درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

آغاز جنگ تحمیلی - شهریور 1359




وَقَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ﴿۱۹۰﴾

و در راه خدا، با کسانی که با شما می‏جنگند، نبرد کنید! و از حد تجاوز نکنید، که خدا تعدی کنندگان را دوست نمی‏دارد! (سوره بقره)







داشتیم آماده می‌شدیم برای مدرسه رفتن سال 59. می‌خواستم برم دبیرستان. خوشحال بودم. دبیرستان فرزانه. وسایل مدرسه از روپوش و کیف رو همه آماده کرده بودم. یه روز دیدیم صدای مهیبی اومد. خیلی ترسیدیم. فرودگاه مهرآباد مورد تهاجم هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود. خیلی وحشتناک بود. همه می‌گفتند جنگ جنگ. تازه انقلاب پیروز شده بود. می‌خواستیم طعم پیروزی رو بچشیم که جنگ شروع شد. بمباران‌های شهرها. همه به تلاطم افتادند. آماده‌باش بود ارتش، کمیته، و....


امام مردم را به رفتن به جبهه دعوت کرد. خیلی‌ها داوطلبانه می‌رفتند جنگ. جوان‌ها کم‌کم درس و مدرسه را رها کردند به جبهه می‌رفتند. ما هم پشت جبهه کمک می‌کردیم، از مواد غذایی یا بافتن کلاه و لباس برای رزمندگان. مردم خیلی خوب بودند، حتی اجناس کوپنی که خیلی هم محدود بود به جبهه کمک می‌کردند مثل روغن، قند و شکر و .... . وانت‌ها و کامیون‌ها جلوی درب مسجد آماده پذیرش کمک‌های مردمی بودند. گاهی شهید می‌آوردند و همه با هم همدردی می‌کردند. روحیه خوبی داشتند. اون سال مدرسه من بعدازظهر بود بیشتر وقت‌ها آژیر قرمز می‌زدند، کلاس را ترک می‌کردیم، به حیاط می‌رفتیم. صدای هواپیماها را می‌شنیدیم و صدای بمباران‌ رو. خیلی می‌ترسیدیم. تو مدرسه زیارت عاشورا و دعا داشتیم برای رزمندگان.



 امام مردم را به مقاومت دعوت می‌کرد با آیه وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِینَ ﴿۱۹۳﴾  و با آنها پیکار کنید! تا فتنه باقی نماند، و دین، مخصوص خدا گردد. پس اگر دست برداشتند، (مزاحم آنها نشوید! زیرا) تعدی جز بر ستمکاران روا نیست.  (سوره بقره)



یاد رزمندگان به خیر....



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۳۳
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی