درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

وقت اضافه


وَالْعَصْرِ  

سوگند به زمان


  

إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ


 واقعا انسان دستخوش زیان است


⏲⌛️⏱⌛️


بگذر

تابستان

بگذر 

حال من با تو خوب نمی شود

پاییز

حال مرا خوب میشناسد

🍁🍁🍁


 

ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ، ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ! 

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ...

اما ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ؛ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ!

ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩ

ﻭ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،

ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،

ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ...

ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﻳﺮﻩ، ﺍﻳﺪﻩ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﻱ ﻓﺮﻳﺒﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ!

ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺏ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺍﺳﺖ!

ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ 

ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ…



🍁🍁🍁🍁

صبح که بیدار شدم ساعت گوشی یه دفعه هیجان زدم کرد چه عالی یک ساعت وقت اضافه داشتم انگار تو این همه سال با این همه اتلاف وقت و روزمره گی این یک ساعت یه چیزه دیگه بود 

خیلی خسته بودم باید میرفتم دانشگاه 8 کلاس داشتم بابا دانشگاه هم بزارید اول مهر آخه کی میاد آخر شهریور بعد تعطیلی دلم میخواست بخوابم ولی نشد...

آخه من تنها سادات تو خانواده همسرم هستم برا همین چن روز قبل از عید غدیر کلی کار دارم دیشب هم مهمون زیاد داشتیم اصلا من عاشق این عیدم 

صبح زود روز عید  من به دیدن عمه و عمو ها میرم چون بزرگترن و بعد از ظهر منتظر مهمان میشینیم تو خونه

وقتی غذا برای مهمونای عید درست میکنم حالم انگار با مهمونیهای دیگه فرق میکنه خیلی شادم 

از این که یه روز در سال اختصاص به ما سادات داره احساس خوبی دارم مخصوصا موقع عیدی دادن با پولای نو 

مهمون زیاد داشتم شام جاتون خالی خیلی خوشمزه بود بعدم عیدی 

ولی از اینکه صبح یه ساعت بیشتر خوابیدم خوشحال ترم.


کاش نگاهمون به دقایق و ساعت های عمرمون که تند تند میره مثل یک ساعت امروز دقیق میشد. لطفا نظر بذارید.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۲۰
  • ۵ نظر

دقیقه 90







قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَى أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِنْدِکَ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ ﴿۲۷﴾قصص


 [شعیب] گفت من مى‏ خواهم یکى از این دو دختر خود را [که مشاهده مى ‏کنى] به نکاح تو در آورم به این [شرط] که هشت‏ سال براى من کار کنى و اگر ده سال را تمام گردانى اختیار با تو است و نمى‏ خواهم بر تو سخت گیرم و مرا ان شاء الله از درستکاران خواهى یافت

❤️❤️❤️



دیشب عروسی دعوت داشتیم عروسی یکی از بچه های حافظ خیلی عروسی خوبی بود کمتر میشه یا حتی اصلا تو تهران اینجوری عروسی پیدا نمیشه تقریبا مثل مهمونی بود و هیچ خبری از ..... نبود 

همه با هم صحبت میکردن از اینکه داما د تو  سالن  خانما نیومد و فیلمبرداری هم نداشتن خیلی عالی بود 

🌸🍃🌸🍃


ما خونه نسبتا بزرگی تو محل داشتیم که میشد خیلی از مراسم هارو توش بگیری 

پدرم تو محل و فامیل اعلام کرده بود ه  که هر کس  مراسم داره چه عروسی و چه دور از جون عزا میتونه از خونه ما استفاده کنه 

عروسی دختر عمه ام بود داماد غریبه بود  قرار شد عروسی خونه ما باشه خلاصه کارت های عروسی  رو پخش کردن 

ساعت تقر یبا 3 بعد از ظهر اومدن که یک سری وسایل بیارن بر ای شب 

خوب طبیعی بود مثل ظرف میوه و شام بعد که این وسایل و اور دن داشتن باهم میگفتن تو حیاط صندلی بزاریم و جای ارکست و مشخص کردن و از این حرفا ...

 چون داماد غریبه بود ما اصلا از مراسمات اینا بیخبر بودیم چشمتون روز بد نبینه پدرم که شنید امشب تو حیاط ارکست زنده پخش میشه رگ سیدیش گرفت و با قاطعیت تمام گفت سریع وسایلتونو جم کنید و برید بیرون 


اونا گفتن حاج آقا ما کارت دادیم 3 ساعت دیگه مهمونا میان این چکاریه

خلاصه آقام گفت اگه مثل آدم عروسی میگیرین زن و مرد جدا بدون ارکست باشه والا حتی یک دقیقه هم تحمل ندارم 

خلاصه وسایلو جم کردن یه نفرو گذاشتن دم در هر کس میومد آدرس جدیدو میداد به مهمونا عروسی تو حیاط خونه خود عروس برگزار شد چه شبی بود کلیا عصبی شدن حالا بماند که بعدش چه شد!!!

 حالا سالها میگذره هر وقت میرم عروسی یاد اون شب میفتم.

خوبه شب عروسی که یه شب بیاد موندنیه اسباب گناه دیگران و فراهم نکنینم 

نظر یادتون نره

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۱
  • ۳ نظر

من عاشق پاییزم

أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا مُخْتَلِفًا أَلْوَانُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطَامًا إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَى لِأُولِی الْأَلْبَابِ ﴿۲۱﴾ زمر


مگر ندیده‏ اى که خدا از آسمان آبى فرود آورد پس آن را به چشمه ‏هایى که در [طبقات زیرین] زمین است راه داد آنگاه به وسیله آن کشتزارى را که رنگهاى آن گوناگون است بیرون مى ‏آورد سپس خشک مى‏ گردد آنگاه آن را زرد مى ‏بینى سپس خاشاکش مى‏ گرداند قطعا در این [دگرگونیها] براى صاحبان خرد عبرتى است


باید به خرمالوهای کال سربزنم

به انارهای سبز

به آدمهای ناپخته

به آنها که هنوز عاشق نشده اند

بگویم که اتفاق بزرگی خواهد افتاد


بگویم که پاییز در راه است...


🍁🍁🍁🍁


تکلیفش با خودش مشخص نیست؛

شهریور را میگویم...ا

نه گرمی تابستان را دارد نه هوای ابری پاییز را....ا

چیزی شبیه تنهایی جمعه؛

از آن فصلهایی که بوی غربت میدهد؛

ودرست گیر کرده ست وسط بلاتکلیفی خدا با خودش....ا

نمیدانی باید از بودنش دلشاد باشی یا از رفتنش اندوهناک....ا

چقدر دلتنگ پاییزم .....


تابستون انگار فصل اضافیه با اون همه روزای تعطیل عملا همه کارا نصفه تموم میشه او ل تابستون هزار تصمیم و فکر ولی غافل از اینکه یه دفعه که نسیم خنک صبح پائیز بهت میخوره تازه میفهمی که تابستون رفت و هیچ کاری که راضیت کنه نکردی 

ولی الان بی صبرانه منتظر پاییزم ****

آخه این نسیم  منو میبره به دوران  بچگی بوی روپوش نو, یقه و روبان رنگی کیف دسته دار که دو تا قفل داشت تا چن روزمونده به مدرسه هر روز روپوشی رو که خو اهرم بر ام دوخته بود و روزی چن بار تنم میکردم و خودمو تو آینه نگاه میکردم از اینکه هر سال با بزرگ شدنمون رنگ روبان سرمون عوض میشد عشق میکردیم آخرین رنگ روبان سفید بودبرای کلاس پنجمی ها دیگه یعنی ارشد مدرسه یعنی حساب بردن کلاس پایینی ها ازت و خیلی چیزای دیگه ...

 من  با تمام وجودم  به استقبال پائیز میر فتم

حالا سالها میگذره کاش هنوز بچه بودم !!!!

من عاشق پاییزم......

حتما نظر بدید

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۴۸
  • ۳ نظر

حسادت بچگانه


وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ ﴿۵﴾ فلق


و از شر [هر] حسود آنگاه که حسد ورزد 


🌸🍃🌸🍃

:



 ﻃﺮﺯ ﺗﻔﻜﺮ خرچنگی ﭼﻴﺴﺖ؟ ﺁﻳﺎ می ﺩﺍﻧﺴﺘﻴﺪ ﺍﮔﺮ ﭼﻨﺪ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﺭﺍ حتی ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍی ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻴﺪ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﺎقى مى ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻌﺒﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﻧمى ﺷﻮﻧﺪ؟ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺍﺯ ﺟﻌﺒﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺨﺰﻧﺪ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﻮﻧﺪ ! ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ نمی ﺍﻓﺘﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﻃﺮﺯ ﺗﻔﻜﺮ ﺧﺮﭼﻨگى ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺎﺭی ﻧمىﺩﻫﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁﻧﻜﻪ یکی ﺍﺯ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﻫﺎ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﺎلاى ﺟﻌﺒﻪ ﺑﺮﻭﺩ، ﺧﺮﭼﻨﮕﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﺸﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ، ﻫﻴﭻ ﻳﻚ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﻧمى ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻻی ﺟﻌﺒﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﻮﺩ. ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ مى ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺳﺮﻧﻮﺷتى ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻚ ﺗﻚ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ، ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ ! ﺍﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎى ﺣﺴﻮﺩ ﻧﻴﺰ ﻣﺼﺪﺍﻕ ﺩﺍﺭﺩ . ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﻧمى ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪگىﺷﺎﻥ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ ﺑﺎز مى ﺩﺍﺭﻧﺪ. حسادت، ﻧﺸﺎﻧﻪ اى ﺍﺯ ﺿﻌﻒ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺍﺳﺖ .  ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺧﺼﻴﺼﻪ ﺍى ﻫﻤﮕﺎنى ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺣﺴﺎﺩﺕ، ﺑﺨشى ﺍﺯ ﺧﺼﺎﻳﺺ ﻳﻚ ﻣﻠﺖ ﺷﻮﺩ، ﺑﻪ ﻣﻌﻀلى ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ . ﺩﺭ ﺁﻥ ﺻﻮﺭﺕ، ﺍﻳﻦ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻫﻤﮕﺎنى ، ﻧﺘﺎﻳﺞ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺁﻣﻴﺰى ﺩﺭ پى ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ، ﺯﻳﺮا ﺑﺎﻋﺚ ﺗﺒﺎهى ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺁﻥ ﻣﻠﺖ ﻳﺎ ﻛﺸﻮﺭ مى ﺷود


✨🌟✨


داشتم سوره فلق و میخوندم بیشترین چیزی که تو این سوره توجه منو جلب کرد قسمتی بود در مورد پناه بردن به خدا از شر حسود

فکر کردم چقدر حسادت میتونه خطرناک باشه که فقط خدا میتونه آدم و از شرش حفظ کنه

 

نمیدونم این حس حسادت انگار تو وجود هممون هست ولی باید کنترلش کنیم تا براخودمون و دیگران شر نشه  


حسادت یه جاهایی انگار بدیش زیاد معلوم نیست یعنی میخوام بگم انگار طرف خودش نمیدونه داره حسودی میکنه 


اگه گفتید کجا ؟؟؟؟


آره درسته حسادت های بچه ها !!!!!


خیلی سال پیش حمید دوران ابتدایی بود تا حدودی از قرآن و حفظ کرده بود چون صوت و لحن خوبی داشت هر مسابقه ای میرفت حتما مقام برتر میشد 


 تو یه مسجد مسابقه حفظ گذاشته بودند برای پسر بچه ها 

حمید هم تو این مسابقه شرکت کرد الحمد الله عالی جواب داد و همون موقع معلوم شد که حتما مقام میاره


مسابقه که تموم شد همون جا آخر وقت نتایجو اعلام کردن جوایز این مسابقه لوازم خونه بود در واقع نقدی نبود طبق معمول اسم حمید و به عنوان نفر اول اعلام کردن و جایزه شو گرفت  و همینطور نفرات دوم و سوم که جایزه ها نفرات با هم فرق داشت تقریبا مراسم داشت تموم میشد که یکی از بچه ها که دوم شده بود اومد جلو به حمید گفت :

ببین پسر این جایزه که دستت حق منه من باید اول میشدم من خیلی بهتر از تو خوندم باید اینو بدی به من!!!

 منم که خیلی تعجب کرده بودم گفتم پسر جون داور نمره داده برو اگه اعتراض داری به اونا بگو خلاصه هر چی میگفتی به گوش این پسر فرو نمیرفت که دوم شده و این حقشه


ما یه ساعت اونجا بودیم تا مراسم کاملا تموم شد وقتی که داشتیم میرفتیم جایزه رو که خواستیم برداریم  با خودمون ببریم چشمتون روز بد نبینه 

جایزه حمید سر جاش نبود!

آقا پسر برا خودش داوری کرده بود.خلاصه جایزه حمید و برده بود وجایزه خودشو گذاشته بود برای حمید و رفته بود یعنی در واقع حقشو گرفته بود

با دیدن این صحنه منو حمید هم لجم گرفته بود هم خندمون

 آخه این حسادت بچگانه خیلی خنده دار بود به حمید که خیلی ناراحت شده بود گفتم عیب نداره مهم اینه که تورو به عنوان نفر اول معرفی کردن جایزه نفر دوم هم بد نیست 

اون روز کلی به پسر بچه حسود که نتونست حسادتشو کنترل کنه خندیدیم



خدایا ما را از شر هر حسادتی حفط کن


لطفا نظر بذارید

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۲۳
  • ۴ نظر

جشن مرگ


وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى اَلتَّهْلُکَةِ َ (١٩٥)بقره


و خود را به مهلکه و خطر در نیفکنید، 



✨🌟✨🌟✨




پرسیدند بدترین چیزی که تو دنیا هست چیه یکی گفت مریضی یکی گفت فقر و نداری

 پیری که در مجلس بود گفت من به شما میگم که بدترین در دنیا نه مریضی نه فقر است بلکه  فقط فرزند بد است که فقر و مریضی در مقابلش چیز مهمی نیست


🍃🍂🍃🍂


تو همسایگی ما آقایی بود که یه پسر داشت که بیش از اندازه شر بود یعنی دیگه این بابا از دست این بچه ذله شده بود حتی توی محله هم مردم از دست این پسر آسایش نداشتن 

باباش به بچه های کوچه قول داده بود که اگه ممد بمیره به همتون چلو کباب میدم اینقدر این بابا از دست ممد شاکی بود که به جای چلو کباب عروسی بر ای مرگ پسرش میخواست شیرینی بده

تا اینجارو داشته باشید


محله ما یه خیابون اصلی داشت که مغازه های زیادی توش بود و پر رفت وآمد 

ممد که موتور سوار ماهری بود یه روز با بچه ها شرط بندی میکنه که از اول خیابون تا آخر خیابون یک دست بدون ترمز با موتور بره

همه بچه هارو اول خیابون جم میکنه تا شاهد باشن یه عده هم آخر خیابون باشن تا ممد برس اونجا 

موتورو روشن میکنه  سیم ترمز و قطع میکنه چون یه دستش هم قسمت کتفش چاقو خورده بوده و دستش بسته بود با یه دست قرار بود رانندگی کنه


ممد سوار شد همه منتظر بودن تا ببینن که شرطو میبره یا نه 

بالاخره راه افتاد خیلی ماهرانه داشت به آخر خیابون میرسید همه انگار برای برنده شدنش خودشونو آماده کرده بودن چون دست فرمونش بینظیر بود

تنها به آخر خیابون یک کوچه مونده بود که ممد شرطو ببره ولی در لحظات آخر یه ماشین که از پارکینگ یک باره  عقب عقب  بیرون میومد با موتور ممد که ترمز نداشت برخورد کرد و اتفاق عجیبی افتاد ممد با اون همه سرعت و یه دست به هوا پرتاب شد و وقتی بروی زمین افتاد دیگه ممد زنده نبود


  الان زمانی بود که بابای ممد باید چلو کباب و میداد فردای اون روز همه بچه ها بعد از بهشت زهرا دعوت شدند چلو کبابی 

خدا رحمتش کنه بعد از مرگش هم پدرش هم مردم محل یه نفس راحت کشیدن

من این ماجرا را به چشم خود دیدم 

خدایا  هیچ فرزندی را مورد نفرین پدر قرار مده ! 

آمین

نظر بذارید لطفا

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۳
  • ۸ نظر

دلنوشته


فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ ﴿۲۶﴾تکویر


 پس به کجا مى ‏روید 


🏃🏃🏃🏃



آدمها،

همیشه خوب را                      

برای یافتن خوب تر رها میکنند

غافل از اینکه خوب همانیست

که وقتی ازهمه چیز وهمه کس بریدی

یادش می افتی ...

همان کسی که

هر روز حالت را میپرسد

و تو سرسری میگویی خوبم

همان کسی که

تو حضورش را همیشه دیدی و حس کردی

اما ساده گذشتی

همان کسی که

وقتی که کم حوصله ای زمین و زمان را

به هم میدوزد تا تو لبخند بزنی

خوب

همان کسی است که

بی منت تو را دوست دارد

که تو صدبار دست رد به سینه اش میزنی

اما یکبار هم خواهشت را رد نمیکند

خوب همانیست

که طاقت قهر ندارد

میگوید قهر اما دلش

دوری ات را تاب نمی آورد

خوب همانیست که

همه احساسش را خرج تو و اطرافیانش میکند

خوب همانیست که

به جرم احساسش هرلحظه غرورش را میشکنی

دلش را میشکنی

 و او دم نمیزند

کجا با این عجله

لحظه ای درنگ کن

خوب خود را با خود نمیبری ؟


خوب یک نفر است

و هرگز تکرار نمیشود

مبادا از دستش بدهی ....


✨✍✨✍



انگار همیشه به دنبال یه چیزی هستم یه چیز خوب که منو راضی کنه که خوشحال باشم ولی وقتی تلاش میکنم و بهش میرسم انگار اونی نبود که من میخواستم خودمم نمیدونم چه مرگمم و چی میخوام یه دنیا میخوام پر از محبت بدون کینه و چند رنگی دلم میخواد هر وقت با هم حرف میزنیم احتیاج به تاکید برای فهمیدن منظور نباشه دلم یه دنیا بدون فضولی میخواد بدون تنگ نظری بدون چشم و هم چشمی بدون توقع بیجا

نمیدونم دارم میرم خوبی رو پیدا کنم نمیدونم کجا باید بگردم شاید شما هم بگید اگه دیدیش سلام مارو هم بهش برسون

میگن قراره همه این اتفاق های خوب یه روزی واقعا اتفاق بیفته!!! خداکنه اون وقت منم باشم انشاالله

🌸🌸🌸


کاش 

دلتنگی بیماری بود

بستری می شدی

درش می آوردند 

دورش می انداختند

یا در شیشه های الکل نگه می داشتند

تا به بیمارهای دیگر  بگویند 

این دلتنگی بزرگ را ما در آوردیم

حیف که با دلتنگی هیچ کاری نمی شود کرد

باید آن را کشید

مثل حبس


مریم اسلامی

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۵۵
  • ۱ نظر

گوسفند بازیگوش



وَ فَدَیْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ (١٠٧) صافات



و بر او (گوسفندی فرستاده و) ذبح بزرگی فدا ساختیم



🐑🐏🐑🐏



راستی فردا عید قربانه روز کشتار جهانی گوسفندان دهان بسته

از بچگی هم دلم برای این دهان بسته هامیسوخت آخه تمام سال یه طرف این روز دیگه آخرشه 

تو طول سال هم مردم به مناسبتهای مختلف قربانی میکنن 

انگار عید قربون شام همه کوچه با هم هماهنگ بود همه اون شب آبگوشت داشتن و میشد صدای گوشت کوبیدن یا دراوردن مخ استخوان که توسط پدر خانواده انجام میشد و شنید

راستی گوسفند میفهمه میخوان سرشو ببرند ؟ نظر شما چیه؟


چند سال پیش همسایه ما خونه قدیمی داشتن که تخریبش کردن تا از نو بسازنش

 

معمولا تهران وقتی که اسکلت ساختمان و میزنن  پای کار یه گوسفند بر ای رفع بلا قربانی میکنند گفتم رفع بلا حالا داشته باشید ماجرا رو !!!



جوشکار ها بالای اسکلت بودن در حال جوش دادن اسکلت ساختمان چهار طبقه ,گوسفندی رو آوردن برای سر بریدن جهت رفع بلا همین که قصاب چاقورو  آماده میکرد برای کارش 

گوسفند شیطون طنابشو شل کرد و فرار کرد و بقیه به دنبالش

 و به یک باره یکی از تیر آهن ها از بالای اسکلت درست افتاد  بر سر باجناق صاحبخانه 

 گوسفند شیطون  دیگه برای خونه قربانی نشد فردا جلوی جنازه باجناق قربانیش کردند

خدا رحمتش کنه مرد خوبی بود حالا سالها از این موضوع میگذره ولی من هر وقت این  خونه رو میبینم یادش میفتم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۱
  • ۳ نظر

بهشتیان روی زمین

آیه 25 سوره طور:


"وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ یَتَسَاءلُونَ


"و آنها با هم به صحبت رو کرده و از سرگذشت یکدیگر پرسش کنند


❤️ ❤️ ❤️



ناغافل خوابم برد. وقتی بیدار شدم قوم و خویش دورم جمع شده بودند و فقط

حرفهای خوب درباره ام میزدند.


اون وقت بود که فهمیدم مُردم.


دیالوگ فیلم


🌟✨🌟✨



گاهی وقتا آدم تو همین هیاهوی  دنیا میتونه گوشه ای از بهشت و ببینه با آدم های بهشتی آدم هایی که سادگی و نورانیت و تو چهره هاشون براحتی میبینی 


برای آزمون حفظ کل از طرف مهد قرآن دعوت شدم به شهر خوانسار 

تقریبا 180 حافظ کل از شهرهای مختلف اومده بودن کوچیک و بزرگ اسکانمون هتل زاگرس خوانسار بود 

مراسم های خوبی داشتن و روز آزمون برای هر استان مشخص شده بود خیلی قشنگ بود

 تقریبا همه تو هتل قرآن به دست تند تند در حال دوره کردن محفوظاتشون بودن تا بتونن امتیاز کافی برای گواهی نامه و جایزه بیارن 


با دوستان زیادی آشنا شدم دور هم مباحثه میکردیم و از تجربیاتمون برا هم میگفتیم وقتی پیش اونا بودم به خودم میبالیدم از همنشینی با این دوستان.....


با اینکه سالها از حفظم میگذره ولی همیشه تومسابقات یه دلشوره ای دارم  که همه میگن طبیعیه بالاخره امتحان دادم از هر 5 جزء یک سوال خدارو شکر خوب تونستم جواب بدم .


ولی داشتم فکر میکردم به  روز قیامت که قراره هر آیه رو بخونیم و طبق روایت یه درجه بریم بالا

حالا اگه بخوام قرآن و از حفظ  با اون همه اضطراب جواب بدم  چکار کنم !!! خدا خودش  کمک کنه 


روز اختتامیه فرا رسید دل تو دلم نبود چون هیچ کس نمیدونست کی قبول شده آخه لوح و جایزه رو باید از دست شخصیت های خاص میگرفتیم که خیلی با شکوه بود بالاخره اسم منم صدا زدن خیلی خوشحال بودم لوح و جایزه رو از دست  آقای پرهیزگار که  به عشق ترتیل ایشون اصلا حفظ کرده بودم  گرفتم واز ایشون  خیلی تشکر کردم 


خدایا همینطور که تو دنیا با قرآن به من آبرو دادی 

تو قیامت هم آبروی منو حفظ کن


  آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۲۷
  • ۱ نظر

جمعه خونین

إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ (١١) رعد


 ( امّا ) خداوند سرنوشت هیچ قوم ( و ملّتی ) را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند! و هنگامی که خدا اراده سویی به قومی ( بخاطر اعمالشان ) کند ، هیچ چیز مانع آن نخواهد شد و جز خدا ، سرپرستی نخواهند داشت


🌟✨🌟✨



❤️  به یاد شهدای 17شهریور  ❤️

    

هیچ چیز در طبیعت


برای خود زندگی نمیکند


رودخانه ها


آب خود را مصرف نمیکنند


درختان میوه خود را نمی خورند


خورشید گرمای خود را


استفاده نمیکند


زندگی برای دیگران


 این قانون طبیعت است


و چه زیباست کسانی که  زندگی خودشونو هدیه میکنند  تا دیگران زندگی راحتی داشته باشند



💐🌸💐🌸



روز  جمعه17 شهریور چه روز وحشتناکی الان هم که دارم در بارش فکر میکنم تمام تنم می لرزه اون روز از صبح صدای تیراندازی میومد انگار داشت اتفاق های بدی میفتاد


12 سالم بود معمولا برای بازی میرفتم تو کوچه انگار  اون روز کوچه عزا دار بود خبری از شادی نبود صدای تیر انداری و اژیر قطع نمیشد محله ما از میدان ژاله زیاد دور نبود دائم با بلندگو  تو کوجه تقاضای ملافه میکردن 

خیلی ترسیده بودم ذویدم تو خونه دیدم مامانم داره ملافه پتو هارو میکنه با چن تا چادر نماز به من داد گفت بدو برو برسون بهشون

تمام همسایه ها هرچی دم دست داشتن میدادن

 خدایا داره چه اتفاقی میفته!!!


 اون روز تا شب صدای تیراندازی و آژیر قطع نشد شنیدم که سرد خونه بیمارستان های اطراف میدان ژاله دیگه جا نداشت خدایا چقدر باید هدف بزرگ باشه که آدم جانش رو که عزیزترین چیزی که داره در راه هدفش بده

حالا اسمش میدان شهدا شده  همونجا که خون صدها شهید ریخته شده هر وقت این میدون و میبینم یاد عکسی که هیچوقت شاید منتشر نشد میفتم جنازه هایی که روی هم انباشته شده بود واصلا نمیتونستی باور کنی این همه با این ارتفاع جنازه باشه باید قدر این انقلاب واین خون های ریخته شده رو بدونیم لااقل امثال بنده که این روزگارو به چشم دیده 

ما شرمنده شهدا هستیم

م

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۲۵
  • ۳ نظر

روضه


قُتِلَ أَصْحَابُ الأخْدُودِ ﴿٤﴾


 النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ ﴿٥﴾


 إِذْ هُمْ عَلَیْهَا قُعُودٌ ﴿٦﴾


 وَهُمْ عَلَى مَا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ ﴿٧﴾


 وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلا أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ 



مرگ بر شکنجه‏ گران صاحب گودال (آتش)، 


آتشى عظیم و شعله ور! 


هنگامى که در کنار آن نشسته بودند، 


و آنچه را با مؤمنان انجام مى‏دادند (با خونسردى و قساوت) تماشا مى‏کردند! 


آنها هیچ ایرادى بر مؤمنان نداشتند جز اینکه به خداوند عزیز و حمید ایمان آورده بودند



یه جا تو سخنرانی شنیدم اولین روضه رو خود خدا خونده سوره بروج در باره اصحاب اخدود چقدر قشنگ قرآن با این آیات اشک آدم و در میاره 


تو خونه ما هشتم ماه روضه بود مامانم برای روضه آجیل مشگل گشا نذر داشت روز قبل میخرید ما شب باید آجیلو پاک میکردیم یعنی همه پسته و فندق هارو از پوست در میووردیم دائم مامان میگفت باید صلوات بفرستید وسط کار تا مامانم حواسش پرت میشد یه مشت میریختم تو دهنم بعد از تمیز کردن آجیل مرحله بعد این بود که باید پوستارو بریزیم تو آب رونده که خوشبختانه چون نزدیک خونمون باغ بود و آبش بیرون میومد این کار راحت بود و من با افتخار این کارو انجام میدادم فردا صبح ساعت 7 باید میرفتم در خونه تک تک همسایه هارو میزدم که بیان روضه نمیدونم چن سال بود که ما این کار تکراری و داشتیم همه کوچه میدونستن ولی مامانم اصرار داشت تا ته کوچه هیچ خونه ای جا نمونه من که کلا مثل آچار فرانسه  همش دم دست بودم 

 ماموریت بعدی خریدن یک بسته سیگار وینیستون قرمز برای آقای روضه خوان پیر بود که کلا تو خونه نمیکشید ولی بسته رو با خودش میبرد همسایه ها یکی یکی میومدن و به ردیف تو اتاق پذیرایی میشستن و مامان براشون چایی میوورد سه تا روضه خون داشتیم که هر کدوم یه روضه میخوندن و خانم ها با چادر هایی که روی صورتشون کشیده  یواش یواش گریه میکردن من همش فکر میکردم منم اگه بزرگ بشم میتونم مثل اینا گریه کنم ؟ بعدش مامانم یه استکان چایی با یه اسکناس کنارش میذاشت جلو حاج آقا و  بعد میرفتن آخر روضه من آجیل های بسته بندی و تعارف میکردم بعد از  روضه خانم ها کمی میموندن و حرف میزدن هنوز ماموریت من تموم نشده بود یکی از آقایون روضه خون نابینا بود که باید دستشو میگرفتم تا سر کوچه میبردم دیگه نزدیک ظهر بود خدارو شکر کارا به خوبی تموم شده بود وای خسته شدم از صبح تا حالا داشتم میدویدم 


الان دوست دارم منم هشتم ماه به یاد مادرم تو خونه روضه جدم رو  بگیرم انشاالله

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۱
  • ۴ نظر

تهدید


وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَـلـَقَ لَکُـم مّـِنْ أَنفُسِکُـمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُـم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ(1)روم


از نشانه های او این است که همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و در میان تان مودت و رحمت قرار داد در این نشانه هایی است برای گروهی که تفکر می کنند


❤️❤️ ❤️❤️


سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه…

یکی از هیات امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.

اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.

سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم

چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.

لطفا به دلخوشی دیگران گیر ندهید !



شاهین صمدپور

🌟✨🌟✨



بسیاری از مردان و گروهی از زنان، کنترل همسر خود را حق طبیعی‌شان می‌دانند و گروهی دیگر تصور می‌کنند که هرگز همسر خود را کنترل نمی‌کنند ولی در عمل، از دستور دادن لذت می‌برند. همیشه همسر خود را نصیحت و راهنمایی می‌کنند که این‌کار را انجام بده و یا آن‌کار را انجام نده! در صورت عدم توجه به دستورها، اخم می‌کنند، عصبانی و خشمگین می‌شوند، تهدید کرده و به‌صورت‌های مختلف از خود واکنش‌های منفی نشان می‌دهند، کینه‌جویی می‌کنند، انتقام می‌گیرند و... 

کسی که تحت تسلط و کنترل شما قرارگیرد، احساس رنجش کرده و دیر یا زود علیه شما طغیان و شورش خواهد کرد و زندگی را به کام شما تلخ و ناگوار خواهدساخت. اگر فردی به هر دلیلی، رنجش‌ها و نارضایتی‌های خود را پنهان کرده و بیان هم نکند، در بروز احساس‌ها و عواطف خود دچار مشکل خواهد شد. به‌علاوه در طولانی‌مدت، انباشته شدن نارضایتی‌ها و رنجش‌ها باعث می‌شود که محبت‌ها، علاقه‌ها و دوستی‌ها به دشمنی‌ها و تنفر تبدیل شوند


❤️🌟❤️🌟



وقتی مجردی انگار همه دنیا مال توست هیچ کس نمیتونه رو افکار و عقایدت دست بذاره اونجور که دلت میخواد زندکی میکنی 

وقتی مجرد بودم اگه کسی از زندگی گله میکرد اصلا نمیفهمیدمش نمیتو نستم درکش کنم چون احساس میکردم همه چی خوبه 

ولی کم کم که وارد زندگی شدم دیگه انگار کائنات یه جور دیگه میچرخید دیگه آدم خودش نیست حالا خودت دوتا میشی باید دوتا احساس و کنترل کنی بعضی وقتا دو رفتار یا دو فکر متفاوت 

دختر بچه بودم حدود 6 سال  یه همسایه داشتیم که از قضا فامیل هم بود این آقا در دوران مجردی توی محل جز یه کارنامه دعوا و چاقو کشی و ....بیشتر نداشت خلاصه با خواستگاری های متعدد ایشون زن گرفت 

زنش هم تقریبا از شر و شوری چیزی کم نداشت زندگیشون شروع شد من بچه بودم ولی همیشه با یه خورده فضولی تو حرفای بزرگترا یه چیزای دستم میومد 

تقریبا قلدری این اقا همیشه باعث دعوا شون میشد و با واسطه دیگران دوباره برمیگشتن سر پله اول 

راستی دوست داشتن یعنی زور گفتن دوست داشتن یعنی بعد ازدواج همه کارهایی و که دوست داشتی بزاری خونه بابات و بری

این خانم خیلی دوست داشت موهاشو رنگ کنه اونم رنگ زرد ولی همسر گرامیش کلا با رنگ مو مخالف بود و هزاران بار تهدیش کرده بود که اگه سرتو رنگ کنی .....

خلاصه این خانم با مشورت با مشاورین زبردست که دفتر کارشون تو کوچه برقرار میشد یواشکی به آرایشگاه رفت و موهاشو زرد قناری کرد و با این کار میخواست شوهرشو سوپرایز کنه 

چشمتون روز بد نبینه دیگه تا چن روز این خانم در کوچه و محل دیده نشد با تحقیقات زنان فضول همسایه خبر غیبت چن روزه خانم آشکار شد 

بیچاره این موهای رنگ زرد قناری عمر زیادی نداشت آقای همسر با توجه به تهدید های قبل همه را با ماشین دستی ریش تراشی از ته زده بود 

بعد از چند روز که در کوچه آفتابی شد روسری سفتی به سر کرده بود 

حالا سالها از این موضوع میگذره اونا هنوز هم با هم زندگی میکنن 


کاش تو زندگی حداقل عشق را با مالکیت اشتباه نگیریم

🌟  یادمون باشه ازدواج یعنی رسیدن به آرامش بعد از آسایش مجردی  🌟

لطف کنید نظر بدید

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۵۶
  • ۱ نظر

نماز پدر


رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلَاةِ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ ﴿۴۰﴾ ابراهیم 


 پروردگارا مرا برپادارنده نماز قرار ده و از فرزندان من نیز پروردگارا و دعاى مرا بپذیر 

🌟✨🌟✨🌟



نماز حقیقی، انسان را به مدار حقیقت مطلق می‌برد. همین دو رکعت نماز، انسان را از ابعادِ دست و پا گیر جنبه‌های طبیعی و مادی و حتی فراتر از ماده، آزاد می‌کند. نماز در حقیقت برای گشودن بندهایی است که دست و پای فطرت ما را بسته است. نماز، قدرت پرواز به انسان می‌دهد. معراج معنایش این است. قدرت رشد و ترقی و تعالی و بالا رفتن را به انسان می‌دهد


ز قدیم انسانها دنبال جادو، ذکر، ختم، رمز و کیمیا بوده‌اند تا یکباره ترقی کنند. امروز هم کم نیستند افرادی که ذکر می‌دهند و آدمهایی که دنبال آن هستند و خود شما نیز قطعا نمونه‌های دینی آن را تجربه کرده‌اید. حتی منابع اسلامی نیز پر است از این دست ختوم و اذکار. اما کم‌اند افرادی که با این روشها گره‌ای گشوده باشند حتی با شیوه‌های دینی. اما چرا؟


نماز نیز یکی از همان اکسیرهاست که به فرموده‌ی اولیای دین قربان و معراج است یعنی بال پرواز و ترقی. و آنچه گفته آمد همه برای این بود که عرض گردد نماز بهترین و تضمینی‌ترین ذکر و ختم و رمز برای ترقی و رسیدن به آرزوها و پر کشیدن به اوج آسمانهاست. اما نه ظاهر نماز و نه الفاظ آن، بل روح و معنای آن، که داستان نماز و روحش همان داستان آب و اسم آب است


🌟⭐️🌟⭐️


آقام چون آسم داشت ونفسش میگرفت زیاد نماز جماعت مسجد شرکت نمیکرد و تو خونه نماز میخوند 

البته اینو بگم که نماز خوندن آقام برا من یه تفریح بود بچه که بودم' بچه که چه عرض کنم ....

هر وقت که آقام قامت میبست برا نماز کنارش بودم تا بره سجده بعد میرفتم کولش تا بره رکعت بعد من کولش بودم قسمت هیجانی این بازی اونجایی بود که آقام میخواست از سجده قیام کنه منم باهاش بالا میرفتم و اگر نمیتونستم خودمو نگه دارم میوفتادم پایین و دوباره انتظار می کشیدم برای رکعت بعد 

خلاصه اینطوری همیشه موقع نماز کنار پدرم بودم یادش بخیر 

من هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم ولی آقام میکفت اگه نماز بخونی 10 تومن بهت میدم خلاصه ما خونده و نخونده درست و غلط ازش 10 تومنو میگرفتیم خواهرام که از من خیلی بزرگتر بودن همیشه موقع پول دادن به آقام میگفتن بابا این زری اصلا نماز نخونده الکی بهش پول نده 

ولی پدرم همیشه به اعتبار حرف من که خوندم به من 10 تومنو میداد خدا رحمتش کنه وقتی نماز میخونم همیشه یادش میکنم.

همینطوری من نماز خون شدم به همین راحتی بارک الله به پدر مادرای بیسواد قدیم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۵۴
  • ۲ نظر

سفر به تاریخ

قُلْ سِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلُ کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ (٤٢) روم


بگو: در روی این زمین سیر کنید ، پس بنگرید که سرانجام کسانی که پیش از شما بودند ( از طاغیان و ستم پیشگان و ثروت اندوزان ) چگونه بود!


🌟✨🌟✨



تاریخ را همیشه برنده ها می نویسند.وقتی دوفرهنگ باهم برخورد میکنند بازنده ازبین میره وبرنده کتاب های تاریخی رو می نویسه_کتاب هایی که آرمان خودشون رو تمجید میکنه و دشمن مغلوب رو حقیر جلوه میده.ناپلئون گفته :تاریخ چیست , مگر داستان هایی که بر سر آن توافق می کنند؟


دن_براون 

رمز_داوینچی

✨🌟✨🌟



مثل هر سال نوروز که از راه می رسید ما سفر مارکوپولوای مون رو به شهرهای ایران شروع کردیم 

اون سال عید نوروز با ایام اربعین امام حسین ع مصادف شده بود 

بعد از چند روز که از شهر های اصفهان و یزد گذر کرده بودیم رسیدیم به استان کرمان

از روی نقشه هایی که ابتدای هر شهر میدادند دیدم که شهر جیرفت اثار باستانی زیادی داره و مسیرمون رو کج کردیم به سمت جیرفت تا از اون مسیر به سمت بندر عباس بریم


کم کم داشت غروب میشد و ما از کنار رودخانه هلیل رود عبور میکردیم، تو راه گفتیم با هم زیارت عاشورا بخونیم و توسلی کنیم به حضرت امام حسین ع در شب اربعین


بعد از اینکه زیارت عاشورا تموم شد صدای اذان رو شنیدیم که از یک روستا به گوش می رسید

ماشین رو پارک کردم تا با هم نماز بخونیم 


یه نگاهی به تابلوی روستا کردم

دیدم نوشته : به روستای تاریخی کُنارصندل خوش امدید


چه اسم با مزه ای!


مسجدی در کار نبود! اما حدود صد نفر روستایی، زن و مرد و پیر و جوون، داشتند فرش پهن میکردند وسط روستا و یک عده هم اون طرف تر پای دیگ و دیگچه نذری می پختند! 

روستای عجیبی به نظر میومد

خونه ها روبروی هم به حالت گرد ساخته شده بودند

و همه مردم وسط میدان این روستا بودند

تا ما از ماشین پیاده شدیم هفت هشت نفر از روستایی ها اومدند به استقبالمون و خوش امد گفتند


ازشون پرسیدیم کجا می تونیم وضو بگیریم؟ 

یه سرویس بهداشتی عمومی اونجا بود

که به نظر می رسید تو هیچ کدوم از خونه ها سرویس نداره و همه از اون استفاده می کردند

خونه ها خیلی قدیمی و خاکی بود اما مردمش یک دل و صمیمی با هم جمع شده بودند  تا برای اربعین امام حسین ع مراسم بگیرند و نذری پخش کنند


بعد از اینکه نماز جماعات خوندیم حبیب ازشون ادرس پرسید که به مسیرمون ادامه بدیم 

اما مگه گذاشتن ما یک قدم برداریم؟؟؟ گفتن تا نذری امام حسین رو نخورید نمیذاریم برید!

و ما به اصرار مردم مهمون نواز اونجا شام رو کنارشون موندیم 

توی اون چند ساعت که با خانم های روستا حرف می زدیم 

متوجه شدم اینجا عجب شهری بوده!! دقیقا وسط این روستا و در واقع تو حیاط این خونه ها که همه به صورت دایره وار دور هم ساخته شده بود

قدیمی ترین تمدن ایران باستان قرار داشت 

قدیمی ترین شهر ایران به نام شهر دقیانوس که چندین سال قبل در اثر فرسایش خاک سر از دل زمین بیرون اورده بود 

عجیب تر اینکه روستایی ها میگفتن ما وقتی بچه بودیم با تمام این به اصطلاح عتیقه ها که از خاک پیدا میکردیم خاله بازی میکردیم تا اینکه همین چند سال قبل میراث فرهنگی این جا رو کشف کرد و دور حیاط خونه های ما فَنس کشید و اینجا شد یه منطقه توریستی خاص ! 


دلم می خواست بودید و وضع زندگی این روستایی ها رو میدید که در کنار کأخ های شهر دقیانوس، چه مظلومانه و فقیرانه زندگی میکردند ولی عاشقانه برای أهل بیت عزاداری کردند و این فقر ، ذره ای ایمانشون رو خدشه دار نکرده بود


خوشا به سعادتشون

حقا که زمین میراث مستضعفان خواهد بود

لطفا بعد از مطالعه هر پست نظر بگذارید

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۳۳
  • ۰ نظر

تلویزیون


والذین هم عن اللغو معرضون مومنون  3 مومنون


و مومنین کسانی هستند که کار لغو و بیهوده نمی کنند


خداوند راجع به خود می فرماید ما اهل بازی نیستیم:


و ما خلقنا اسماء و الارض و ما بینهما لاعبین  16  انبیاء


زمین و آسمان و آنچه را در میان آنهاست از سر بازی نیافریده‌ایم.


🌟✨🌟✨



- همة افعال مباح و حلالی که فرد را در مسیر تعالی و سعادت اخروی کمک نکنند، مصداق لغو شمرده می‌شوند


🌟✨🌟


تلویزیون هم معلم است، هم دوست و همبازی، هم دلقک، هم لولو. وقتی که چند نفر دور هم جمع می شوند، تنبلی شان می آید به مغرشان فشار بیاورند و موضوعی را برای صحبت پیدا کنند. تلویزیون این مشکل را حل کرده. همه به تلویزیون زل می زنند و حرفی نمی زنند. اگر هم حرفی بزنن درباره تلویزیون است. همه می دانیم که دشوارترین کار برای بشر فکر کردن است. فکر کردن هیچ به مزاج بشر سازگار نیست و با تنبلی او ابداً جور در نمی آید. تلویزیون بشر را از دردسر فکر کردن، خلاص کرده. تلویزیون که داشته باشید، دیگر نیازی به فکر کردن ندارید. از این روست که می توان تلویزیون را همراه با ساندویچ و  زیپ لباس، بزرگ ترین اختراعات تاریخ بشر به شمار آورد. 



در ستایش تنبلی /تنکابنی

🎀🎀🎀🎀


هنوز تو خونه جدید جا نیفتادیم تقریبا هیچ چیز سر جای اصلیش نیست نمیدونم چرا جم نمیشه انگار تو خونه بمب زدن منم خسته شدم چن تا کارتون که باز میکنم دیگه انگار وقت تموم میشه کاش اینقدر در قید و بند وسایل نبودیم میگن دنیا محل گذره ما مسافریم والا کدوم مسافر اینقدر وسیله با خودش میبره با مزه هم اینجاست که هممون میدونیم یه قاشق هم نمیتونیم با خودمون ببریم 

خلاصه تو این بازار آشفته خونه  من به یه حس خوبی رسیدم  دعا کنید بتونم با خودم مبارزه کنم واین حالتو حفظ کنم 

الان درست 10 روزه من تلویزیون نگاه نکردم چون انتن نداره و هنوز آماده نیست آخه  من عادت زیادی به تلویزیون دارم یه دفعه متوجه شدم چن روزه بدون تلویزیون سر کردم !!!

عجب چقدر خوبه که این حالتو بتونم ادامه بدم و کلی میتونم به کارهای دیگم برسم  دعا کنید بتونم ادامه بدم  .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۲
  • ۱ نظر

همدردی


وَ مِنْهُمُ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلنَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (٦١) توبه


و بعضی (از منافقان) هستند که دائم پیغمبر را می‌آزارند و (چون عذر دروغ آنها به حلم خود می‌پذیرد) می‌گویند: او شخص ساده و زودباوری است. بگو زودباوری او لطفی به نفع شماست، که به خدا ایمان آورده و به مؤمنان هم اطمینان دارد و برای مؤمنان (حقیقی) شما وجودش رحمت است، و برای آنها که رسول را آزار دهند عذابی دردناک مهیّاست."


🌟✨🌟


اگر درد دل دیگران را بشنوی، گوش تو مانند راه نفس او خواهد شد و دود تلخ غم از خانه وجود او بیرون می آید. پس به دنبال کمک های آنچنانی نباش، با همین گوش دادن ساده میشه به خیلی ها کمک کرد.

🌟✨🌟✨


چقدر خوبه داشتن دوستایی که 

وقتی باهاشون درد و دل میکنی

لازم نیست ته حرفات بگی

''تو رو خدا''

بین خودمون بمونه



💫هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه اش

رفاقت نکن,درد دل نکن,شوخی نکن

"حرمت ها شکسته می شود"


هیچ وقت باکسی بیشتر از جنبه اش

خوبی نکن,محبت نکن,لطف نکن

"تبدیل به وظیفه میشود"


هیچ وقت باکسی بیشتر از جنبه اش

خوبی نخواه,کمک نگیر,انتظار نداشته باش

"تبدیل به منت می شود"



دوره دبیرستان بود من با دختر عموم خیلی صمیمی بودم بیشتر روزا خونه عموم بودم و خونشون میخوابیدم یکی از مستاجر های عموم یه خانمی بود که خیلی ساده بود شوهرش بیشتر وقت ها جبهه بود و من و دختر  عموم  میرفتیم پیشش میخوابیدیم و تا صبح حرف میزدیم این خانم همسایه خیلی دوست داشت درد دل کنه واقعا هم دلش پر بو د منم که دلم یه جورایی براش می سوخت به حرفاش گوش میداد م و باهاش همدردی می کردم 

حالا تو پرانتز بگم که این گوش کردن و همدردی با این خانم درد سرهایی هم داشت پرانتز بسته

حالا بشنوید از خانواده این خانم که یه داداش شیرین عقل داشت که همیشه ازش تعریف میکرد و منم که اصلا تو باغ نبودم 

 برای دلسوزی حرفاشو گوش میکردم زیاد برام مهم نبود که چی میگه فقط حرفاشو تایید میکردم این خانم این تایید هارو یه دفعه جدی گرفت و یه روز بر ای اون داداش .... از من خواستگاری کرد!!!

 بعد از اینکه متوجه شدم و یخ مغزم باز شد  تازه داشتم فکر می کردم که این خانم چی از من دیده که به خودش جرات داده این تقاضارو ازمن داشته باشه 

 کلا میخواستم تو اون موقعیت تمام موهامو دونه دونه از ته بکنم 


خدایا 

چرا بعضیا رو که الکی تحویل میگیری زود پسر خاله میشن!!!!

حالا این داستانو تا این جا داشته باشید 

تقریبا سال بعد از این موضوع من ازدواج کردم همسر من دوست  شوهر این خانم بود حالا داشته باشید که من تا سال ها با این خانم رفت و آمد داشتم 

خانم ساده دو تا پسر داشت از قضا پسراش طبق ضرب المثل معروف که میگه حلال زاده به داییش میره اینها هم کپی بر ابر اصل بودن 

خلاصه بعد سال ها رفت و آمد با این خانواده یه روز این خانم دوباره یه تقاضای شیک و مجلسی از من داشت اونم خواستگاری از دخترم برای پسرش این دفعه به جای اینکه مو های خودمو بکنم دوست داشتم .... ولش کن اصلا نمیگم میخواستم اون موقع چکار کنم فقط اینو بدونید که این قضیه همان و قطع رابطه ما تا همین الان همان 

دیگه راحت شدم حالا باید منتظر باشم که از نوه من برا نوه اش خواستگاری کنه 

خدایا رفت وآمد با بعضیا چقدر دردسر داره


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۰۸
  • ۲ نظر

حوصله

وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسى‏ (17) طه


قالَ هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى‏ غَنَمِی وَ لِیَ فِیها مَآرِبُ أُخْرى‏ (18)طه


 

17- و چه چیز در دست راست توست اى موسى؟!


18- گفت این عصاى من است، بر آن تکیه مى‏کنم، برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى‏ریزم، و نیازهاى دیگرى را نیز با آن برطرف مى‏کنم.


❤️❤️❤️



آدمهـــا را 

از روی عکسهایشان نشناسید!

آدمها هیچوقت

از بی حوصلگی هایشان

از خستگی هایشان

از دلتنگی هایشان

 از غصه هایشان

عکس نمیگیرند !!!


پرویز پرستویی

🌟✨🌟✨


راستی چقدر زندگی کردن با وسایل جدید آسون شده همه چیز تو خونه برای آسایش هست ولی من به دنبال یه چیز دیگه میگردم که نیست !!!

میدونی اون چیه ؟ حوصله داشتن

 دیگه هیچ کس انگار حوصله دیگری و نداره دیگه انگار چشم تو چشم نمیشه حرف زد همه حرفا شده پیامک و نوشته آخه آدم دلش میگیره 

الان که با فرزانه حرف میزدم یه چیزی بهش گفتم جوابمو اینطوری داد:

 " داری میبینی چرا میپرسی؟" 

واقعا یه دفعه بی اختیار فکرم رفت سوره طه آیه 17 به بعد ....

راستی چرا خدا از موسی میپرسه چی تو دستته؟

 مگه خدا نمیدونه چی تو دست موسی هست یا موسی میتونست مثل فرزانه بگه این چه سوالیه مگه نمیبینی تو که خدایی چرا  از من سوال میکنی ؟


ولی موسی خیلی با ادب و آروم یکی یکی جواب سوال های خدارو میده چون اونقدر عاقله که میدونه ممکنه هیچ وقت همچین فرصتی براش پیش نیاد که با محبوش حرف بزنه ......


❤️ ❤️ ❤️



ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من


🌻🌻🌻🌻


خدا:

گاهی اوقات...

       ادم دلش...

          یک اشپزخانه ارام...

             یک استکان چای ....

                و مادرش را میخواهد.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۶
  • ۶ نظر

توبه



الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا" 104 کهف



زیانکارترین مردم) آنها هستند که (عمر و) سعی‌شان در راه دنیای فانی تباه گردید و به خیال باطل می‌پنداشتند که نیکوکاری می‌کنند."

🙏🙏🙏🙏



استاد محمد حسن الهى :

 «توبةحقیقى آن است که از خیر و شرت انابه کنى». من اندکى اندیشیدم و سپس گفتم: « اما توبه از شر، حاجتى به بیان ندارد، و لیکن توبه از خیر چیست؟». فرمود: «آنچه که ما،آن را خیر مى پنداریم،

مانند نماز و روزه و قراءت قرآن و درس گفتن و تحقیقات درسى مان و امثال آن، اگر براستى، آنرا مورد تامل قرار دهیم، در خواهیم یافت که همگى ناقص و غیر کاملند ـ

 😔✨😔✨


داشتم یه مطلب میخوندم در باره توبه خیلی تعجب کردم یه بزرگی در باره توبه گفته بود توبه از کار خیر و شر 


کار شر و فهمیدم ولی توبه از کار خیر و داشتم در بارش فکر میکردم که یادم افتاد 

بعضی وقت ها آدم کارهایی میکنه که احساس میکنه خیلی درسته گناه که نداره هیچی ثوابم داره 

یادم افتاد که منم باید یه توبه سفت و سخت برای یه کاری که فکر میکردم مثل رابین هود درسته بکنم 


چن سال پیش که حفظ تخصصی یک ساله تدریس میکردم.... خدا️یی کار سختی بود هم برای من هم برای بچه ها باید خیلی کارو جدی میگرفتم یادمه که به بعضی از بچه ها خیلی سخت میگرفتم مثلا  یه روز دیدم صبح مادر یکی از بچه ها اومده بود با من کار داشت رفتم تو دفتر اساتید پیشش گفتم بفرمایید دیدم حسابی شاکیه 

گفت خانم اخه کلاس شما چیه که این بچه دیشب که عروسی داداشش بود نیومد؟؟؟؟؟!!!!!! میگه امتحان جزء داریم خلاصه ماهر کاری کردیم حریف این دختر نشدیم که بیاد عروسی .....


وای حسابی شرمنده شدم یعنی بهتر بگم شوکه شدم 


منم که باید یه جوری از خودم دفاع می کردم گفتم بابا من گفتم باید از خیلی از کاراتون بزنید ولی نه اینطوری 

رفتم سر کلاس سراغ موسوی گفتم آخه دختر من گفتم عروسی برادرت نرو ؟

این چه کاری بود کردی ؟

گفت خانم خب امتحان و چکار میکردم بعدشم حوصله عروسی نداشتم گفتم خب اینو به مامانت میگفتی که صبح اول صبح به جای پاتختی نیاد جامعه القرآن !!!!!



حالا که یادم افتاده باید حسابی برای این استرس هایی که به بچه ها دادم و فکر میکردم خیر خواهی بوده توبه کنم ولی تو پرانتز بگم که اگه این سخت گیری ها نبود اونا نمیتونستند یک ساله قرآن و به خوبی حفظ کنند 


حالا سال ها میگذره ولی هر کدوم از بچه هاحفاظ موفقی هستند


خدایا  لطفا منو ببخش

❤️❤️❤️


گفتم منم اهل خطا،

  گفتی که  بخشیدم، بیا

     گفتم شکستم توبه ها،

        گفتی که بخشیدم، بیا 

گفتم که ای ستّار من،

   ای حضرت غفّار من

     من بر خودم کردم جفا،

        گفتی که بخشیدم، بیا 

گفتم زخوبی خالی ام،

  من دانه ای پوشالی ام

     بنگر تهیدستم خدا، 

        گفتی که  بخشیدم، بیا 


گفتم که احوالم بد است، 

  از بس  گناهم بی حد است

     بخشیده ای این بنده را؟

       گفتی که بخشیدم، بیا 

گفتم که نفسم سرکش است،

  جایم درون آتش است 

     أِغفرلنا، أِغفرلنا، 

       گفتی که بخشیدم، بیا...!

❤دوستت دارم خداجونم❤️

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۵
  • ۲ نظر

همدلی

همدلی

مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی اْلأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعًا وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النّاسَ جَمیعًا. (مائده: 32) مائده


هر کس، فردی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسان ها را کشته و هر کس انسانی را از مرگ رهایی بخشد، چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است

شیخ اجل سعدی شیرازی میفرماید:



بنی آدم اعضای یکدیگرند


که درآفرینش زیک گوهرند


چو عضوی به درد آورد روزگار


دگر عضوها را نماند قرار


تو کز محنت دیگران بی غمی


نشاید که نامت نهند آدمی

❤️❤️❤️


تا حالا آدم هایی رو دیدید که در سطل زباله به دنبال چیزی میگردن و زندگی شونو اینطوری اداره میکنن چه حسی دارید تا حالا بهشون فکر کردید 

 

هر وقت از کنار این آدم ها رد میشم خیلی خیلی ناراحت میشم 

 اول براشون دعا میکنم که انشاالله دست و بالشون پر بشه  بعد استغفار میکنم که خدایا اگر من هم در نداری این آدم ها ناخواسته  مقصر هستم منو ببخش 

و دیگه اینکه از امام زمان عذر خواهی میکنم که کاری از دستم بر نمیاد براشون انجام بدم 

خدایا به امید روزی که هیچ کس محتاج و فقیر نباشه آمین

✨🌟✨🌟


پرویز پرستویی در خاطراتش می گوید


در کانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.


پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد: 

خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم،


قاضی گفت: 

تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، 

در آن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:


همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار: جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی می کنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛

در آن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید....!!


📚 اجازه ندهیم انسانیت درما بمیرد 

مرگ انسانیت مرگ خوبیهاست 

فردا فرزند من و تو قرار است در این سرزمین زندگی کند 

خوشبختی فرزندانمان در جامعه ای که انسانیت درآن مرده باشد هیچ تضمینی ندارد...


✨🌟✨🌟

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۲
  • ۲ نظر

دوست جدید


وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا َ (١٠٣) آل عمران

و همگی به ریسمان خدا [= قرآن و اسلام، و هرگونه وسیله وحدت‌]، چنگ زنید، و پراکنده نشوید


🌰🍁🌰🍁



"الگوی زیبایی برای دیگران باش"

سعی کن کسی که تو را می ببیند،آرزو کند مثل تو باشد...

از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که در چهره داری،آن را احساس کند...

از عقیده برایش نگو..!بگذار با پایبندی تو،آنرا بپذیرد...

از عبادت برایش نگو!بگذار آن را جلوی چشمش ببیند...

از اخلاق برایش نگو!بگذار آن را از طریق مشاهده تو بپذیرد...

از تعهد برایش نگو!بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد...

بگذار مردم با اعمال تو، خوب بودن را بشناسند... 

✨🌟✨🌟✨

افرادی که باما هم عقیده هستند،به ما آرامش میدهند وافرادی که مخالف عقیده ماهستند،به ما دانش.


آدمی برای لذت بردن از زندگی به آرامش نیاز دارد وبرای چگونه زندگی کردن به دانش.  افلاطون


نزدیک عید که میشد آماده میشدیم برای مسافرت معمولا به طرف جنوب یه سفر مارکوپلویی که تقریبا نزدیک به 17 یا 18 روز طول میکشید فکر کنم نصف نقشه ایران و دور میزدیم میخواستیم بریم قشم برای رفتن به این جزیره زیبا باید تو صف طولانی ساعت ها منتظر می موندیم تا نوبتمون بشه که وارد لندیگراف بشیم در حدود 60 تا ماشین با بار و سرنشین حمل میکرد دیدن دریا خیلی لذت بخش بود...

 وقتی وارد قشم شدیم خب معمولا اونجا بیشتر محل خریده و مردم جزیره از اهل سنت هستن ...

وقتی یه روزی برای خرید کیف وارد یه مغازه شدیم من با سعیده و فرزانه داشتیم کیف انتخاب میکردیم و مغازه دار معلوم بود که آدم اجتماعی ای هست سر صحبت و باز کرد که از کجا اومدید و چه کاره هستید و همینطور... که رسیدیم به بحث حفظ قرآن دیگه هیجانی شد پرسید واقعا شما ها همه حافظید؟؟؟   ما هم با خونسردی گفتیم آره خب مگه چیه تا حالا خدایی کسی اینجوری از ما در باره حفظ نپرسیده بود ... :))

خلاصه گفت هر کیفی میخواید انتخاب کنید از ما پرسید تو جزیره کجا مستقرید ما هم با اعتماد به نفس بالا گفتیم هتل چادر :))) 

آقای فروشنده گفت خب برید خرید کنید تموم شد بیاید همین جا دیگه تا اینجا هستید فقط باید مهمان من باشید ما هم  از خدا خواسته قبول کردیم چون  تو جزیره اتاق خالی هم گیر نمییومد ...

چه خونه بزرگ و خوبی با همه وسایل 

یک هفته اونجا بودیم با هم زندگی میکردیم من غذا میپختم و با هم میخوردیم این آقای  تاجر از اهل سنت و شافعی بود و وقتی رفتار عادی مارو دید که من  مثلا چایی میریختم با هم میخوردیم یه دفعه گفت میتونم یه سوال ازتون بپرسم ؟

چطور شما راحت با ما غذا میخورید؟؟ چرا اصلا سختتون نیست؟؟ 

ما هم خندیدیم گفتیم برا چی باید سختمون باشه؟؟! 

 و در این باره ساعت ها حرف زدیم و کنار هم نماز میخوندیم و...


حالا هم چند سالی هست که با هم رفت و آمد داریم  و خیلی از شبهات که تو ذهنش بود بر طرف شده و الحمدلله خیلی بیشتر با هم خوبیم ...


 اون سال تو قشم به لطف دوستان عزیزمون خیلی به ما خوش گذشت...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۶
  • ۲ نظر

آرامش


امام صادق (ع):

و تعجب می ­کنم از کسی که مورد مکر دیگران قرار گرفته، چگونه به این بیان خداوند تعالی پناه نمی­ برد که:

«وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ»

کار خود را به خداوند واگذار نمودم زیرا خداوند به بندگان بینا است

❤️❤️❤️❤️


مَردُم کیست؟

به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی!!!
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
چند سالته؟
بابات چیکارس؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا ازدواج نمیکنی ؟
چرا بچه دار نمیشی ؟
چرا بچه دوم نمیاری؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره!

مَردُم ذاتا قاضی به دنیا اومده
 
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده, روت قضاوت میکنه ،حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه ، هرجا بری میتونی ببینیش ،حتی تو خواب.

پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن. 
زندñگی کن به شیوه خودت و با قوانین خودت و از فرصت های زندگیت لذت ببر.
بیخیال حرفهای مردم...این بزرگترین راه موفقیته. 
🌟✨🌟✨


چه جوری میشه راحت زندگی کرد چه جوری میشه دیگه برات حرفا و قضاوت ها مهم نباشه و براحتی از کنار همه چی بگذری 
البته هر چی هم که بخوای با اعتماد بگی من کاری به عقاید و نظر دیگران ندارم نمیشه چون مردم دست از سرت برنمیدارن 
قرآن و که میخوندم  آیه  44 سوره غافر مثل آب رو آتیش راحتم کرد انگار  بهترین راه حل بود برای رسیدن به آرامش  

🌟  همه چیزو بسپار به خدا  🌟

اینجوری انگار آدم میتونه یه نفس راحت بکشه 
دیگه مهم نیست اتفاق ها ی خوب یا بد 

هر چه از دوست رسد نیکوست

دلمو هر روز با این آیه به خدا میسپارم

و با خیال راحت از کنار مردم میگذرم
  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۳۹
  • ۰ نظر

دلگیری


قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یٰا إِبْرٰاهِیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَ اُهْجُرْنِی مَلِیًّا (٤٦)


قٰالَ سَلاٰمٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کٰانَ بِی حَفِیًّا (٤٧) مریم



ولى با این همه، ابراهیم همانند همه پیامبران و رهبران آسمانى، تسلّط بر اعصاب خویش را همچنان حفظ کرد، و در برابر این تندى و خشونت شدید، با نهایت بزرگوارى «گفت: سلام بر تو» (قالَ سَلامٌ عَلَیْکَ).



این «سلام» ممکن است تودیع و خداحافظى باشد که با گفتن آن و چند جمله بعد، ابراهیم، «آزر» را ترک گفت و ممکن است سلامى باشد که به عنوان ترک دعوى گفته مى‏شود.


😔😔 😒


دیدى وقتى دستت رو با کاغذ میبرى اذیتت مى کنه؟  میسوزه و از فکرت بیرون نمیره!

اما مثلاً وقتى با چاقو میبرى بعد چند دقیقه فراموش مى کنى؟؟؟

در واقع کاغذ از چاقو برنده تر نیست! فقط تو از کاغذ انتظار آسیب دیدن رو نداشتى...!


این دقیقاً حکایت بعضى از آدماس...


😔😔😔 


امروز یه چیزی شنیدم از یه شخص نزدیک که در واقع یه دخالت بیجا بود تو زندگی پسرم 

وقتی داشتم به حرفایی که زده بود فکر می کردم خیلی دلم گرفت دلم میخواست داد بزنم بگم تو رو خدا نظر ندید دخالت نکنید قضاوت نکنید اصلا به ما کاری نداشته باشید 

ولی حیف که همه این حرفارو تو دلم زدم هرگز این جرات و ندارم جرات که نه من آدم این کار نیستم ولی یه بدی بزرگ که دارم اینه که خیلی تحمل میکنم ولی به یه مرحله ای میرسم که دوست دارم دیگه اون شخصو نبینم حالا نه برا همیشه لااقل برا یه مدت که آروم شم 

نمیدونم به بعضی ها باید به چه زبونی بگی آقا ما خیر خواه نمیخوایم  شر مریز 

واقعا داشتم فکرمی کردم حضرت ابراهیم با این همه صبرش یه دفعه به ازر میگه تورو به خیر مارو به سلامت

نکته ای کان جست ناگه از زبان

همچو تیری دان که جست آن از کمان

مثنوی_مولانا

کلامی که از دهان خارج می شود مثل تیری است که از کمان رها میشود و دیگر هرگز برنمی گرد

👇

چه خوبه قبل از حرف زدن کمی  فکر کنیم نه بعد از آن به فکر درست کردن یا توجیه آن باشیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۱
  • ۰ نظر

عالم محضر خداست


اگر به جای گفتن:


 دیوار موش دارد و موش گوش دارد 



✅  بگوییم:


✍  ملائکه در حال نوشتن هستند...


  مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (١٨)ق



نسلی از ما متولد خواهد شد که به جای مراقبت مردم، ”مراقبت الله“را در نظر دارد!



🌸  أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ یَرىٰ  14 علق



🌟✨🌟✨


خونه جدید انگار همه چیزش برام جدیده اینجا از پنجره دائم سربازارو میبینم که رفت و آمد میکنن  یا تابلویی که نوشته فیلم برداری و عکس  ممنوع 


اینا یه حسی  بهم میده حس خوب یا بد نمیدونم ولی طعم حسش این که یه خورده حواسموجمع تر کنم انگار یه جورایی تحت نظرم و هر کاری نمی تونم انجام بدم


داشتم فکر میکردم کاش تابلو های بود که روی اونها مینوشتن ✍ خدا همه جا هست یا خدا شما را 👀  میبیند همه جا جلوی چشمون بود و کاش فرشته های رقیب و عتید رو دو تا سرباز فرض میکردیم که همیشه کنار ما هستند اون وقت خیلی از کارهایی رو که الان باید بر اشون ساعت ها استغفار کنیم پیش نمی افتاد 

ما از موش تو دیوار هم حساب میبریم ولی از خدا نه واقعا کی میتونم به این درک برسم که خدا رو هر لحظه کنارم حس کنم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۲۸
  • ۰ نظر

مسارعت


وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ (١٣٣)  ال عمران



"و بشتابید به سوی مغفرت پروردگار خود و به سوی بهشتی که پهنای آن همه آسمانها و زمین را فرا گرفته و مهیّا برای پرهیزکاران است


🌟✨🌟✨

🏃🏃🏃🏃 مسارعت


🍀 علامه سید محمد حسین طهرانی می فرماید:


یکی ازاموری که در سلوک الی الله باید مد نظر سالک باشد، مسارعت است.

یعنى در آنچه بر آن عزم نموده ،  باسرعت انجام دهد، چون در این راه آفاتی است و براى سالک در هر مقام متناسب - با حال او - مانعى پدید مى گردد. سالک باید بسیار زرنگ و باهوش باشد و قبل از آنکه مانعى بدو دست یابد و دامان او را آلوده کند، وظیفه خود را انجام دهد و در این راه وصول به مقصد دقیقه اى فروگذار نکند.


🏃🏃🏃🏃🏃🏃


یه آیه میگه انسان از عجله آفریده شده حالا این عجله بده یا خوبه من نمیدونم ولی بیشتر شنیدیم عجله کار شیطونه ولی من کلا آدم عجولی هستم تو همه چیز قبلا هم گفتم که ممکنه ضرر هم کرده باشم ولی یه کاریو تصمیم میگیرم باید انجام بدم 


ولی امروز یه مطلب جالب خوندم که بهم ثابت شد که عجله همیشه هم بد نیست 

وقتی ما تصمیم به کاری میگیریم مخصوصا اگه اون کار کار بزرگی باشه هر کسی یه نظر میده که البته من میگم ممکنه 10 درصدشون واقعا خیر خواه باشن بقیه میخوان یه جوری از راه بندازنت وقتی داشتم قران حفظ میکردم دوست داشتم حافظ کل بشم ولی اصلا قرآن خوندن بلد نبودم فقط متکی به نوار بودم

 حمید هم داشت حفظ میکرد کارش عالی بود ولی دائم به من میگفت تو نمیتونی حفظ کنی بزار کنار خودتو خسته نکن ولی من هرگز خودمو تسلیم نکردم و با شدت و سرعت ادامه دادم الحمد الله تونستم حفظ کنم 

یه بار سر کلاس حفظ یه ساله بچه ها گفتن خانم شما چه انگیزه ای داشتید که تا اینجا رسیدید چون نمیتونستم دروغ بگم 

گفتم انگیزه من فقط رو کم کنیه پسرم بود والسلام

ولی بعد هاکه قرآن و بیشتر حفظ کردم این انگیزه تغییر کرد 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۶
  • ۰ نظر

خونه جدید


لٰکِنِ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِهٰا غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ وَعْدَ اَللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اَللّٰهُ اَلْمِیعٰادَ (٢٠) زمر


ولیکن  کـسـانـى کـه از پـروردگـارشان مى ترسند غرفه هایى دارند که مافوق آن نیز غرفه هایى است بنا شده که از دامنه و چشم اندازش نهرها جارى است این وعده خداست و خدا خلف وعده نمى کند 

🌸🌸🌸🌸

امشب اولین شبیه که تو خونه جدید اومدیم خیلی سخته جابجا شدن

یه جوری انگار آدم از تحول میترسه حالا از هر جایی باشه 

مثلا مرگ هم یه انتقاله برا همین اکثر مردم از مرگ میترسند 

خونه ای که قبلا توش زندگی میکردیم طبقه اول بود وبرای من که همیشه دوست داشتم آسمونو ببینم جالب نبود مخصوصا وقتی بارون میومد 

خدارو شکر که خونه ای که تازه رفتیم طبقه بالاست دیشب که خوابیده بودم چون جام عوض شده بود خوابم نمیرفت  خونه پرده نداشت داشتم  ماه و تو آسمون میدیدم  و نمیدونید چه لذتی میبردم آسمونو دوست دارم از بچگی فکر میکردم خدا تو آسمونه هر وقت خیلی خوشحالم دستامو باز میکنم رو به آسمون ومیگم خدایا دوست دارم الان بغلت کنم بهت بگم خیلی دوست دارم یادآیه20 سوره زمر افتادم 

 خدا هم انگار طبقات بالا رو دوست داره که برا بهشتیان وعده اتاق هایی بالای اتاق هایی داده  خیلی جالبه 


از همه جالبتر پنت هاوس بهشتو  فقط گذاشته برای حفاظ قرآن

آیات رو  بخون برو بالا انگار هر چی میری بالا تر همه چی باکلاستر و زیباتره


خدایا هم تو دنیا هم تو اون دنیا دوست دارم طبقه پنت هاوس  باشم

 آمین 


٢

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۳
  • ۳ نظر

پزشکی






وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا 32 مائده


و هر کس انسانی را حیات بخشد  گویی همه مردم را زنده کرده


امروز دوشنبه1شهریور برابر با زاد روز ابوعلی سینا وروز ملی پزشک است


🌟✨🌟✨



وقتی سوم راهنمایی بودم باید رشته انتخاب میکردیم نمره برای همه رشته ها آورده بودم ریاضی که اصلا دوست نداشتم میخواستم برم تجربی هی دل دل کردم برم یا نرم بالاخره تصمیم گرفتم برم رشته انسانی 

مدرسه ها باز شد اینقدر درسای انسانی برام راحت بود که هیچ هیجانی نداشتم چون حفظیاتم خوب بود اون سال شاگرد اول کلاس شدم 

یکی از دوستام منو وسوسه کرد که بیا بریم تغییر رشته بدیم بریم تجربی خلاصه بعد از پیگیری تابستون چن تا درسو امتحان دادم و قبول شدم و مهر رفتم سر کلاس تجربی  

اخر رشته  تجربی به این باید فکر میکردم که دکتر بشم ولی تو پرانتز بگم که من از خون وحشت داشتم پرانتز بسته 

در هفته برای درس زیست یه بار آزمایشگاه داشتیم که تشریح بود از اسمشم حالم بهم میخوره هر بار به یه بهونه ای در میرفتم 

گروهی  بودیم نوبت گروه ما بود ,هر گروه باید یه مارمولکی قور باغه ای خلاصه یه جونوری میورد

 هیچ کدوم از تشریح هارو ندیده بودم تا دور معلم پر میشد  در میرفتم آخه شکم مارمولکو باز میگرد .......


من با دوستم باید برای جلسه بعد قورباغه میوردیم آخه دوستم جهانگیری تو باغ زندگی میکردند یه قورباغه گرفت گذاشت تو شیشه برداشت آورد رفتیم آزمایشگاه گذاشت رو میزو معلم قورباغه رو به  پشت خواباند نمیدونم چه جوری بیهوشش کرد چاقورو کشید که شکمشو پاره کنه من در رفتم

 معلممون گفت :ابوترابی میدونم که همیشه در میری اگه نییای نمره ازمایشگاه بهت نمیدم گفتم به هیچ عنوان نمیتونم نگاه کنم قورباغه رو من اوردم یه نمره برا این بهم بده گفت حالا تو چه جوری میخوای دکتر شی و جنازه تشریح کنی  خدا بگم چکارت کنه کسیو که منو اورد تو این رشته داشتم بر ای خودم ادبیات میخوندم بدون قطره خون و جنازه ای

حالایخوشحالم که بعد از دیپلم رشته ای که دوست داشتم ادامه دادم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۲
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی