درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

عقد من و حبیب - دی 1363




وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا

 لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ﴿۲۱﴾


و از نشانه ‏های او اینکه همسرانی از جنس خود شما برای شما آفرید،

 تا در کنار آنها آرامش یابید، و در میانتان مودت و رحمت قرار داد، در این نشانه‏ هائی است برای گروهی که تفکر می‏کنند(سوره روم)



عقد



14 دی همون سال روز عقدمون بود.

یه روز زمستونی و برفی... سفره عقد رو توی یکی از اتاق­ها چیدیم خیلی ساده و قشنگ بود باید تور بالای سفره عقدو تزئین میکردیم و روی اون می نوشتیم  "زهرا و حبیب"

 قرار بود فردا ما زیر این آلونک توری بشینیم و بالای سر ما قند بسابند تا بله را بگویم.

 

روز 14 دی صبح بلند شدم بعد از اینکه کارهای خونه رو انجام دادن اماده شدم که به آرایشگاه برم با سنی که من داشتم رفتن به آرایشگاه و لباس عروس پوشیدن رو دوست داشتم.

وقتی که توی آرایشگاه بودم جاری من که با من بود یه لحظه انگشت اشاره دست راست منو دید که خم و راست نمی­شد وقتی که دید گفت که این چیه همه جریان بریدن انگشتن و ... تعریف کردم بعد گفت که خوب انگشت تو به دست داماد که خمپاره، و ترکش داره میاد!!!

 

گفتم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  مگه دستاش طورین؟؟

 گفت مگه نمی­دونی که حبیب دوبار مجروح شده دوتا دستاش و چند بار بیمارستان خوابیده !!!!

گفتم نـــــــه!!!!!! هم تعجب کردم هم خوشحال. تعجب از اینکه اصلاً خبر نداشتم خوشحال از اینکه حبیب جانباز بود و این اون روزها یه افتخار بود !

 

حبیب تو عملیات فتح­المبین از ناحیه دستاش مجروح شده بود و چند ماه تو بیمارستان سینا بستری بود. از گوشت­های پاش بریده بودند و به دستانش وصل کردند. خلاصه با وصله و پینه کاری کردند که دستاش قطع نشه حالا با این دستای تکه­تکه اون جانباز 25٪ است. البته این درصد ها دنیایی است خدا انشاءالله 100٪ پاداش دهد.

 

چند ساعت بعدش من و حبیب رفتیم زیر تور و خند سابیدندو من "بله" رو گفتم و به لطف خدا عقد کردیم....

 

سر عقد دعا کردم عاقبت به خیر شیم و فرزندان صالح خدا بهمون عطا کنه...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۵ مهر ۹۳ ، ۱۷:۴۴
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی