درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

کم فروشی


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

وَیْلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ ﴿۱﴾


به نام خداوند رحمتگر مهربان

وای بر کمفروشان. (سوره مطففین)




دوران دبیرستان دوستی داشتم که با هم خیلی صمیمی بودیم "مهناز اثباتی"... بهترین و صمیمی ترین دوست من بود از اول دبستان تا گرفتن دیپلم یه روز که خونشون بودم پدرش رو دیدم. از مهناز پرسیدم که پدرت چه کاره است گفت که تو یه مغازه خواربارفروشی چهار سرچشمه کار می کرد که با صاحب کار حرفش شده اومده بیرون گفتم چرا؟ گفت صاحب مغازه از پدرم می خواست که موقع کشیدن قند یا چیزهای دیگه کمی سبک تر بکشه که به نفع مغازه دار باشه و پدرم اصلاً این کارو قبول نکرد و از مغازه اومده بیرون حالا باید منتظر بمونه که یه کار دیگه گیرش بیاید...

 احساس کردم که شاید پدر دوستم این آیه رو تا حالا اصلا نه خونده یا ندیده باشه ولی وجدانش به عنوان یه مسلمان اجازه نمی داده که دست به این کار کثیف بزنه کاری حتی سودی به حال اون نداره و خیلی خوشم اومد از اون اخلاقش پدرش سواد نداشت ولی وجدان داشت...



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ آذر ۹۳ ، ۱۹:۲۵
  • ۰ نظر

آرایشگری




فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ ﴿۸۸﴾

فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ ﴿۸۹﴾


(سپس) او نگاهی به ستارگان افکند.

و گفت من بیمارم (و با شما به مراسم جشن نمی‏آیم). (سوره صافات)









بعضی وقتها آدم دلش نمی خواد بعضی از سئوالها رو جواب راست بده شاید به این جوابها دروغ مصلحتی بگویند من دلم می خواست از هر چیزی یه ذره بلد باشم مثلاً دوست داشتم آرایشگری هم یاد بگیرم بعد از دوره خیاطی تصمیم گرفتم که برم کلاس آرایشگری خیلی علاقه نداشتم فقط می خواستم به اندازه نیاز کمی یاد بگیرم البته پیشرفتم خوب بود برای هر مدل مو زدن باید کسی رو می بردم آموزشگاه تا جلوی مربی بتونم کار رو انجام بدم مثلاً دختر بچه های همسایه هارو می بردم تا اینکه یه روز حبیب از جبهه اومد گفت که من مدل می شم تا موهای منو کوتاه کنی گفتم اخه من مردونه بلد نیستم گفت عیب نداره هر طوری می خوای بزن خلاصه از اون اصرار از من انکار ولی حریف نشدم قیچی و شونه دست گرفتم شروع کردم به زدن آقا این سر طوری شد انگار یه نفر با دمپایی ابری روش راه رفته و جای پایش رو سر حبیب افتاده خیلی پله پله شد دیدم خیلی بد شده حبیب گفت بیا با ماشین سر مو از ته بزن گفتم بد میشه زشت می شی گفت عیب نداره تابستونه خنک می شم خلاصه سر این فلک زده رو از ته با ماشین زدم بعد از اون هر کس دید گفت چرا اینجوری این چه وضعیه حبیب می گفت که تو جبهه این جوری راحت ترم گرما اذیتم نمی کنه خلاصه آبروی ما رو با این حرفهایش خرید ولی بعداً یاد گرفتم که چه جوری مردونه بزنم و تا الان که تقریباً 28 سال می گذره هنوز سلمونی نرفته ...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ آذر ۹۳ ، ۱۹:۱۶
  • ۰ نظر

خیاطی



وَإِسْمَاعِیلَ وَإِدْرِیسَ وَذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِّنَ الصَّابِرِینَ ﴿۸۵﴾

و اسماعیل و ادریس و ذا الکفل را (به یاد آور) که همه از صابران بودند. (سوره انبیاء)




شنیده بودم که حضرت ادریس (ع) خیاط بوده...

نمیدونم چقدر صحت داره حالا لباس راحتی می دوخته یا کت و شلوار !!!! : ))

وقتی که تازه ازدواج کرده بودم برای پر کردن اوقات فراغت رفتم اسممو تو کلاس خیاطی نوشتم حبیب هم جبهه بود سه روز در هفته می رفتم کلاس خیاطی وقتی که درسمون به دوختن پیراهن مردونه رسید تصمیم گرفتم یه پیراهن بدوزم بفرستم برای حبیب که جبهه بود تا بپوشه. پارچه آبی آسمانی خریدم. تقریباً اندازه ها رو داشتم همه قسمت ها رو بریدم اندازه ها به نظرم درست بود. پیراهن را با دقت دوختم و یقه سه سانتی یا آخوندی قشنگ شده بود...

خیلی ذوق داشتم

 دوست حبیب "غلام" که می خواست بره جبهه گفتم داری می ری بیا این پیراهن رو ببر برای حبیب تا اونجا بپوشه...

 اونم اومد ! وقتی که برگشت و خودم اونو تنش دیدم خیلی خندم گرفت تازه متوجه شدم که یقه پیراهن و 6 سانت اضافه تر گرفته بودم و یقش خیلی بزرگ شده بود

 

حبیب گفت که وقتی غلام اونو تو جبهه تو تنم دید با صدای بلند گفت این که یقه اش اندازه گردن خره. همه با صدای بلند خندیدند.

حبیب گفت همینم خوبه خیلی خوبه زن تو اینو هم بلد نیست تازه فهمیدم که چه کاری کردم ولی حبیب اصلاً ناراحت نشده بود و پیراهن و پوشیده بود.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ آذر ۹۳ ، ۱۹:۰۵
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی