درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

باز محرم شد....


کوفه شلوغ شده انگار...

بازار آهنگران پر رونق است...


السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)



یک روز مانده تا محرم........

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۶
  • ۳ نظر

زمین خالی از محبت خدا نیست




وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ ﴿۵﴾


و خواستیم بر کسانى که در آن سرزمین فرو دست‏شده بودند منت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم] گردانیم و ایشان را وارث [زمین] کنیم (سوره قصص)






  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۷
  • ۰ نظر

✨✨عیدتون مبارک✨✨



"نادعلیاً"به هوای نجف

یادحرم برده قرارم ز کف


باز، هوای نجفم آرزوست 

مهر علی،در دو جهان، آبروست


یک نظرم گر بکند بوتراب

ذرهء ناچیز شود آفتاب


حیدر کرار علیک السلام

عشق، فقط حب علی،والسلام


زیرنشین علمش انبیا

سید و سالار همه اوصیا


نفس نبی،حبل متین،روح دین

مظهر اسماء خدا در زمین


عشق محبان علی ،با علی

درهمه احوال بگو، یاعلی




🌸الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین و الائمه علیهم السلام 🌸


✨✨✨عید غدیر مبارک باد✨✨✨




  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۴
  • ۰ نظر

مادر بعید بود نفس کم بیاوری......

محسن حاجی حسنی عزیز پر کشید...

یادم میفته به صدای زیباش که شب میلاد کریم اهل بیت توی مجموعه سرچشمه برامون تلاوت کرد، بغضم میترکه...




قاری بعید بود نفس کم بیاوری

از حج برایم آه دمادم بیاوری


سوغات ما تلاوت تو پای کعبه بود

رفتی که عطر سوره مریم بیاوری


خواندی برایم آیه از آب کل شیء

رفتی از آب چشمه زمزم بیاوری


گفتم اگر برای تو زحمت نمیشود

لطفی کنی برایم کفن هم بیاوری


حالا شنیده ام کمرت زیر تشنگی...

نشنیده ام به ابروی خود خم بیاوری


این حنجره چگونه لگدکوب شد ،عزیز؟

مادر بعید بود نفس کم بیاوری





اخرین پستش توی اینستاگرام.....


خدایـــــــــــــا ...! اگه یه روز فراموش کردم خدای ِ بزرگـــــــــــــی دارم ...

تو فرامـــــــــــــوش نکن که بنده کوچیکـــــــــــــی داری ... 

با نوازشی و یا شاید تلنگری آرام وجودت را ، همراهیت را ، مهربانی و بزرگی ات را برایم یاداوری کن.....




شهید محسن حاجی حسنی

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۸
  • ۲ نظر

برای پدرم که حاجی شد


فاجعه تلخ و خونین منا، مثل هیچ کدوم از حادثه هامون نیست... زخمی گذاشت روی دل همه مون...


این شعر رو از دست ندید... 

لعن الله علی آل سعود...




برای پدرم که حاجی شد....


بعد یک عمر منتظر ماندن

اسم بابا در امده امسال

شادی از چشمهاش معلوم است

همه یِ خانه سر خوش و خوشحال

یازده سال ِ منتظر مانده

زائر خانه ی خدا بشود

یازده سالِ گریه میکرده

راهیِ مروه و صفا بشود

وقت رفتن برای بدرقه اش

همه تا پای کاروان رفتیم

زیر قرآن کمی تبسم کرد

گفت نامهربان ،گران ،رفتیم

هرکسی حاجتی به او میگفت

بچه ام را دعا بکن حاجی

مادرم مدتیست بیمار است

جای ماهم صفا بکن حاجی

در مدینه بقیع یادم باش

هر کسی داشت خرده حاجاتی

خواهر کوچکم صدایش زد

یک لباس عروس و سوغاتی

رفت بابا سوار ماشین شد

بغض مادر که ناگهان ترکید

گفت باگریه و دعایی خواند

به سلامت برید و برگردید

تِِلِفن زد پدر به او گفتم

ریسه های حیاط را بستم

کار دارد هنوز کوچه ولی

سخت دلتنگ و منتظر هستم

گفت: مُحرم شدیم در شجره

حس و حالش شده است معراجی

گفت: باید کچل شوم پسرم

بعد از این ها به من بگو حاجی

خواهرت هر چه گفته بود آنجا

همه را یک به یک خریدم من

راستی، ساعتی که تو گفتی

هر چه گشتم ولی ندیدم من

گفت: چونکه مدینه اولی است

قبل عید غدیر می آید

کارها را عقب نَیندازم

به خیالی که دیر می آید

تِلِفن قطع شد و ما هر روز

از رسانه پی خبر بودیم

گاه مشعر و گاه هم عرفات

چشم گردان، پیِ پدر بودیم

روز قربان حدود ساعت ده

خبری زود  حرف مردم شد

کشته های زیاد در عرفات

عید در کام مادرم گم شد

زنگ خانه مدام هی میزد

خبر از مکه و منا دارید؟

پدر آیا سلامت و خوب است؟

صدقه هم کنار بُگذارید

خواهر کوچکم نمی فهمید

مادرم منحنی و خم شده بود

انتظار و سکوتِ نافرجام

خانه یکسر تمام غم شده بود

اسم ها را دوباره می خواندیم

دارد آمار می رود بالا

صد و ده _نه  دویست _نه  سیصد

ناگهان اسمی آشنا حالا

مادر از حال رفته غش کرده

چند زن دور او به دلداری

خواهرم کوچک است، دق نکند

پس کجایی پدر بیا یاری

صوت قرآن  صدای الرحمان

راه را طی نکرده  برگشتیم

خواب هستم و یا که بیدارم

چقدر زود بی پدر گشتیم

گفته بودی که زود می آیی

قول دادی درست قبل غدیر

پای قولت چرا نماندی پس؟

حق بده پس اگر شدم دلگیر

داده بودم برات بنویسند

روی یک پرچم بلندِ سه رنگ

پدرم حجُ و سعی تو مقبول

و کنارش دو بیت شعر قشنگ

چقدر نقشه بود توی سرم

مثلاً نقل وقت آمدنت

گوسفندی برات سر ببریم

یک عرق چین به رنگ پیروهنت

کارتهایی که نام تو خورده

دعوت دوستان به صرف نهار

چه بگویم به دخترت بابا

نه، نمانده براش صبر و قرار

چه کسی می دهد به او پاسخ

گونه ای که به او زیان نرسد

کاش ساکی که پر ز سوغاتی است

هرگز اینجا به دستمان نرسد

چِقٓدٓر زود دیر شد بابا

خستگی مانده است تویِ تنم

از سفر قبل آمدن باید

ریسه ها را یکی یکی بِکَنَم

راستی گوییا اجل نگُذاشت

سر خود را کچل کنی بزنی

گفته بودی بگویمت حاجی

حاج بابای مهربان منی
___________
“سیدامیرحسین میرحسینی”

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۱:۴۱
  • ۰ نظر

تسلیت به مناسبت حادثه خونین منا



سلام


وَمَن یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَةً وَمَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى اللّهِ وَکَانَ اللّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا ﴿۱۰۰﴾


و هر که در راه خدا هجرت کند در زمین اقامتگاه‏هاى فراوان و گشایشها خواهد یافت و هر کس [به قصد] مهاجرت در راه خدا و پیامبر او از خانه‏اش به درآید سپس مرگش دررسد پاداش او قطعا بر خداست و خدا آمرزنده مهربان است (سوره نساء)




ناگهان بغض دلی وا شد از این حس سجود

چند صد گشته بجا مانده در این واقعه بود

شاعری با عصبانیتش این بیت سرود

لعن الله علی طایفه آل سعود









موج روی موج


می رسد به اوج

سیل بی امان حاجیان نیمه جان

باز می رسند

فوج فوج از آسمان، فرشتگان


زخم روی زخم

داغ پشت داغ


چینش غریب کیف و کفش تازه در اتاق دختری که در مسیر مدرسه

باز هم گرفته از پدر سراغ

کودکی که روبروی دفترش 

نشسته بی چراغ

زخم روی زخم

داغ روی داغ


دخترک نشسته روبروی دفتر جدید

باورش نمی شود که زیر هجمه مدادها

بشکند مدادرنگی سپید ... ای تفو بر این جماعت فریب

میزبان نانجیب...

ربنا!

خدای کعبه! آتنا شکیب!

العجل غریب آشنا

کربلا شده, منا!


عذرا رشیدنژاد



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۰
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی