درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

حلول ماه مبارک رمضان مبارک



پروردگارا!
صیام و افطار و سحر و نیایش و نماز و قنوت و سجود و رکوع مان، بهانه تماشای یک نگاه ناز توست؛ دریغ مان مدار.
تشنه آب و گرسنه طعام نیستیم. ما تشنه دیدار توییم ای نور زمین و سماوات! 
سیه روییم و در سپیدی بحر عنایت خویش، غسیل مان کن و با دلی پاکیزه بر خوان ضیافت رمضان، اذن 
جلوس مان ده.
معبود من! شکرا که انتظاری تلخ به سرآمد و وصل شیرین یار، حاصل شد.
اینک سپیده، غالیه دان عطر نیایش می شود.
عطش رمضان، تذکار عطش عاشوراست.
لب های خشک روزه داران، حسین (ع) را زمزمه 
می کنند.
تلخی کام تشنگان، شوق وصال دریای ایثار اباالفضل (ع) در ساحل ارادت است.
رمضان، مقدمه محرم است.
قدر، دروازه شهر نینواست.
صیام، طلیعه قیام است و صائمین، طلایه داران سپاه قائم آل یاسین (عج).
در بهار وصل سالکانیم و توفیق حضوری دوباره در حلقه صالحان و دلدادگان دلارام یافته ایم و این شایان شکر در آستان خالق است.
دل هایمان را فرش راه یار می کنیم و با سوز عاشقانه و ترنم واژه های زلال وحی، قدوم بهار یاران و فصل وصل بهاری دلان را خوشامد می گوییم.
در ماه قربت و غفران، حجاب های ظلمت و نور، زدوده شده، جمال بی مثال نگار در رواق دیدگان دلدادگان، هویدا خواهد شد.
بیایید حضورمان در میهمانی خدا را باور کنیم، غبار «خود» از خود بروبیم و در جریده رمضان ثبت نام کنیم. 
یاران رمضان و یاوران عاشورا!
گوارایتان باد خوشگواری ضیافت نور.
ای میهمانان ملکوت! التماس دعا.
  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۳۸
  • ۰ نظر

پیامی آورده اند.... 157 شهید غواص




نصف تاریخ عاشقی آب است

قصه‌های عمیق و پراحساس

قصه‌هایی پر از فداکاری

قصه‌هایی عجیب اما خاص:

قصه آب چشمه زمزم

زیر پاکوبه‌های اسماعیل

 

قصه نیل و حضرت موسی

قصه آن گذشتن حساس

قصه حفظ حضرت یونس

توی بطن نهنگ در دریا

یا که نفرین نوح پیغمبر

بر سر مردم نمک‌نشناس

قصه ظهر روز عاشورا

بستن آب روی وارث آن

کربلا بود و یک حرم، تشنه

کربلا بود و حضرت عباس

بین افسانه‌های آب و جنون

قصه‌ تازه‌ای اضافه شده:

قصه بیست و هفت ساله‌ای از

صد و هفتاد و پنج تا غواص



هوای امروز به شدت گرم بود اما.... اما هیچکس باورش نمیشد ملت ایران از هر قشری امروز در تشییع این لاله های دست بسته شرکت کنند... هوا خیلی گرم بود خیلی شلوغ بود... این گل رو از روی تابوت شهدا بهم دادند و روسریم که اتفاقی تو کیفم بود متبرک شده به عطر شهدا...


روی یکی از تابوت ها نوشته بودند: " شهدا برای ما فاتحه بخوانید"....

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۵
  • ۰ نظر

اماما حرمت ایران تو بودی، تمام روح این سامان تو بودی



وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَمَن یَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللّهَ شَیْئًا وَسَیَجْزِی اللّهُ الشَّاکِرِینَ ﴿۱۴۴﴾

محمد صلی اللّه علیه و آله فقط فرستاده خدا بود و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند، آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب بر می‏گردید؟ (و با مرگ او اسلام را رها کرده به دوران کفر و بت پرستی بازگشت خواهید کرد) و هر کس به عقب بازگردد هرگز ضرری به خدا نمی‏زند و به زودی خداوند شاکران (و استقامت کنندگان) را پاداش ‍ خواهد داد. (سوره آل عمران)





امام را بارها و هزاران بار وصف کرده‌ایم و هزاران بار وصف امام را شنیده‌ایم اما هنوز ذهن برای گفتن کلمات جدید درباره ایشان می‌جوشد و هنوز گوش آماده و بلکه تشنه کلمات جدید درباره حضرت امام خمینی(ره) است.



خرداد ماه سال 1368 دخترم سعیده را باردار بودم. آخر های بارداریم بود. صدا و سیما اخبار لحظه به لحظه از بیماری امام خمینی میدادند و همه با هم برای سلامتی و طول عمر شون دعا میکردیم. عزیز ترین عزیزمون بیمار بود، از ته دل دعا میکردیم برای سلامتی امام. فکرش هم برامون سخت بود که بدون امام مون باشیم...


یه روزی که خونه پدریم بودم، ساعت هفت صبح با صدای بلند گریه از خواب بیدار شدم، متوجه شدم شوهر اشرف السادات هست که داره بلند های های گریه میکنه و همون لحظه از اخبار شنیدم: "روح خدا، به خدا پیوست"

دیگه دست خودمون نبود همه با هم داشتیم گریه میکردیم.


پیکر مطهر امام خمینی دو روز در مصلی بود تا همه برای وداع با امام به اونجا برن. من با اون وضعیتی که داشتم نتونستم برای تشییع جنازه برم. 


تشییع جنازه امام خمینی با عظمت ترین تشییع جنازه دنیا بود یا حداقل اینکه من عظیم تر از این ندیده بودم.


خدا رحمت کنه امام خوبی ها رو...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۱۰
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی