درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

چشم پاک



قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِکَ أَزْکَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ ﴿۳۰

به مردان با ایمان بگو دیده فرو نهند و پاکدامنى ورزند که این براى آنان پاکیزه‏تر است زیرا خدا به آنچه مى‏کنند آگاه است (سوره نور)

از نجف تا کربلا 1452 تا ستون هست و فاصله ی بین هر ستون تقریبا 50 متر ، تو این مسیر کاروان ما یه برنامه ای داشت که هر پنجاه تا ستون ، یه ده دقیقه ای استراحت می کردیم، توی این مسیر چند روزه، هر کسی تو حال و هوای خودش بود و معلوم نبود تو ذهنش به چه چیزایی فکر می کنه و یا روی لبش چه ذکری داره! وقتی به بقیه زائرا نگاه می کردم می دیدم که هر کدوم فارغ از هیاهوی زندگی شهری و ماشینی با یه لباس ساده و سر و صورت خاکی و بی آلایش و گاهی پای پرهنه، کوله ای به دوش گرفتن و قدم به قدم این جاده رو به شوق زیارت امام حسین علیه السلام با عشق طی می کنن، از هر قشری اونجا می شد دید، دانشجو، دکتر، معلم، بی سواد، روستایی، شهری، کارمند، بچه و نوزادو پیر زن و پیرمرد، از هر ملیتی که فکرش رو بکنی، همه با هم یکی شده بودند اما یه چیزی که خیلی نظر منو به خودش جلب کرده بود پاکی چشم جوان ها بود، چه جوون های ایرانی چه عراقی، یه معصومیتی توی چهره هاشون بود که انگار اصلا براشون نامحرمی وجود نداشت، همه به چشم خواهر و برادری بودند، اونجا خود بهشت بود! کاش میشد همه دنیا به اندازه ی مسیر کربلا آدم ها خوب و پاک می شدند، نگاه امام حسین با دلها چه ها که نمی کنه!!!

 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۷
  • ۰ نظر

سفر کربلا(اربعین 1394شمسی)



أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا ﴿۹

مگر پنداشتى اصحاب کهف و رقیم [=خفتگان غار لوحه‏دار] از آیات ما شگفت بوده است (سوره کهف)

ماه محرم رو به اتمام بود و داشتیم وارد ماه صفر می شدیم، همه جا صحبت از سفر کربلا و پیاده روی اربعین به گوشم می خورد، اونایی که سال های قبل رفته بودند لحظه شماری می کردند واسه رفتن ! اما من ، بعد از 49 سال از زندگیم هنوز کربلا رو ندیده بودم! برام تعجب داشت که بقیه با سختی های این سفر چطور کنار میان! چطور اینقدر با ذوق و شوق از این سفر سخت تعریف می کنن ، اونا هم هیچ جوابی به این سوال من جز این که باید بیای و ببینی نمی دادند! توی دلم یه حال عجیبی داشتم امسال، حبیب که قطعا میخواست بره، سعیده و حسن هم تقریبا تصمیمشون جدی شده بود واسه رفتن! این وسط من مونده بودم و اصرار های بی حد و اندازه ی فرزانه و یه عالمه سوال و ابهام توی ذهنم! من که اصلا در خودم نمی دیدم بتونم به این سفر سخت برم ، بالاخره یکی از روزای ماه صفر، رفته بودم جامعه القران، تو دفتر نشسته بودم که یکی از اساتید اومد گفت : خانم ابوترابی میای با کاروان ما بریم کربلا؟؟ من اصلا یه لحظه هم فکر نکردم! گفتم آره میام!!!! گفت پس تا چند روز دیگه ویزاتو جور کن که هماهنگ بشیم با هم بریم!!! هنوز گیج بودم به فرزانه زنگ زدم و جریان رو گفتم، فرزانه رفت دنبال ویزا ، همون روز کاراشو کرد! من هنوز تو شوک بودم هنوز حتی به حبیب نگفته بودم اما انگار کسی دیگه منو دعوت کرده بود و ویزامو گرفته بود. عین یه خواب بود تا همون لحظه ای که گنبد اش رو ندیدم باور نمی کردم که منم زائرش شدم ... یاحسین

 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۸
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی