درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

تلنگر









هُوَ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضىٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ (٢) انعام


اوست آن که شما آدمیان را از گِلی آفرید ، آن گاه برای شما سرآمدی مقرر داشت ، و سرآمدی که تعیین شده و دگرگونی ندارد نزد اوست ; با این حال شما در یکتایی او در اداره امور جهان تردید می کنید 


🍃🍀🍃🍀🍃🍀🍃🍀


بلی هست یزدان همان رب پاک

که او آفریده شما را ز خاک

سپس داد دستور مرگ و اجل

که پیش خدا هست علم ازل

اجل راست ، معلوم وقت زمان

همه ثبت پیش خدای جهان

ندارد در آن ذات تردید راه

مجوئید هرگز طریق گناه



سال داره تموم میشه و ما همچنان با جدیت روزای آخر رو سپری میکنیم و به استقبال سال جدید میریم .


و اصلا این یقین اونقدر قوی و محکم است , برای امدن بهار که بدون هیچ شکی همه چیز رو آماده میکنیم .


داشتم فکر میکردم آیا برای سفر آخرت هم با همین یقین آماده شدیم یا نه ؟

راستش من چون از مرگ خیلی میترسم اغلب سعی میکنم بهش فکر نکنم نه اینکه بی خیال باشم نه!!! اینطور نیست فقط زیاد بهش فکر کنم شادابی و هیجان ازم گرفته میشه .

ولی امروز واقعا مرگ رو احساس ,که نه واقعا چشیدم .

تقریبا کار خونه تکونی داشت تموم میشد که برای مرتب کردن طبقه بالای کمد دیواری رفتم بالای چهار پایه بعد از چند بار بالا و پایین اومدن کارم تموم شد خواستم بیام پایین دستمو گرفتم به دستگیره در کمد که از قرار پیچ نداشت یا شل شده بود دستم رها شد نتونستم خودمو نگه دارم خوردم به دیوار بعد به لبه کمد کوچیک کنار چهار پایه بعد هم محکم سرم خورد روی سرامیک و از سرم صدای عجیبی شنیدم .

 ولی باور کنید تو اون چند ثانیه تا رسیدن 

        به زمین انگار زمانش طولانی شد  احساس کردم برسم زمین دیگه زنده نخواهم بود .

خدا خیلی رحم کرد نمیدونم چطور باید شکر کنم که اتفاق خاصی فعلا نیفتاده .

حالا دیگه واقعا حس مرگ رو چشیدم پیش خودم گفتم رفتن از این دنیا  همینطوری غیر مننظره س باید حواسمو بیشتر جمع کنم  مثل اینکه واقعا رفتن از این دنیا خیلی جدی تر از این حرفاس .

خدایا ممنونت که یه فرصت دیگه بهم دادی  تلنگر خوبی بود اینو میزارم به حساب عیدی از طرف تو  💝 

حالا تو برنامه هایی که برای سال آینده نوشته بودم یه تجدید نظر می کنم باید موارد تازه ای بهشون اضافه کنم خدایا بدنم پر از درده ولی خوشحالم نمیدونم چرا ممنون ممنون ممنون بابت همه چیز 🔔

خدایا کمکم کن این فرصت رو فراموش نکنم .


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۳
  • ۱۳ نظر

شفاء

یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَیْهِ اَلْوَسِیلَةَ وَ جٰاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (٣٥) مائده


ای کسانی که ایمان آورده اید ، از خداوند پروا کنید و ( برای تقرّب ) به سوی او ( از مقرّبان درگاهش و از عمل های صالح ) وسیله بجویید و در راه او جهاد کنید ، شاید رستگار گردید.



🔮🙏🔮🙏🔮🙏




چند روز پیش خواهرم اومده بود خونمون، داشت در مورد شجره نامه مون صحبت میکرد که برای پیدا کردن شاخه اصلی خانواده ما رفته قم پیش یکی از اقوام مون که الان خودش نسب شناش شده، پدر این روحانی سید، که یکی از سادات معتقد و مقید بود که همه آقاعلی صداشون میکردند ، قبل از انقلاب برای مراسماتی که ما تو خونه داشتیم تشریف میاورد منزل ما، و از اونجایی که خیلی به مدرنیته علاقه ای نداشت و اسلام رو همون جوری سنتی اجرا میکرد، برای وضو گرفتن حتما باید تو آب حوض وضو میگرفت و تو خزینه حمام میکرد! این قضیه همیشه تو ذهن ما از ایشون مونده بود، چون وقتی میومد خونه ما، خواهرم با یه وسواس خاصی جوری حوض خونه رو تمیز میکرد و توش آب میریخت که میشد خودتو توش ببینی...

آب از روی حوض می ریخت تا وضو بگیره و من که بچه بودم وایمیستادم کنارش و نگاه میکردم همون موقع انگار یه ذره از اسلام میترسیدم فک میکردم که چقدر سخته و تا موقعی که خونه ما بودند خونه یه حال و هوای دیگه داشت انگار همه تو دیسپلین خاصی بودن از همه بدتر این بود که تلویزیون جمع میشد و در یک جایی باید مخفی میشد چون کلا با این جعبه جادویی مخالف بود .


همین جوری که داشت داستان قم رفتنش رو تعریف میکرد و ناخودآگاه هر دومون یادی از آقاعلی کردیم یهو گفت راستی داستان قبر آقاعلی رو شنیدی؟

منم گفتم نه! داستان قبرش؟ اون بنده خدا بیشتر از سی ساله که به رحمت خدا رفته... 

البته بگم این سید آقا علی شوهر عمه مامانم بود. 

پس بذار برات تعریف کنم:


چند وقت قبل یکی از مردم روستاهای اطراف قبر آقاعلی ، بچه اش سرطان میگیره دور از جون شما، هر دکتری میبرن خوب نمیشه و دکترا تشخیص میدن که غده اش بدخیمه و باید حتما عمل بشه و خرج عملش هم بالاست، خلاصه به دعا و نذر و نیاز متوسل میشن و تو همین اوضاع بودن که مادر بچه خواب یکی از اولیای خدا رو میبینه که بهش میگه اگر شفای بچه ات رو میخوای برو به فلان روستا، کنار قبر فلانی( مادر یکی از علمای سرشناس فکر کنم اگه اشتباه نکنم شیخ عبلس قمی ) قبری هست به اسم سیدعلی موسوی، به این سید متوسل شو و از ایشون بخواه که برای شفای بچه ات دعا کنه...

مادر بعد از دیدن خواب حالش دگرگون میشه و میره دنبال آدرس تو خواب 🏃🏃 و با پرس و جو اطلاعاتی بدست میاره .


خلاصه این مادر هم طبق خوابی که دیده میره و قبر آقاعلی رو پیدا میکنه  و همون جا  نذر میکنه اگه بچه اش شفا پیداکرد به جای پول عمل، بر سر مزار این سید بزرگوار، گنبد و بارگاه درست کنه 🕌


به خواست خدا و دعای مردم این بچه شفا میگیره و وقتی ازمایش هاشو دوباره انجام میدن برای عمل، میبینن هیچ غده سرطانی ای دیگه وجود نداره!!! الله اکبر، شفا گرفته بود...

بعد این خانواده برای اینکه به نذرشون وفا کنن میرن یه گنبد فلزی سفید سفارش میدن و همه مردم روستا و روستاهای أطراف و همچنین پسر آقاعلی رو  هم خبر میکنن تا طی یک مراسم عزاداری گنبد رو نصب کنن، که خبر این اتفاق به اوقاف شهر میرسه و مسؤولان اوقاف برای همچین کاری از پدر و مادر اون فرزند سرطانی، دلیل و مدرک و شجره نامه آقاعلی رو میخوان،


 پدر اون بچه میگه ما هیچ مدرکی بالاتر از پرونده های پزشکی بچه مون نداریم و شجره نامه این سید هم دست پسرشه، که بعد از بررسی کامل مدارک و طی مراحل قانونی ، اوقاف با نصب گنبد بر سر مزار آقاعلی موافقت میکنه ...

حالا اونجا یک زیارتگاه شده 


من که همینجوری هاج و واج به دهن خواهرم خیره مونده بودم و نمیدونستم چی باید بگم! باورم نمیشد  ... خدایا واقعا عزت رو تو میدی!

بعد این همه سال ببین خدا با حکمت خودش، اولیاءش رو چطوری به مردم نشون میده؟! عجب مرد بزرگواری بود 

خدا رحمتش کنه

کاش ما هم بتونیم چیزی از خودمون تو دنیا باقی بذاریم که وقتی رفتیم به نیکی از ما یاد کنن حتی بیش از سی  سال...


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۲۷
  • ۱۰ نظر

دشمن خانگی

یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ وَ أَوْلاٰدِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (١٤) تغابن



ای کسانی که ایمان آورده اید ، برخی از همسران و فرزندان شما دشمن شما هستند ( به خاطر ایمانتان با شما رفتار دشمنانه دارند ) ، از آنها بر حذر باشید ( که شما را منحرف نسازند ) ، و اگر ( از بدی ها و آزارشان ) عفو نمایید و چشم پوشی کنید و ببخشایید ( خدا هم شما را می آمرزد ) که بی تردید خداوند آمرزنده و مهربان است.


💜💚🌸🌸💜💚🌸🌸


بعضی وقتا این آیات که در باره دشمنی فرزند و همسر تو قرآن اومده خیلی آدم رو وادار به فکر میکنه .

یعنی میشه دشمن اینقدر به أدم نزدیک باشه و خدا داره هشدار میده که حواستو جمع کن ❌


چن وقت پیش با فرزانه برای رفتن به دندون پزشکی مجبور شدیم یه تاکسی دربست از چهار راه استانبول برا ظفر بگیریم ترافیک سنگینی بود راننده که مرد میان سالی بود, تا راه افتاد شروع کرد به صحبت کردن .


گفت از همین جا که شما رو سوار کردم چند وقت پیش یه مسافر داشتم .

آقایی با لباس های شیک و یه کیف کوچیک دستش بود و یه پاکت کاغذی که بعدا که تعارف کرد دیدم که بادام هندی توش بود .

اومد جلو نشست و شروع کرد به خوردن بادوم هندی و به من هم داد و حین خوردن داشت تعریف هم میکرد که اومدم چهار راه استانبول تا برای دخترم یه مقدار دلار تهیه کنم برای خرید خونه بهش کمک کنم.

 خلاصه گفتم آخر مسیرت کجاست گفت برو تا زیر پل میر داماد بعد بهت میگم, منم شروع کردم به رانندگی و اونم داشت بادوم هندی میخورد .

نگاهش کردم دیدم ساکت شد ,انگار خوابش رفت منم هیچی نگفتم تا مزاحم خوابش نشم پیش خودم گفتم رسیدم زیر پل بیدارش میکنم بقیه آدرس رو میپرسم .


رسیدم زیر پل شروع کردم به صدا زدن🗣

 

آقا ببخشید رسیدیم حالا کجا بریم ؟؟؟

جوابی نیومد ‼️


دوباره پرسیدم آقا و با دستم به دستش زدم ولی انگار خبری نیست 😳😳


ترس برم داشت از ماشین پیاده شدم رفتم در سمت مسافر رو باز کردم دستی به صورتش زدم سرد سرد , نگاهش کردم انگار چند سال بود مرده بود 😞😫😩


وحشت کردم نمیدونستم چکار کنم خدایا الان داشت با من حرف میزد چرا اینجوری شد 🤔


فوری زنگ زدم به پلیس و اورژانس 📞


پلیس👮 و اورژانس👷 اومدند , اورژانس مسافر رو برد , پلیس هم کیف و وسایل تو جیب مسافر رو با خودش برد .و همچنین منو 🔫


تا دو روز من کلانتری میرفتم و جواب میدادم📝

 یعنی دو روز از کار و زندگی افتاده بودم ونمیتونستم مسافر بزنم .

 خلاصه من آدرس خونشونو گرفتم تا برم هم تسلیت بگم هم حالا که چن روز از کارم افتاده بودم بتونم یه خسارتی بگیرم 💰💰


وارد خونه شدم خونه که نه , کاخ بود تا حالا ندیده بودم خیلی بزرگ و زیبا بود 💝💝👑👑


من پیش خودم فکر کردم الان همه فامیل اینجا هستند و باید خیلی شلوغ باشه.

 

ولی دریغ از یک مهمون, فقط پسرش و دختر و دامادش که هر سه جوان بودند .


رفتم تو البته با پررویی. 


بعد از تسلیت  خودمو معرفی کردم وتعریف کردم که چه اتفاقی برای پدرتون افتاد👀


 بعد از شنیدن, دخترش گفت ببین آقا پدر من رفته بود برای من پول بیاره ولی پولی باهاش نبود من که دیدم اینا  انگار میخوان به من تهمت بزنند گفتم من دیدم که پدرتون کیفی داشت و خودش هم گفت برا دخترم میبرم ولی همه رو پلیس با خودش برد من دست به هیچی نزدم 🎩

بعد داماد و پسرش گفتند مهم نیست الان بگو چی میخوای ؟

گفتم ببین من دو روزه از کارم افتادم به خاطر کار پدر شما 🚖   🚖


دیدم پسرش 200 هزار تومن اورد برامن گفت اینو بگیر از اینجا هم برو  💰💰


گفتم همین😦 من دور روز کار نکردم زن و بچه دارم .


واقعا جوابی که به من دادند چیزی بود که تو عمرم نشنیده بودم 🚫🚫


پسرش گفت این 200 هزار تومن خسارت شما نیست این مژدگانی شماست داشتم شاخ در میووردم 😳 مژدگانی برای خبر مرگ پدر 😳


از خونه زدم بیرون خدایا چی شنیدم این همه ثروت , نه ختمی نه خیراتی انگار نه انگار پدرشون رفته بود 😡

خدارو شکر کردم که زندگی خوب و ساده ای دارم و دیگه موقع برگشتن خونه زیباشون برام قشنگ نبود داشت حالم ازشون بهم میخورد 😠

 

خلاصه راننده تا رسیدن ما به مقصد سر مارو گرم کرد.

ولی مارو هم برد تو فکر حالا معنای آیه رو خوب فهمیدم 🤗


خدایا فرزندان و خانواده  مارو باقیات و صالحات ما قرار بده 🙏

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۴
  • ۱۳ نظر

آب نمک



وَ أَنْکِحُوا اَلْأَیٰامىٰ مِنْکُمْ وَ اَلصّٰالِحِینَ مِنْ عِبٰادِکُمْ وَ إِمٰائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (٣٢) نور



( ای اولیاء جوانان ) عزب ها و بی همسرانتان را و از بندگان و کنیزانتان آنهایی را که صلاحیت ازدواج دارند همسر دهید اگر فقیر باشند خداوند از فضل خویش بی نیازشان می کند و خداوند دارای وسعت نامتناهی و داناست.


💖💘💝❣❤️


تا حالا شده تو مراسم خواستگاری مسئولیت درست شدن کارو بدند دست شما ؟

اگه هر کدوم از ما بخوایم در باره ازدواج حرف بزنیم کلی حرفای قشنگ داریم که بزنیم 

ولی در مرحله اجرا کار خیلی سخت میشه .


رفته بودم یه سخنرانی در باره حجاب بود تو یکی از دانشکده ها, سخنرانی جالبی بود .

استاد در باره حجاب صحبت کرد ولی خب تو حرفاش چیزای جالبی بود که توجه منو به خودش جلب کرد یکی از حرفاش این بود که ملاک ازدواج الان مادی شده ولی انتظارات زوجین از هم معنویه یعنی یه جور تضاد تو رفتار وعقاید جوان ها هست .


مثلا آقا پسر میخواد که دختر زیبایی جنیفر لوپز داشته باشه و اخلاقش مثل حضرت زهرا س باشه این تناقض باعث شده که خیلی از ازدواج ها یا سر نمیگیره یا زود بهم میخوره , در واقع الان جوان ها هم خدارو میخوان هم خرما رو .

حالا بشنوید خاطره جالب استاد رو 👇


استاد تعریف کرد که تو دانشگاه دو تا از دانشجو ها به هم علاقه مند شده بودند و قرار شد که خواستگاری انجام بشه ,خانواده پسر منو نماینده تام معرفی کردند که تو مجلس خواستگاری صحبت کنم.

خلاصه شب خواستگاری رسید من از طرف پسر 

نماینده بودم و از اون طرف هم نماینده عروس خانم یه خانم دکتر زنان بود .


  اینجوری نشون میداد که خانواده عروس , یه خانواده زن سالاری بودند .


بعد از صحبت های اولیه رفتیم سر مبحث اصلی که مهریه بود .

استاد گفت : خب خانم دکتر بفرمایید مهریه عروس خانم رو ؟

خانم دکتر گفت چه زود رفتید سر اصل مطلب😍


واما مهریه عروس خانم 💰⚖💰


 چند وقت پیش که یه خواستگار دیگه اومده بود برای مژگان جون مهریه ای که تعیین کردیم این بود که برابر وزن مژگان جون طلا باشه 😳😳😳😳


استاد گفت منم هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم خیلی خونسرد گفتم خب خانم دکتر مشکلی نیست فقط  یه عرضی داشتم ,شبی که فرداش قراره بریم محضر برای عقد شما به مژگان جون آب نمک فراونی بدید 😜😂😂😁


همه متعجب شدند😟😟🙃🙃


اولش خانم دکتر نفهمید که استادچی گفته , یه خورده رفت تو فکر گفت آب نمک برا چی ؟🤔🤔


 مادر عروس که فهمید منظور استادچی بوده گفت استاد این چه حرفیه ☹️ مگه دخترم دور از جون گوسفنده 🐑 این چه فرمایشه 😠


خلاصه استاد گفت واقعا وقتی که انسان با وزن ارزشش حساب میشه دیگه با حیوان زیاد تفاوت نداره .


سوال شد استاد آخر این ازدواج سر گرفت بالاخره یا نه ؟


استاد گفت بله من ازدواج رو سر دادم ولی  با مهریه 14 سکه 🎉🎊🎉🎊


👏👏👏 آفرین به استاد


🙏  خب خدارو شکر   🙏



خدایا کمک کن تا بتونیم واسطه خیر برای دیگران باشیم , و از این کار لذت ببریم چون تو قرآن در سوره نور خداوند حالت دستوری  میفرماید به ازدواج درآورید مجرد هارو !!!


پس باید همه تلاش کنیم تو این امر خیر ❤️💝

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۲
  • ۲۲ نظر

نقشه شوم

یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ اَلشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً (١٢٠)نساء



شیطان به آنها وعده ها ( ی دروغین ) می دهد و به آرزوها ، سرگرم می سازد در حالی که جز فریب و نیرنگ ، به آنها وعده نمی دهد.


🌸🌿🌸🌿🌸🌿



چند سال پیش رفته بودیم خونه دوستمون تو پاکدشت که خانمش مدیر مدرسه بود .

بعد از احوال پرسی متوجه شدیم به مشکل بزرگ براشون  پیش اومده که خیلی نگرانشون کرده بود .و الحمد الله تازه برطرف شده بود ولی هنوز حالشون خوب نبود.

خلاصه از خانم مدیر خواستیم مشکل رو برای ما هم تعریف کنه 🤔


گفت بچه های مدرسه رو قرار بود ببریم اردو خارج از شهر تهران فک کنم پارک جنگلی بود .

وقتی مدرسه بچه هارو اردو میبره خب تعداد زیاده اونم دخترای دبیرستانی واقعا کنترلشون مشکله .

پارک جنگلی جای با صفایی بوده درخت و رودخونه و ....


ناهار میخورن و بچه ها هم طبق معمول همه اردوها چن تا چن تا میرن که یه گشتی بزنن تو پارک .

حالا دیگه داشت غروب میشد و وقت برگشتن بود ,اونایی که آموزش و پرورشی هستند میدونن که موقع برگشت باید بچه هارو چک کنن با حضور غیاب کردن ✍


هر چی شمردن و حاضر غایب کردن یکی از دخترا کم بود 😮😮


شروع کردن به گشتن و داد زدن همه 😲😲


ولی خبری نشد داره شب میشه خدایا این دختر کو ؟؟؟؟

شب شد ولی گشتن به دنبالش دیگه بی ثمر بود😞


 انگار آب شده بود رفته تو زمین یا به قول بچه ها شاید تو رود خونه افتاده بود ؟

خلاصه ما همینطور دهانمون باز مونده بود تا بقیه ماجرا رو از دوستمون بشنویم 

دوستمون گفت: پیش خودم گفتم بدبخت شدم بچه مردم چی شد نکنه آب بردش یا پرت شده جایی هزار فکر تو سر همه بود .

مجبور شدیم برگردیم و به پلیس و خانوادش اطلاع بدیم  .

پلیس کارشو شروع کرد برای پیدا کردن دختر با کلی نیرو تمام رودخونه تو پرتگاه لای درخت ها ولی خبری نبود که نبود 🤔

  بعد چن روز هیچ خبری نشد خدایا اگر هر طوری شده بود لااقل جنازش پیدا میشد .


حراست اداره خانم مدیر رو دادگاهی میکنه که باید توضیح بده این بچه چی شده ؟

شکایت پدر بچه که بچه من بیمه مدرسه بوده باید بیمه خسارت بده یک ماهه گذشته پس بچه من اگه زنده بود پیدا میشد .

خلاصه دیگه همینطور داشت دادگاه برای توبیخ مدیر و دادن بیمه پیش میرفت که پلیس تونست رد دختر رو از کرمانشاه پیدا کنه .

دختر زنده و سر و حال ولی اونجا چکار میکرد ؟

اردو کجا کرمانشاه کجا ؟


حالا اصل قضیه 👺


پدر دختر که بدهی زیادی بالا اورده بوده و تحت تعقیب بوده یه تصمیم شیطانی میگیره👻👺


تصمیم میگیره که وقتی دخترش میاد جنگل بیاد یواشکی اونو با خودش ببره و تو یه شهر دیگه قایمش کنه  تا فک کنن مرده یا تو رود خونه افتاده و آب بردش☠☠


 بعد با دیه ای که قراره از  آموزش و پرورش  بیگیره بتونه قرضشو بده .

وافعا چه فکر شیطانی و خطرناکی 👺👹👺



پلیس که مشکوک شده بود با زیر نظر گرفتن پدر تونستن دختر رو پیدا کنند  💪


خدایا انسان با این روح بزرگی که تو از خودت در او دمیدی بعضی وقتا به کجا میرسه که باید اینجور وقتا شیطون بیاد پیش این اساتید پایان نامه دفاع کنه 🎓🎓


خلاصه این خانم مدیر دوست ما به طور معجزه آسایی از این ماجرا جون سالم بدر برد .

دیگه هر وقت با بچه ها اردو میرفتن دست و دلش میلرزید تا برگردند.


🙏 خدایا  کمکم کن تا در دنیا بازیچه افکار شیطانی قرار نگیرم 🙏

آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۵
  • ۷ نظر

مرور

وَ مٰا هٰذِهِ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِیَ اَلْحَیَوٰانُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (٦٤) عنکبوت



این زندگی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست و زندگی واقعی سرای آخرت است ، اگر می دانستند!


🎉🎀🎉🎀🎉🎀


همگی رهگذر هستیم

به ‌کسی کینه نگیرید

دل بی‌کینه قشنگ است


به همه مهر بورزید

به خدا مهر قشنگ است


بشناسید خدا را

هرکجا یاد خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است

مشیری


ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ، ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ 

"ﺗـﻌﻄﯿــﻞ ﺍﺳﺖ" 

ﻭ ﺑﭽﺴﺒﺎﻧﯽ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺍﻓـﮑﺎﺭﺕ،

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﺑﺪﻫﯽ،

ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﺮﺕ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺳــﻮﺕ ﺑﺰﻧﯽ،

ﺩﺭ ﺩﻟـﺖ ﺑﺨﻨــﺪﯼ ﺑه ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻓـﮑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺫﻫﻨﺖ ﺻﻒ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮﯾـﯽ:

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻨﺘـﻈـﺮ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ

 ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!...

ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!.

ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!...

ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ !!...

ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ !!.

ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ !!..

ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!...

ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ : ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ " ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ !!..."ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــــﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!...ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ !!...ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ ..ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !


حسین پناهی


شاید داریم خیلی تند حرکت میکنیم انگار این سرعت دیگه نمیذاره منظره های زیبای اطرافمونو ببینیم 

انگار مثل قدیم دلمون برای هم تنگ نمیشه دیگه از اینکه برای هم دردل کنیم لذت نمیبریم 

شاید حواسمون نیست که روز ها داره تند تند تموم میشه انگار همین چند وقت پیش بود برای سال 95 نقشه میکشیدم نمیدونم به چن تاش رسیدم ولی میدونم در ازای این رسیدن ها چن تا چیز هم از دست دادم حالا باید فکر کنم این معامله پر سود بوده یا نه ؟ که امسال هم باشه 

نمیدونم امسال چه برنامه ای دارم ولی یه کم اهسته تر باید برم تا بتونم زیبایی های دور و برم رو از دست ندم .

خدایا کمکم کن تو روزهای آخر سال  قصه ها و غصه های سال رو مرور کنم و حذف کنم اونایی رو که منو از تو و از دوستان دور کرد .

خدایا دستمو بگیر که تو این شلوغی ها فقط به تو اعتماد دارم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۲
  • ۲ نظر

حافظ قرآن

بَلْ هُوَ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ فِی صُدُورِ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاَّ اَلظّٰالِمُونَ (٤٩) عنکبوت

 

بلکه این قرآن آیات روشنی است در سینه های کسانی که به آنها علم ( الهی ) داده شده و هرگز آیات ما را جز ستمکاران انکار نمی کنند.


📚🌸📚🌸📚🌸📚🌸


صبح زود از خونه اومدم بیرون برای خرید نون .

 تو کوچه ما جایی هست که نامه مینویسن برای ریاست جمهور و رهبری ,برای همین یه سری ادم هستن که عریضه برای مردم  مینویسند.

داشتم میرفتم که دیدم داره میگه عریضه عریضه✍

 یه دفعه بی اختیار خندم گرفت به طوری که نتونستم جلو خودمو بگیرم آقاهه یه نگاهه عاقل اندر سفیه به من کرد, منم زود خودمو جمع و جور کردم فهمیدم که ...


حالا علت خنده من 😂


  

سر کلاس بچه ها یه خورده دلخور بودن که وقتشون کمه برای مرور قرآن چون خونه تکونی هم دارند هی میگفتن بابا ما وقت کم داریم نمیدونیم چکار کنیم ☹️


گفتم ببینید من یه راه حل دارم ,قبلا تو حکومت اسلامی زمان پیامبر قانون بود که از خزانه دولت باید سالی ..... دینار به حافظ قرآن بدند

حالا من میگم یه نامه از طرف حفاظ خانم بنویسیم  به دولت که بابا ما به جای این دینار ها که باید بهمون بدید و نمیدید یه تقاضا داریم 📨

 

اینکه ما مدرک حفظ کل رو تحویل میدیم که واقعا حافظ هستیم شما هم از یه  دفتر خدماتی ماهی یه خدمتکار برا ما بفرستید تا خونه مارو تمیز کنه ,

بچه هاکه خیلی خوششون اومده باور کردند.

 

جلسه بعد که اومدم خیلی جدی یکی از خانم ها گفت استاد نامه رو نوشتید من که اصلا یادم رفته بود گفتم نامه چی ؟

گفت برا مستخدم دادن ماهی یک بار .

یه دفعه جا خوردم گفتم راستی جدی گرفتید😶😶 

برای همین اون روز که تو کوچه جلو درب اطلاعات مراجعین بودم کلی خندم گرفت🤗🤗🤗

 

ولی از شوخی گذشته قراره که این نامه رو بنویسم سنگ مفت گنجشک مفت 

شاید شد🤔

 

ولی اگه بشه چی میشه  😎😎

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۴
  • ۱۱ نظر

مادران آسمانی




وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (١٦٩) آل عمران


البته نپندارید که شهیدان راه خدا مرده‌اند، بلکه زنده‌اند (به حیات ابدی و) در نزد خدا متنعّم خواهند بود.


💚🍏💚🍏💚🍏


جنگ بود و جوون های  فعال در رفت و آمد به جبهه .

پایگاه مالک اشتر و لشکر محمد رسول الله تهران  هم شاهد حضورفعال بچه های محل ما بود .

ابوالفضل پسر حلیمه خاتون تو یه خونه 50 متری با یه پدری دست فروش ولی با یک دنیا ایمان که این خونه رو به اندازه قصر بزرگ کرده بود , زندگی می کرد .

زندگی ساده و بی ریایی داشتند .

ابوالفضل با حبیب دوست صمیمی بودن خونه هاشون هم کنار هم بود در واقع انگار یه خونه بودند .

یه روز ابوالفصل به حبیب گفت این دفعه خواستی بری جبهه منم با خودت ببر .

حبیب هم از خدا خواسته قبول کرد .

سال 60 ابوالفضل با حبیب راهی منطقه شدند عملیات بازی دراز شب قبل از حمله دعای کمیل بود حبیب بعد دعا  وارد سنگر میشه بر ا استراحت میبینه که ابوالفضل دیر کرد ,بعد که اومد حبیب بهش گفت کجا بودی چقد دیر کردی ؟ 

جواب حبیب رو نداد فقط دستش رو به ریشی که به قول حبیب ریش بزی بود گرفته بود گفت حبیب من دلم میخواد فردا که میریم عملیات ریشم به خون گلوم آغشته بشه .

حبیب گفت بیا بابا  بخواب قیافت به این حرفا نمیخوره تازه اومدی فکر کردی فردا شهید هم میشی .


فردا عملیات بازی دراز بود و  بچه های تهران .

ابوالفصل رفت عملیات ولی بر نگشت 😞😞

 حبیب گفت درست تک تیر انداز تیر رو به گلوش زده بود و تمام ریش های قشنگش آغشته به خون بود دارم مینویسم ولی اشک امونم نمیده 😪😪😪


چه طوری با خدا حرف زدی عزیزم که یه شبه اجابت شد 🙏


حبیب برگشت خونه بدون ابوالفضل 😪


 حالا تو فکر اینه که صبح به حلیمه خاتون چی بگه اگه بپرسه پسرم کو ؟ با تو بوده؟ چی جواب بدم .


صبح شد حلیمه خاتون فهمید حبیب اومده حالا حبیب نمیدونه چی بگه چطوری براش تعریف کنه ,چطوری بگه پسرت رو تو خاک عراق جا گذاشتم 😪


خدایا این مادر ها از کدامین خلقت تو هستن از همون هایی که خودت هم به خودت آفرین گفتی 👌👏


تنها حرفی که حلیمه خاتون به حبیب زد این بود .

حبیب, ابوالفضل بلد بود خوب بجنگه خوب تفنگ دستش میگرفت تونست کاری بکنه که دشمن بترسه ......🤔🤔


خدایا چه کردی؟ این مادر چی میگه !!


جنازه ابوالفضل سال بعد در محل تشیع شد یادش بخیر .


حالا اسم خیابونمون یاد آور عزیزمونه 

شهید ابوالفضل صالحی.


گرامی میداریم یاد مادرانی که فرزندان دست گلشون رو برای دفاع و آرامش ما تقدیم کردند .

قدر بدانیم و شاکر این امنیت باشیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۴۳
  • ۱۱ نظر

اشتباه

وَ إِذٰا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ (٨٠) شعراء


"و چون بیمار شوم مرا شفا می‌دهد."


🙏🌸🙏🌸🙏🌸



از طرف دانشگاه علوم پزشکی گفتند باید یه چکاپ کامل به عنوان طب کار براشون بیارم .

درمانگاه رو هم خودشون مشخص کردند که برم همون جا آزمایش بدم چون دانشجویان خودشون هم اونجا طرحشونو میگذروندن.


خلاصه اون روز صبح زود راهی درمانگاه تو خیابون .... شدم خیلی شلوغ بود ولی تا دیدن از دانشگاه هستم کارمو زود راه انداختند.


 آزمایش گوش و بینایی و چکاب کامل .

چند روز بعد برای گرفتن جواب به درمانگاه اومدم .


جوابو که گرفتم رفتم پیش دکتر که برام تایید کنه و برگه رو مهر و امضا کنه .

وارد اناق شدم روبروی دکتر نشستم و برگه هارو دادم که امضا کنه .


برگه ها رو که گرفت دیدم داره یه طوری به من نکاه میکنه ولی بد جور نگاه میکرد همچین یه خورده ترسیدم گفتم  الان میخواد حتما بهم بگه سرطان داری .😩😫


یه سری تکون داد گفت استاد شما چطور زنده اید چطوری طاقت اوردید باید بری همین الان استراحت کنید 😳


گفتم چی آقای دکتر اینا چیه میفرمایید طوری شده مریضی خاصی دارم😶😶

 گفت بله فقط تعجب میکنم چطور تا حالا طاقت اوردید و زنده اید و مشکلی نداشتید .

 

شما دیگه تا چند ماه حق ندارید برید سر کلاس تا این دوره قرص ها تموم بشه بعد دوباره بایدآزمایش بدید اگر برطرف شده بود  اجازه دارید برید سر کلاس 🤔🙄

 

منم خیلی ریلکس گفتم خب حالا مریضی من چیه ؟ خطرناکه ؟


دکتر گفت چربی خون شما اونقدر بالاست که اصلا من تا حالا همچین موردی ندیده بودم 😷

 

من که اصلا خودمو نباخته بودم  گفتم من اصلا چربی ندارم خودم حال و روز خودمو میدونم شاید اگه بهم بگی کم خونی داری باور کنم ولی چربی هرگز 🙃


دیدم عصبانی شد گفت استاد شما به من یاد میدید من دارم میگم برا شما امضا نمیکنم تا این دوره قرص ها تموم نشه 😡

گفتم خب حالا علائم ش چیه بگید منم بدونم گفت خستگی بی حالی و ...

گفتم والا من اینارو هیچ کدوم ندارم .

خلاصه هر چی گفتم حریف نشدم که امضا کنه 

آخر گفتم آقای دکتر من بهتون بگم که من تا یه آزمایش دیگه ندم قبول نمیکنم , برام دوباره آزمایش بنویسید تا برم آزمایشگاه دکترحبیبی فقط اونجارو قبول دارم گفت باشه ولی دارید بیخودی هزینه میکنید .گفتم مهم نیست !!!


هر چند جلو دکتر سفت و سخت وایسادم که مریض نیستم ولی دلم یه کم شور میزد تا صبح صبر کردم .

صبح زود پیاده رفتم آزمایشگاه آخه نزدیک خونمون بود آزمایش رو که دادم گفت عصر جوابش حاضره. 

ساعت 4 رفتم جوابو گرفتم همون جا از دکتر پرسیدم میشه بگید این جواب مورد خاصی داره یا نه, گفت نه فقط شما چربی خونتون از آدم های عادی کمی کمتره و هیچ مشکلی ندارید. 

وای وقتی اینو که  شنیدم یه نفس راحت کشیدم خیلی خوشحال شدم😌😜😝

 

جوابو بردم برای دکتری که باید امضا میکرد📝

 

با دیدن این جواب و جواب دیروز داشت شاخ در میوورد 😎🙄

گفت مگه میشه !!!!


گفتم بله من به شما گفتم ولی شما ...

بعد بهش گفتم من اگر حرف شمارو گوش کرده بودم و اون دارو هارو مصرف میکردم واقعا دیگه میمردم .

خواستم برم پیش رئیس درمانگاه و جریان رو بگم که دکتر با التماس ازم خواست که رحم کنم گفت اینا دانشجو دانشگاه خودتون هستند. کارشون خراب میشه من خودم میرم تذکر میدم قبول کردم و خدارو شکر کردم و برگه امضا شده رو گرفتم و برگشتم . 

خدایا آرزوی سلامتی برای همه دارم 🙏🌸🙏

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۶
  • ۷ نظر

دو دوست دو حسین

وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلىٰ أَهْلِهِ إِلاّٰ أَنْ یَصَّدَّقُوا فَإِنْ کٰانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَکُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ إِنْ کٰانَ مِنْ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثٰاقٌ فَدِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلىٰ أَهْلِهِ وَ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ شَهْرَیْنِ مُتَتٰابِعَیْنِ تَوْبَةً مِنَ اَللّٰهِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً (٩٢) نساء


هیچ فرد با ایمانى مجاز نیست که مؤمنى را به قتل برساند، مگر این که این کار از روى خطا و اشتباه از او سر زند; و (در عین حال،) کسى که مؤمنى را از روى خطا به قتل رساند، باید یک برده مؤمن را آزاد کند و خون بهائى به کسان او بپردازد; مگر این که آنها خون بها را ببخشند. و اگر مقتول، از گروهى باشد که دشمنان شما هستند (و کافرند)، ولى مقتول با ایمان بوده، (تنها) باید یک برده مؤمن را آزاد کند (و پرداختن خون بها لازم نیست). و اگر از جمعیتى باشد که میان شما و آنها پیمانى بر قرار است، باید خون بهاى او را به کسان او بپردازد، و یک برده مؤمن (نیز) آزاد کند. و آن کس که دسترسى (به آزاد کردن برده) ندارد، دو ماه پى در پى روزه مى گیرد. این (یک نوع تخفیف، و) توبه الهى است. و خداوند، دانا و حکیم است


💚🍀💚🍀💚🍀💚


محله ما تو تهران یکی از محله های قدیمی و مذهبی بود 

تو انقلاب و جنگ هم تو هر کوچه سر میزدی دست کم یک شهید رو داشت. 

اوایل جنگ بود تو مساجد کلاس اسلحه شناسی میذاشتن و بسیج تازه تشکیل شده بود .

شب جمعه ها بسیجیا که اغلب پسر بچه های محله بودند تو مسجد تا صبح میموندند و مواظب محله بودند آخه زمانی بود که منافق ها زیاد فعالیت داشتند..


اون شب مثل همه شب جمعه ها پسرای محل تو مسجد صاحب زمان بودند ,و هر کدوم هم یه اسلحه داشتند مثل ژسه .

 

که پاکش میکردن بازش میکردن و دوباره می بستن البته این کار هارو تو مدرسه به ما هم یاد داده بودند .

نیمه شب صدای تیر توی محل همه رو راهی مسجد کرد  😳😳😳

باور کردنی نبود آخه اصلا مگه میشه چرا؟؟؟


حسین صفیه خانم غرق در خون در اتاق بسیج مسجد افتاده بود تیر درست به مغزش خورده بود .


نه کار دشمن بود و نه کار منافق ها  .😯😯


حسین زهرا خانم که داشته تفنگشو دستکاری میکرده بک دفعه از ضامن خارج میشه و حسین که جلوش نشسته بوده تیر ژسه مستقیم میخوره تو سرش  وحسین  در جا شهید میشه 😪😪😪


خدایا دو تا همسایه دو تا حسین که تو محل با هم بازی میکردن , مادراشون سال ها کنار هم تو یه محل زندگی کرده بودن حالا باید چکار میکردن ؟؟؟؟؟


چه ماجرای عجیب و سختی بود خلاصه بعد چند ماه خانواده حسین صفیه خانم  رضایت دادند تا حسین زهرا خانم آزاد شد .😑😑


اسم کوچه مسجد هم شد شهید حسین ابراهیمی .


خدایا ما حق نداریم بگیم مارو امتحان نکن ولی میتونیم بگیم به خورده تو امتحان بهمون ارفاق کن ممنون.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۵
  • ۱۰ نظر

کارنامه

فَأَمّٰا مَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هٰاؤُمُ اِقْرَؤُا کِتٰابِیَهْ (١٩) حاقه


اما کسی که نامه اعمال او را به دست راستش دهند (با کمال نشاط و شادمانی و سربلندی به اهل محشر) گوید: بیایید نامه مرا بخوانید


📖📕📖📕📖📕📖📕


سر کلاس در باره قیامت صحبت میکردیم .

 اینکه یکی از استرس های روز قیامت زمان گرفتن نامه اعماله که بدست راست یا چپمون داده میشه؟


 وانگار یه جور سوپرایزه چون آدم نمیدونه از کارهایی که انجام داده واقعا کدومش برای آخرت باقی مونده ؟


  داشتم سرکلاس به بچه ها می گفتم که باید مواظب باشیم با بعضی از کارامون خیلی از برنامه هایی رو که در نظر داریم رو از دست ندیم , یه جورایی مثل سلب توفیق.

 

وقتی سرکلاس مطلبی میگم به بچه ها شاید تجربیات چندین سال زندگیم باشه و دلم میخواد با تمام وجودم بهشون بگم .


بعثی وقتا آدم خیلی برنامه های عالی تو ذهنش برای آیندش داره که دلش میخواد به همشون برسه و اصلا فکرش رو  نمیکنه که شاید اتفاق هایی بیفته و راه عوض بشه و سر از جای دیگه دربیاره شاید بشه اسمشو سلب توفیق گذاشت .


مدرسه رو خیلی دوست داشتم مخصوصا رشته ای که انتخاب کرده بودم بعد از تغییر رشته برای رسیدن به یه سری افکار که تو ذهنم اومده بود و تو سرم هزاران امید و آرزو برای رفتن به دانشگاه تهران و ادامه تحصیل بود.


ولی نمیدونم چی شد که رفتن به  دانشگاه خیلی باهام فاصله گرفت و دیگه از اون رشته و  دانشگاه  که تو ذهنم بود خبری نبود .


وقتی کمی رفتم عقب شاید خودم فهمیدم که این تاخیر از کجا آب میخوره .


بسیار دختر شلوغ و سر خوشی بودم تو همه کلاس ها بدون استثنا دبیرها رو دست مینداختم و یا کلاسو یه جوری از خستگی در میووردم ولی چون درسم خوب بود زیادبهم کاری نداشتن  .


 یه سال یادمه یه دبیر شیمی داشتیم که انگار رشتش شیمی نبود و معلوم بود چیزی بلد نیست خلاصه من با دوستم با پیش مطالعه ای که میکردیم موقع درس دادن کلی اذیتش میکردیم.


 ولی این بار دیگه مثل همیشه به خیر و خوشی نگذشت . 🤔


 یه بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک آخر به دستی ملخک .


آخر سال شد و موقع گرفتن کارنامه, با دیدن نمره 7 شیمی چشمام داشت از حدقه در میومد!!!😳😳😳😳


 دبیر محترم منو با دوستم رو تجدید کرده بود و این تنها تجربه تلخ دوره تحصیلی من بود معدل بالا با یک تجدید داشتم از خجالت می مردم.😓


چون قبول شدن من برای خانواده هر سال یه چیز عادی بود اصلا  نفهمیدن من یه تجدید اوردم و من به صورت خیلی نامحسوس شهریور رفتم امتحان دادم و قبول شدم .


خدایا منو ببخش همش بچگی بود ولی الان که فکر میکنم اگه بچه خوبی بودم شاید الان شرایط یه طور دیگه  برام رقم خورده بود.


 نمیدونم .


به هرحال .....خدایا   العفو 🙏 العفو  🙏 العفو



🔷امام علی علیه السلام:


🍁 اگر به آن چه که مى خواستى نرسیدى ، از آنچه هستى نگران مباش.


👈 حکمت 69 نهج البلاغه



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۱
  • ۱۲ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی