درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

وفای به عهد....



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ....﴿۱﴾

ای کسانی که ایمان آورده‏اید به پیمانها و قراردادها وفا کنید،... (سوره مائده)




وفای به عهد تو زندگی خیلی اهمیت دارد. حتی می‌تونه خیلی وقت‌ها رابطه‌ها را قوی‌تر یا اینکه از بین می‌برد. خدا تو قران به وفای عهد اشاراتی زیادی دارد. حتی تو روایات یکی از راه‌های تشخیص مسلمان واقعی همین امانت و وفای به عهد معرفی شده. وقتی که آیه اول سوره مائده رو می‌خوندم، یاد خاطره‌ای افتادم. سال اول دبیرستان دوستی داشتم که موقع رفتن به مدرسه با اون می‌رفتم. سال اول من ظهری بودم. بعد از اینکه ناهار می‌خوردم، سر راه به دنبال مهناز می‌رفتم تا با هم به مدرسه بریم و با هم برمی‌گشتیم چون تو یک کلاس بودیم.

هر روز این کار من بود. اون وقت‌ها تلفن اینقدر زیاد نبود و ما هم تلفن نداشتیم که اگر نتونستیم دنبال هم بریم، به‌ هم زنگ بزنیم یا مثل حالا اس ام اس بدیم. روزهای امتحان بود، ثلث اول. یک روز همین طوری نمی‌دونم چرا، دنبال مهناز نرفتم. سریع خودمو رسوندم به مدرسه برای امتحان. دیدم که مهناز هنوز نیامده. جلسه امتحان که تموم شد، مهنازو دیدم که با عصبانیت به من نگاه کرد و رفت. بعداً گفت که خیلی دیر به مدرسه و سر جلسه امتحان رسیده، چون دائم منتظر من بوده. وقتی که دیگه مطمئن شده بود که من نمی‌آیم، سریع به مدرسه اومده بود ولی با این حال برای من دلش شور زده بود که چرا من نیامدم. وقتی‌که فهمید من زودتر از اون به مدرسه اومدم و بدون دلیل دنبالش نرفتم، با هم قهر کرد و دیگه به دنبال هم نرفتیم.

جالب اینجاست که قهرمون ادامه داشت. ولی مهناز همان سال ازدواج کرد و ترک تحصیل کرد. بعد از سه سال که من دبیرستان را تمام کردم، سال آخر ازدواج کردم. خانواده همسر من درست همسایه مهناز اینا بودند. بعد از اون همدیگر رو دیدیم، با هم سلام و علیک کردیم ولی خیلی سرد. دیگه اون حال و هوای اون وقت‌ها رو نداشت.

کار بچه‌گانه‌ای کرده بودم. نمی‌دونستم چه عواقبی دارد و یک دوست خوب رو از دست داده بودم.

 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۰۳:۵۱
  • ۰ نظر

سحر خیزی



وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ.... (130)

و قبل از طلوع آفتاب تسبیح پروردگارت را به جای آور.... (سوره طه)


 

من از اون دسته آدمهایی هستم که سحرخیزی رو دوست دارم. حتی از زمان نوجوانی، درس خوندن صبح زود رو خیلی تجربه کردم...

 از اینکه بخوام شب بیدار بمونم و تکالیفم رو انجام بدم خیلی بدم می­اومد. ترجیح می­دادم شب خیلی زود بخوابم و صبح زود بیدار بشم.

موقع امتحانات ثلث دوم خرداد بود صبح زود مثلاً ساعت 4 صبح بلند می­شدم می­رفتم تو حیاط هوا تاریک بود چراغ حیاط رو روشن می­کردم. حیاط بزرگی داشت با یک بالکن نسبتاً بزرگ که با سه تا پله به حیاط راه داشت. حیاط سه تا باغچه داشت که پر بود از گل یاس و رز با عطری که الان هم که دارم می­نویسم احساسشون می­کنم.... اول گل­ها رو آب می­دادم حیاط رو کمی خیس می­کردم و شروع می­کردم به درس خوندن اگر اذان گفته بود نمازم رو میخوندم تا ساعت 6 فقط درس میخوندم! صبحانه رو هنوز ساعت 7 نشده بود که میخوردم  و بعد راهی مدرسه می­شدم ...

تقریباً از خونه تا مدرسه نیم ساعت پیاده روی بود تو این فاصله درسارو مرور می­کردم. البته اگر وسط راه همراهی پیدا نمی­کردم! وگرنه حرف میزدیم و بازیگوشی میکردیم!

 صبح زود به مدرسه رفتن و خیلی دوست داشتم یعنی از کلاس اول تا سالی که دیپلم گرفتم این شوق من کم نشد همیشه با اشتیاق به مدرسه می­رفتم هنوز هم که سال­ها می­گذره دوست دارم باز هم بچه بشم و به مدرسه برم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ خرداد ۹۳ ، ۰۴:۱۱
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی