کارت حمید 35 شماره کارت سعیده 36 بود. هر وقت سعیده و حمید رو می­آوردم کتابخونه خیلی بهشون خوش می­گذشت. مسئول کتابخونه خیلی سعیده رو دوست داشت. سعیده تو مرتب کردن کتابا همیشه بهشون کمک می­رد. حالا که این خاطره رو می­نویسم سعیده دانشجوی دکتراست و ازدواج کرده به لطف خدا!




"سعیده از پنج سالگی سواد داشت"

الان تو خونمون این جمله شده یه تیکه و تا میگیم، همه میزنیم زیر خنده!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۰۹
  • ۰ نظر

به تازه وارد ها جا بدهید تا خدا.....



یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَکُمْ وَإِذَا قِیلَ انشُزُوا فَانشُزُوا یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ﴿۱۱﴾


ای کسانی که ایمان آورده ‏اید هنگامی که به شما گفته شود مجلس ‍ را وسعت بخشید (و به تازه واردها جا دهید) وسعت بخشید، خداوند (بهشت را) برای شما وسعت می‏بخشد، و هنگامی که گفته شود برخیزید برخیزید، اگر چنین کنید خداوند آنها را که ایمان آورده ‏اند و کسانی را که از علم بهره دارند درجات عظیمی می‏بخشد. (۱۱)



مراسم عقد پسر برادر شوهرم بود قرار بود عقد توی خونه عروس برگزار شود. مهمان­ها تقریبا زیاد بودند ولی آپارتمان مادر عروس خیلی بزرگ نبود ولی چاره­ای نبود. میز و صندلی اجاره کرده بودند و چیده بودند وقتی که وارد شدیم خیلی جا خوردیم. گفتم فکر نکنم که همه اینجا جا بشن بقیه هم ترسی به جانشان افتاد که اگر جا نباشد چکار کنیم که من یه دفعه به فکر آیه 11 مجادله افتادم یادمه وقتی که حفظ می­کردم می­گفتند هر جایی که جا کم باشد و این آیه رو بخونید مشکل حل میشه و کسی بی جا نمی­مونه. بعد شروع کردیم به خوندن این آیه . جاریم تا که چشمش به من می افتاد می­پرسید داری می­خونی؟ منم می گفتم آره خیالت راحت باشه خلاصه خدا رو شکر اون شب به صورت معجزه وار جا برای همه بود و هیچ مشکلی به برکت قران پیش نیومد....


میگن این آیه تو مترو هم خیلی جواب میده، جا برات پیدا میشه سریع!!!!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ بهمن ۹۳ ، ۰۳:۵۶
  • ۲ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی