درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

خواستگاری و بله برون - تابستون 1363



وَأَنکِحُوا الْأَیَامَى مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ 

إِن یَکُونُوا فُقَرَاء یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ﴿۳۲﴾


مردان و زنان بی همسر را همسر دهید و همچنین کنیزان صالح و درستکارتان را،

اگر فقیر و تنگدست باشند خداوند آنان را از فضل خود بی نیاز می‏سازد، خداوند واسع و آگاه است. (سوره نور)



 

سال آخر دبیرستان رشته تجربی سال سختی بود درس ها همه سنگین مخصوصا فیزیک و مثلثات ، اون سال چون مامان تازه فوت شده بود ما تنها بودیم من و سه برادر کوچکتر از خودم تقریبا همه درس و همه کار خونه خیلی سخت بود .

صبح که می رفتم مدرسه سفره صبحانه رو هم نمی تونستم جمع کنم بر می گشتم ناهار هم نداشتیم بالاخره تصمیم گرفتیم که مادر بزرگم بیاد پیش ما که تنها نباشیم یه خورده کار کم شه ولی با هم با فکر آشفته اصلا خوب نمی تونستم درس بخونم خیلی وقت ها غایب می شدم و به مدرسه نمی رفتم درسها رو اصلا نمی فهمیدم . ولی با هر جون کندنی که بود اول سال با معدل تقریبا خوب قبول شدم چون من درس خوندن رو خیلی دوست داشتم اون سال امتحان نهایی داشتیم تابستان گرم بود اتفاقا ماه رمضان هم بود امتحان هایم که تموم شد هنوز ماه رمضان بود من هم خوابیده بودم ساعت 11 صبح بود که مادر بزرگم اومد بالای سرم گفت که پا شو یه دقه بیا بیرون .

گفتم برای چی ؟ گفت که دوستم اومده بیا می خواد ببینتت . گفتم برو بابا دوست تو به من چه ، بزار بخوابیم . گفت که فقط بیا سلام کن برو بخواب . گفتم یعنی چی ؟ گفت بیا دیگه خلاصه من با همان آشفتگی که از خواب بیدار شدم با چشم های تقریبا نیمه باز اومدم یه سلام کردم و دوباره رفتم خوابیدم اصلا نفهمیدم کی بود برای چی بود .

بعد از اینکه از خواب بیدار شدم "بی بی" گفت که دوستش اومد بود تو رو برای پسرش ببینه .

خیلی تعجب کردم گفتم حالا ؟ منو اونجوری از خواب بیدار کردین با اون وضع مثل طلب کارها یه سلام کردم رفتم حالا میگی خواستگار بود؟؟!!!!!! بعد تعریف کرد که پسرش سفارش کرد که یه دختر سید براش پیدا کنند که مادر بزرگم منو معرفی می کنه.

پسرش طلبه مدرسه حاج آقا مجتهدی تهرانی بود معلم مدرسه ولی از دار دنیا هیچی نداشت . خلاصه قرار مدارها را گذاشتیم که بیان تا ما همدیگر را ببینیم .

"حبیب" آقا با مادرش قرار بود که بیان خونه ما.

 من با خواهرام خونمونو تمیز کردیم . البته خیلی سخت بود چون خونه خیلی بزرگ بود من هم خودمو آماده کرده بودم یه لباس ساده با چادر رنگی .

زنگ خونه رو زدند آیفون رو خواهرم جواب داد و تعارف زد که بیان تو خونه ما اول حیاط بزرگی بود بعد وارد حال و پذیرایی می شدیم کمی طول کشید تا اومدن داخل دیدم همون پیرزنه دوست بی بی با پسرش اومدن . پیرزن قد کوتاه ریزه میزه با پسرش .

حبیب هم یه پیرهن سفید آخوندی پوشیده بود با شلوار سورمه ای و جوراب تقریبا سبز با عطر تند تیز و که همه خونه تقریبا از بوی این عطر پوشیده بود اتاق پذیرایی بزرگ بود  خواهرم تعارف کرد به بالای اتاق برند .

بی بی کنارشون نشسته بود و با اونا صحبت می کرد بعد از چند دقیقه من وارد اتاق شدم و سلام تندی کردم و بلافاصله نشستم و هیچ حرفی نزدم فقط کمی پسرو زیر چشمی نگاه کردم چون چند دقیقه از اتاق بیرون رفتم

اونا هم چند دقیقه با هم از در و دیوار گفتند و بعد خداحافظی کردند موقع رفتن مادر پسر به بی بی گفت که خبر از شما دیگه...

 

وقتی که رفتند تازه حرف ها شروع شد ، چه کارس ، باباش کیه کجا کار می کنه خونشون چطوری و سوال های زیادی که پیش آمد حالا باید مسائل با همه بزرگان فامیل درمیان گذاشته میشد چون نه پدری بود نه مادری . همه باید نظر بدهند خیلی سخت بود قرار شد همه بزرگای فامیل یه شب خونه ما جمع بشند که نظرشونو بدند .

همه اومدند عموها ، پسر عمو بابام ، پسر دایی بابام خلاصه جلسه ای بود برای خودش هر کی از دری می گفت یکی گفت سربازی نداره ؟؟ یکی می گفت باباش دو تا زن داره ، پسره هم مثل باباشه . یکی می گفت که خونشون مثل لونه موش می مونه کجا می خواد اینو ببره .

آخه نگفتم خونه پسره 35 متر بود خونه ما 220 متر شاید تصور اینا خونه برای من خیلی مشکل بود .

خلاصه یکی از مهریه می­گفت یکی از شیربها هرکسی نظری داد قرار شد که شب خواستگاری حرف­ها یه کاسه باشد.

روز 31 شهریور بله برون بود.

حالا دامادو پدر و مادرش و خواهر و برادرها و زن برادرش اومده بودند با دست گل و شیرینی. منم یه لباس سفید قشنگ که خواهرم برام دوخته بود پوشیده بودم با چادر گلدار صورتی.

 

راستی یادم رفت بگم که چطوری بله گفتم اولش که حبیبو دیدم از تیپش خوشم اومد ولی بعد خواهرم گفت که زری اون دیپلم نداره، سربازی نداره، شغلش حق­التدریسیه و خونشون همش 35 متره، تو یه اتاق 9 متری زندگی کنی اینها رو می­فهمی ؟؟؟

 

راستش نمی­فهمیدم سن من اونقدر زیاد نبود که همه اینارو هضم کنم درک نمی­کردم نداشتن سربازی یعنی دردسر.... خونه کوچک با مادر و پدر پیر یعنی چی؟ ولی نمی­دونم چرا قبول کردم اول شب همه هرکی برای خودش حرفی زد یعنی تقریباً همه می­خواستند یه­جوری برنامه رو به هم بزنند.

 به خاطر همین دیگر داشت کار به جاهای باریک­تر کشید که مثلا سر مهرکه خانواده داماد 14 سکه می­خواستن ما بیشتر همین­طور داشت به بهم خوردن پیش می­رفت که بی­بی اومد پیش من و گفت که زری تو می­خوای این وصلت جور شه یا نه؟!!؟ فقط بگو آره یا نه

 من گفتم آره بعد رفت تو مجلس گفت که 14 سکه 5 تا هم من می­زارم روش 19 تا صلوات بفرستید.... که هم با ذکر صلوات قائله را ختم کردند و بعم هم قرار و مدارها را گذاشتند فقط اینو داشته باشید که من هنوز یک کلمه با داماد حرف نزده بودم بازم گلی به جمال دخترهای حضرت شعیب که با موسی حرف هم زده بود !!!!!! ببین حیای مارو.  : )))

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۳۳
  • ۰ نظر

معلم - شیطنت های مدرسه


وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ....﴿۱۶۴﴾

و کتاب و حکمت به آنها بیاموزد(سوره آل عمران)





معلم، این اسم خاطرات زیادی رو تو ذهن آدم تداعی می کنه... دوران مدرسه شیطنت ها ، ترس و لرزها خاطرات تلخ و شیرین درس نخوندن ها، پای تخته رفتن ها....

 

سال 61 معلم زیست و معلم جبر و مثلثات مون با هم خواهر بودند  هر دوشون از جنگ زده های خرمشهر بودند که به تهران اومده بودند خواهر بزرگتر که معلم زیست بود یه خورده که درس می داد می زد جاده خاکی شروع به تعریف از زندگی در خرمشهر می گفت که چه چیزهای خوبی داشتند چه زندگی ای داشتند چه خونه بزرگی چقد ثروت داشتند و وقتی که بمب بارون شد بود  همه از بین رفته بود حالا باید تو خونه های جنگ زده ها زندگی می کردند خدایی خیلی براشون سخت بود .

 خلاصه هر جلسه تقریبا کارش این بود...

درس زیست هم گذاشته بودن زنگ آخر یعنی ساعت دو و نیم بعد از ظهر

 

اون روز از سر صبح اصلا حوصله نداشتیم میخواستیم درس نخونیم، بچه ها طبق معمول منو انداختن جلو که کلاسو بهم بزنم اذیت کنیم

هی میگفتن "ابو" شروع کن : )))  

خلاصه تا معلم خواست درسو شروع کنه که اول بپرسه بعد درس بده شروع کردم گفتم که خانم راستی تو خرمشهر زندگی تون خوب بود همه چی داشتین همینو گفتم درس یادش رفت شروع کرد به تعریف کردن انگار از خودش نبود اینقدر تعریف کرد که یک دفعه دیدم که خانم دهنش کف کرد و غش کرد افتاد زمین.

همه بجه ها ترسیدند جیغ زدند فوری رفتیم دنبال خواهرش اون اوردیم بالای سرش گفت چی کار کردید اینطوری شد گفتیم هیچی داشت خاطره تعریف می کرد که یه دفعه افتاد خیلی ما را سرزنش کرد که خواهرم چون خاطرات بدی داره نباید زیاد اونا رو تعریف کنه خلاصه همه روز خوب بود هم بد دیگه اینکارو تکرار نکردیم .



توی عکس های بالا، عکس خانوممون هم هست!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۱۲
  • ۱ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی