درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت



 گذشت مه روزه ، عید آمد و عید آمد
بگذشت شب هجران، معشوق پدید آمد



عید سعید فطر مبارک



امیر المؤمنین(ع) در خطبه عید فطر مى‏فرماید: 
«الا و ان المضمار الیوم و السباق غدا الا و ان السبقه الجنه و الغایه النار»
. (من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص ۵۱۶)
دنیا محل مسابقه است و آخرت زمان اجر گرفتن، بهشت جایزه برندگان این مسابقه و جهنم جزاى بازندگان است. 




اللهم اهل الکبریا و العظمه...


نماز عید فطر- مصلی بزرگ امام خمینی (ره)- تهران



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ تیر ۹۴ ، ۱۴:۴۷
  • ۰ نظر

روز قدس



مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ الأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِ اللّهِ وَلاَ یَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ

 ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ لاَ یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَلاَ نَصَبٌ وَلاَ مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اللّهِ

 وَلاَ یَطَؤُونَ مَوْطِئًا یَغِیظُ الْکُفَّارَ وَلاَ یَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَّیْلًا إِلاَّ کُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ إِنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ﴿۱۲۰﴾


سزاوار نیست که اهل مدینه و بادیه نشینانی که اطراف آنها هستند از رسول خدا تخلف جویند، و برای حفظ جان خویش از جان او چشم بپوشند، این به خاطر آن است که هیچ تشنگی به آنها نمی‏رسد، و نه خستگی، و نه گرسنگی در راه خدا،

و هیچ گامی که موجب خشم کافران شود برنمی‏دارند، و ضربهای از دشمن نمی‏خورند، مگر اینکه به واسطه آن عمل صالحی برای آنها نوشته می‏شود، زیرا خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‏کند. (سوره توبه)



امروز 19 تیر ماه سال 1394. روز قدس

دیشب مراسم احیای شب بیست و سوم بودیم توی حسینیه پیر عطا. یه حسینیه ای هست با قدمت بالای صد سال توی سه راه امین حضور تهران. خیلی مراسم پر روحی دارند. تو یه حیاط خیلی بزرگ و قدیمی و زیبا نشسته بودیم که پر بود از درخت های انجیر و توت و....

بعد از خوردن سحری چون سال فوت مامانم بود با فرزانه تصمیم گرفتیم بریم بهشت زهرا و قبل از طلوع خورشید اونجا باشیم.

ده دقیقه قبل از اذان صبح رسیدیم بهشت زهرا. رفتیم دم قطعه پدرم. اونجا چون بغل قطعه شهداست خیلی شلوغ و روشن بود و مردم برای احیای شب قدر اومده بودند و هنوز بودند.

چند دقیقه ای صبر کردیم تا اذان رو بگن و کنار ماشین روی قالیچه ای نماز خوندیم.


نور گوشی ها مون رو روشن کردیم و رفتیم جلو... قبر اقام همون ردیف های اوله. راحت رفتیم و چند دقیقه پیش پدرم بودیم و قرآن خوندیم و برگشتیم.


کم کم مردم داشتند  میرفتند، رفدیم قطعه مادرم اونجا واقعا هیچ آدمی نبود، خیلی تاریک و خلوت بود. یه کم رفتیم جلوتر دیدیم یه خانواده دیگه اومدند تو همون قطعه و چند ردیف پایین تر از مادرم... چراغ ماشینشون رو روبه قطعه روشن کردند ما تازه جرات کردیم از ماشین پیاده بشیم.


رفتیم تا سر خاک مادرم و روی قبرش رو شستیم و فاتحه ای خوندیم و برگشتیم...



بعد از اون خواستیم بریم سر قبر پدر شوهرم ... اونجا که رسیدیم واقعااا هیچ نوری نبود و آدمی پیدا نکردیم. خیلییی خیلی تاریک بود جرات نکردیم حتی از ماشین پیاده بشیم. فاتحه رو از همون داخل ماشین خوندیم و از اونجا دور شدیم.


دیگه همه رفته بودند از بهشت زهرا هیچکس نبود خیلی خلوت و تاریک و ترسناک بود همه جا...


حالا باید میرفتیم سر خاک خواهرم که شش ماهه این دنیا رو ترک کرده.... و کنار برادرم مرتضی خاک شده


رسیدیم به قطعه شش، فرزانه گفت من میترسم بذاریم هوا روشن تر بشه بعد بریم... گفتیم یه دور بزنیم تو بهشت زهرا تا هوا روشن بشه. 

تا فرزانه راه افتاد اروم اروم میرفت و ما داشتیم داخل قطعه رو میدیدیم که اون سمت انگار شمع روشن بود همینطوری که اروم میرفت گفت این درختچه های توی قطعه عین آدم میمونن ، میترسم... همینو که گفت روشو کرد سمت چپ و یهو دو تا پسر با لباس سیاه دید که دارن از کنار ماشین رد میشن ... چنااان جیغی زد که اگر جیغ نزده بود سکته کرده بود.... خیلی ترسیده بود پاشو گذاشت روی گاز و با سرعت رفت جلو و بلند گریه میکرد... خود اون پسر ها با ااینکه شیشه های ماشین بالا بود شنیده بودن صداشون و ترسیده بودن خودشون... خلاصه رفتیم یه دور دیگه زدیم کل بهشت زهرا رو و برگشتیم دوباره دیدیم نه! نمیشه بریم دوباره هنوز خیلی تاریکه... تصمیم گرفتیم بریم سر قبر مادر شوهرم توی قطعات اون سمت بهشت زهرا بو رفتیم اونجا و خیلی گشتیم اما پیدا نکردیم قبرشو! فاتحه خوندیم براشون و دیگه هوا روشن شده بود برگشتیم قطعه خواهر و برادرم....



فاتحه و قرآن خوندیم براشون و سوار ماشین شدیم و برگشتیم .

ساعت داشت میشد هفت!


خوابمون نمیرفت اما چون میخواستیم بریم راه پیمایی روز قدس، باید استراحت میکردیم...



ساعت یازده صبح حبیب بیدارمون کرد و حاضر شدیم تا بریم راه پیمایی

خیلی شلوغ بود 

ماشین رو نزدیک چهار راه ولیعصر پارک کردیم و پیاده رفتیم جلوتر... هوا خیلی خیلی گرم بود اما پیر و جوان با بچه کوچک حتی اومده بودند و شعار مرگ بر اسراییل سر میدادند....



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۹ تیر ۹۴ ، ۱۸:۴۷
  • ۰ نظر

امشب دست ها به سمت ملکوت بالا می روند... سومین شب قدر



مبادا لیلة القدرت سرآید

گنه بر ناله ام افزون تر آید

مبادا ماه تو پایان پذیرد

ولی این بنده ات سامان نگیرد


شب قدر، شب رحمت، برکت و مغفرت الهی است، شبی که در لحظه لحظه اش عطر خدا جاری است. در این شب، خاوند را بندگی را هموار و مسیر تکامل را بیش از پیش در اختیار آدمیان قرار داده است و این شب فرصتی است مغتنم برای خودسازی.

آنچه مسلّم است، نقش آشکار تلاش آدمی در رقم زدن سرنوشت خویش در شب قدر است. کسانی که اهل راز و نیاز و شب قدرند، نقش خویش را در شب قدر به این خوبی دریافته اند.



التماس دعا

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۸ تیر ۹۴ ، ۲۱:۲۲
  • ۴ نظر

تکرار پست به مناسبت سی و دومین سالگرد مادر عزیزم


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ﴿۱﴾

وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ ﴿۲﴾

لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ ﴿۳﴾

تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ أَمْرٍ ﴿۴﴾

سَلَامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ 


سوره قدر





مادر اسمی که فقط برازنده خود مادر است. هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌تونه مثل اون باشه.  چه خوبه که آدم همیشه تا آخر عمر بتونه مادرشو صدا بزنه. این لذتیه که من ازش برخوردار نشدم.


 دختر شر و شوری بودم پر از هیجان و سر و صدا. زیاد درسخوان نبودم ولی تیپ درس‌خون‌ها رو داشتم. تو مدرسه تقریبا همه منو می‌شناختند چون تو برنامه ها سرود- تئاتر و سخنرانی .... شرکت داشتم. با همه شوخی داشتم. اغلب از زیر درس در می‌رفتم تا کنار مربی تربیتی کار کنم. زیاد می‌خندیدم و سر کلاس یکی از کسانی بودم که تیکه های به موقعش کلاسو رو می‌ترکاند.

وقتی‌که غایب بودم نه تنها کلاس بلکه مدرسه متوجه غیبت من می‌شد. همه فردا می‌پرسیدند چی شده بود که نیومدی. البته شاید در سال این اتفاق دوبار می‌افتاد.  


تابستان سال 62 سال سوم دبیرستان رو تمام کرده بودم. ماه رمضان بود. مامانم که فشار خون داشت، حالش بعضی وقت‌ها بد می‌شد. شب 23 رمضان مامانم گفت که بریم زیارت شاه عبدالعظیم. من با سه تا برادرام و خواهر و شوهر خواهرم به زیارت رفتیم.

وقتی برگشتیم، چیزی خوردیم. نماز صبح رو خوندیم. بعد از نیم ساعت دیدم که مامانم حالش بد شد. فشار خون بالا رفته بود. اونو به بیمارستان رسوندیم ولی .....   ولی دیگه هرگز به خونه برنگشت و برای همیشه ما رو تنها گذاشت. .

همه می‌گفتند که چه روز خوبی از دنیا رفته، شب قدر. ولی این حرف‌ها هرگز نمی‌تونست جای خالی اونو تو خونه پر کند. سال چهارم یعنی اول مهر وقتی‌که به مدرسه رفتم، دیگه اون دختر شلوغ و شر ساکت و آروم شده بود و همه دوستام که مطلع شده بودند یکی‌یکی بهم تسلیت گفتند.

دیگه مدرسه برام اون جذابیت رو نداشت و به‌جای یکی دو روز در سال حالا فقط هفته‌ای یکی دو روز به مدرسه می‌رفتم....

 

زندگی دیگه برام هیچ رنگی نمیتونست داشته باشه....

 

دلم برای مادرم تنگ شده...




  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۸ تیر ۹۴ ، ۲۱:۰۸
  • ۱ نظر

امشب شب یتیمی عالم است...





شهادت امام علی (ع) را تسلیت عرض میکنم


امشب، شب کوچ غریب تاریخ است…
تا به کی این داغ غربت را به سینه اش حمل کند؟
تا به کی سر به چاه بگذارد و اشک شبانه بریزد؟
فرمود: فزت و رب الکعبه…
آری، به پروردگار کعبه که سعادتمند شد،
راحت شد از این فراق سی ساله،
دیگر چیزی نمانده که حبیبش را ببیند، و حبیبه اش را، آرام دلش را!
دیگر تمام شد این نامرد مردمان، او می رود که مردمی بهتر از اینان ببیند و اینان می روند که ….
امشب نه فقط کودکان کوفه، بلکه همه شهرها و کوهها و دشت ها و آسمانها یتیم شدند….
بانگ شبون بلنداست و گویی این همه ناله را پاسخی نیست.
زمینیان در ماتمند و آسمانیان چشم انتظار و علی چون همیشه مظلوم…
امشب عجب حالی دارد حسن، نمی‌داند از غم فراق پدر بگرید یا بر این وصال ابدی غبطه خورد و حسین همچنان به پدر می‌نگرد ، پدر که غریبانه در بستر جهل کوفیان خفته.
علی را در محراب عشق کشتند ،
فرق عدالت را در شام سیاهی شکافتند و نخواستند آفتاب، ظلمت شب‌هایشان را روشن کند .
علی غریب و تنها، شکوه در چاه می‌کرد، نخلستان‌های کوفه هیچگاه ناله‌های شبانه‌اش را از یاد نخواهد برد .
دل آسمانی‌اش پر بود از عشق خدا و همین عشق او را به عرشیان پیوند می‌زد و امشب عرش را در مقدمش، آذین بسته‌اند
علی رهسپار است و دلها در پی او روان،
او می‌رود و حسرت ابدی جهان را فرا می‌گیرد،


چــرا کــــه علـــی یگـــانه بــود …

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۱:۲۴
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی