درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

شگفت زده



فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (١٧) سجده


پس هیچ کس نمی‌داند که به پاداش نیکوکاریشان چه نعمت و لذّتهای بی‌نهایت که روشنی‌بخش (دل و) دیده است در عالم غیب برایشان ذخیره شده است


❤💚❤💚❤💚


تهران از شمال و جنوب در آغوش دو بزرگوار قرار گرفته امام زاده صالح در شمال و عبدالعظیم در جنوب.


و ما تهرانی ها به این دو بزرگوار افتخار میکنیم .


پارسال مرحله مقدماتی مسابقه حفظ بود که منم با سعیده از منطقه یک شرکت کردیم خب به لطف خدا تو مسابقه رتبه آوردیم .

طبق سال های قبل یه روز زنگ زدن که بریم برای دریافت جوایز .


خب دیگه فک نکنم کسی باشه که از جایزه بدش بیاد هم فال بود هم تماشا 

هم جایزه هم زیارت امام زاده صالح .

همیشه باید کلی سخنرانی گوش کنیم تا ببرم سر اصل مطلب که جوایزه.


من حوصله نداشتم گوش کنم ,داشتم برا خودم قرآن میخوندم که یه دفعه سعیده گفت مامان ببین چی میگه در باره جایز هاس؟

مسئول مسابقات داشت میگفت امسال براتون غیر از جوایز نقدی یه جایزه دیگه داریم که همتونو شگفت زده میکنیم .


 خلاصه سرا پا گوش شدیم که فرمودند ما امروز شما متسابقین رو میخوایم ببریم سرداب, سر قبر امام زاده صالح جایی که کمتر کسی تا حالا اونجا رفته .

همینطور که داشت میگفت من انگار قند تو دلم آب میکردند خیلی خوشحال شدم 

از پله های زیادی پایین رفتیم به قبر زیبای برادر امام رضا رسیدیم واقعا دیدنی و لذت بخش بود یه اتاق کوچیک که تنها یک قبر دراون بود احساس شیرینی بود وقتی کنار قبر بودم دلم میخواست تمام حاجت هامو بگم ولی ترجیح دادم چن دقیقه فقط کنارش باشم و نگاهش کنم عجب حس خوبی بود انگار کنار عزیزترین دوستم نشسته بودم 

خدایا ازت ممنونم که این روزی پر برکت رو به من دادی این بهترین جایزه ای بود که گرفتم 


ممنون از بهترین دوستم قرآن عزیز

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۳
  • ۱۳ نظر

قسمت




زندگی بافتن یک قالیست


نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی


نقشه را اوست که تعیین کرده 


تو در این بین فقط می بافی


نقشه را خوب ببین


نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند!




🌸🎉🌸🎉🌸🎉🌸



مَا أَصَابَ مِن مُّصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ (22)حدید

هیچ مصیبتى (ناخواسته) در زمین و نه در وجود شما روى نمى‏دهد مگر اینکه همه آنها قبل از آنکه زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است; و این امر براى خدا آسان است! 


🌸🎉🌸🎉🌸🎉



داشتم این شعر نو رو میخوندم که ذهنم رفت سراغ آیه 22 حدید .


این شعر زیبا انگار داشت این آیه رو برام لغت به لغت معنا میکرد .


چند روز پیش که داشتم با قطار میرفتم مشهد تو کوپه ای که بودم یه خانم جوان هم بود .


بالاخره چند ساعت باهم بودن سر صحبت باز میشه مخصوصا که همه خانم باشن .


هر کسی گفت که برا چی داره میره مشهد .


خانم جوون گفت من خونم مشهده و خانواده خودم تهران و همسرم هم مامور قطاره  الان هم تو همین قطاره.


خلاصه کنجکاو شدم پرسیدم مشهد فامیل داری؟ یا با همسرت فامیلی؟

 گفت نه کاملا غریبه هستند.

 مثل همیشه کنجکاو شدم

 ازش خواستم تا ازدواجشو تعریف کنه .


گفت به هر حال منم مثل دخترای دیگه خواستگار برام میومد و میرفت .


یه روز مامانم از خواب بلند شد گفت دیشب خواب دیدم که بخت تو پیش امام رضا باز میشه .

منو مامانم هر دومون خندمون گرفت گفتیم ایشاالله خیره ما کجا مشهد کجا ؟؟؟


مدت ها گذشت .


موقع امتحانات بود مامانم میخواست با یه کاروان به مشهد بره که قرار بود منم برم ولی با تاریخ امتحانم یکی میشد از مامانم خواستم تاریخ رفتن یه طوری باشه که منم بیام ولی هر کاری میکرد نمیشد .

دیگه نا امید شدم قرار شد نرم ولی یه دفعه خدا خواست بلیط برا همون روزی که میخواستم  جور شد که لطمه ای به امتحانم نمیزد و با خیال راحت با قطار عازم مشهد شدیم .


وسط راه خب از کوپه بیرون میومدم و تو راهرو واگن رفت و آمد داشتم .


مادرم که از کوپه اومده بود  بیرون یه آقای جوون که مامور قطار بود از مادرم میپرسه مادر این دختر خانم عینکی رو میشناسی مادرم هم که میدونست دیکه دختر جوونی جز دختر خودش باهاشون نیست گفت این دختر خودمه کاری داشتید چیزی شده ؟؟؟؟


آقای جوون گفت نه حالا که شما مادرشی چه بهتر من دختر شما رو دیدم از ظاهرش و چادری بودن و سادگیش خوشم اومده میخواستم ازتون اجازه بگیرم که یه شماره به بنده بدید تا من برسم مشهد با مادرم در باره دختر خانم شماصحبت کنم ولی الان با دخترتون در باره من حرف نزنید تا من با خانواده صحبت کنم.


خلاصه دادن شماره همان و اومدن این خانواده به تهران برای خواستگاری وبعد هم ازدواج من هم همان .


 همه این ماجرای خوب لطف امام رضا بود .


و من خیلی خوشحالم که امام رضا این همسر و خانواده خوبش رو قسمت من کرد .

و این ماجرا همون تعبیر خواب مادرم بود که گفت بخت تو پیش امام رضا باز میشه .


خدایا همه پسر دخترارو خوشبخت و عاقبت بخیر کن 🙏🙏🙏


😍  الهی آمین  😍

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۷
  • ۱۳ نظر

جن کافر

وَ أَنّٰا مِنَّا اَلْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولٰئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً (١٤) جن


و از ما جنّیان هم بعضی مسلمان و بی آزار و برخی کافر و ستمکارند ، و آنان که اسلام آوردند راستی به راه رشد و صواب شتافتند


👻👻👻👻



نمیدونم چقدر در باره جن اطلاعات دارید 

ولی همین قدر میدونم که با این که ترسناکه ولی واقعیت داره .


چند سال پیش تو میدون بهارستان تو یه خونه قدیمی زندگی می کردیم با اینکه قدیمی بود ولی معماری زیبایی داشت و این خونه یه حس خوبی داشت .


یه اتاق بزرگ انتهای  خونه بود  که فقط برای خواب ازش استفاده میکردیم و زیاد توش رفت و آمد نداشنیم , پنجره هایی داشت که انگار سالها باز نشده بود و با رنگ خوردن کاملا سفت شده بود و اصلا باز نمیشد .

من کلا تو همه قسمت های خونه قرآن میخومدم مگر  این اتاق که  اصلا حس نداشتم تو این اتاق بشینم, با اینکه تمام کتاب ها تو این اتاق بود .


یه شب که مجلس عروسی داشتیم و اتفاقا همسایه طبقه  بالایی هم دعوت کرده بودیم.

 ,یعنی تا ساعت 12 شب کسی تو خونه نبود .


ساعت 12 شب که برگشتیم صحنه عجیبی دیدیم که باور کردنی نبود 😳😳😳


پنجره سمت حیاط باز بود داخل خونه شدیم فکر کردیم دزد اومده ولی همه چیز سر جاش بود همه جاهارو گشتیم آخر سر رفتیم تو اتاق آخر که دیدیم پنجره ای که سالها بسته بود و به هیچ عنوان باز نمیشد بدون اینکه حتی یه ذره چوب  هم ریخته باشه باز باز بود.


چیزی که از همه وحشتناک تر بود وسط اتاق بود !!!

قرآن هایی که تو کتابخونه بود که خیلی قطور و سنگین بودن بصورت بدی وسط اتاق پرت شده بودند 😞😞😞

 

رحل پلاستیکی که قابل شکستن نبود کاملا نصف شده بود کنار قرآن ها ☹️☹️☹️


داشتیم از تعجب شاخ در میووردیم نمیشد به پلیس هم بگیم چون به هیچ چیز دست نزده بودن فقط قرآن ها و رحل که روش آیه قرآن بود بهشون بی احترامی شده بود .


دیگه برامون مسلم شد که خونه جن داره 😫😩😩


ولی اصلا نمیترسیدیم .  👻👻👻


دیگه از فردا تصمیم گرفتم برم تو اون اتاق با صدای بلند قرآن بخونم و هر چند باز اتفاق های دیگه در خونه مشاهده کردیم ولی اصلا خدارو شکر نمیترسیدیم .

خدایا مارا از شر جن و انس محفوظ دار.الهی آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۵
  • ۱۲ نظر

عزیز


  فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا اَلْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اَللّٰهَ یَجْزِی اَلْمُتَصَدِّقِینَ (٨٨)یوسف


پس چون [برادران] بر او وارد شدند گفتند اى عزیز به ما و خانواده ما آسیب رسیده است و سرمایه‏ اى ناچیز آورده‏ ایم بنابراین پیمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق کن که خدا صدقه‏ دهندگان را پاداش مى‏ دهد


🙏💚🙏💚🙏💚🙏


شاید بشه بعضی وقتا, بعضی جاها مزه بهشت رو احساس کرد 

قدم زدن در جابی که انگار پر از امنیته 

پر از عشقه

یه وقتایی تو دلمون حرفایی هست که انگار برای هیچکس نمیتونیم بگیم 

دلت کسی رو میخواد مهربون ,امین و مشگل گشا 


تا با خیال راحت کنارش بشینی و دردل کنی 

اونقدر که وقتی داری از پیشش میری کلی سبک شدی 

دلت میخواد دوباره شروع کنی از اول , دوست داری خوب بشی خوبتر و خوبتر 

انگار دلت مثل آینه میشه , صاف صاف

جایی که همه  دست خالی میرن و دست پر برمیگردن و حالشون خوب میشه !!!

 

کنار حرم وایسادم و بدون مقدمه شروع کردم به حرف زدن و مطمئن بودم کلمه به کلمه عزیز گوش میده و داره برام یواش یواش زیر لب  دعا میکنه . 

حالا اطمینان دارم حالم بهتر از این خواهد شد .

ممنونم که منو دعوت کردی خیلی خوش گذشت منتظر دعوتنامه بعدی هستم.

🙏💚🙏💚🙏💚

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۲
  • ۶ نظر

فرار

وَ قَضىٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ اَلْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً (٢٣) اسراء


پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. هر گاه تا تو زنده هستی هر دو یا یکی از آن دو سالخورده شوند، آنان را میازار و به درشتی خطاب مکن و با آنان به اکرام سخن بگوی‏ 


🎄🎄🎄🎄


چند روز پیش سر کلاس دانشگاه داشتیم در باره حقوق پدر و مادر بحث میکردیم رسیدیم به کلمه اف .

 دلم میخواست یه جوری کلمه اف رو اندازشو بگم که برای بچه ها قشنگ جا بیفته.


گفتم اگه یه سنگریزه خیلی کوچیک تو کفشت باشه چقدر میتونی راه بری؟؟؟

گفت شاید چند قدم بیشتر نتونم ...اصلا اعصابم خورد میشه زودتر میخوام  کفشمو در بیارم .


گفتم خب این یعنی اف، یعنی وقتی یه چیز کوچیک که به نظر خودت بی ارزشه به پدر و مادرت میگی، دیگه نمیتونی راه بری و پیشرفت کنی انگار از دنیا عقب میفتی، دیگه شاید هر چی برنامه بریزی به هدف نرسه و این وحشتناکه  🙄🙄🙄


بچه ها رفتن تو فکر !!!!


🌕🍀🍃🌕🍀🍃🌕🍃🍀


پنجم دبستان بودم  مامانم روی پله حیاط نشسته بود داشت بافتنی میبافت منم داشتم مشق مینوشتم که دیدم خانم همسایه سراسیمه اومد تو حیاط که بدادم برسید دخترم از ظهر تا حالا از مدرسه بر نگشته !!!

رفتم مدرسه ، گفتن اصلا امروز مدرسه نیومده !!! گریه میکرد هی میگفت: حاجی کجاست بگید چکار کنم ؟


منتظر شدیم تا آقام اومد گفت چی شده ؟


خانم همسایه گفت دخترش دیروز نمیدونم سر چی با باباش دعواش شد ، بعد دعوا هم گفت من از این خونه میرم تا از دستتون راحت شم !

ما فکر کردیم الکی میگه حالا عصبانیه ولی انگار واقعا رفته .


آقام گفت سوار ماشین شو بریم کلانتری خبر بدیم ، خونه فامیل , اشنا هم داری بگو بریم ببینیم ، شاید رفته باشه اونجا .

آخر شب بود آقام اومد خونه ولی... دست خالی ...


همه جا رفته بودن ولی دختر انگار راس راسی فرار کرده بود! من که خیلی به قولی فضول بودم، همش پیگیری میکردم ببینم آخرش چی میشه  !


اون سالها همه تلویزیون نداشتند ما یه تلویزیون مبله بزرگ داشتیم که ساعت 4 بعد از ظهر روشن میکردیم ،چون برنامه ای نداشتن ، عکس گمشده هارو نشون میدادن !

 .

تصمیم گرفتیم اگه پیدا نشد تا فردا عکسشو بدیم جام جم تا تو تلویزیون نشون بدن .


ولی بگم این پدر و مادر داشتن سکته میکردن و آقام هم که یه خورده همچین عصبی شده بود، گفت  اگه این دختر خودم بود برمیگشت  میکشتمش 😳😳😳 من که  ترسیدم ،تصمیم گرفتم اگر یه روز فرار کردم هیچوقت برنگردم تا لااقل زنده بمونم😃

.

.

 آخه دختر بابات یه چیزی بهت گفت باید فرار کنی ؟

  


بعد از چند روز .....


مدیر مدرسه با دختر و یه زن و مرد جوان اومدن  خونه 😶😶😶


حالا جریان پیداشدن🤔🤔


وقتی دختر همسایه دیر وقت تو خیابون سرگردان میرفته،  یه ماشین جلو پاش وایمیسه که یه زن و شوهر جوان تو ماشین بودن .

ازش میپرسن دختر اینجا تنها چکار میکنی میگه هیچی !!!

زن و مرد جوون که انگار متوجه چیزی شده بودن بهش میگن بیا با ما بریم خونه ما ,دختر هم که خسته شده بوده از خدا خواسته سوار ماشین میشه .


زوج جوون هر چی بهش میگن دختر خونت کجاست تا ما ببریمت خونه میگه من دیگه نمیخوام برگردم خونمون .


خلاصه اونا با سوال هایی مثل اینکه مدرستون کجاست اسم مدرستون چیه تونستن یه ادرس از مدرسش پیدا کنن .


فردا اون آقا به بهونه سر کار رفتن میره مدرسه رو پیدا میکنه و با مدیر صحبت میکنه و مدیر آدرس خونشونو میده و قرار میزارن با هم ببرنش خونشون.

 و زن و مرد جوان که واقعا خدا خیرشون بده دختر همسایه رو آوردن خونه و از پدر و مادرش خواستن دیگه چیزی بهش نگن .


همیشه در حق بچه ها دعا کنیم که آدم های خوب سر راهشون قرار بگیره  و از شر شیطان محفوظ بمونن ان شاالله

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۳
  • ۸ نظر

کاش بزرگ.نمیشدن




وَ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ (٩٠) هود


و از خدای خود آمرزش طلبید و به درگاهش توبه و انابه کنید که خدای من بسیار مهربان و دوستدار بندگان است.


💜💚❤️

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند فضای منزلتان خالی از نقاشی های کودکانه خواهد شد؛

دیگر اثری از شکلک های خندان بر روی دیوارهای خانه، حک کردن اسامی بر روی پارچه ی دسته ی مبل ها و طرح های لرزان انگشتی بر روی شیشه های بخار گرفته ی پنجره های خانه، وجود نخواهد داشت.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند دیگر اثری از هسته های میوه ها در زیر تخت ها وجود نخواهد داشت.

در آن روز می توانید مدادی را بر روی میز برای یادداشت کردن پیدا کنید و شیرینی داخل یخچال باقی خواهد ماند.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند می توانید برای خود غذاهای بخارپز به جای ساندویچ هات داگ یا همبرگر درست کنید.

می توانید زیر نور شمع غذا بخورید بدون آنکه نگران دعوای فرزندانتان برای فوت کردن شمع ها باشید.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند زندگیتان متفاوت خواهد شد آنها آشیانه تان را ترک خواهند کرد و خانه تان آرام.. ساکت.. خالی و تنها خواهد شد.

در آن زمان است که به جای چشم انتظاری برای فرارسیدن «روزی»؛

دیروزها را مرور خواهید کرد.. یعنی در آن روزها دلتنگ امروزتان خواهید شد..

پس امروزتان را با آنها عاشقانه زندگی کنید..


🙏🙏🙏🙏


داشتم تو خیابون میرفتم که گریه شدید یه کودک منو بطرف خودش کشوند مادری که میزد تو صورت بچه واقعا نتونستم جلوی خودمو بگیرم از پشت ,دست مادر رو گرفتم التماسش کردم ...ترو خدا به خاطر من نزن .


مادر خیلی عصبانی بود و بچه به هق هق افتاده بود .


بغض تمام گلومو پر کرده بود چشمام پر از اشک بود مادر که دید من دارم گریه میکنم گفت نمیزنم باشه مادر شما برو .


دلم میخواست داد بزنم و با صدای بلند گریه کنم گلوم از درد میسوخت 


حالا که به این سن رسیدم یادم میاد که 

بچه ها رو سر چیزای کوچیک و بی ارزش بعضی وقتا تنبیه میکردم بسیار استغفار کردم ولی کاش ....


خدایا منو ببخش برای کارهایی که از روی خشم و بدون فکر و از روی هوای نفس انجام دادم 

منو ببخش اگر مادر بدی بودم و نتونستم اون حق مادری که تو بهای آن را بهشت قرار دادی ادا کنم 

خدای خوبم برای همه چیز از تو عذر میخوام


امروز خیلی ناراحتم نمیدونم چرا ... خدایا کمکم کن....




  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۶ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۳
  • ۲ نظر

مرغ آمین


🌟  بس دعاها کان زیان است و هلاک


🌟  وز کرم می نشنود یزدان پاک


🍂  مثنوی  🍂


🍃🍂🍃🍂🍃🍂


وَ یَدْعُ اَلْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کٰانَ اَلْإِنْسٰانُ عَجُولاً (١١) اسراء


" و آدمی ، شرّ و بدی را طلب می کند چنان که گویی خیر و نیکی را می جوید و انسان همیشه عجول و شتاب زده بوده است 

🍃🍂🍃🍂🍃🍂


این آیه خیلی جالبه تا حالا شده شما هم چیزی از خدا با اصرار بخواید بعد که بهتون داده شده پشمیون بشید؟


از قدیم میگفتن مواظب دعا کردنت باش ممکنه مرغ آمین رو شونه ات نشسته باشه !

...

چهلم مادربزرگ مهسا دوست فرزانه بود .


داشتیم در باره مادر بزرگش حرف میزدیم که رسیدیم به قسمت جالب زندگیش


فرزانه گفت مامان ، بنده خدا عمه ی مهسا تنها شد با این همه مشکل که با مریضی مادرش داشت بعد فوتش حالا باید تنها زندگی کنه.


گفتم مگه عمش چند سالشه؟

گفت سنش زیاده اما خودش خیلی مشکل داره و نتونسته ازدواج هم بکنه


میدونی داستان ازین قراره که خدا بیامرز مادر بزرگ مهسا چهار تا پسر داشته و. دائم دعا میکرده خدا بهش دختر بده و دست بردار هم نبوده انگار دیگه هیچ چیز دیگه از خدا نمیخواسته.

🙏🙏🙏


وقتی میبینه که دعاش مستجاب نمیشه درست در زمانی که مرغ آمین روی شونه اش نشسته بوده یه دعایی میکنه عجیب غریب! فک میکنه اگه اینطوری دعا کنه بهتره، میگه: خدایا تو یه دختر بهم بده حتی اگه یه دست و یه پا نداشته باشه!!!😮

خدا دعای مادربزرگش رو مستجاب میکنه و یه دختر که همین یکی یه دونه عمه ی مهسا باشه رو بهش میده اما...

دختری که دستاش انگشت های زیادی داره، شست یکی از دستاش استخون نداره،  قلبش سمت راسته و جای معده و روده اش هم جابجاست گردن هم نداره و نمیتونه مادر بشه و قد خیلی کوتاهتر از نرمالی هم داره... واسه همینه که نتونسته ازدواج کنه اما زن خیلی موفقیه و تمام سالهای عمرش کار دولتی داشته و کار کرده اما نتیجه دعای اشتباه مادرش سرنوشتش رو عوض کرده 

که البته این هم از ازمایشات الهیه...


شاید برای همینه که اینقدر سفارش شده دعاهای ائمه رو بخونیم و دعا کردن رو یاد بگیریم برای اینه که در دعا مودب باشیم  و هر دعایی نکنیم 

خداوند خیر بنده هاشو بهتر از همه میدونه


خدایا از تو میخوام هر آنچه خیره  بر زبان بیارم و جز خیر از تو نخواهم

الهی آمیـــن.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۰
  • ۱۲ نظر

ترس

یَسْتَخْفُونَ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ یَسْتَخْفُونَ مِنَ اَللّٰهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ مٰا لاٰ یَرْضىٰ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطاً (١٠٨)نساء


 از مردم شرم می‌کنند ولی از خدا شرم نمی‌کنند و حال آنکه او با آنهاست هنگامی که شبانگاه سخنانی ناپسند در دل می‌اندیشند، و خدا (در آن حال هم) به هر چه کنند آگاه است


🌰🍂🌰🍂🌰🍂


سال 64 بود عروسی دوست حبیب بود که اتفاقا با هم همسایه بودیم .


تازه انقلاب تموم شده بود  جنگ بود و خب یه سری قوانین برا مردم هنوز تازگی داشت .


عروسی تو سالن بود و اون سال ها اگه صدای موزیک زیاد بود از کمیته میومدن برای تذکر البته خودتون میدونید تذکر چیه 😜


خلاصه برادران و خواهران کمیته نیت خیر داشتن ولی نمیدونم چرا مردم ازشون میترسیدن هنوز برام روشن نشده .😳😳


رفتیم عروسی ,خب عروسی بود با همه رسم و رسوماتش.


شام که خوردیم چون من تنها بودم زود لباس هامو تنم کردم و آماده شدم .

 اون وقتا مقنعه مد بود اونم از نوع مشکی که سرم کردم و روی صندلی در ورودی سالن نشستم تا حبیب منو صدا کنه که بریم .🤔


چند دقیقه که نشسته بودم یه لحظه دیدم یه ول وله ای تو سالن شده همه دارن تند تند لباس میپوشن ,روسری سر میکنن و خودشونو جم و جور میکنن فکر کردم موش اومده تو سالن چون جیغ میکشیدن و این طرف اون طرف میرفتن من با تعحب داشتم نگاه میکردم 😯😯


 که دیدم مادر داماد که همسایه بود یه دفعه اومد جلو من بعد به بقیه گفت اینو میگید کمیته ای و شروع کرد به خندیدن .....😁😁😁


این که خانم حبیبه همسایمونه کمیته کجا بود !!!


تازه فهمیدم چی شده 😬😬


مقنعه مشکی و نشستن روی صندلی در ورودی و نگاه کردن به خانم ها کار دستم داده بود .😜😜


بعد از کلی خنده همه راحت شدن و با خیال راحت رفتن تا به بقیه مراسم برسن.


راستی اگه از خدا هم اینقدر که از یک کمیته ای مترسیم میترسیدیم چه زندگی زیبایی داشتیم .  لطف کنید نظر بذارید

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۸
  • ۱۱ نظر

خروس بی محل






فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَى لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ" 28 نور


"و اگر کسی را نیافتید باز وارد نشوید تا اجازه یابید، و چون (به خانه‌ای درآمدید و) گفتند: برگردید، به زودی بازگردید که این برای تنزیه و پاکی شما بهتر است، و خدا به هر چه می‌کنید داناست


هرگز جواب رد، شما را ناراحت نکند، چه بسا صاحب خانه در حالتى است که از دیدن شما در آن حالت ناراحت مى‏شود.

و از آنجا که به هنگام شنیدن جواب منفى گاهى حس کنجکاوى بعضى تحریک مى‏شود و به فکر این مى‏افتند که از درز در، یا از طریق گوش فرا دادن و استراق سمع مطالبى از اسرار درون خانه را کشف کنند در ذیل همین آیه مى‏فرماید: «و خداوند به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است» (وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ). تفسیر نمونه


🌳🍏🌳🍏🌳🍏


تا حالا شده بخواید یه مهمونو بپیچونید ؟

اونم مهمونی که هر کاریش میکنی نمیپیچه.


از مشهد تازه رسیده بودیم خونه خیلی کار داشتم  تلفن خونه  زنگ زد شماره رو دیدم نمیخواستم بردارم .


چرا نمیخواستم بردارم ؟


الان میگم .

.

از مکالمه تلفنی طولانی متنفرم😬


از گفتن دیگه چه خبر بدتر از اولی . 😬


خب دیگه چکارا میکنی. این دیگه بدتر . 😬


خلاصه بگم من تلفن طولانی دوست ندارم و حالا داشته باشید تو این همه کار این شماره یکی از اونایی بود که ....😬😬😬


دیدم ول کن نیست پشت هم داره زنگ میزنه مجبور شدم برداشتم .


نیم ساعت داشت حرف میزد خدایا جکار کنم کلی کار دارم اصلا حواسم به حرفاش نبود و دلم میخواست قطع کنه,  بدبختی اینجا بود که پشت خطی هم نداشتیم والا یه زنگ خودم با موبایل میزدم خونه تا راحت شم .

بعد از یه مکالمه طولانی خدارو شکر  قطع کرد و گفت فعلا خداحافظ و من از کلمه فعلا در اون لحظه چیزی نفهمیدم 😎😎


باید دو شبانه روز میرفتم برای تربیت داوری که از صبح تا شب کلاس بود تو همین گیر و دار قرار بود برا سعیده خواستگار بیاد و ده ها کار دیگه .


حالا بقیه داستان دوست که از اقوام بود .

دوباره زنگ زد .😳😳😳


بفرمایید: ببین خونه ای ما میخوایم بیایم خونتون منم با این همه کار, گفتم الان که نه چون دارم میرم کلاس گفت خب  برو کلاس فعلا خداحافظ .😳😳


شب که از داوری خسته برگشتم  تلفن خونه داشت زنگ میخورد تا شماره رو دیدم مثل کسی که برق سه فاز گرفتش لرزیدم گفتم هیچکس تلفن رو برنداره ها من دارم از خستگی میمیرم نه میتونم حرف بزنم نه پذیرایی کنم .😴😴


موبایل چندین بار زنگ خورد باز جواب ندادم .


موبایل بچه ها جدا جدا هر کدوم تقریبا 4بار پشت سر هم .


موبایل حبیب خلاصه صدای تلفن امانمونو بریده بود با شماره ناشناس زنگ زد باز ما برنداشتیم دیگه داشتیم سرسام میگرفتیم آخه تلفن هم نمیتونستیم قطع کنیم چون خواستگار هم قرار بود زنگ بزنه و با هم قرار بزاریم خلاصه بعد از این هم اضطراب شروع کرد به پیامک دادن که ما میخواستیم بییایم فقط زیارت قبول به شما بگیم مثل اینکه خوشتون نمیاد ما دیگه مزاحمتون نمیشیم و از این حرفا ....


ما هم همه  با هم گفتیم خدارو شکر !!!


راستی این مهمون حبیب خداست ؟

داشتم این ایه رو برا دانشجو ها توضیح میدادم که یاد این خاطره افتادم .

راستی چه خوبه یه بار هم شده سری به این آیات بزنیم تا ببینیم همینطوری که گفتند مهمان حبیب خداست در جای دیگه هم تاکید میکنه اگه صاحبخونه شرایطش مهیا نیست برگرد این برای شما بهتر است .  لطفا پس از خواندن نظر بذارید ممنون

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۲
  • ۸ نظر

آخرین امتحان دنیا


فَبَعَثَ اَللّٰهُ غُرٰاباً یَبْحَثُ فِی اَلْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوٰارِی سَوْأَةَ أَخِیهِ قٰالَ یٰا وَیْلَتىٰ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هٰذَا اَلْغُرٰابِ فَأُوٰارِیَ سَوْأَةَ أَخِی فَأَصْبَحَ مِنَ اَلنّٰادِمِینَ (٣١) مائده


آن گاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال حفر نماید تا به او بنماید چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان کند. (قابیل) گفت: وای (بر من) آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟ پس (برادر را به خاک سپرد و) از این کار سخت پشیمان گردید



👁 👁 👁 👁 👁



من برا هر آیه ای یه اسم میذارم مثلا  ایه31 مائده رو گذاشتم مراسم تدفین هابیل .


 راستی قابیل هابیل رو  تلقین داد  ؟؟؟ 


قابیل  هابیل رو همینطوری بی سر و صدا بدون آدم و حوا خاکش کرد وای اگر الان بود چه دعوایی میشد , که چرا صبر نکردی همه بیان بعد خاکش کنی  ... بگذریم😜😜😜


داشتم فکر میکردم چرا وقتی مرده رو خاک میکنن بهش تلقین میدن مگه اون موقع بدردش میخوره؟؟؟

, از چن نفر پرسیدم گفتن هنوز روح و جسم کامل از هم جدا نشدن پس جسم هنوز به قولی درک داره.


و حالا که قراره امشب یه سری سوال و  جواب بین مرده و فرشتگان نکیر و منکر ردو بدل بشه و برای اینکه مرده  هل نکنه چون اضطراب داره ما بهش میگیم که اونم تکرار کنه .( تقلب میرسونیم )


 البته نمیدونم زیاد قانع نشدم اگه بخواد دین و ایمان آدم با این دوتا سوال درست دربیاد که نمیشه؟؟؟


اینکه یه چیزی رو تکرار کنیم  تا یادمون نره !!!


ولی اینو قبول کردم که اضطراب باعث میشه آدم خیلی از داشته هاشو فراموش کنه .


خیلی سخته میگن چون مرده جاش عوض میشه ودیگه حالت عادی نداره شاید نتونه به سوال ها درست جواب بده .خب فوقش  میشه 15 یا مشروط میشه.


ولی اخه همون شب امتحان رو شروع میکنن یه خورده به نظرم  .... هیچی هیچی  به کار خدا نمیشه ایراد گرفت☺️☺️☺️


خیلی ناراحتم دارم فکر میکنم اون شب چکار کنم تنها , تاریک بدون وسیله  تازه اینا به کنار  اول حساب کتابه خدایا کمکم کن .


یاد امتحان نهایی پنجم دبستان افتادم که برای اولین بار باید میرفتیم یه مدرسه دیگه امتحان میدادیم من همیشه تو امتحان نهایی ها اضطراب داشتم .


🌸🌸🌸🌸


چند سال پیش برای مسابقات کشوری حفظ رفته بودیم مشهد , مسابقه خیلی شیرینه ولی پر از استرس یعنی انگار از مسافرت هیچی نمیفهمی همش داری میخونی تا نوبتت بشه بعد استرس داری تا جوابش بیاد.


تو سالن نشسته بودم تا نوبتم بشه چن نفری خوندن دیگه نزدیک بود منو صدا بزنن که قبل از من یه خانم رفت بالا تو جایگاه نشست داور خب اول یه خورده حرف زد تا جو سالن عادی بشه بعد گفت بفرمایید خودتونو معرفی کنید از کدوم استان ؟

 این یک بار جوابی نیومد . برای بار دوم : خودتونو معرفی کنید از کدوم استان ؟

جوابی شنیده نشد ماها همه زیر لب میگفتیم عروس رفته گل بچینه .


دفعه سوم داور حرصش دراومد گفت خانم حرف بزن اسمت چیه ؟؟؟


که آقا عروس کجا بود گل و گلاب کجا؟ 


بیچاره از ترس لال شده بود اسم خودشم یادش رفته بود .


فقط یواش گفت نمیدونم !!!!


همه سالن سکوت کرده بودن و داور دید این بنده خدا که انگار اولین بارش بود مسابقه میداد و حسابی ترسیده بود صدق الله گفت  و راهنماییش کردند که برگرده .


راستی شب اول قبر چیزی یادمون میمونه که از این سال های زندگی یه جواب درست و درمون بدیم .کاش فقط بدونیم اصلا کی بودیم .


خدا خودش کمک کنه که حتما کمک میکنه مطمئنم . حتما نظر بذارید لطفا

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۴۷
  • ۱۴ نظر

گمشده



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان 
یس 
 یاسین 
وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ﴿۲﴾
سوگند به قرآن حکمت‏ آموز
💚💜❤💜💚❤

مهدی برادر کوچیک من اون سال فک کنم 14 سال داشت معمولا وقتی از مدرسه برمیگشت با بچه های کوچه فوتبال بازی میکرد اون سالها مثل حالا نبود

  که بچه ها با یه گوشی سرگرم بشن و از جاشون  تکون نخورن .


یه روز صبح که از خونه اومدم بیرون دیدم کوچه پراز پلیس و آدمه یعنی انگار تمام محل اینجا جمع شده بودن 😳😳


همه داشتن میزدن رو دستاشون و خدا خدا میکردن وای خیلی وحشتناک بود اصلا باورم نمیشد مگه میشه !!!!!!


صبح زود رفتگر جعبه بزرگی رو گوشه خیابون میبینه که خیلی تر و تمیز بوده و  درشو باز میکنه که ببینه چی توشه که با دیدن داخل کارتون وحشت زده فرار میکنه به طرف کلانتری 😶😶


خدای من چیزی که دیده بود جسد کاملا تکه تکه شده پسر همسایه بود دیگه بقیشو نمیتونم بگم .... 


مهدی وقتی فهمید اصلا نمیتونست باور کنه آخه دیروز با هم داشتن بازی میکردن بچه های محل همه بهت زده شده بودن انگار دیگه نمیتونستن مثل قبل بازی کنن.

ولی معلوم نشد کی بوده لااقل اگه الان بود میگفتیم داعش ...


چند روز بعد .... 


من خونه پدرم بودم مهدی همیشه وقتی عصر میرفت بیرون دیگه غروب میومد خونه .

غروب شد نیومد, شب شد نیومد,صبح شد نیومد.

 خدایا چکار کنیم ؟؟؟

ما خواهر رو برادرا به هر کجا بود سر زدیم از کلانتری تا بیمارستان ها ولی انگار مهدی آب شده بود رفته بود تو زمین نبود که نبود😪😪😪

چون هم پدرم و هم مادرم فوت کرده بودن مهدی با خواهر بزرگم زندگی میکرد .


2 روز گذشت دیگه از گریه کردن و گشتن خسته شده بودیم با این اتفاقی که برای پسر همسایه هم افتاده بود ترسمون هی بیشتر و بیشتر میشد .


زن عمو راضی زن خیلی مومنیه خدا حفظش کنه همیشه قرآن میخوند ساعت فک کنم 2 بعد از ظهر بود که دیدم اومد خونمون گفت خبری نشده؟؟

 گفتیم نه, دیگه جایی نمونده که نگشته باشیم .


زن عمو گفت یه لباس مهدی رو بدید که زیاد تنش میکرده ,ما رفتیم فوری براش اوردیم  زن عمو وضو گرفت سجاده انداخت شروع کرد به نماز خوندن, لباس مهدی رو گذاشت جلوش و بعد نماز سوره یاسین خوند و به کلمه مبین میرسید فوت میکرد به لباس بعد که تموم شد گفت لباسو آویزون کنید روی طناب رو به آفتاب الان ازش خبر میاد.


 ما هم خیلی زود لباسو رو به آفتاب انداختیم ضمنا بگم زن عمو مادر شهیده.

 محمود عزیز یادت بخیر.


چند ساعت بعد هنوز آفتاب غروب نکرده بود 😶😶


زنگ خونه به صدا در اومد من رفتم دم در آقای غریبه ای بود گفت پسرتون برگشت ؟

من که هل شده بودم خواهرم رو صدا زدم گفتم نه آقا چند روزه پیداش نیست بعد گفت تا حالا سابقه داشته بیرون از خونه باشه ما همگی با هم گفتیم نه بابا همیشه غروب بعد از بازی خونه بود خلاصه با چن تا سوال دیگه که دیگه داشت جونمون  بالا میوورد گفت پسرتون پیش ماست !!!


عه پیش شما چکار میکنه اصلا شما کی هستید ؟؟؟


بعد اون آقا با یه ژست خاصی گفت شما کار نداشته باشید فردا بییان دایره جنایی پسرتونو تحویل بگیرید 🙃🙃🙃


ما که لال شده بودیم و  از یه طرف هم خوشحال از این که پیدا شده بود دیگه از اون آقا سوال نکردیم .


فردا مهدی برگشت خونه .


تعریف کرد که تو پارک نزدیک خونه بازی میکردیم که چن تا مرد اومدن و به من گفتن سوار ماشین شو گفتم کجا ؟؟؟خواهرم منتظرمه منو کجا میبرید باید خبر بدم .

 ولی اونا گوش نکردن .


منو بردن بازجویی که تو با مقتول همبازی بودی در مورد قتل چیزی میدونی یا نه و از این سوال ها....

بعد ها پلیس گفت یه باند قاچاق پسر این خانواده رو به قتل رسونده بوده و ما از جزئیات دیگه چیزی نفهمیدیم .


خدارو شکر  که مهدی به برکت سوره یس و آبروی مادر شهید سالم برگشت .

حتما نظر بذارید ممنون

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۶
  • ۸ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی