درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

خواستگار بی ادب

وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (٩٣) نحل



و اگر خدا می‌خواست (به مشیّت ازلی) همه بشر را یک امت قرار می‌داد (و هیچ‌گونه اختلافات نژاد و زبان و ملیت در بشر نمی‌گذاشت) و لیکن (این اختلافات برای امتحان است و پس از امتحان) هر که را بخواهد به گمراهی وا می‌گذارد و هر که را بخواهد هدایت می‌کند، و البته آنچه می‌کرده‌اید از همه سؤال خواهید شد.


🌰🎀🌰🎀🌰🎀



وقتی این ایه رو میخوندم با خودم گفتم: درسته که خدا این همه آدم ها رو متفاوت افریده و طبق آیه میتونست همه رو یه شکل خلق کنه اما چقد دنیا جای زیباتری میشد اگر میتونستیم تفاوت های همدیگرو درک کنیم!


ما یه دوست أهل سنت داریم که تو قشم باهاشون آشنا شدیم

قبلا هم خاطره ای ازشون نوشتم

ایشون که تاجره و برای تجارت شهر ها و کشورهای زیادی میره، یه شب چند سال قبل تو زمستون، وقتی اومده بود تهران تماس گرفت که میخوام بیام خونتون و شما رو ببینم، از قضا همون شب هم قرار بود برای سعیده خواستگار بیاد، گفتیم وقتی شام خوردند بهشون میگیم که همچین برنامه ای هست، تا یه دور با حبیب برن بیرون و تهران گردی کنند انشاءالله خواستگارا هم تشریف میبرن و ما به هر دو مهمون میرسیم...

خلاصه بعد از شام ، طبق قرار قبلی، ایشون با حبیب رفتن بیرون و ما هم منتظر موندیم که خواستگار محترم تشریف بیاره

،،،،

مثل همه ی خواستگاری ها، وقتی مجلس گرم میشه مادر اقا پسر، اجازه میگیره که برن دختر و پسر با هم حرف بزنن تا بیشتر آشنا بشن... وقتی رفتند داخل اتاق که صحبت کنن من رفتم دوباره چای ریختم و اومدم نشستم و با مادر و خواهر اقا پسر به صحبت کردن، مادر پسر که جز خوبی و صبوری و گذشت و ایمان خالص از پسرشون چیزی نداشت بگه و منم فقط شنونده بودم و دائم تایید میکردم و میگفتم ماشاالله،  🙄

اصولا تو این جور خواستگاری ها نیم ساعتی طول میکشه تا حرفای اولیه رو دختر و پسر  بزنن، اما دیدم بعد از ده دقیقه پسره اومد بیرون!!! ولی انگار کلی عصبانی بود  منم تا رفتم چای بریزم برای اقا پسر، دیدم بلند شدن!!! گفتم بفرمایید یه چای در خدمت باشیم هنوز میوه هم نخوردید که؟... 

گفتن نه رفع زحمت میکنیم

وقتی خداحافظی کردند با کمال تعجب و ناباوری دیدم پسره منتظر نموند تا مادر و خواهرش حاضر بشن ,درب راهرو رو به دنبالش درب ورودی کوچه رو محکم و با سر و صدای عجیبی بست و رفت!!!!!

من و سعیده چند ثانیه خشکمون زد

و فقط به هم نگاه کردیم!!!!!😶😳


بعد که از حالت شوک بیرون اومدیم پرسیدم چی شد اصلا؟؟؟ چیزی بهش گفتی،؟ 


سعیده که بیشتر از من شوکه و عصبانی بود گفت: نه به خدا !!!


وقتی اومد تو اتاق اولین سوالش این بود: مرجع تقلید شما کیه؟!

و وقتی من اسم مرجعم رو گفتم ایشون با من شروع کرد به بحث های سیاسی و مذهبی و غیره و دیگه هیچ سوالی از زندگی و اینکه اصلا برا چی اومده خواستگاری  نکرد و منم سوالی نپرسیدم و با عصبانیت بلند شد... 

البته مرجع تقلید سعیده هم یکی از مراجع اعلم بود که مورد تایید همه هست چیز عجیبی نبود فقط اینکه پسره دختری میخواست کپی عقاید خودش .


یعنی واقعا یکی بودن مرجع تقلید انقدر مهمه؟! اگه قرار بود همه از یه نفر تقلید کنن پس چرا حق انتخاب داریم؟!؟

حالا اصلا مراجع هر دو ما یکی بود، این مسئله برای ما زندگی میشه؟ این یعنی اوج خوشبختی؟!

حالا اونایی که مراجع تقلیدشون مثل هم باشه هیچ مشکلی ندارن واقعا عجیب بود اصلا انگار با راه دادن همچین خواستگاری به شعور دخترم توهین کرده بودم .



سعیده که کلا کلافه شده بود رفت تو اتاق و منم زنگ زدم به حبیب که مهمونی تموم شده و اگر دوست دارید برگردید


وقتی برگشتند دوست أهل سنت مون پرسید: خواستگارا چطور بودن؟

و ما ماجرا رو براشون تعریف کردیم...

ایشون یه لحظه شوکه شد دقیقا عین حالتی که ما پیدا کردیم ، بعد گفت مگه مرجع تقلید ها ی شما فرق هم دارن؟ مگه نه اینه که فقط تو فروع دین تفاوت های کوچیکی با هم دارن؟

ما گفتیم اره درسته فقط تفاوت جزئی اونم تو مسائل فرعی.

گفت  ما تو شهر مون شیعه و سنی با هم ازدواج میکنن هیچ مشکلی ندارن! حتی زن عموی خود من شیعه است!

گفت ما اهل سنت اگه بفهمیم دختر تمام قران رو حفظ داره رو سرمون حلوا حلوا میکنیم 

ما گفتیم بابا حلوا پیشکش ادب خداحافظی و تشکر هم ندلشت کاش به جای مرجع تقلید ادب یاد میگرفت .

من گفتم حالا اصلا اینا به کنار، اگر حتی با هم تفاهم نداشتن، این طرز برخوردشون اصلا درست نبود!!! 


چقدر هم که پسرشون به قول مادر محترم صبور بود!😐

خوب شد صبوری رو دیدیم 👁👁


تحمل یه اختلاف عقیده رو هم نداشت!!!


ای بابا


 اگه قرار بود همه إنسان ها با شبیه خودشون ازدواج کنن که زندگی همش میشد تکرار.

تفاهم داشتن به معنی شبیه بودن نیست !

تفاهم یعنی درک تفاوت ها

همین ضد و نقیض و اختلاف عقایده  که زندگی رو زیبا میکنه

کاش میشد همه خواستگارا همون لحظه اول مثل این خواستگار خودشونو نشون بدن .

این هم لطف خدا بود خدایا شکر خدایا  تو همیشه هوامونو داری  اولش شاید ناراحت بشیم ولی بعد میگیم خدارو شکر که نشد .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۱
  • ۱۰ نظر

خواب

وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِبَاسًا وَالنَّوْمَ سُبَاتًا وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُورًا  47 فرقان


"و او خدایی است که شب را برای شما لباس گردانید (تا همه در سیاه جامه شب مستور شوید) و خواب را مایه سکون و آرامش شما قرار داد و روز روشن را برای جنبش و کار مقرر داشت."


🌸💜🌸💜🌸💜


میشود  "تغافل"  کرد.

باور کن!

البته بگم هاااا "تغافل" با "غفلت" فرق می کنه


به زبون خودمون: غفلت اونه که نمیدونم، نمیفهمم، گیج بازی درمیارم و ....


اما تغافل اونه که اتفاقاً خوب میدونی، خوب میفهمی... اما روتو اونور میکنی

که یعنی نفهمیدی

💜💚❤️



چند سال پیش روز آخر ماه رمضان بود که یکی از دوستان به من گفت یه جا مسابقه حفظ هست متسابق کمه شما با دخترا بیاید شرکت کنید .  خلاصه ما رفتیم شرکت کردیم و برنده هم شدیم و جایزه رو هم همون موقع به صورت نقدی به سه تامون دادند  .

خلاصه خیلی خوشحال شدیم و تصمیم گرفتیم که باهاش فردا اگر عید بود بریم مشهد زیارت .

فردا رو عید اعلام کردند وما سحر راه افتادیم  به سمت مشهد تو راه نماز عید رو تو یکی از شهرها خوندیم .

چون اواخر شهریور بود مشهد مدرسه گرفتیم و جای خوبی بود برای اسکان .

چن روز مشهد بودیم و تقریبا غروب بود که از مدرسه خارج شدیم که راه بیفتیم به طرف تهران .

 رفتیم حرم دوباره زیارت و نماز وقتی خواستیم راه بیفتیم حبیب گفت من خسته ام شب نمیتونم رانندگی کنم بخوابیم صبح زود راه میفتیم .

دیدیم برا چند ساعت نمیتونستیم بریم جایی رو برای اسکان بگیریم تصمیم گرفتیم که حبیب تو ماشین بخوابه من و سعیده و فرزانه هم بریم حرم که تا اذان صبح استراحت کنیم .

خب اینو میدونستیم که تو حرم نمیشه خوابید به هر حال بی احترامیه .

گفتیم بریم تو یکی از صحن ها که به حرم دور باشه بخوابیم .

رفتیم صحن رضوی که خیلی بزرگه وفرش هم داشت و تقریبا هیچ کس نبود فقط یه خانم با یه بچه نشسته بود .

ما هم که فکر کردیم جای خوبی پیدا کردیم خوشحال نشستیم و اینم بگم که داشتیم از خواب میمردیم .

اول یه کم دور و برو نگاه کردیم دیدیم خادم نیست به صورت خیلی نا محسوس خوابیدیم که هنوز چشمممون گرم نشده بود که سنگینی یک پر را بالای سرمون احساس کردیم پاشو خانم نخواب 😳😳😳


وای این کجا بود 🙄


دوباره نشستیم ایندفعه به حالت سجده خوابیدیم که فک کنه داریم نماز میخونیم که چشمتون روز بد نبینه باز سنگینی پرهای رنگی و همان دیالوگ خانم پاشو !!!!


در کنار ما فرش های لوله کرده بود یه لحظه به فکرمون رسید بریم خودمونو تو فرش ها استتار کنیم تو همین فکر بودیم که ...


دیدیم آقای پر بدست داره میاد به طرف ما  گفتیم ما که بیداریم برا چی داره میاد هنینطور که با چشم خادم رو دنبال میکردیم دیدیم رسید به فرش ها و داره میزنه به یه نفر میگه پاشو آقا نخواب باورتون میشه اون پسر واقعا لای قالی ها دیده نمیشد نمیدونم تو اون صحن به این بزرگی از کجا دیده شده بود .😶😶😶


تا احساس میکردیم نبود  فرزانه و سعیده سرشونو میذاشتند رو پای من و تا چشمشون گرم میشد یکهو این آقا ظاهر میشد .

خلاصه اون شب دلم میخواست دنیا رو بدم فقط یه ساعت بخوابم ولی ....

یه خانم کنار ما بود که پسرش خوابیده بود  تعجب کردم گفتم خانم چطور این آقا به شما چیزی نمیگه که پسرت خوابیده ؟

خانم پتوی روی پسرو زد کنار و پاهای پسرو نشون داد گفت پسرم معلوله برا  همین این آقا گفت که فقط پسرت میتونه بخوابه ولی خودت باید نشسته باشی .🤔


خدایا داشت دیگه به اذان صبح  نزدیک میشد خدارو شکر رفتیم نماز و بعد از امام رضا خدا حافظی کردیم و با امام رضا یه خورده در باره دیشب دردل کردم .

داشتم فکر میکردم میشه یه جاهایی بعضی چیزارو ندید گرفت .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۳
  • ۱۲ نظر

داماد

قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَىٰ أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ ۖ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِنْدِکَ ۖ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ ۚ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ   27 قصص



شعیب (به موسی) گفت: من اراده آن دارم که یکی از این دو دخترم را به نکاح تو در آورم بر این مهر که هشت سال خدمت من کنی و اگر ده سال تمام کنی (آن دو سال) به میل و اختیار تو، و من (در این نکاح) رنج بر تو نمی‌خواهم نهاد، ان شاء اللّه مرا شخص شایسته (این خدمت) خواهی یافت.


❤️🎀❤️🎀❤️🎀



سوره قصص رو  میخوندم داستان ازدواج موسی و اینکه شعیب دخترش رو به موسی داد که براش چوپانی میکرد.

موسی وقتی وارد این سرزمین شد دست خالیشو رو به خدا کرد و گفت به هر خیری که  به من بدی الان محتاجم و الحق که خدا خیر رو براش تمام کرد.

در مقابل موسی هم بسیار خوب تونست جواب نیکی شعیب رو بده و به تمام عهد و پیمانهاش وفا کرد.


بچه که بودم بیشتر دوستام دخترای هم محلی و همسایه بودن .

همسایه ای داشتیم که از همه نظر با هم سنخیت داشتیم و تقریبا خونه هامون شبیه به هم بود و کنار هم و با هم  رفت و آمد هم داشتیم .


زهرا یکی از دخترای همین همسایه بود که مابا هم دوست بودیم.


 خانواده زهرا مرفه بودند با خونه ای یزرگ که پدرش چند دهنه مغازه داشت .

خانواده پر جمعیتی بودند مادر بزرگش هم باهشون زندگی می کرد , و  غیر از خودشون غلام  پسر عمه زهرا که از روستا اومده بود برای کار باهاشون زندگی میکرد و به عنوان شاگرد تو مغازه پدرش کار میکرد .


یه پسر قد بلند با صورتی سبزه  ....


دوره راهنمایی بودیم که خانواده زهرا از کوچه ما رفتند البته خیلی دور نشدن یه خیابون پایین تر ولی دیگه من کمتر میدیدمش و کم کم از ذهنم فراموش شد.

ولی چون تو یه محل بودیم از خانوادهامون کم و بیش خبر داشتیم .

یه دفعه یه خبر به گوشم رسید که خیلی تعجب کردم !!!

ازدواج زهرا.


زهرا ازدواج کرده بود اونم با غلام پسر عمه اش که شاگرد  مغازه بود و تقریبا فک کنم 10 یا 12 سال ازش بزرگتر بود.


قبولش برام سخت بود آخه چرا با غلام ؟

خب هزار تا دلیل برا خودم اوردم که حتما میشه و زهرا درسشو رها کرد و ازدواج کرد .

شنیدم بچه دار شده بود .

 زمان جنگ بود من یه روز اومده بودم خونه پدرم که تو  کوچه زهرا و زهره خواهرش و مادرش رو دیدم برا خودش خانمی شده بود وقتی رفتند از خواهرم شنیدم که احتمالا از غلام جدا شده !!!

باز تعجب  !!!!

چرا؟؟؟

خواهرم گفت غلام یه دوست داشت که همسرش شهید شده بود و همیشه زهرا و غلام به این خانواده سر میزدن و باهاش رفت و آمد داشتند .

بعد از مدتها که میرفتند و میومدند یه روز که میرن خونه این خانم زهرا متوجه میشه که آقای غلام حالا آقای این خونه هم بود .


قدیمی ها خوب میگفتن سیب سرخ برای دست ..... خوبه.


محبت بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان .

خدایا بعضی وقتا نعمتتو برا بعضیا تموم میکنی . چرا ؟؟؟؟

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۹
  • ۱۱ نظر

رنج

یٰا أَیُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّکَ کٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاٰقِیهِ (٦) انشقاق


هان ای انسان! تو در راه پروردگارت تلاش می کنی و بالأخره او را دیدار خواهی کرد





بوکوفسکی


رنج نباید تو را غمگین کند، این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند...

 رنج قرار است تو را هوشیار تر کند ، چون انسانها زمانی هوشیارتر میشوند که زخمی شوند،

 رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنجت را تنها تحمل نکن، رنجت را درک کن، این فرصتی است براى بیداری، وقتی آگاه شوی بیچارگی ات تمام میشود... 



امروز رفتم سینما نمیدونستم موضوع فیلم چیه چون برای جشنواره بود فقط اسمش رو میدونستم  بدون تاریخ بدون امضاء

 وقتی فیلم شروع شد تا وقتی تموم شد جز بچه ها که گاهی صداشون در میومد همه در سکوت بودند. 

با دقت نگاه کردم تو فیلم از اول تا آخر حتی یه لبخند نبود .

رنج کشیدن رو میدیدم ,کسی که چندین ماه بود روی تخت بود با دستگاه و منتظر مرگ انگار یه وقت اضافه بدون هیچ فعالیتی حتی زحمت و درد سر برای دیگران بدون لذت از دنیا باید منتظر میموند رنج رفتن از دنیا مثل رنج وقتی اومده بود تو دنیا . 

دکتری که رنج میکشید و با وجدانش مبارزه میکرد  و داشت کاری میکرد که بتونه راحت تر زندگی کنه .

خانواده فقیری که پدر خانواده با بیسوادی و فقر فکری و مالی دچار رنج شده بود و برای خلاصی خودش و آرامش و راحت کردن وجدانش دنبال یه راه میگشت .

تمام مدت فیلم داشتم فکر میکردم ,فکرای زیادی تو سرم میومد داشتم فکر میکردم  چطور یه وجدان راحت داشته باشم چکار باید بکنم که رنج زندگی برام شیرین بشه .

آخر فیلم خیلی قشنگ بود خیلی از سوال هامو جوابشو گرفتم .

خدایا 

درسته تو انسان رو تو رنج آفریدی ولی ما ها باید بهم کمک کنیم تا بتونیم رنج هامونو تحمل کنیم .

هوای همدیگرو داشته باشیم هواسمون به کسانی باشه که کمتر دیده میشن,کمتر میخندن و کمتر میتونن لز این دنیا لذت ببرن .

خدایا ازت میخوام اگر نمیتونم رنجی از کسی برطرف کنم باعث رنج کسی نشم 

آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۳۸
  • ۲ نظر

سخن زیبا ❤ انسان زیبا

وَقُلْ لِعِبَادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ۚ إِنَّ الشَّیْطَانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ ۚ إِنَّ الشَّیْطَانَ کَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوًّا مُبِینًا  53 اسراء


و بندگانم را بگو که همیشه سخن بهتر را بر زبان آرند، که شیطان (بسیار شود به یک کلمه زشت) میان آنان دشمنی و فساد برمی‌انگیزد، زیرا دشمنی شیطان با آدمیان واضح و آشکار است.


🌰🕸🌰🕸🌰


چقدر زشت است انسان چون ماری زهرآگین و کژدمی خشمگین با نیش زبان به مردم بی آزار نیش بزند



*به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... *


*خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. *


*زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. * 


*آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی

سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... *


*و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. *


*به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم


*بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... *


*فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم


*زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را

آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! 


*خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه‌اش

تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده استفاده کنم

احمد شاملو


دیروز صبح ساعت 4 صبح تلگرام رو باز کردم پیامی برام از طرف یکی از اعضای کانال گذاشته شده بود که وقتی خوندم حالم خیلی دگرگون شد هر چی میخواستم با خودم کنار بیام نمیتونستم دست خودم نبود  خیلی پیام بدی نبود ولی با دیدنش انگار تمام وجودم تغییر کرد بدنم از حالت عادی خارج شد و کم کم احساس کردم دارم بیمار میشم  به طوری که هنوز هم که دارم مینویسم حالم خوش نیست داشتم فکر میکردم چقدر حرف زدن خوب و بد با هم فرق داره حالا میفهمم که چرا خدا سفارش کرده با هم خوب حرف بزنید

کاش موقع حرف زدن چن ثانیه فکر کنیم  آخه حرف زدن هم یه نوع انرژیه و تا ابد باقی میمونه یه کاری کنیم برای چیزایی که میخواد برامون تا ابد بمونه یه خورده وسواس نشون بدیم چون بعد از ابد هم باید به همه این حرفایی که گاهی برای تفریح گاهی از روی حسادت و گاهی ....جواب بدیم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۹
  • ۷ نظر

مستضعف

إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لَا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَلَا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا  98 نساء


مگر آن گروه از مردان و زنان و کودکان که ناتوان بودند و گریز و چاره‌ای برایشان میسّر نبود و راهی (به نجات خود) نمی‌یافتند


گاهی وقتا فکر میکردم مستضعفا کیا هستند 

که تو قرآن خدا اونارو استثنا کرده 

آیا علامت خاصی دارن ؟

فقط میدونم طبق آیه آدم هایی که نه راه پس دارن نه راه پیش یعنی اصلا نمیتونن داشته باشن .

امشب بعد از مدت ها رفتم سینما جشنواره فجر فیلم گشت ارشاد 2 .


گاهی وقتا آدم دلش میخواد دست از کارهای روزمره بر داره با خیال راحت بشینه یه فیلم خوب ببینه.

امشب هم دقیقا وقتی بود که دنبالش بودم .

فیلم همینطور که باعث شد واقعا از ته دل بخندم بعضی از جاهاش اشک منو در اورد ....


تو فیلم آدم هایی رو دیدم که برام واژه مستضعف رو کامل معنا کردند.

 آدم هایی که از زندگی چیز زیادی نفهمیده بودن فقط انگار از دنیا دنبال یه وجب جا برای خوابیدن بودن و یه لقمه نون که فقط سیر بشن طعم و مزه هم براشون مهم نبود  .

آدم هایی که اگر بر اشون بگیم دنیا زیباست پر از شگفتیه, جذابه شاید فقط نگاهت کنن و چیزی نفهمن.

اونا چیزی از زندگی راحت ,مسافرت های آخر هفته انتخاب واحد و...,سر در نمیارن 

و چه زیبا خدای عادل و مهربون همینطور که اینا تو دنیا نتونستنه بودن مثل بقیه مردم راحت زندگی کنند اون دنیا هم حسابشونو راحت گرفته.

خدایا تو زیبا ترینی تو مهربون ترینی.

خدایا دلم میخواد با صدای بلند بگم دوستت دارم .

 

خدایا شکر امشب بعد از مدتها از ته دل خندیدم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۲
  • ۴ نظر

صدا های ماندگار

وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِینٌ  6 لقمان


بعضی، از مردم خریدار سخنان بیهوده اند، تا به نادانی مردم را از راه خدا گمراه کنند و قرآن را به مسخره می گیرند نصیب اینان عذابی است خوارکننده


🎷🎺🎸


آدم‌ها

وقتی می آیند،

موسیقی شان را هم با خودشان می آورند؛

ولی وقتی می روند،

با خود نمی برند‌‌ !



بعضی صداها را هنوز دوست دارم 

صدای مادرم که مرا صدا میزد 

صدای پدرم که صبح زود جمعه با صدای بلند هم قرآن میخواند هم آواز تا ما بیدار شویم 

صدای زنگ مدرسه 

صدای عوض کردن موج رادیو 

صدای معلم که راه میرفت وسط کلاس و دیکته میگفت و گاهی سرک میکشید تو دفتر بچه ها

صدای خنده های از ته دل توی مدرسه 

صدای شیلا وقتی برای سند باد دلسوزی میکرد 

صدای دکتر ارنست و آن شرلی

صدای عاقد وقتی گفت عروس خانم وکیلم 

صدای گریه بچه وقتی پاشو تو دنیا میزاره

صدای دلم که همیشه مرا آرام میکرد وبا امید دادن رنگ زندگی رو برای من زیباتر میکرد 

ولی الان انگار باید بیشتر مواظب باشم صداها دیگه مثل قبل نیست نبایدگوشم هر صدایی بشنود چقدر صداها سنگین است 

خدایا چقدرمیترسم از شهادت گوشم در نزد تو در روزی که همه چیز شروع میکند به حرف زدن


🎼🎧🎼🎧🎼


یه روز سر کلاس یکی از بچه پرسید تو قرآن در باره موسیقی آیه ای اومده ؟


داشتم فکر میکردم بچه که بودم بیشتر روزا خونه عموم بودم اونجا رو دوست داشتم زن عمو 7 تا بچه داشت که وقتی منم میرفتم اونجا میشدیم 8تا

خیلی دوست داشتم . 

اون زمان بعضی ها تلویزیون داشتند .

خونه عمو خلیل چون زن عمو خیلی مومن بود نمیذاشت که تلویزیون بخرند 

عموم یه رادیو داشت که شب به شب که از سر کار برمیگشت این رادیو رو روشن میکرد و دائم هم موج عوض میکرد ولی من آخرش نفهمیدم دنبال چی میگشت ؟

وقتی از سر کار میومد خیلی خسته بود بعد از شام تفریحش همین رادیو گوش کردن  بود, از طرفی زن عمو دوست نداشت صدای اهنگ تو خونه باشه ما بچه ها هم حسابی شلوغ میکردیم و سر و صدامون بالا میگرفت اونوقت بود که داد و بیداد عمو خلیل بلند میشد و هر چی دم دستش بود پرت میکرد تنها چیزی که من یادم میاد که تازه رازشو کشف کردم این بود که هر وقت عموم میخواست چیزی پرت کنه زن عمو رادیو رو میذاشت دم دستش عموم هم وقتی عصبانی میشد دیگه نمی دونسنت چیزی که پرت میکنه چیه ؟

  اینجوری تا چن وقت تا بخواد رادیو رو درست کنه یا بخره طول میکشید. 


خدایا  حفظ کن آبروی مارا در روزی که همه اعضای بدن شهادت میدهند

 امین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۱
  • ۱ نظر

پیراهن یوسف


اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرًا وَأْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ ﴿۹۳﴾یوسف


این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهره پدرم بیفکنید [تا] بینا شود و همه کسان خود را نزد من آورید


💜🌸💜🌸💜🌸


امیدوار باش!

تا وقتی چشمی هست که با تو اشک می ریزد،

می توان رنج زندگی را تحمل کرد ...


ژان کریستف

 رومن رولان


خدایا انگار وقتی میخوای مصیبتی بدی اول صبرشو میدی 

چون میدونی ما طاقتشو نداریم


تعجب میکنم چطور میتونم زندگی کنم چطور تونستم یک هفته طاقت بیارم با این مصیبت پلاسکو 

هر لحظه که فکر میکنم بی اختیار اشک هام سرازیر میشه 


خدایا به مادراشون صبر بده میدونم و باور دارم که این عزیران در دامان مادرانی بزرگ شدند که از کودکی عشق و ایثار رو خودشون یادشون دادند 


چند روز پیش سری به محله قدیمی زدم چشمم افتاد به کوچه ای که تازگی به اسم محمود ابوترابی پلاک کرده بودند 

بی اختیار رفتم تو فکر یادم اومد وقتی محمود مثل سرو بلند و زیبا  رفت جبهه و 11 سال بعد محمود برگشت ولی فقط چند پاره استخوان در یک جعبه .....

موقع تشیع وقتی زن عمو مثل یک کوه بالای سر تابوت ایستاده بود محمد پسرعموی عزیزم گفت مامان بشین محمود رو ببین همینطوری که خوابیده بودند در کانال به شهادت رسیده بودند و ....


زن عمو همینطور که ایستاده بود بدون اینکه حتی سرشو پایین کنه برای دیدن استخوان ها با صدای محکم و اشاره دست گفت محمود و در راه خدا داده بودم ببریدش

 نمیخوام ببینم 


آفرین به چنین مادرانی 

آفرین به این این تربیت حسینی 


خدایا به خانواده های جان باختگان این فاجعه عظیم صبر جمیل عطا کن 

امین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۲۸
  • ۴ نظر

دو راهی





فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ ۖ إِنِّی لَکُم مِّنْهُ نَذِیرٌ مُّبِین  50 ٌ ذاریات


پس به سوی خدا بگریزید، که من از سوی او برای شما بیم‌دهنده‌ای آشکارم!


🔮💜🔮💜🔮?


انسانهای موفق بلندپرواز هستند.


 هوشیارانه انتخاب میکنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمیگذارند زندگیشان به طور اتوماتیک سپری شود.




 به وضوح و دقیق میدانند که چه چیزی در زندگی می خواهند و چه نمی خواهند.

 بیشتر از تقلید، نوآوری می کنند. 


در انجام کارهایشان امروز و فردا نمیکنند


🔮💜🔮💜🔮💜


سال 81 تدریس حفظ یک ساله داشتم طرحی بسیار سخت و در عین حال شیرین.

بچه ها باید تصمیم میگرفتن که یک سال تمام کارهایی که داشتند حتی تحصیل رو یک سال کنار بذارند ولی در عوض حافظ کل قرآن بشن .

انتخاب براشون خیلی سخت بود  تو دوره آزمایشی باید تصمیم نهایی رو میگرفتن .

یکی از بچه ها خیلی مردد بود .

یه روز صبح اومد گفت خانم,

ببخشید من یه خواب دیشب دیدم که یه نفر تو خواب همش به من میگفت ففروا الی الله  نمیدونم یعنی چی ؟

من.نمیدونم این چیه حدیثه یا قرآنه؟

چرا دائم تو خوابم تکرار میشد ؟


من گفتم این ایه تو سوره ذاریاته معنی اون هم اینه که فرار کنید به سوی خدا .

اولش خیلی تعجب کرد بعد دیدم خیلی هم خوشحال شد گفتم چرا اینقدر خوشحالی حالا؟؟؟

 گفت آخه این خواب مشکل منو حل کرد , خدارو شکر حالا دیگه مصمم شدم که حفظ قرآن رو ادامه بدم . 


 هر کسی از دوست و فامیل شنیده که من میخوام برم حفظ یک ساله دائم دارن بهم میگن که ارزش داره که یک سال همه کاراتو بذاری کنار وبری قرآن حفظ کنی؟ 

 این خواب درست انگار میخواست مشکل منو حل کنه حالا با خیال راحت میتونم به حفظم ادامه بدم .


خدارو شکر اون سال قرآن رو خیلی خوب حفظ کرد.


خدایا تو دوراهی های زندگی تنها تو میتونی بهم کمک کنی تا بهترین تصمیم رو بگیریم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۰
  • ۷ نظر

بهشتیان



رَبَّنَا وَأَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدْتَهُمْ وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّیَّاتِهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿۸﴾غافر


پروردگارا آنان را در باغهاى جاوید که وعده‏ شان داده‏ اى با هر که از پدران و همسران و فرزندانشان که به صلاح آمده‏ اند داخل کن زیرا تو خود ارجمند و حکیمى


💜🌸💜🌸💜🌸


امروز رفتم دانشگاه روز اول ترم جدید  دلم نمیخواست برم چون باید میرفتم خیابون جمهوری ...

 وقتی رسیدم چهار راه استانبول گلوم پر از بغص شد بوی دود و آتش هنوز منطقه رو پر کرده بود جایی که هر روز پر از ازدحام بود انگار همه ساکت بودند انگار شهر گریه میکرد نم نم بارون با اشک هام یکی شد خدایا ....

دلم میخواست چادرم رو بندازم رو صورتم بشینم با مادراشون همدری کنم مویه بکشم و ناله کنم . 

5 سال همسایه پلاسکو بودیم هر صبح که از خونه میزدم بیرون قامت بلندش رو سر کوچه میدیدم .

امروز دیگه نه از قامت عزیزای اتشنشان خبری بود نه از قامت بلند پلاسکو .

خوش به سعادتشون انسان های بزرگی که ایثار را به تمام معنا عمل کردند 


آفرین بر شما عزیزان بهشت گوارای وجودتان

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۴
  • ۹ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی