درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

قطره ها دریا شود

إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ (٢) عصر

 

انسان زیان کار است 


همیشه دوست داشتم یه کتاب خون ماهر باشم خیلی کتاب دوست دارم الان هم دلم میخواد تو یه اتاق بشینم و کاری نداشته باشم و همش کتاب بخونم یادم میفته تو جوونی چه طور وقتمو تلف کردم و نتونستم خوب استفاده کنم خیلی افسوس میخورم درسم خوب بود ولی کسی نبود که منو راهنمایی کنه که کتابای غیر درسی بخونم فقط اون موقع ها من به کانون پرورش فکری می رفتم که کلی کتاب داشت و خیلی جای خوبی بود همیشه از بودن اونجا لذت می بردم


حالا خیلی دیر شده اگه میتونستم کتابای بیشتری بخونم طرز تفکرم یا حتی نوع زندگیم شاید صد و هشتاد درجه فرق میکرد 

اینقدر تو ایران مطالعه کمه که یکی می گفت کاش کتاب خوندن حرام میشد اون وقت مردم حتما مخفیانه کتاب میخوندن

حالا این گزارش و بخونید ببینید  جمله حوصلم سر رفت رو از زندگیمون حذف کنیم و جایی که باید منتظر باشیم دیگه وقت تلف شده نیست


📚📚📚📚📚

 

کتاب خواندن در پاریس حسابی حرص آدم را در می آورد .

هر کس را می بینی ، یک کتاب در دست دارد

و تند تند مشغول مطالعه است .

سن و سال هم نمی شناسد ،

سیاه و سفید و مرد و زن و بچه هم نمی شناسد .

انگار همه در یک ماراتن عجیب گرفتار شده اند

و زمان در حال گذر است .

واگنهای مترو گاهی واقعا آدم را یاد قرائت خانه می اندازند ، مخصوصا اینکه ناگهان در یک مقطع خاص کتابی گل میکند

و همه مشغول خواندن آن می شوند ...

فضای پاریس هیچ بهانه ای برای مطالعه نکردن باقی نمیگذارد .

شاید برای همین است که پاریسی ها

معنای انتظار را چندان نمی فهمند ،

آنها لحظه های انتظار را با کلمه ها پر میکنند .


منصور_ضابطیان 

کتاب مارک و پلو

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۵
  • ۰ نظر

المپیک

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا ﴿۲۳﴾ احزاب


 از میان مؤمنان مردانى‏ اند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند برخى از آنان به شهادت رسیدند و برخى از آنها در [همین] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند

🌸🌸🌸


این روزا بازار اخبار المپیک گرمه همه اخبار شو دنبال میکنن آخه بین کشورهای دنیا آوردن مقام خیلی ارزش داره ولی همه مقام نمیارن فقط اونایی که خیلی تلاش کردن وسال ها برنامه ریزی کردن برای رسیدن به این موقعیت مقام میارن ولی بقیه باید دست خالی برگردن به امید مسابقات بعدی


ولی یه طرف دیگه دنیا تو سوریه المپیک دیگه ای داره برگزار میشه که رفتن به این المپیک دلی و اختیاریه ولی یه فرق داره اینکه اونجا همه مدال میگیرن وهیچ کسی دست خالی برنمیگرده 

مدال شهادت

مدال گمنامی

مدال جانبازی

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۲
  • ۰ نظر

فانی -باقی


مٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ بٰاقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ اَلَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (٩٦) نحل


آنچه در نزد شماست تمام و فانی می شود و آنچه در نزد خداست پایدار و باقی است. و کسانی که ( در انجام وظایف دینی ) صبر کرده اند پاداششان را در مقابل عمل های بسیار خوبشان خواهیم داد.

✨🌟✨🌟✨


من چیزهای زیادی را در دست گرفتم و همه ی آنها را از دست دادم،


ولی هر آنچه را که در دستان خدا قرار دادم؛ هنوز دارم..


مارتین لوترکینگ

☘🍃☘🍃


چقدر خوبه چیزایی که داریم ابدی باشه و تاریخ مصرف نداشته باشه کاش یه ماده ای بیاد که کیمیا کنه وچیزی از بین نره و تازه و دست نخورده باقی بمونه

راستی برای اعمالمون کاری کردیم که درست و حسابی بدون فاسد شدن برسه دست خدا  

خود خدا فرمولشو داده که چکار کنیم که وقتی رفتیم اون ور کارامونو دست نخورده و سالم دریافت کنیم 

اونم زمانیه که فقط فقط کار برا خدا باشه همین

و حواسمون باشه که شیطون شریک کارامون نشه  خدایا من نمیدونم شاید حواسم پرت شه ولی همین الان میگم که خدایا فقط به خاطر تو ...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۴
  • ۰ نظر

فال


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ ﴿۲﴾ صف


 اى کسانى که ایمان آورده‏ اید چرا چیزى مى‏ گویید که انجام نمى‏ دهید


🌸🌸

از فال فروشی پرسیدم 

چه میکنی؟


گفت:از حماقت انسانها

تکه نانی در می اورم!

اینها از منی که

 در امروزم مانده ام، 

فردایشان را میخواهند..


 داشتم فکر میکردم در باره داستانی که خونده بودم یه دفعه یادم افتاد این درست مثل کاریه که من کردم حالا براتون تعریف میکنم به قول یه فیلم این داستان کاملا واقعیه 

آیات و روایات زیادی داریم در باره فال و پیشگویی که همه رد شدند ومن خودم این مطالبو بارها سر کلاس به بچه ها گفتم یعنی اینجوری بگم که صد در صد قبول دارم که فال خرافاته و اکثر آدم هایی که فال میگیرن آدم های بی سوادی هستند 

خلاصه تا اینجا این عقیده من بود 

یه روز تو یه مهمونی یکی از اقواممون گفت یه خانم هست فال میگیره چه فالایی همش راسته کلی تعریف کرد من و دخترام یه خورده وسوسه شدیم گفتم خوب کجا هست خلاصه چشمتون روز بد نبینه که یه دفعه بعد چن روز خودمو در محضر این خانم یافتم و گوش دل سپردم به فالم دیگه یادم رفت بابا تو دیگه چرا ؟ 

بعد از یه سری چرت و پرت گفتن یه پولی هم پیاده شدیم که از همه قسمت های داستان دردناک تره ا ونم به کسی که هیچ سواد هم نداشت 

بعد از من دخترا هم فالشو.نو گرفتن 

وقتی برگشتیم حسابی غمگین شده بودم  انگار مغزم تعطیل شده بود چیزی رو باور کرده بودم که خودم دائم تکذیبش میکردم حتی برای یکبار امتحان هم ا رزش نداشت ولی من طمع کردم و وسوسه شدم ولی یادمه که بعدش توبه کردم و از خدا طلب عفو بخشش کردم  حالا داستانو بخونید ببینید کار این هیزم شکن چقدر شبیه کار منه

✨🌟✨ 

حالا بخونید داستانو

 


🔻فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.


روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمی‌شود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را زیادتر بدهید.


قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که این مردی پُرخور و فقیر است و همین باعث زندانی شدنش می باشد. پس بناچار به او گفت: تو آزادهستی برو به خانه‌ات.


زندانی گفت: ای قاضی من کس و کاری ندارم فقیرم زندان برای من بهشت است اگر از زندان بیرون بروم از گشنگی می‌میرم.


قاضی نپذیرفت و او را از زندان بیرون کرد.

قاضی دستور داد او را دور شهر بگردانید و فقرش را به همه اعلام کنید. هیچ کس به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از این هر کس از این مرد شکایت کند دادگاه نمی‌پذیرد. 


آنگاه آن مرد فقیر شکمو را بر شترِ یک مرد هیزم فروش سوار کردند.مرد هیزم فروش از صبح تا شب فقیر را کوچه به کوچه و محله به محله گرداند. در بازار جلو حمام و مسجد فریاد می‌زد:


ای مردم! این مرد را خوب بشناسید او فقیر است. به او وام ندهید، نسیه به او نفروشید، با او داد و ستد نکنید, او فقیر و پرخور و بی‌کس و کار است خوب او را نگاه کنید.



شبانگاه هیزم فروش مرد زندانی را از شتر پایین آورد و گفت: مزد من و کرایه شترم را بده من از صبح برای تو کار می‌کنم.


 زندانی خندید و گفت: تو نمی‌دانی از صبح تا حالا چه می‌گویی؟ به تمام مردم شهر گفتی و خودت نفهمیدی؟ سنگ و کلوخ شهر می‌دانند که من فقیرم و تو نمی‌دانی؟ دانش تو عاریه است.  


طمع و غرض بر گوش و هوش ما قفل می‌زند. بسیاری از مردمان یکسره از حقایق سخن می‌گویند ولی خودنمی‌دانند وعمل نمی کنند مثل همین مرد هیزم فروش .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۹
  • ۰ نظر

اخلاص


وَ اُتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ اِبْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبٰا قُرْبٰاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمٰا وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ اَلْآخَرِ قٰالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قٰالَ إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِینَ (٢٧) مائده



و بخوان بر آنها به حقیقت حکایت دو پسر آدم (قابیل و هابیل) را، که چون تقرب به قربانی جستند از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد. (قابیل به برادرش هابیل) گفت: البته تو را خواهم کشت. (هابیل) گفت: بی‌تردید خدا (قربانی را) از متقیان خواهد پذیرفت


✨🌟✨🌟


آرمسترانگ (فضانورد )


من آدم حساسی نیستم ، وقتی خانه‌ی والدینم را ترک کردم گریه نکردم ، وقتی گربه‌ام مرد گریه نکردم ، وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم !!

اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم بغضم گرفت با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی می‌کردم از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود ما بودیم و یک خانه ‌ی گرد آبی ، با خودم گفتم انسانها برای چه میجنگند ؟!

انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم ...!!



🌰🌰🌰


اصلا هابیل و قابیل برا چی دعوا کردن ؟ سرچی  بود جا به این زیادی نه مرزی نه پاسپورتی نه مدرکی هر چی فکر میکنم لجم میگیره اگه این دو برادر درست مثل آدم کنار هم زندگی میکردن ما الان این هم جنگ تو دنیا نداشتیم 

حالا اگه بچه های ما اینکار ارو میکردن میگفتند تربیت شما درست نبوده این دوتا که پیغمبر زاده بودن ؟؟؟؟؟؟


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۲
  • ۱ نظر

درد بدتر از درد


لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً  7 هود


شما را بیازماید که عمل کدام یک از شما نیکوتر است

🌸🌸🌸


روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد.

یک پدر روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!


سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد..!

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.


جرج_برناردشاو

🌸🌸🌸🌸


راستی تا حالا به بدتر از درد وغم فکر کردید چی میتونه بدتر باشه حالا من میگم 

یه وقت تو زندگی یه دوره ای هر کاری میکنی خراب از آب در میاد یعنی بد بیاری پشت بد بیاری میری تو مترو کیفت و میزنن چیزی میخری میبینی سرت کلاه گذاشتن پولو که سر مایه چن سال زندگیه میدی بر ای سرمایه گذاری طرف کلاه بر دار از اب در میاد حالا دیِگه بگیر بر و تا مسائل مهم زندگی مثل ازدواج و ... 

 حالا داشته باشید عکس العمل و قضاوت های مردم و یکی میگه ببین چه گناهی کردی بروتوبه کن یکی میگه بد شانسی یا چشمت کردن 

با انصاف ترینشون میگه راضی باش به رضای خدا تازه اینم بگم از این اتفاق ها چن تاشو مردم میفهمن اونایی که خیلی سخته رو به هیچ کس نمیگم چون دیگه اینقدر میترسیم که مبادا چیزایی بگن که اگه از غصه های خودمون هنوز نفس میکشیم از حرفای اونا جان به جان آفرین تسلیم کنیم 

البته من نظرم اینه که شاید اونایی که مردم و مورد قضاوت قرار میدن در واقع  این بلاهای مردم وسیله آزمایش اونا باشه کسی چه میدونه تو این دنیا هیچی غیر ممکن نیست

زیاد اهل درد دل کردن با دیگران نیستم دوست دارم حرفامو به خدا بگم هر وقت زیاد دلم میگیره به خدا نامه مینویسم نامه ای بیرنگ که هیچکس نتونه اونو بخونه

خدایا  کمکم کن با آزمایش ها درس عبرت دیگران نشوم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۱
  • ۱ نظر

فرصت


فَلَا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَلَا إِلَى أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ ﴿۵۰﴾ 


آنگاه نه توانایى وصیتى دارند و نه مى‏ توانند به سوى کسان خود برگردند 


🌸🌸🌸


سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود 

برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد.هم  نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت

آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی می‌کردم 

همه را کلافه کرده بودم 

می گفتند انقدر صدایش را در نیار 

انقدر تفنگ بازی نکن 

باتری اش تمام می شود 

یادم می آید می خندیدم و می‌گفتم 

خوب تمام شود می‌روم باتری می خرم و باز بازی می کنم 

چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد 

وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد 

دیگر نه نور داشت و نه آژیر 

نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم 

امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکیم هست این روز ها 

تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم 

برای انسان هایی که نبودند یا نماندند

برای کار هایی که مهم نبودند

حالا که همه چیز مهم و جدی ست 

حالا که مهمترین قسمت بازی ست 

انرژی ام تمام شده

بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده

فکر می‌کنی همیشه فرصت هست 

ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری

اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش 

بیهوده مصرفش نکن

شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود


حسین_حائریان



داشتم این داستانو میخوندم یه لحظه رفتم تو فکر خیلی جالبه ما همش داریم تلاش میکنیم برنامه ریزی میکنیم دوست داریم همه اینارو نگه داریم برای یه روز خوب یا روز مبادا ولی شاید این فرصت بدست نیاد 


اسفند سال 58 بود پدرم که معمار بود معمولا کارهای بزرگی برای کنترات برمیداشت و حساب و کتابش و همیشه مینوشت تا با مهندس ها مشکلی نداشته باشه 

یه شب که نزدیک آخر سال بود دیدم خیلی سفت و سخت همه چیزو نوشت و حساب کتاب کرد بعد هم گفت دیگه بسته میخوام دیگه کار برندارم و استراحت کنم امسال عید که بریم مسافرت دیگه برگشتیم من کاری ندارم 

آماده سفر شدیم بعد از خونه تکونی و تعویض کلی از اسباب و اثاثیه خونه خوشحال و سرمست به مسافرت رفتیم ولی پدرم از این مسافرت دیگه به خونه برنگشت تا ....

قدر لحظه هارو بدونیم همیشه زمان اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۴۱
  • ۰ نظر

آرزو


إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا   ۱۹ معارج


 به راستى که انسان سخت آزمند [و بى‏ تاب] خلق شده است


❤️❤️❤️


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند

عشق می ورزیدند و محبت می کردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ...

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق می زدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و مهربانی ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!! گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!


شل سیلوراستاین

🌕🌕🌕🌕



سال 91 تو آزمون حفظ کل ارشاد با نمره عالی قبول شدم جایزه این آزمون سفر حج بود منم که تا اون موقع حج نرفته بودم وقتی بهم خبر دادن که مدارکتو بیار برای ثبت نام اصلا نمیتونم احساسمو بگم که چقدر خوشحال بودم 

مهمتر از همه اینکه کاروان همه یا حافظ قرآن بودن یا قاری و از اساتید برجسته کشور هم تو کاروان بودن

وقتی به مکه رسیدیم شب نیمه شعبان بود وای چه شبی وقتی خواستیم وارد مسجدالحرام بشیم من که تا حالا ندیده بودم روحانی کاروان گفت اونایی که برای اولین بار خونه خدارو می بینند چشماشونو ببندن بعد که رسیدیم باز کنن و خونه خدارو یه دفعه ببینن و سه تا آرزو بکنن واقعا داشتم تو دلم از خنده میترکیدم آخه چرا سه تا مگه چراغ جادوه بابا خداس اینجا هم ما مهمون خونشیم حالا سه تا بشه چهارتا مگه از کرم خدا کم میاد یا جمعیت زیاد به همه نمیرسه خلاصه من که گوش نکردم فک کنم یه 300 تایی آرزو کردم اینم یواشکی بگم که چشمم هم نبستم و خونه خدارو دیدم عجب عشقی به عمرم اینقدر از دیدن چیزی حظ نبرده بودم اصلا دیگه به فکر آرزو هام نبودم چون با دیدن کعبه همه آرزوهامو برآورده شده دیدم

خدایا دوباره میخوام مهمون خونت بشم لطفا منو دعوت کن

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۹
  • ۱ نظر

دروغ


أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ  44بقره



آیا مردم را به نیکی فرمان می دهید و خود را فراموش می کنید در حالی که شما کتاب ( آسمانی ) را تلاوت می کنید؟! آیا نمی اندیشید؟!


شیخ سعدی شیرازی می نویسد 

که عالمان بی عمل به زنبوران بی عسل مانند. 

✨💫✨💫✨


دوشنبه یه کارگاه بود برای اساتید گروه معارف


 دانشگاه اساتید بنام رو دعوت کرده بودند تا برای ارتقاءسطح علمی اساتید مطالبی رو ارائه بدند 

کلاسای خوبی بود فرداش قرار شد از همین مباحث ازمون بگیرن 

سشنبه صبح ساعت 8 آزمون شروع شد برگه هارو که دادن آقایی که مسئول این ازمون بود اومد با یه جدیت و جذبه خاصی از اهمیت این ازمون گفت حالا بماند اینو تو پرانتز بگم که یه ادم مثلا خیلی مذهبی و مسئول فرهنگی دانشگاه که همه دانشجویان باید به نصیحتش گوش بدن یا لااقل رفتارش الگو برای همه باشه پرانتز بسته

 

برگه هارو که میداد دائم تاکید میکرد که دقت کنید پرسشنامه از برگه پاسخنامه جدا نشه چون سوالات با هم فرق میکنه و قاطی نشه یه لحظه تو ذهنم اومد که این داره کلک میزنه فکر کرده ما هم دانشجو هستیم که گولمون بزنه خلاصه ازمون دادیم ولی کاشف به عمل اومد که آقا کلک زد همه سوال ها مثل هم بود خیلی ناراحت شدم دلم گرفت گروه معارف و دروغ  چطوری ما  به دانشجو درس صداقت بدیم در صورتی که ...... خدایا کمک کن رفتار ما نسل جدیدو بی دین نکنه آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۸
  • ۰ نظر

پیری


وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی اَلْخَلْقِ أَ فَلاٰ یَعْقِلُونَ (٦٨)یاسین



هر کس را که طول عمر دهیم در آفرینش واژگونه میکنیم (و به ناتوانی کودکی باز میگردانیم) آیا اندیشه نمی‏کنند؟ 




آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است.  


اما وقتی به آن می رسد می بیند

که هنوز همان دخترک پانزده ساله است

که موهایش سفید شده،

دورِ چشمهایش چین افتاده،

پاهایش ضعف می رود،

و دیگر نمی‌تواند پله ها را سه تا یکی کند...


و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.  ناهید طباطبایی  


همیشه از پیری بدم میومد نه اینکه کلاس بذارم واقعا بدم میومد هیچ وقت دوست نداشتم کنار پیرزنا بشینم احساس میکردم اونا بوی مرگ میدن و هر لحظه امکان داره بمیرن 

تو مسجد که میرفتم دوست داشتم صف اول بشینم پیرزنا نمیزاشتن و من حسابی باهاشون درگیر میشدم ولی دست خودم نبود اصلا تحمولشونو نداشتم

مامان میگفت دختر آخه این پیرزنای بی چاره چکار تو دارن ولشون کن ولی نمیشد خیلی حال داشت دعوا کردن باهاشون  آخر که مغلوب میشدن میرفتن شکایتمو به مامانم میکردن 

خلاصه این حالت من همینطوری بود تا اینکه مادر بزرگم اومد باما زندگی کنه اون موقع دیگه انگار هر چی پیرزنا رو اذیت کرده بودم نفرینشون گرفت دیگه راه فرار هم نبود ولی بازم هر روز با هم دعوا داشتیم میگفتم دست به هیچی من نباید بزنی غذا هم که درست میکرد نمیخوردم 

اینم تحمل کردم حالا داشته باشید بدتر از اینو 

تو سن 18 سالگی ازدواج کردم و چون همسرم فرزند آخر بود پدر و مادرش پیر بودن و من مجبور بودم در یک خانه کوچک با یک پیرزن و یک پیر مرد زندگی کنم 

خدایا آدم از هر چی بدش میاد به سرش میاد 

خدایا دوست دارم اگه هم پیر شدم پیری خوبی داشته باشم هر چن هنوز اون حس بچگی و  نسبت به پیرزنا دارم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۱
  • ۰ نظر

خیلی زود دیر میشود


قٰالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (١١٤) مومنون




شما اگر (از حال زندگانی خود) آگاه بودید می‌دانستید که مدت درنگتان در دنیا بسیار اندک بوده است


⭐️✨⭐️✨⭐️



جیرجیرک به خرس گفت: "عاشقت شده ام." 

خرس، پهلویش را خاراند و پاسخ داد: " از خواب که بیدار شدم، درباره اش حرف می زنیم."


خرس، به خوابِ زمستانی رفت و نفهمید که عمرِ جیرجیرک، فقط سه روز است ...


حامد اسماعیلیون


✨💫✨💫✨


گاهی اونقدر تو زندگی دست دست میکنم برای انجام یه کاری که بعضی وقتا  دیگه تاریخ مصرفش میگذره و یادمون میره 

میخوایم به یه عده بگیم دوسشون داریم یا میخوایم ازشون تشکر کنیم ولی نگاه میکنیم دور برمون میگردیم میبینیم دیگه نیستند دنیا اینقدر به ما وقت نمیده که برای هر تصمیم خیلی با حوصله فکر کنیم کلا آدم عجولی هستم البته اینو میدونم که خیلی بده ولی از یه نظر این کارمو دوس دارم هر تصمیمی میگیرم سعی میکنم زود اجرا کنم یا هر چیزی که دارم دوست دارم لذتشو ببرم البته اینم بگم این عجله خیلی جاها به ضررم بود ولی من اهل ریسکم 

تعجب میکنم از بعضی از دوستان که مثلا بارها اومدند در باره کار حفظ پرسیدن و تحقیق کردن بعد چند سال که دیدمشون حتی همت نکردن یه آیه حفظ کنند وقتی با تعجب ازشون میپرسم جوابشون اینه که هنوز نتوستیم تصمیم بگیریم من میگم بابا از اون موقع که پرس و جو میکردی تا حالا روزی یه آیه هم حفظ کرده بودی الان کلی از قرآنو حفظ بودی 

راستی اینقدر تایم داریم که همه کارا رو خودمون تجربه کنیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۷
  • ۰ نظر

جاهل


وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا ﴿۶۳﴾ فرقان

 و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ مى‏ دهند 



اینکه تو قرآن آیه میفرماید وقتی به جاهل رسیدی  باهات خواست بحث کن رها کنه برو 

همیشه فکر میکردم دنبال این بگردم ببینم جاهل دقیقا چه خصوصیتی داره که نباید باهاش دهن به دهن شد 

یه جا این مطلب و خوندم جالب بود جاهل بیماره ولی خودش نمیدونه که درمان کنه این خیلی وحشتناکه چون وقتی بیماری درمان نشه همینطور پیشرفت میکنه تا طرف از پا در میاد و بدی دیگش مسری بودنش یه دفعه ترسیدم پیش خودم گفتم خب چه جوری این آدم هارو میشه تشخیص داد که نزدیکشون نری 

شاید یکی از نشانه هاشون بحث های بی فایده و نپذیرفتن حق باشه یا به قول استادی نداشتن کرامت که نقطه مقابل جهل 

وچقدر قرآن زیبا در باره این افراد هشدار ایمنی از بیماری مسری شون میده


✨✨✨✨



کمتر کسی می‌داند که جهالت یک بیماری‌ست که خرامانه تا مغز استخوان نفوذ می‌کند.


علائمش دیده نمی‌شود؛ اما دیگران خوب حس می‌کنند. یک بیماری در حال پیشرفت که دیگران به جای او درد می‌کشند.


جاهل نمی‌داند که بیمار‌ست. دقیقا مانند معتادی که ادعا می‌کند معتاد نیست؛ اما عملکردش باعث رنجش دیگران‌ست.


چون درد نمی‌کشد به امید درمان هم نیست؛ ولی جهالت یک بیماری مسری خطرناک‌ست؛ چون جاهل دیگران را هم به جهل می‌اندازد و اینکه معمولأ عواقب جهلش گریبان بقیه را می‌گیرد.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۴۵
  • ۰ نظر

عصبانیت


🌸   رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً   🌸


پروردگارا صبر و شکیبایی بر ما فرو ریز



ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ.  ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.  ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ ﺑﺎﺷﺪ. ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻣﻐﺰ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ.  ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻧﺸان  ﻧﺪﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ. بهترین جواب بدگویی، سکوت؛ بهترین جواب خشم، صبر؛ بهترین جواب درد، تحمل؛ بهترین جواب سختی،توکل؛ بهترین جواب خوبی، تشکر است.


✨✨✨✨✨✨


صبوری در برابر عصبانیت و دوست دارم انگار اونو برای خودم یه ایده ال میدونم خیلی تمرین میکنم که کمتر از کوره در برم و عصبانی بشم ولی یه وقت هایی انگار کنترل احساسات یه خورده سخت میشه تو کلاس یه خانم بود که حالا بعلت مشکلاتی که داشت یه جلسه میومد چن جلسه پیداش نمیشد اینطوری تا اسمشو میخواستم از لیست خارج کنم پیداش میشد سشنبه صبح دیدم اومد سرکلاس اتفاقا روز معلم بود من گفتم کجا بودی ببخشید نمیتونم اجازه بدم سرکلاس بشینی آخه چقدر باهاش راه اومده بودم ولی بازم نشست من ازش درس نپرسیدم بچه ها برا من کادو گرفته بودن با شیرینی خلاصه جشن بود ولی درس هم بود وقتی شیرینی خوردیم باز دید ازش نمیپرسیم گفت من بیام سرکلاس چکار کنم گفتم نه شما دیگه نمیتونید دیدم گریه کرد وبا عصبانیت از کلاس رفت بیرون   

انگار همه شادی روز معلم و ازم گرفت از درون از خودم ناراحت شدم ولی باید برای نظم کلاس اینکارو میکردم 

بعضی وقت ها بعضی هاکارهایی میکنند  که ضررش به دیگران هم میرسه ولی شاید خودشون نمیدونند 

نمیدونم اون روز کار درستی کردم یا نه

احساس میکنم هر وقت عصبانی میشم مغزم به اندازه مغز گنجشک کوچیک میشه 

خدایا مرا حلیم کن

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۶
  • ۰ نظر

حقیقت تلخ


لَنْ تَنٰالُوا اَلْبِرَّ حَتّٰى تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ (٩٢) آل عمران

هرگز به نیکی ( کامل ) نمی رسید تا از آنچه خود دوست دارید انفاق نمایید و هر چه انفاق نمایید حتما خداوند بدان داناست


🎁🎁🎁


حقیقت تلخ:

بزرگترین تصویر از ریا در جامعه هنگامی است که به فقرا لباسهای کهنه و قدیمی و غذای مانده ات را میدهی

و به ثروتمندان هدایای با ارزشی که به آنها محتاج نیستند



یادمه بچه که بودم پدرم سالی چند بار گوسفند قربانی میکرد

 تو حیاط بزرگ خونمون گوسفند بیچاره رو سر میبرید و من اصلا نمیتونستم به این صحنه نگاه کنم حتی اینم بگم که از گوشتشم نمیخوردم همش آقام میگفت دختر خب گوشت قصابی هم همینطوریه یعنی گوسفنده قبلش زنده بوده ولی من زیر بار نمیرفتم آخه اینطوری که خواهرم میگه من دختر لوسی بودم ولی بی مزه نبودم خلاصه بعد از سربریدن شروع به تقسیم کردن میکردیم که به همه گوشت قربونی بدیم اون مو قع ها پاکت فریزر نبود تو نعلبکی میزاشتیم 

من کارم این بود که اینارو بدست همسایه ها برسونم ولی یه چیزی برام تعجب داشت باورتون میشه سهم او نایی که وضع مالیشون خوب بود و میتو نستن گو شت بخرن بخاطر آبروداری زیاد میزاشتیم ولی بر ای بقیه به اندازه یه آبگوشت 

 راستی کار برعکس نبود ؟ شما هم یه لحظه فکر کنید

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۴
  • ۱ نظر

مطالعه


أَمْ یَحْسُدُونَ اَلنّٰاسَ عَلىٰ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً (٥٤) نساء


بلکه به مردم ، برای آنچه خدا از فضل خویش به آنان عطا کرده رشک می ورزند در حقیقت ، ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم ، و به آنان ملکی بزرگ بخشیدیم


✨✨✨✨✨✨✨


عاشق کتاب خوندنم ولی برای خوب کتاب خوندن انگار هیچ تلاشی نکردم یا شاید خوب برای این کار تربیت نشدم که مطالعه تو زندگیم یه نیاز بشه 



یه جا یه مطلب جالب خوندم از موریس مترلینگ که نوشته بود 


اگر همانطور که شکم خالی صدا میدهد.


مغز خالی هم صدا میداد.


انسان خیلی عاقل تر ازین حرفا بود


خیلی خوشم اومد داره میگه وقتی گرسنه هستیم و بدنمون احتیاج به غذا داره انگار این صدا های شکم داره آژیر میکشه که به فریاد برس معده خالیه و ای کاش به قول این آقا هر وقت مغز مون هم گرسنه می شد یه صدایی به ما هشدار می داد و با خوندن چن صفحه کتاب حالمون جا میومد  واینقدر که دغدغه داشتیم که فریزر پر باشه مبادا گرسنگی اذیتمون کنه چن کتاب همیشه دم دست میزاشتیم تا....

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۰
  • ۱ نظر

حلم


إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ (٧٥) هود


ابراهیم مردی بردبار و دلسوز و بازگشت کننده به سوی خدا



امروز کارگاه اساتید گروه معارف تو دانشگاه شاهد بود از صبح تا غروب واقعا مطالب تکراری و خسته کننده

 یکی از اساتید داشت در باره عرب جاهلیت بحث میکرد که چرا به اعراب زمان پیغمبر جاهل میگفتند جواب دادیم  خوب حتما بیسواد بودن گفت نمیشه چون شاعر بودن و از علوم تجارت و علوم دیگه برخوردار بودن خلاصه اینکه جواب آخر اینکه جوابش جهل در مقابل حلم بود اونا حلم نداشتن یعنی از کوچکترین بدی نمیگذشتن تا برسن به جنایات بزرگ انگار سرشون درد میکرد برا دعوا اونم از نوع خفنش یه جورایی سرگرمی اوقت فراغتشون بوده بگذریم

بعد استاد گفت این مصداقش الان هم هست آدم هایی که ازشون عذرخواهی میکنی 

 بعد با صراحت میگن هرگز ازت نمیگذرم میشه گفت این آدم یک جاهل به تمام معنا هستند  جهل نمیتونه در مقابل علم باشه چون خیلی از آدم های باسواد میتونن جاهل باشن امروز که این حرف و شنیدم واقعا تصمیم گرفتم ظرفیت وجودم و بالا ببرم تا براحتی از گناه دیگران بگذرم



انسان تاج آفرینش است و باید بهترین ها را آرزو کند اما پیش از آن باید ظرفیت وجودی اش را به همان نسبت بزرگ کند. هیچ کسی نمی تواند بیش از ظرفیت یک لیوان, درون آن آب بریزد. یک برگ کاه نمی تواند وزن یک کوه را تحمل کند. خورشیدی که دنیای ما را گرم و روشن کرده است, اگر کمی نزدیک تر شود, همه چیز را می سوزاند.


ظرفیت شامل چه چیزهایی می شود؟ مهم ترین آن ها صبر و شکیبایی است و بعد قضاوت نکردن و بعد افزایش سطح آگاهی و دانش و حکمت و بعد کنترل زبان و رازداری و در کنار همه این ها, خیر خواهی برای همه انسان ها   انشاالله

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۶
  • ۱ نظر

راه خدا بن بست نداره


وَ اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِینَ (٦٩) عنکبوت


کسانی که در راه ما ( با نفس خود و دشمن ما ) جهاد کردند به یقین آنها را به راه های ( وصول به مقام قرب ) خود راهنمایی می کنیم ، و همانا خداوند با نیکوکاران است.


و چه زیبا کلام الله میفرماید که موفقیت در گرو تلاش است...

این آیه شریفه، چقدر امید بخشه. این آیه در حقیقت داره میگه: به روی مومنین واقعی هیچ دری بسته نیست.



یه قسمت کتاب شازده کوچولو اینطوری میگه


«آدم‌های سیاره شما، پنج‌هزار گل را در باغچه‌ای می‌کارند اما گلی را که می‌خواهند، آن میان پیدا نمی‌کنند...»


شازده کوچولو - آنتوان دو سنت اگزو پری


داشتم فکر میکردم ما تو زندگی کارهای زیادی یا اهداف مختلفی داریم که بعضی وقت ها اینقدر زیاد شدن که یادمون میره به کدومش رسیدیم یا حتی بعضی شون فراموش شدن 


ولی اگر طبق این آیه همه اهداف ما رنگ خدایی داشته باشه و بخوایم یه جورایی به خدا نزدیک بشیم انگار اهدافمون دیگه گم نمیشه بی نظم و پراکنده نیست که نتونیم پیداشون کنیم 

شازده کوچولو شاید نمیدونست که آدم ها که خدا دارند هیچ وقت گل های باغچه شونو گم نمیکنند

خدایا دوست دارم تا زنده ام به خلق تو خدمت کنم و از تو میخوام کمکم کنی راه همیشه برام روشن باشه و گمش نکنم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۴۶
  • ۰ نظر

نعمت فراموشی


إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً (٧٢) احزاب



بی گمان، ما امانت (تکلیف) را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم، اما آن ها از برداشتن آن سر باز زدند و از آن ترسیدند و انسانْ آن را به دوش کشید، راستی که او بسیار بیداد پیشه و نادان است.»


این آیه رو که دیدم خیلی حرص خوردم آخه بابا انسان تو چکاره بودی وقتی کوه و آسمون و زمین با این همه عظمت و بیکار این تکلیف و قبول نکردن تو دویدی وسط گفتی بدید من آخه فکر مارو هم میکردی کلی با این تکلیف افتادیم به زحمت کاش اون موقع هم مثل حالا انسان  برای جواب دادن بی خیال بود 


😊😊😊

 

ما آدم های ادامه دادنیم....هرچقدر هم بنالیم از زندگی و روزگار باز هم ادامه می دهیم....یادم می آید معلم تعلیمات دینی مان یک روز گفته بود ریشه ی انسان فراموشی است....همین یک جمله توی ذهنم حک شده بود....بعضی روزها فکر می کنیم دیگر نمی توانیم ادامه بدهیم....اما چند روز می گذرد می بینیم چه پتانسیل عجیبی در ادامه دادن داریم....ما موجودات استثنایی هستیم و باید به خودمان ببالیم....که صبح بیدار می شویم و خبر سقوط یک هواپیما را می شنویم سری از تاسف تکان می دهیم و زندگی شروع می شود...می رویم توی صفحه اجتماعی مان  شروع میکنیم لایک کردن و نظر گذاشتن

.....ما ادم های ادامه بده ی جالبی هستیم که بین خبرهای ریز و درشت  زندگی می کنیم....رویا می بافیم....عاشق می شویم و لبخند می زنیم...امروز بیشتر از هر وقت دیگری ارزش ریشه مان را فهمیده ام....اگر ریشه مان از فراموشی نبود اینطور مصرانه نمی توانستیم زندگی را ادامه بدهیم...


خدارو شکر بابت نعمت فراموشی فکرشو بکن اگه فراموشی نبود چقدر زندگی سخت و دشوار بود

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۲
  • ۰ نظر

به کجا چنین شتابان


إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا  19 معارج


که انسان مخلوقی طبعا سخت حریص و بی‌صبر است




🌰🍁🌰🍁🌰


انگار واژه صبر تو زندگی مون خیلی کم رنگ شده همه با عجله کار میکنیم همه کارها سرعتی شده حتی غذا درست کردن دیگه حوصله نداریم خورش جا بیفته حوصله نداریم به حرفای دیگران گوش کنیم حتی حوصله کنار هم نشستن و دردل کردن هم نداریم  چقدر خدا تو قرآن سفارش کرده به صبر ولی انگار هر روز که دنیا پیشرفت میکنه انسان هم کم حوصله تر میشه ما باید با دعا از خدا طلب صبر کنیم 


ربنا افرغ علینا صبرا

🍂🍁🍂🍁

بشینیم پای دردل یه مادر بزرگ از عصر جدید


مادربزرگی تعریف میکرد:

 نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمک‌سنگ مى‌خواباندیم تا کم‌کم شورى بگیره، غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملایم چراغ خوراک‌پزى مى‌نشاندیم تا جا بیفته، یخ‌کرده و تکیده کنار علاءالدین و والور مى‌نشستیم تا جون‌مون آروم گرم بشه، 

عکسِ یادگارىِ توى دوربین را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستیم تا فیلم به آخر برسه و ظاهر بشه،

 آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌کردیم تا از آب بگذره و کاست بشه و در پخشِ صوت بخونه، قلک داشتیم؛ با سکه‌ها حرف مى‌زدیم تا حسابِ اندوخته دست‌مون بیاد، حلیم را باید «حلیم» مى‌بودیم تا جمعه‌ى زمستانى فرا برسه و در کام مون بشینه، هر روز سر مى‌زدیم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر که برسه، گوش مى‌خوابوندیم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: 

شبى، نیمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛ انتظار معنا داشت. دقایق «سرشار» بود، هر چیز یک صبورى مى‌خواست‌، تا پیش بیاد، تازمانش برسه. تا جا بیفته. تاقوام بیاد: غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق.

 

"صبر" مارا قدردان ساخته بود، حالا فهمیدی چرا این روزها کسی قدردان نیست

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۶
  • ۰ نظر

سیاه و سفید


یوم یات لاتکلم نفس الا باذنه فمنهم شقی و سعید  105 هود


روزی که بیایدهیچ کس جز به اذن او سخن نگوید و برخی از آنان بدبخت و بعضی خوشبخت هستند


🎭 🎭 🎭 🎭



داشتم این آیه رو میخوندم دیدم چه جالب همینطور که تو دنیا بعضیا خوشبخت زندگی می کنند و بعضی بدبخت  تو قیامت هم همینطوره 

یاد یه بازی افتادم تو بچکی

چن تا صندلی که کمتر از تعداد بچه ها بود و شروع میکردیم به چرخیدن با صدای یه آهنگ هر وقت صدا قطع می شد هر کس میشست صندلی مال اون بود و بقیه مجبور بودن وایسن

 

از همون صندلی بازی ای که تو بچگی می کردیم معلوم بود خوشبختی قرار نیست برا همه باشه یه عده باید سر پا وایسن

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۲
  • ۰ نظر

نظریه طنز جمل


کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنٰا تُرْجَعُونَ (٥٧) عنکبوت


هر نفسی مرگ را چشنده است و سپس بسوی ما باز گردانده میشوید


کاش میدانستیم که نزدیک و حتمی دانستن مرگ،  چه بهایی به هر لحظه می بخشد!


 

🌻🌻🌻



همان طور که می دانیم مرگ، شتری است که در خانه هر بنی بشری می نشیند و تا مسافر به مرکب سوار نشود ول کن معامله نیست. حقیر نام این نظریه را "نظریه جَمَل" گذاشته ام. مرگ شکل های مختلفی دارد: بعضی ها شب می خوابند و صبح بیدار نمی شوند.  عده ای در اثر ابتلا به بیماری می میرند. بعضی با تصادف و چند نفری هم مثل عمه خانم  در اثر کهولت سن.

برخی هم به خرج خود، شتری را خریداری می کنند و به رغم میل باطنیِ شتر آن را به زور درِ خانه خود می نشانند.


امیر_علی_نبویان


🌟🌟


راستی داشتم فکر میکردم اگه مرگ و به اختیار خودمون میزاشتن که زمانشو مشخص کنیم و حتی نوع مرگ و ما چه انتخابی داشتیم مثلا دوست داشتیم چند سال زندگی کنیم یا چه طوری جواب این شتر در خونه رو بدیم من کلا از اینکه خیلی پیر بشم و موقع مرگ همه خوشحال باشن که دارم از دنیا میرم بدم میاد 

از مردن به علت مریضی هم همینطور 

نمیدونم حالا که فکرشو میکنم میبینم همون بهتر که خدا تصمیم گیرندس و خودش خوب میدونه که شترو کی بیاره 

خدایا اگه قراره این شتر یه روز بیاد در خو نه ما دوست دارم تو موقع رفتن به من لبخند بزنی و من از اینکه دارم میام پیشت خوشحال و راضی باشم


خدایا مرگ مرا شهادت قرا ر بده

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۲
  • ۰ نظر

زیارت


وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَدَّعُونَ  31فصلت


 و هر چه دلهایتان بخواهد در [بهشت] براى شماست و هر چه خواستار باشید در آنجا خواهید داشت



ماه شعبان بود مبایلم زنگ خورد از بنیاد بود تلفن که برداشتم بعد از احوال پرسی گفت شما با خانواده دعوت شدید برای زیارت امام رضا سه روز تو هتل گفتم بابت چی جواب داد به خاطر مقام حفظ کل که تو کشوری آوردید

 خیلی خوشحال شدم اینطوری دعوت شدن انگار یه جورایی سوپرایزه خلاصه آماده شدیم و رفتیم هتل خوبی بود و برای رفتن به حرم مشکلی نداشتیم صبحانه آماده بعد ناهار آماده و همینطور شام و ماشین برای رفت و آمد هم  آماده بود من کلا آدم تنوع طلبی هستم و خیلی زود از یه محیط خسته میشم و دنبال یه چیز جدید هستم خلاصه انگار داشتم از این نوع زندگی خسته میشدم کار خاصی نداشتیم 

اینطوری زندگی کردن منو یه نمه یاد بهشت انداخت که تو ایات اینطوری بهشت و معرفی میکنه که هر چه بخواهی آمادس داشتم فکر میکردم اگه اینطوری باشه بهشت هم انگار برام یکنواخت و خسته کننده میشه اونجا چکار کنم اگه خسته شدم  یه ضرب المثل معروفه که میگه گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه بو میده حالا حکایت من ببین اول تو بهشت رات میدن که دنبال تنوعی



خدایا بهشت زیبا و متنوع بدون خستگی و یکنواختی از تو خو استارم


 


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۶
  • ۰ نظر

مرگ شیرین


از امام صادق علیه السلام نقل شده: هر کس سوره کهف را در 🌛شب های جمعه🌜 قرائت نماید، به مرگ ❤️شهادت❤️ از دنیا خواهد رفت یا اینکه خداوند او را شهید مبعوث خواهد کرد و در روز قیامت در صف شهدا خواهد بود.


❤️❤️❤️


امروز پنجشنبه است انگار این روز جهانیه امواته 


همیشه از بچگی  یادمه پنجشنبه ها  میرفتیم بهشت زهرا یا غروب باید میرفتم تو کوچه خیرات پخش کنم 

این کارو دوست داشتم که به مردم تعارف کنم تا خیراتی و بردارن ولی بد جنس بودم به بچه ها نمیدادم فکر میکردم بچه ها که نمیتونن فاتحه بخونن


چه فکر بچگانه ای 

همیشه یعنی اینطوری بگم تا همین الان از مرده و مرده شور خونه و ماشین نعش کش  خیلی میترسم تا حالا تو غسالخونه نرفتم به هر کی میگم جواب میده ترس نداره این همون کسی بود که چن ساعت پیش کنارت بود ولی من باور نمیکنم مرده به هر حال مردس دیگه 

یادمه دختر بچه که بودم مامانم همیشه میگفت میخوام تو رو  شوهر بدم به راننده مرده کش و منم باورم میشد و دادو فریاد می کردم 

حالا سالها میگذره ولی بازم من از مردن میترسم 

خدایا کمکم کن با لذت این دنیارو ترک کنم 

خدایا بهترین مرگ و که شهادته ازت میخوام

آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۵۶
  • ۰ نظر

صبر


وَاصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ۱۱۵ هود


 و شکیبا باش که خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمی گرداند


❤️❤️❤️


چقدر خسته ام 

خدایا کجایی همش شنیدم باید صبر کنی کی اون چیزی که نتیجه صبره میخوای بهم بدی 

میترسم طاقت نیارم آخه صبر خیلی سخته کاش میشد پشت صحنه رو میدیدیم حیف که نمیدونیم این همه سختی بابت چی آزمایش یا تنبیه یا پاداش یا ...


 امروز روز بدی بود


دوست داشتم برگردم به عقب به بچگی به اون وقت ها که آرزومونو به قاصدک میگفتیم که بیار برای تو

دلم برای دفتر مشقم و عکس برگردوناش تنگ شده

همیشه تو دفتر نقاشی خونه و خورشید میکشیدم الان میخوام یه نردبون بکشم بیام تو آسمون پیشت 

کاش یه روز از خواب بلند شم و بفهم همه زندگی تا حالا خواب بود

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۱
  • ۰ نظر

توبه دزد


فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اَللّٰهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (٣٩) مائده


و هر که پس از ظلمش توبه کند و به اصلاح ( عقیده و عمل ) پردازد بی تردید خداوند بر او عطف توجه می کند و توبه اش را می پذیرد ، که حقّا خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است


😞😞😞


شاید تا حالا پشیمونی دزد و دیده باشید ,جالبه دیدن حالشون بعد از پشیمونی


آقای دباغ حافظ روشندل کشور تو شهر قم زندگی میکرد با ما هم رفت و آمد خانوادگی داشت شوهر خواهرش لندن زندگی می کرد براش یه قرآن اورده بود که خیلی خوش دست بود با برگه های پوستی خلاصه آقای دباغ این قرآن و داد به حمید که اون موقع داشت قرآن حفظ می کرد حمید با این قرآن کلی تو جامعه القرآن پوز می داد همین کارش باعث شد که این قرآن چن روز بیشتر پیش حمید نمونه   هر چی گشت پیداش نکرد 

خلاصه کلی دواش کردم که تو حواس پرتی ولی حمید میگفت آخه من جایی نرفتم که گمش کنم دیگه این قرآنو ندیدیم و فراموش کردیم 

یه روز حمید اومد خونه خیلی خوشحال دیدم قرآن دستش تعجب کردم زود پرسیدم کجا بود گفت بازش کن بخون 


نوشته بود منو ببخش وسوسه شدم برداشتمش حلالم کن و اسمشو نوشته بود  

خیلی جالب بود وقتی آدم بچه باشه شاید این فکر و نکرده بوده که حفظ قرآن با قرآن .....

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۱
  • ۰ نظر

زمان


بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ


  وَ اَلْعَصْرِ (١)

إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ (٢)


⏳⏳⌛️



کاش میدونستم و بیشتر درک میکردم زمان رو حالا به سنی رسیدم که حتی دلم نمیخواد بخوابم انگار احساس میکنم کلی برنامه دارم که نا تموم مونده خدایا چرا حالا فهمیدم قدر لحظه هارو 

 میگفتن وقت طلاست ولی من میگم زمان حسرت است ,حسرت وقت های هدر رفته برای کارهایی که هیچ نتیجه ای نداشت 

خدایا ازت یه تایم پر برکت میخوام 

احساس میکنم خیلی کار دارم ولی وقت کمه ولی نا امید نمیشم تلاش میکنم تا جبران کنم حتی ..... یک لحظه رو

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۹
  • ۰ نظر

اسباب کشی


وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ اَلزّٰادِ اَلتَّقْوىٰ وَ اِتَّقُونِ یٰا أُولِی اَلْأَلْبٰابِ (١٩٧) بقره



 و برای خود توشه برگیرید که بهترین توشه تقواست ، و از من پروا کنید ای صاحبان خرد.



داشتم اسباب های خونه رو جمع می کردم باید از این خونه بریم چند سالی بود که توی این خونه بودیم خونه ای که قرار بود بریم بهتر از این جایی هست که الان هستیم خیلی سخته جمع و جور کردن ورفتن ولی چون از اول میدونستم که باید یه روزی از اینجا بریم خیلی دل نبسته بودم و همیشه وقتی میخواستم یه کار دائمی تو خونه انجام بدم دلم راضی نمیشد چون دائم به رفتن و ترک این خونه فکر میکردم  

راستی اگه با دنیا هم اینجوری برخورد میکردیم عالی بود اگه همیشه فکر میکردیم که این خونه مال ما نیست بالاخره باید بریم شاید خیلی از مشکلات اصلا بوجود نمیومد کاش یادمون باشه یه روز باید اسبابمونو جمع کنیم و بریم البته جایی که قرار بریم زندگی کنیم بستگی به اسباب هامون داره که چی داریم باید با همونا زندگی کنیم 


خدایا کمکم کن زاد و توشه خوبی داشته باشم برا رفتن از تنهایی تو خونه جدید میترسم حتما کمکم کن

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۸
  • ۰ نظر

سوال های بی جا


یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیٰاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ ٌ (١٠١)


ای کسانی که ایمان آورده اید! از چیزهایی نپرسید که اگر برای شما آشکار گردد ، شما را ناراحت می کند! 

😳😳😳



یه وقتا دلم نمیخواد کنار بعضی ها باشم انگار میترسم

 آدم هایی که تا وقتی کنارت هستن دائم اضطراب داری و میترسی از چیزایی سوال کنند که اصلا تو جوابی براشون نداری یا لااقل الان چیزی برا گفتن نداری هر جوری میخوای حواسش پرت کنی دوباره وسط حرف زدن میپرسه راستی ... که اون موقع است که دلت میریزه 

خلاصه اینکه از مصاحبت با این بظاهر دوستان یا اقوام فراری هستم رفتارشون منو یاد آیه 101 مائده میندازه


🤔🤔🤔


🚫   پرسیدن سؤالات تلخ ممنوع!


تا به حال شده است که با یک پرسش نامربوط از دهان یک آشنای دور یا حتی نزدیک، انقدر غمگین شوی که نتوانی تا چند دقیقه خودت را جمع و جور کنی؟!

راستی چرا مردم از هم اینهمه سئوال می پرسن



اینها سئوال های تلخ  خالی کننده ای هستند...

و بدتر از اینها اینکه بپرسی

فلانی کجاست؟ چند تا بچه داری؟ چرا بچه دار نشدی؟ چرا بچه ات اینهمه چاق است؟ چرا خانه ات این همه قدیمی است؟ خانهء قدیمت بهتر نبود؟


چرا از یکدیگر سئوال هایی می کنیم که ممکن است هم را مجروح کنیم؟!



این عبارت، چه قدر عبارت بی رحمانه ست و بی رحمانه تر اینکه از زبان یک دوست شنیده شود:

چه قدر خراب شده ای!!!

خراب شده ای یعنی چه؟!

یعنی اتفاقی ناگوار یا خستگی هایی بیشمار بر پشت و شانه های دوستمان، آشنایمان یا عزیزمان وارد آمده است و حالا که ما بعد مدت ها او را دیده ایم با گفتن این عبارت باید حتما به او بفهمانیم که تو خراب شده ای و من این را از پوستت، از صورتت، از لاغری ات و از گودی پای چشمانت فهمیده ام!! و من پتک محکم تری بر سرت فرو خواهم آورد تا تو خراب تر ازین که هستی شوی...


اصلا چرا از هم سئوال می کنیم.... چرا می پرسیم : این مدت که نبودی کجا بودی؟


یا چرا با طعنه می گوییم این همه مدت با کی بودی که یاد ما نمی کردی..

چرا کلمات و جملاتمان را نمی سنجیم!

ممکن است واقعا کسی با یک جمله ی سادهء ما زخمی تر از آنچه هست شود...


اصلا به ما چه مربوط که دوستمان چرا ماشینش را فروخته!

چرا بچه هایش را به فلان مدرسه گذاشته!

چرا خانه اش را عوض کرده!

چرا از کارش بیرون آمده است!


مگر نه اینکه اگرخودش بخواهد به ما خواهد گفت... کمی درنگ کنیم در ابتدای دیدارها و هم دیگر را با سئوالهای عجولانه نیازاریم.

بگذاریم دوستمان نفسی تازه کند...

بگذاریم آشنایمان در کنارمان یک فنجان چای بنوشد بدون نگرانی، بدون دلهره، بدون اندوه...

او را به یاد لکه های صورتش، کج بودن قدم هایش و خالی های اطرافش نیاندازیم!


قطعا چیزهایی از زندگی اش کاسته شده است که حالا سعی می کند با ارتباط، با سلام های دوباره آنها را التیام دهد.


از کسی سراغ کسی از متعلقات غایبش را نپرسیم...

اگر باشد...

اگر هنوز در محدودهء زندگی اش حاضر باشد، خودش یا نامش به میان خواهد آمد.

کمی صبور باشیم...

کمی صبور در ابتدای دیدارها، وهمدیگر را با سئوالهای تاریک و غمگین کننده نیازاریم!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۲
  • ۱ نظر

بازی


أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (١٢) یوسف



فردا او را با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازى کند و ما به خوبى نگهبان او خواهیم بود


🍁🍂🍁🍂



🏃🏃  ‍ ‍ بازی های کودکی در گذشته حکمت داشت:


بازی کردن و خیلی دوست داشتم یعنی اینجوری بگم که کمتر تو خونه بودم دوستان زیادی داشتم که همبازی من بودن هر بازی میکردیم از لی لی گرفته تا وسطی- هفت سنگ -گانیه -طناب و ,,,

تو بازی همیشه دوست داشتم رئیس باشم و چون بچه دوست داشتن با من همبازی باشن قبول میکردن ولی الان که یادم میفته خجالت میکشم که اینقدر زورگو بودم اونقدر بازی میکردم که غروب همین که وارد خونه میشدم خوابم میرفت 


از تو بازی ها من طناب بازی و خیلی دوست داشتم دو نفر سر طناب و میگرفتند و میچرخوندن و من از بیرون  وارد میشدم و باید طوری میپریدم که پام به طناب نخوره

 البته حالا که بهش فکر میکنم کار عجیبی میکردم بدون ترس و چه هیجانی, پر از لذت یادش بخیر


👈 لی لی : تمرین تعادل در زندگی


👈زوووو:تمرین روزهای نفس گیر زندگی


👈آلاکلنگ:دیدن بالا و پایین دنیا


👈سرسره:تمرین سخت بالا رفتن و راحت پایین آمدن


👈هفت سنگ:تمرین نشانه گرفتن به هدف


👈وسطی:تمرین همیشه در وسط میدان بودن


👈گل یا پوچ:دقت در انتخاب


👈خاله بازی: آیین مهمانداری


👈یه قول دو قل : مشکلات اگر مانند سنگ سخت باشد یکی یکی از پس آن برمی آیی

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۴
  • ۰ نظر

صحنه ای دیدنی

داشتیم پیاده حرکت میکردیم نزدیک اربعین بود من با کاروانی بودم که همه از حفاظ قرآن بودند خیلی بودن با دوستان تو پیاده روی حس خوبی داشت هر پنجاه ستون یه استراحت تا  همه به هم میرسیدیم یه خورده میشستیم و از خوراکی های که داشتیم به هم تعارف میکردیم و بعد دوباره راه میفتادیم من معمولا تنها حرکت میکردم و با خودم قرآن میخوندم یه صحنه ای دیدم که خیلی جالب بود و اصلا باورم نمیشد پسری که پدرشو کول کرده بود و پای برهنه به طرف کربلا میدوید واقعا این صحنه حیرت انگیز بود و منو یاد این آیه انداخت 👇


  وَ قَضىٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ اَلْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً (٢٣) اسراء

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۸
  • ۰ نظر

غم انگیز ترین آیه


غم انگیز ترین آیه


سوره بروج


قُتِلَ أَصْحَابُ الأخْدُودِ  4

 النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ. 5

إِذْ هُمْ عَلَیْهَا قُعُودٌ. 6

وَهُمْ عَلَى مَا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ 7

 وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلا أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ 8


🔥🔥🔥


یه روز یکی از اعضای کانال بهم پیام داد که شما بگید تو قرآن غم انگیزترین آیه کدومه من تا حدلا امیدوار کننده ترین شنیده بودم ولی این یکی خیلی عجیب بود گفتم خب فرق میکنه هر کس یه جور به آیات نگاه میکنه شاید اونی که برای من غم باشه برای دیگری نباشه ولی اصرار کرد که شما حالا یه ایه رو بگو خیلی سخت بود ولی یه لحظه یادم افتاد یه نفر گفته بود اولین بار خدا خودش در قرآن ر وضه خونده تو سوره ای که سلاطین جلاد  یه عده رو عذاب  میکنن که جرمشون فقط ایمان به خداست و اون سلاطین جلاد دستور میدن  گودال بزر گی حفر کنن و پر از آتش وخودشون هم اطراف گودال به تماشا نشسته اند و زنده زنده سوختن این زنان و مردان مومن رو میبیننند وقتی داشتم پیامو براش مینوشتم دیدم بدون اختیار اشکهایم سرازیر شد 


مرگ بر صاحبان گودال

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۲
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی