درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

رفتن مادرم...... تیر ماه 1362




بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ﴿۱﴾

وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ ﴿۲﴾

لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ ﴿۳﴾

تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ أَمْرٍ ﴿۴﴾

سَلَامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ 




مادر اسمی که فقط برازنده خود مادر است. هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌تونه مثل اون باشه.  چه خوبه که آدم همیشه تا آخر عمر بتونه مادرشو صدا بزنه. این لذتیه که من ازش برخوردار نشدم.


 دختر شر و شوری بودم پر از هیجان و سر و صدا. زیاد درسخوان نبودم ولی تیپ درس‌خون‌ها رو داشتم. تو مدرسه تقریبا همه منو می‌شناختند چون تو برنامه ها سرود- تئاتر و سخنرانی .... شرکت داشتم. با همه شوخی داشتم. اغلب از زیر درس در می‌رفتم تا کنار مربی تربیتی کار کنم. زیاد می‌خندیدم و سر کلاس یکی از کسانی بودم که تیکه های به موقعش کلاسو رو می‌ترکاند.

وقتی‌که غایب بودم نه تنها کلاس بلکه مدرسه متوجه غیبت من می‌شد. همه فردا می‌پرسیدند چی شده بود که نیومدی. البته شاید در سال این اتفاق دوبار می‌افتاد.  


تابستان سال 62 سال سوم دبیرستان رو تمام کرده بودم. ماه رمضان بود. مامانم که فشار خون داشت، حالش بعضی وقت‌ها بد می‌شد. شب 23 رمضان مامانم گفت که بریم زیارت شاه عبدالعظیم. من با سه تا برادرام و خواهر و شوهر خواهرم به زیارت رفتیم.

وقتی برگشتیم، چیزی خوردیم. نماز صبح رو خوندیم. بعد از نیم ساعت دیدم که مامانم حالش بد شد. فشار خون بالا رفته بود. اونو به بیمارستان رسوندیم ولی .....   ولی دیگه هرگز به خونه برنگشت و برای همیشه ما رو تنها گذاشت. .

همه می‌گفتند که چه روز خوبی از دنیا رفته، شب قدر. ولی این حرف‌ها هرگز نمی‌تونست جای خالی اونو تو خونه پر کند. سال چهارم یعنی اول مهر وقتی‌که به مدرسه رفتم، دیگه اون دختر شلوغ و شر ساکت و آروم شده بود و همه دوستام که مطلع شده بودند یکی‌یکی بهم تسلیت گفتند.

دیگه مدرسه برام اون جذابیت رو نداشت و به‌جای یکی دو روز در سال حالا فقط هفته‌ای یکی دو روز به مدرسه می‌رفتم....

 

زندگی دیگه برام هیچ رنگی نمیتونست داشته باشه....

 

دلم برای مادرم تنگ شده...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۴ تیر ۹۳ ، ۰۴:۴۰
  • ۰ نظر

هفتم تیر سال 1360

شهید بهشتی




وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ

بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ ﴿۱۵۴﴾

و کسانى را که در راه خدا کشته میشوند مرده نخوانید بلکه زنده‏ اند ولى شما نمی‏دانید (سوره بقره)



 

وقتی داشتم آیه شهدا را تلاوت می‌کردم، یک دفعه فکر و ذهنم رفت به سال 60، تیرماه.

کلاس اول دبیرستان رو تازه تمام کرده بودم. اون وقت‌ها مردم خیلی بحث می‌کردند. تو هر خونه، هر مهمونی بحث سیاسی باب شده بود. هر کی یک چیزی می‌گفت. یک‌عده سخت درباره بهشتی بد می‌گفتند. من اون وقت فقط 15 سال داشتم ولی همیشه یادمه که از دکتر بهشتی دفاع می‌کردم. در واقع در آن سال‌ها منافقان خیلی سعی می‌کردند که افکار مردم را خراب کنند نسبت به مسئولین.

7 تیر سال 60 شب توی خونمون تو یکی از اطاق‌ها همه دور هم نشسته بودیم. اون وقت‌ها خیلی برق‌ها می‌رفت. اتفاقاً اون شب هم برق رفته بود. همه دور یک چراغ گردسوز جمع شده بودیم. هر کسی کاری می‌کرد. سر شب بود. صدای مهیبی همه ما رو به وحشت انداخت. انگار همه خونه لرزید. احساس کردیم زلزله اومده. خیلی ترسیده بودیم. همه به بیرون ریختند. صدای آژیر آمبولانس‌ها و ماشین‌های آتش‌نشانی و پلیس هر لحظه بلندتر و بیشتر می‌شد. حالا دیگه فهمیده بودیم که بمب منفجر شده. خبر رسید که دفتر حزب جمهوری که بهشتی و تقریبا 72 تن با او به شهادت رسیده بودند. اون‌ها طوری به شهادت رسیده بودند که حتی قابل شناسایی نبودند. مثلا شهید بهشتی را از روی دندان‌هایش شناختند. وقتی‌که فردا صبح برای کاری به منزل دوستم می‌رفتم، یادمه که چند تا پسر وقتی منو دیدند با صدای بلند گفتند که بهشتی‌تون رو کشتند. خیلی ناراحت شدم. دیگه هیچی نمیتونستم بگم.

یاد و خاطره شهدا گرامی ‌باد.




حالا اونجا رو بازسازی کردند و یه مجموعه فرهنگی شده. به اسم مجموعه سرچشمه ، یادمان شهدای انقلاب.

امسال ماه مبارک رمضان هم هر شب استاد دکتر سعیدیان محفل انس با قرآن دارند که اگر خدا توفیق بده هر شب قراره بریم با دختر هام.

این عکس ها هم فرزانه دختر کوچیکم انداخته...


برای بزرگنمایی روی تصاویر کلیک کنید.



سرچشمه1سرچشمه5سرچشمه2سرچشمه3سرچشمه3سرچشمه6



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۱ تیر ۹۳ ، ۱۶:۰۶
  • ۲ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی