درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

عروسی - 20 دی 1363

وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا

 لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً 

إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ﴿۲۱﴾


و از نشانه ‏های او اینکه همسرانی از جنس خود شما برای شما آفرید،

 تا در کنار آنها آرامش یابید، و در میانتان مودت و رحمت قرار داد، در این نشانه‏ هائی است برای گروهی که تفکر می‏کنند(سوره روم)








ببین عقد و عروسی فقط یه هفته فاصله بود. 14 دی 1363 عقد 20 دی عروسی تو این یه هفته جهیزیه رو آماده کردیم برای بردن به خونه داماد....

البته من هنوز خونه رو ندیده بودم فقط شنیده بودم که خیلی کوچیکه ولی هنوز تصور نکرده بودم که 35 متر یعنی چی؟

به خواهرم گفتم که تخت رو تو اتاق خواب اینطوری بچین خواهرم می­خندید و می­گفت آخه چی بگم که کل اتاقی که تور قرار توی اون زندگی کنی 9 متر است و کل خونه 35 متر است یعنی یه اتاق 9 متری پائین برای پدرشوهر و مادرشوهرت است و یه اتاق 9 متری طبقه بالا برای تو حالا بگو تخت تو کجای دلم بذارم!!!!!!!!!!


نمی­تونی سرویس خوابت رو ببری.....جهاز رو توی همون اتاق 9 متری چیدند. عروسی ما زمان جنگ بود و سال 63 که تقریباً هر شب موشک بود و وضعیت قرمز و خاموشی...

 دعا می­کردیم که لااقل شب عروسی وضعیت قرمز نشه البته دعامون مستجاب شد و اون شب، شب آرومی بود عروسی خیلی ساده برقرار شد بدون حتی یه دست زدن سلام بود و صلوات همه دور هم با هم صحبت می­کردند شام چلوکباب بود ماشین عروس هم نداشتیم سالن یه خونه خیلی نزدیک بود.

شب وقتی که وارد خونه شدم واقعاً تعجب کردم حالا حرف­های خواهرم یادم اومد که می­گفت 35 متر!!

 

 وارد حیاط شدم فکر می­کردم خونه اسباب­بازیه!!!! پله­های کوچک، حیاط کوچیک،و....

 یکباره جا خوردم داشتم فکر می­کردم یعنی چی مگه می­شه؟


ولی با این همه اوصاف چهارسال در اون خونه زندگی کردیم سخت بود ولی بد هم نبود حالا که فکر می­کنم می­بینم چقدر قانع بودم نمی­دونم چرا کاش حالا هم مثل اون­وقت­ها دخترها کم ­توقع باشند...



عکس کارت عروسی مون هم گذاشتم.

 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۸:۴۳
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی