درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

دعای گرسنه


اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکٰاةٍ فِیهٰا مِصْبٰاحٌ اَلْمِصْبٰاحُ فِی زُجٰاجَةٍ اَلزُّجٰاجَةُ کَأَنَّهٰا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلىٰ نُورٍ یَهْدِی اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (٣٥)نور


خداوند نور آسمان ها و زمین است ( روشنی بخش آنها ، هدایت گر اهل آنها و مدبر امور آنهاست ) داستان نور او ( دین و کتاب او ) مانند چراغدانی است که در آن چراغ پرفروغی است و آن چراغ در میان شیشه و آن شیشه همانند ستاره ای فروزان و نورانی است ، آن چراغ افروخته می شود از ( روغن ) درخت پربرکت زیتونی که ( از نظر محل ) نه شرقی است ( که آفتاب وقت عصر بر آن نتابد ) و نه غربی ( که آفتاب وقت صبح بر آن نتابد بلکه در محلی است که دائما خورشید بر آن می تابد ) ، روغن آن ( از صافی و شفافی ) نزدیک است که بدرخشد هر چند بدان آتش نرسد. نورهایی است انباشته بر یکدیگر ( نور زیت و چراغ و شیشه و چراغدان یعنی نور بودن خدا در بالاترین درجه تصور است ) خداوند به سوی نور خود ( دین خود ) هر که را بخواهد ( به راهنمایی خاصه ) هدایت می کند. و خداوند برای مردم مثال ها می زند و خدا به همه چیز داناست

🌽🌽🌽🌽🌽



تا حالا شده هوس یه غذا بکنید و خیلی زود به آرزوتون برسید خیلی خوشحال میشیدو میگید خدا دعای شکمو رو زود استجابت میکنه


آخه میگن وقتی دعا طوری باشه که استجابتشو حس کنی اون دعا زود مستجاب میشه 

مثل طلب غذا وقتی ما هوس یه غذارو میکنم مزه غذارو تو دهنمون احساس میکنیم در واقع داریم انگار از خوردنش لذت میبریم

اگه میتونستیم این حس و تو دعا های دیگمونم داشته باشیم  زودتر به نتیجه میرسیدیم


استاد دباغ سر کلاس به آیه 35 سوره نور که رسیدیم گفت با بچه های قرآنی رفته بودیم مشهد که خیلی گرسنه بودیم به بچه ها گفتم هر کس 3 بار آیه نور و بخونه حتما غذای خوبی گیرمون میاد خلاصه همه با هم خونده بودن که خدا رو شکر دعاشون مستجاب شده بود و همگی دعوت شده بودن به  غذای حضرتی


تا اینجا داشته باشید


روبروی خونمون چن شب عزاداری بود خیلی شیک و با کلاس و غذای انصافا خوشمزه

 تو پرانتز من آدم بد غذایی هستم به هر غذایی نمیگم خوشمزه پرانتز بسته 


چن شب مهمان این روضه بودیم شب آخر یه کار پیش اومد نتونستم سر وقت برسم

 

 خونه هم شام نداشتیم و خیلی هم گرسنه بودم دیدم تو این ساعت غذا  تموم که شده هیچی فک کنم همه چی هم جمع کرده باشن که یه دفعه یاد این آیه افتادم تا خونه کلی این آیه رو تکرار کردم رسیدم در خونه دیدم صاحب عزا داری داره دم در از مهمونای خصوصیش خداحافظی میکنه که منو دید منم از فرصت استفاده کردم گفتم نتونستم به روضه برسم گفت وایسا ؤ... خودش رفت و برامون غذا اورد و تصور کنید این صحنه رو آدم گرسنه, دیر وقت  و غذای گرم و خوشمزه 


خدایا هیچ گرسنه ای در روی کره زمین بی روزی نماند 

آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۱:۰۹
  • ۷ نظر

یک قدم عقب تر


لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ   23 حدید



این حقیقت را یادآور شدیم تا بر نعمت هایی که از دست داده اید ، اندوه مخورید و از آنچه خدا به شما ارزانی کرده است شادمان نباشید ، که خدا هیچ متکبّر فخرفروشی را دوست ندارد .


🌻🌻🌻


ﺗﻮﻯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ!

ﺍﯾﻨﻮ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ،

ﺍﺻﻼً ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ...

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ

ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﺵ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ...


ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺧﻢﮐﺮﺩﻥ ﻫﻢ

ﻧﺪﺍﺷﺖ..!!

ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ، ﮐﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺁﻭﺭ

ﻫﻢ ﺑﻮﺩ...!

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺭ...

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺭﻭ ﺳﭙﺮﯼ...

ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ،

ﺍﻣﺎ...

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ:

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ...


حالا تو این سن دیگه انگار قدر خنده ها و گریه هارو میدونم دلم میخواد به بچه ها بگم قدر لحظه هاتونو بدونید که هرگز حتی طعمشم تکرار نمیشه 

حالا دیگه حرف مردم نگاه مردم برام اهمیت نداره انگار دنیا برام پررنگ تر شده و من سرسخت تر از قبل 

دیگه یاد گرفتم به هیچ چیز دل خوش نکنم واز هیچ چیز خیلی ناراحت نشم چون خیلی زود همه اینها چه خوشی و چه نا خوشی کم رنگ خواهد شد و از جلوی چشمت دور میشود

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۷
  • ۴ نظر

تهمت



تهمت زدن به بى گناه از زشت ترین کارهایى است که اسلام آن را به شدت محکوم ساخته است. آیات قرآن و روایات متعدد اسلامى که درباره این موضوع وارد شده است، نظر اسلام را در این زمینه روشن مى سازد.

سوره نساء آیه 112

وَمَن یَکْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْمًا ثُمَّ یَرْ‌مِ بِهِ بَرِ‌یئًا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِینًا

 و هر کس خطا یا گناهى مرتکب شود   سپس آن را به بى‌گناهى نسبت دهد، قطعاً بهتان و گناه آشکارى بر دوش کشیده است


🌟🌟🌟🌟

تهمت مثل ذغال میماند اگر نسوزاند حتما سیاه میکند



نمیدونم آدم وقتی با یه تهمت مواجه میشه باید چکار کنه باید چه ادله محکمی داشته باشه تا بتونه به حقش برسه

 

حمید دوره راهنمایی بود تو مسابقات اوقاف رشته10جز شرکت کرده بود مرحله استانی تو یکی از مساجد شمال تهران بود حمید کلا صوت و لحن خوبی داشت و حفظ و خیلی کار کرده بود یعنی همیشه برا اول شدن خودشو آماده میکرد 

در ضمن اینو بگم که  یه قران خارجی خیلی قشنگ داشت که آقای دباغ بهش هدیه داده بود و خیلی دوسش داشت

 وقتی نوبتش شد خواست که بره بالای سکو برای جواب دادن قرآنشم با خودش برد بالا   انگار این قرآن یه حس خوبی بهش می داد

 

سوال اول و دوم و بدون غلط جواب داد با صوت و لحن عالی

 

اختتامیه همون جا بعد از ناهار بود وما خیلی مطمئن منتظر  برای رتبه اول حمید


 مراسم اختتامیه برگزار شد ولی خبری نشد و حمید و صدا نزدن 

خیلی تعجب کردیم  و سراسبمه سراغ مسئول سالن و مسابقه رفتیم و سوال کردیم ولی جوابی که شنیدیم  مارو مات و مبهوت کرد اصلا باورمون نمیشد یعنی چی خدایا مگه میشه .....


مسئول مسابقات گفت مجری گفته که حمید سوالاشو از روی قرآن خونده واقعا مغزم هنگ کرده بود هر طوری براشون دلیل مییووردم که مثلا موقع خوندن به مردم نگاه میکرد اصلا مگه میتونست ورق بزنه قرآنو و سوالشو پیدا کنه ولی اونا همه دلائل و رد میکردن 

  حمید بچم خیلی ناراحت شد منم تجربه زیادی نداشتم و نتونستم از حقمون دفاع کنم فقط اون مجری رو که خدارو شکر آخرین اجراش بود و بعد از اون کلا از جامعه قرآنی رفت به خدا سپردم چون هیچ کار دیگه ای از دستم بر نمیومد 

خیلی سخته حق با تو باشه ولی نتونی ثابت کنی

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۹:۱۴
  • ۵ نظر

کیمیا


وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ﴿۳۴﴾فصلت


 و نیکى با بدى یکسان نیست [بدى را] آنچه خود بهتر است دفع کن آنگاه کسى که میان تو و میان او دشمنى است گویى دوستى یکدل مى‏ گردد 


❤️❤️❤️❤️

خاطره ای از مجید ناظمی


*تابستان سال 1389 بود .


در حال رانندگی بودم حواسم نبود .یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست . 


همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمر ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم . شیشه های هر دو تامون پائین بود . یواشکی از کنار چشماش به من نگاه میکرد . منم مستقیم بهش نگاه میکردم .*


 *گفتم ،آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نرهستند . تو باید به من میگفتی خر . دوم اینکه اگه من الاغم ،حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم .


سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم . ....یک لبخندی زد وسه بار گفت معذرت میخوام . 


منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش  . 


بااشاره اون ،هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد .*



*این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive  یعنی واکنش .و کلمه دیگری هست به نام    creative یعنی خلاقیت  .


 اگر دقت کنیم با جا به جائی حرف c یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت .یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی .


 هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود .رئیسم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم .


میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن .


 8سال با عراقی ها جنگ کردیم الان برادر ما شدن . پس ،


1-آخر هر جنگی صلحه   2- عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه ما هر دو تامون عاقل بودیم  3- فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست 4- وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته برتو چیره بشه .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۹
  • ۲ نظر

امان از دل زینب


وَ سَیَعْلَمُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ (٢٢٧) شعراء



و به زودی کسانی که ظلم کردند خواهند دانست که به کدامین بازگشت گاه بازمی گردند.


🏴🏴🏴



تعزیه

نشسته بودیم به تماشای تعزیه ....

از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد

گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد 

شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد این اسرا را با زن و فرزندان خودش، فقط قیاس کرد که به این حال افتاد.


تماشاگران زیادی آمده بودند 

جمعیت اشک میریختند و حال عجیبی داشتند...

نوبت طفل شش ماهه رسید

تعذیه خوان طفلی را در آغوش کشید

طفل آرام و قرار نداشت 

صدای گریه جمعیت بالا گرفت 

خدای من چه صحنه عجیبی بود، طفل سوزناک گریه میکرد

گویی واقعا تشنه بود و دلتنگ آغوش مادر

دستور شکافتن گلوی طفل به حرمله داده شد!

بازیگر نقش حرمله تیر را در کمان آماده میکرد 

به یکباره جوانی با هیبت نیرومندی از میان جمعیت برخواست و فریاد کشید تیروکمانت را زمین بگذار ملعون مادرم از حال رفت!

جوان گریه کنان و  هق هق زنان با صدای بلندی فریاد میکشید

جمعیت سکوت اختیار کرد

بازیگر نقش حرمله با آن هیکل و هیبت رنگ از رخساره اش پرید و روی زمین نشست و رو به بازیگر نقش شمر کرد و زجه میزد و میگفت نمیتوانم ، کار من نیست

مادرش فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفته بود

میفهمی...؟!

فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفت 

و من به رباب فکر میکردم که کودکش را در این حال دیده بود 

مادرش از حال رفت و با آب قندی دوباره حالش خوب شد 

و من به زینب کبری فکر میکردم که با لبهای خشکیده در تل زینبه زیر آفتاب سوزان گلوی برادر زاده اش را نظاره میکرد 

مادرش از حال رفت که اینگونه پسر جوان رگ غیرتش ورم کرد و طاقت نیاورد 

ومن به حسین فکر میکردم به ابوالفضل العباس به علی اکبر که با آن همه غیرت باید خواهر و مادر و دخترانشان را تنها میگذاشتند...

مادرش فقط صحنه ای ساختگی را دید و از حال رفت ...

جوان شیعه علی ست و حق داشت فریاد بکشد ، شیعه علی روی مادر حساس است

قلم میگوید این متن را همینجا رهایش کن 

که اگر ادامه دهی میرسی به در و دیوار و پهلوی شکسته ...

رهایش کن که میرسی به مولایت علی 

رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از علی و مصیبت هایش

رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از این همه عشق بی کران.....

رهایش کن که اینجا برای نوشتن از علی و آل علی هوا کم است...

علی_سلطانی

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۹:۱۹
  • ۵ نظر

تعزیه


یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ﴿۲۷﴾فجر

 اى نفس مطمئنه 


 ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً ﴿۲۸﴾ خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد

 


فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ﴿۲۹﴾ 

و در میان بندگان من درآى

 

 وَادْخُلِی جَنَّتِی ﴿۳۰﴾ 

و در بهشت من داخل شو


❤️🍁❤️🍁



نمیدونم تا حالا تعزیه دیدید حتما دیدید تعزیه ما رو میبره تو صحنه کربلا همه هستن انگار هر چی لباس قرمزه شمره و بد هر چی لباس سبزه امام حسینه بچه که بودم این تفکرم بود 

تو محله ما تعزیه میومد و من خیلی دوست داشتم مخصوصا قسمت دو طفلان مسلم رو حیف که اون موقع این نقشا مال پسرا بود منم دختر بودم والا دوست داشتم برم یه نقش تو تعزیه داشته باشم البته بعد ها تو تئاتر مدرسه دلی از عزا دراوردم


تا اینجارو داشته باشید


یه روز که داشتم در باره نقشم تو تئاتر مدرسه حرف میزدم مامانم که زن کم حرفی بود و بیشتر گوش میداد یعنی من اینقدر از مدرسه میومدم حرف میزدم که بیچاره مهلت حرف زدن نداشت مامانم گفت تا حالا دیدی کسی تو نقشش اینقد واقعی بشه گفتم خوب اره بعضی ها خیلی هنرمندن گفت نه دیگه بیا تا بهت بگم


تو روستای مامانم یه تعزیه برپا میشد که خیلی قدمت داشت اکثر روستا سادات بودن و از اطراف همه هر ساله برای دیدن این نمایش روز عاشورا میومدن البته این قضیه تعزیه تقریبا  مثلا مال 60 سال پیشه 


نقش هر کس مشخص بود مامانم تعریف میکرد که تعزیه که شروع شد رسید به قسمت حبیب بن مظاهر که پیرترین یار بود نقششو یه پیر مرد باید بازی میکرد انصافا خوب بازی کرد همه گفتگو هاش با امام حسین به خوبی انجام داد رسید به قسمتی که باید شهید میشد مثلا درگیری شد و حالت شمشیر بازی و حبیب به زمین افتاد ولی دیگه این حبیب بلند نشد  هر چی صداش زدن مشتی پاشو نقشت تموم شد نه بابا انگار صد سال بود که مرده بود  پیر مرد که نقش حبیب رو داشت همون جا وسط جمعیت جان به جان آفرین تسلیم کرد واقعا اینقدر با حس این کارو انجام داد که با همون حس رفت صحنه عجیبی بود !!!!

خشکم زده بود یعنی چی مگه میشه این دیگه چه مدلشه مامانم گفت دیدی تا حالا از این نقشا ندیده بودی !!!

خدا رحمت کنه مامان و مشتی رو که اینقدر قشنگ نقششو بازی کرد.


خدایا عشق امام حسین و هر روز در دل ما واقعی تر کن

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۱
  • ۴ نظر

یادگاران جنگ


مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً (٢٣)احزاب


مؤمنان با خدا عهد بستند که در برخورد با دشمنان از صحنه کارزار نگریزند . از میان آنان مردانی بودند که به آنچه با خدا بر سر آن پیمان بستند صادقانه وفا کردند . پس برخی از آنان با مردن یا کشته شدن در راه خدا ، اجل خود را به پایان بردند و برخی از آنان این را انتظار می برند و در پیمان و مواضع خود هیچ تغییر و تبدیلی ایجاد نکرده اند 



لعنت به جنگ 

لعنت به بعد از جنگ

لعنت به جنگی که تموم شده ولی اثارش تو خونه تک تک رزمنده ها دیده میشه 

خدایا تا کی ؟؟؟

تا کی باید رزمنده ای که یک روز مرد جنگ بود و دشمن از شجاعتش میترسید حالا روحش و جسمش بیماره باشه !!!


خدایا شرمنده همه اونایی هستم که مردانه جنِگیدن 

شرمنده همسراشون که سالهاست پرستاری میکنن 

و شرمنده بچه هاشون 



امروز  با ترم اولی ها کلاس داشتم دانشگاه شلوغ بود هنوز کلاس ها درست و حسابی مشخص نبود 

رفتم سر کلاس خدارو شکر کلاس خوب با بچه های مثل گل وتشنه یادگیری احساس خوبیه با جوونا بودن اونا پر از هیجانن

خلاصه کلاس تموم شد رفتم که لیست و بزارم تو دفتر آموزش دیدم یه آقایی عصا بدست که پیر نبود داشت با صدای بلند و نالان مثل یه بچه به مسئول آموزش التماس میکرد که خانم کار منو راه بنداز پسرم رفته تورو خدا یه کاری کن برگرده هر چی بهش تلفن میزنم برنمیداره پسرش از اینکه باباش برای ثبت نام باهاش اومده بود خجالت کشیده بود و رفته بود و مرد به همه التماس میکرد که یکی برشگردونه


همه این حرفارو با گریه و ناله میگفت داشت دنیا تو سرم خراب میشد میخواستم داد بزنم بگم تو یه روز مرد جنگ بودی دشمن از تو میترسید حالا چرا مثل بچه التماس میکنی چرا گریه میکنی!!!!

 

مرد جنگ حالا  معلوم بود خیلی مریضه هم روحش هم جسمش اون متوجه نبود که داره همه رو اذیت میکنه داد و بیداد راه انداخته بود و مسئول آموزش از سر و صدا کردنش حالش بد  شد 

در یه جای دیگه دانشجویی میگفت خود کرده را تدبیر نیست گفتم بچه جون خود کرده چیه با عزیزترین چیزی که داشته با جانش جلوی دشمن وایساده  

دوباره گفت خوبه دیگه یه صفر از رتبه بچه هاشون کم میشه گفتم اون یه صفر یعنی ....


فقط گفتم خدایا اینا که بعد از جنگ اینه روزگارشون کاش مثل دوستاشون شهید شده بودن.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۳
  • ۴ نظر

کربلا

و" فدیناه بذبح عظیم."

 107 صافات


«و ما قربانی بزرگی را فدای او ساختیم


🏴🏴🏴



تا وقتی طعم کربلا رو نچشیده بودم هر کی هر چی میگفت زیاد تو کتم نمیرفت 

فک کنم سال  85 بود من تو قم تدریس حفظ یک ساله داشتم از اول با بچه ها طی می کردیم که مسافرت نباید برن و خیلی دیگه از نباید ها که بندگان خدا قبول میکردن البته این در واقع لطف بود در حقشون چون واقعا حفظ یک ساله  کار طاقت فرسایی بود 

وسط سال یکی از دخترا گفت که می خواد بره کربلا جواب صریح من فقط کلمه نه بود هزار دلیل اورد که منو راضی کنه ولی من راضی نشدم تقریبا داستان مرغ یه پا داره بود

رفت از مدیر اجازه بگیره که مدیر هم گفت هر چی استادت بگه من دخالت نمیکنم خلاصه من گفتم اگه رفتی دیگه سر کلاس نیا و ....

فردا دیدم نیومد فهمیدم رفته 10 روز گذشت یه روز دیدم در کلاسو باز کرد سلام کرد اومد و نشست بعد از درس یه سوغاتی برا من اورده بود که قبول کردم و زیارت قبول بهش گفتم زنگ خورد میخواستم از کلاس برم بیرون که گفت خانم از فردا بیام دیگه منم خیلی زود بدون معطلی گفتم نه ببخشید همون که گفتم انشاالله سال بعد در خدمتیم گفت یعنی نیام !!!

 من که هنوز سوغاتیش تو دستم بود با پرویی گفتم نه!!!

چن روز گذشت .....


من معمولا ماجراهای جالب کلاسو تو خونه تعریف میکردم این ماجار رو داشتم تعریف میکردم که یه دفعه حمید جوش اورد با عصبانیت گفت مامان تو چکار کردی سفر کربلا قضیش جداس زود بگو شاگردت برگرده سر کلاس گفتم برو بابا چه فرقی میکنه...که سخنرانیش گل کرد اینقدر گفت که دیگه از کارم پشیمون شدم ولی نمیدونستم چه جوری برشگردونم که خرابتر از این نشه 

فردا که رفتم به دفتر دار گفتم زنگ بزن بیاد کارش دارم  دختر ه اومد بهش گفتم یه فرصت بهت میدم برو تو خونه حفظ های عقب افتادتو انجام بده به کلاس که رسیدی بیا یادمه اون موقع بچه ها سوره حج بودن با شنیدن حرف من انگار بال در اورده بود رفت وبعد از یه مدت کوتاه به کلاس برگشت

واقعا حمید حق داشت عصبانی بشه

 تو همه چیز امام حسین استثنا س


سلام بر سر های بریده شده دشت کربلا

خدایا زیارت کربلا رو روزی دائمی ما قرار بده

 🏴🏴🏴

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۴
  • ۵ نظر

تا کی مارو دوست دارن؟؟؟

❤️  وَ وَصَّیْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ إِحْسٰاناً ❤️

15 احقاف


محبت به پدر و مادر 

یکی از میانبرها برای رسیدن به خداست


💕💕💕💕💕💕


💕💕💕💕


داشتم تو تقویم نگاه میکردم برای کاری چشمم خورد به روز سالمند 

راستی سالمند کیه؟؟؟ هر کس که دیگه کار مفیدی ازش برنیاد یا هرکس که دیگه متوجه نشه دور و برش چی میگذره !!!

خدایا وحشت کردم از اینکه یه روز سالمند بشم نمیدونم این کلمه چرا وحشتناکه شاید آدمو یاد خانه سالمندان میندازه 

البته خانه سالمندان بد نیست ولی از اینکه آدم همش افراد پیر و مریض و ببینه یا اینکه دور و برت بچه و جوون با اون همه هیجان شادی نباشه خب فرق میکنه 

پدرم یه زن دایی داشت که صداش میزدیم زن دایی حنیفه زن مومنه ای بود ریزه میزه با صورت گرد همیشه هر وقت میومد خونمون یه گوشه چهار زانو میشست و با تسبیح ذکر میگفت و زیاد حرف نمیزد اگر چیزی ازش میپرسیدی جواب میداد 

زن دایی حنیفه از دار دنیا یه پسر داشت که جوون مرگ شده بود و تنهای تنها بود 

سال ها تنها زندگی میکرد تا اینکه این زن مومن حافظه شو از دست داد دیگه هیچکس و نمیشناخت و از نظر کار های شخصیش هم دچار مشکل شد خلاصه دیگه انگار کسی زن دایی حنیفه رو نمیشناخت هر کس تو فامیل پاسش میداد به یکی دیگه البته این قضیه مال حداقل چهل سال پیشه که من بچه بودم و اون موقع خبر از گرفتن پرستار نبود یعنی مد نبود یا حداقل تو فامیل ما خبری از این کارای شیک و مجلسی نبود 

خلاصه آخر کلام 

یک روز شنیدم زن دایی حنیفه این زن صورت گرد تسبیح بدست و با یه ساک گذاشته بودن پشت در سالمندان کهریزک وقتی شنیدم بچه بودم ولی تمام دلم ریخت الان هم اشک تو چشمم جم شده و بغض کردم ما دیگه زن دایی رو ندیدیم حتی نفهمیدیم خدا چن سال دیگه بهش عمر داد  خدا رحمتش کنه نمیدونم عمر زیاد خوبه یا بد ولی دلم میخواد  تا وقتی زندگی کنم که متوجه باشم نه اینکه زمانی از عمرم این جوری باشه که برای دیگران مهم نباشم که وحشت میکنم خدایا عمر با عزت خواستارم که همه عزت از ان توست.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۰
  • ۸ نظر

صفای دل


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون  َ ۳۵مائده



 اى کسانى که ایمان آورده‏ اید از خدا پروا کنید و به او [توسل و] تقرب جویید و در راهش جهاد کنید باشد که رستگار شوید 

🍃🍁🍂🍃



شب جمعه یهو هوس زیارت کردم دلم میخواست یه جا برم که .....

 ساعت 10 شب حبیب خواب بود  سوییچ و برداشتیم با فرزانه رفتیم

شاه عبدالعظیم زیارتگاه تهرانی ها کسی که زیارتش مثل زیارت امام حسین در کربلاس

 

خیلی شلوغ بود اول یه سلام کردم به آقا دو رکعت نماز خوندم با زیارت نامه ولی دیگه انگار حال هیچ کاری نداشتم دلم میخواست فقط بشینم به در و دیوار نگاه کنم به مردم که هر کس یه کاری میکرد هر کی انگار یه کاری داشت ولی من هنوز داشتم خیره به همه نگاه میکردم انگار بعد از هزار بار اومدن اولین بارم بود داشتم به همه چیز فکر میکردم انگار یه نفر کنارم نشسته بود تا حرفای منو بشنوه تو فکرم هزران گفتگو گذشت  با خودم کلی حرف زدم بعد یک ساعت انگار احساس خوبی داشتم حالا باید برمیگشتیم 


راستی بعضی آدم ها اونقدر خوبن که انگِار همیشه هستن حتی وقتی بظاهر تو  این دنیا نیستن 

میشه همیشه کنارشون آروم گرفت خوش به حال ما تهرانی ها که شاه عبد العظیم داریم چه صفایی داره جاتون خالی قسمت شما هم بشه بزودی


 بطری وقتی پر است و می خواهی خالش اش کنی، خمش می کنی.

هرچه خم شود خالی تر می شود، اگر کاملا رو به زمین گرفته شود سریع تر خالی می شود.

 دل آرام هم همین طور است، گاهی وقت ها پر می شود از غم، از غصه ...

 هر گاه دلت پر شد از غم و غصه ها، خم شو و به خاک بیفت.

 این موجب می شود تو خالی شوی تخلیه شوی سبک شوی

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۷
  • ۲ نظر

ایات بیمه


قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَیًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَلَا تَجْهَرْ بِصَلَاتِکَ وَلَا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلًا ﴿۱۱۰﴾اسراء


 بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید هر کدام را بخوانید براى او نامهاى نیکوتر است و نمازت را به آواز بلند مخوان و بسیار آهسته‏ اش مکن و میان این [و آن] راهى [میانه] جوى 


 وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرًا ﴿۱۱۱﴾ اسراء


و بگو ستایش خدایى را که نه فرزندى گرفته و نه در جهاندارى شریکى دارد و نه خوار بوده که [نیاز به] دوستى داشته باشد و او را بسیار بزرگ شمار    


🍃🍁🍂🍃🍁🍂



شنیده بودم که دو آیه آخر سوره اسراء همه چیز و بیمه میکنه از هر خطری مثلا ماشینت و پارک میکنی بخونی یا از خونه میای بیرون خلاصه برای هر چیزی که میخوای حفظ بشه من اسمشو گذاشتم ایات بیمه

چند روز باقیمونده از سال 84 بود ما سفر نورزی مونو شروع کرده بودیم 27 اسفند نیمه شب بود یعنی در واقع نزدیک صبح که رسیدیم به دروازه قرآن شیراز حبیب که خیلی خسته بود و یکسره رانندگی کرده بود فقط از ماشین پیاده شده گفت همین جا جای امن و خوبیه میخوابیم 

چون همه چادر زده بودن وسرباز هم داشت چادر که زدیم هر کی کیسه خوابشو برداشت رفت خوابید کیف پول تو مسافرت  همیشه دست من بود من تو چادر میزاشتم زیر سرم و میخوابیدم 

آماده شدیم بخوابیم که حبیب گفت شلوارم و تو ماشین جا گذاشتم یکی بر ه بیاره حالا همه مدارک تو جیب شلوارش بود به هر کدوم از ما که گفت برید بیارین چون هوا سرد بود تازه تو کیسه خواب گرممون شده بود هیچکس نرفت 

سعیده گفت من تو ماشین یه امپی فور دارم که دو تا آیه براش میخونم و با خیال راحت خوابید دیگه بقیه به من مربوط نیست اینو که گفت همه تقریبا خوابشون رفته بود ....

صبح زود بر ا نماز بلند شدیم وقتی رفتیم تو ماشین وسیله برداریم هیچی تو ماشین نبود جز امپی فور سعیده خانم 

آقا دزده همه ماشینو خالی کرده بود یعنی در واقع شلوار حبیب یعنی همه مدارک و ...,

کاش من و حمید هم که این آیات و حفظ بودیم مثل سعیده زحمت خوندن این دو آیه رو به خودمون میدادیم

 باز خدارو شکر پولا زیر سرمن بود اگر نه باید قید سفرو میزدیم 

اینو بگم  با چه دردسری دوباره تونستیم مدارک و بگیریم بماند


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰
  • ۲ نظر

مهمان عجیب


فَلَمّٰا رَأىٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قٰالُوا لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلىٰ قَوْمِ لُوطٍ (٧٠)هود


و چون دید دستهایشان به غذا دراز نمى ‏شود آنان را ناشناس یافت و از ایشان ترسى بر دل گرفت گفتند مترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شده‏ ایم


🍃🌸🍃🌸



تلفن زنگ زد معمولا شماره های ناشناس و تو خونه من جواب میدادم 

الو بله  سلام برای امر خیر مزاحم میشم گفتم بفرما .... و صحبت هایی بین ما رد و بدل شد  خیلی معمولی 

قرار شد که بعد از ظهر چهار شنبه بیان خونمون گفت که پسرشونو فعلا نمیارن هر چی من اصرار کردم که کی ما رو به شما معرفی کرده زیر بار نرفت که بگه

سعیده در موقعیتی بود که خواستگارای زیادی داشت همه مدل ولی این دیگه آخر مدل بود

روز چهار شنبه بعد از ظهر من خونه رو تمیز کردم میوه تر و تمیز هم خریدم

 تو پرانتز اینو داشته  باشید که یکی از محسنات اومدن خواستگار به خونه همین تمیز کردن و برق انداختن خونه بود

سعیده هم که از کلاس اومده بود خودشو آماده کرد 

ساعت تقریبا 4 بود که زنگ و زدن 

در و باز کردیم و با بفرما بفرما اومدن تو 

معمولا خانم ها که برای خواستگاری میرن  لباس های شیک و کیف و کفش  بالاخره مهمونیشونو می پوشن


تا اینجارو داشته باشید 

این دو تا خانم با مانتو و مقنعه اداری اومده بودن یعنی رنگ مشکی

روی مبل سه نفره که نشستن چسبیده بودن کنار هم انگار جا نبود 


چایی و میوه آوردم تعارف کردم اکه گفتید چی گفتن ؟؟؟

هر دو گفتن ما روزه هستیم!!!!!!

خدای من روز قحطی بود امروز روزه گرفتید 

خلاصه از آب و هوا و سیاست , جنگ ایران و عراق و نقش امریکا در جنگ   و اخبار روز از ما پرسیدن مثل مفتش ها جز اینکه حتی یک کلمه از سعیده بپرسن یا از داماد تعریف کنن .


گفتم نمی خواید از سعیده سوال کنید گفتن باشه بعد 

کلا داشتم دو تا شاخ بالای سرم در مییو وردم

یک دفعه پاشدن خدا حافظی کردن و رفتن

وای خدای من اینا کی بودن چی می خواستن و هزار سوال که تا صبح هممونو  دیوانه کرده بود 

حالا اصلا نمیدونستم کی معرف بود

هر چی فکر کردیم از هر آشنایی پرسیدیم کسی اینارو نمی شناخت


خدای من اینا جن بودن فرشته بودن دزد بودن ......

دیگه بعد از اون هر کس برای امر خیر زنگ میزد اول میپرسیدم کی معرف ما بوده و بعد جواب میدادم  

خدارو شکر که به خیر گذشت

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۹:۱۶
  • ۲ نظر

نگاهی به دور

وَابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ ﴿۷۷﴾قصص


 و با آنچه خدایت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنیا فراموش مکن و همچنانکه خدا به تو نیکى کرده نیکى کن و در زمین فساد مجوى که خدا فسادگران را دوست نمى دارد 


❤️❤️❤️



پاییز ١٤٢٥

سی سال بعد...

من !

مادربزرگی پیر

یا تنها قابِ عکسی روی دیوار.

فقط یک خاطره


امروز اما در اندیشه ی روزهای رفته به خیال روزهای اینده نشسته ام و ثانیه ها را نظاره میکنم و فکر نمیکنم روزی در حسرت این دقایق آه میکشم...


.

.

بی دلیل باید  خوبی کنم و بی توقع عشق بورزم


فقط و فقط  عشق می ماند...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۲:۰۳
  • ۶ نظر

امروز


وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً (٢٣)کهف


هرگز در مورد کارى نگو «من بعدا آن را انجام مى دهم»

🌸🌸

امروز چه کلمه زیبایی 

دوستش دارم 

آخه دیروز که تموم شد  منو ترک کرد و رفت هر چقدر هم غصه بخورم دیگه برنمیگرده 


فردا هم که قرار برای من باشه شاید بیاد شاید 

نیاد


شاید بیاد و من نباشم 

پس امروزو دوست دارم 

تصمیم های خوبمو اجرا میکنم

با همه میخوام مهربون باشم

غلط های مشق دیروزمو صحیح میکنم تا نمره دیکته فردام بهتر بشه

من امروزو دوست دارم 

مخصوصا اگر پاییز باشه

خدایا دیرزمو ببخش

 امروزمو زیبا

 و فردامو درخشان کن 

آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۲:۲۶
  • ۱ نظر

بی خبر رفت


وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کَانَ صِدِّیقًا نَبِیًّا ﴿۵۶﴾مریم


 و در این کتاب از ادریس یاد کن که او راستگویى پیامبر بود 


📚📚📚



داشتم قرآن میخوندم که به داستان  ادریس پیامبر رسیدم که چقدر هنرمند بوده مدرس خطاط خیاط و....

که یهو یاد پدر بزرگم افتادم



میگن شغل من که تدریس قرآنه به پدر بزرگم رفته حالا میگم چطوری

 ولی دعا کنید فقط این قسمت زندگیم به پدر بزرگم رفته باشه وقتی خوندید  بعد به من حق میدید


مامانم تنها فرزند خونه بوده چون هر بچه ای به دنیا میومده میمرده 

مادرش خیلی زود از دنیا میره پدرش احمد علی خطاط و مدرس قرآن بود

از دور و نزدیک طلاب میومدن پیش استاد برای  یادگرفتن قرآن 

احمد علی خطاط ایاتی بود که نوشته میشد برای نصب بالای ضریح امام زاده ها که الان نسخه هایی از خطش هست که بسیار زیباست


ولی مادرم بیسواد بود یعنی چون تک بود و مادر هم نداشت پدرش برای یاد گیری مجبورش نمیکرد

تا اینجارو داشته باشید

مامانم 10 سالش میشه یعنی در واقع یه جورایی انگار وقت ازدواجش میرسه نمیدونم بنا به تعریف دیگران چه اتفاقی برای پدر بزرگم میفته که تنها دخترشو به خانواده ساداتی که ازش خواستگاری کرده بودن میسپاره و همه رو ترک میکنه و یکباره بی خبر  و یهویی میره

 و دیگه هیچ اثاری از این معلم قرآن پیدا نشد .....

 تو چن روستا شنیدن که آقایی تدریس قرآن داشته ولی بعد از یه مدت رفته بود 

خلاصه مثل کارتون های تلویزیون که دنبال کسی میگشتن اینا هم هر کجا نشونی پیدا میکردن تا میرفتن ... رفته بوده 

بابا نمیدونم از چی فرار میکرده یا دنبال چی بوده الله و اعلم ...

 

مامانم که تنها بودحالا تنهاتر شده بود

هر وقت به زیاتگاهی میرفتیم مامان به آیات بالای ضریح نگاه میکرد و میگفت شاید خط پدرمه


حالا من احساس میکنم شاید تونسته باشم با تدریس قرآن یادشو زنده کنم 

خدا رحمتش کنه هر وقت قرآن میخونم یاد احمد علی پدر بزرگ خوبم میفتم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۲
  • ۴ نظر

دعا


رَبَّنٰا آتِنٰا فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً  201 بقره


خدا کند یک اتفاق خوب بیـفتد وسط زندگیمان

آری همینجا !!
وسط بی حوصلگی های روزانه مان ،
نگرانی های شبانه مان ،
وسط زخم های دلمان ...
آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم ...

یک اتفاق خوب بیفتد
که خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن از یادمان برود…

آنگونه که یک اتفاق خوب
همین الان ؛
همین ساعت ؛
همین حالا ؛
از پشت کوه های صبرمان طلوع کند و
غروب همه غصه هایمان باشد.
طلوعی که غروبش همیشه خیر است…

خدایا ...!!
کمی "پایان خوش" می خواهم

برای این روزهایم
خدایا دلم به دنبال یه شادی از ته دل میگرده 
دلم میخواد اتفاق بیفته اونی که انتظارشو میکشم آمین


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ مهر ۹۵ ، ۰۹:۴۶
  • ۵ نظر

تنها یک آرزوست

آیه 28 سوره انعام:


"بَلْ بَدَا لَهُم مَّا کَانُواْ یُخْفُونَ مِن قَبْلُ وَلَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نُهُواْ عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ



بلکه (وبال) آنچه پیش از این پنهان می‌داشتند بر آنها آشکار شده و اگر بار دیگر هم (به دنیا) برگردند باز همان اعمال زشتی را که از آن نهی شدند اعاده خواهند کرد، و آنان دروغ می‌گویند


📚📚📚📚



زندگی بی نهایت شادتر بود

اگــر 

در 80  سالگی به دنیا می آمدیم

و به تدریج

به 18سالگی می رسیدیم ....


مارک_تواین


امروز بچه ها رفتن مدرسه چه حال و هوایی

انگار شهر زنده شده بود همه چیز بوی نویی میداد

صدای ناظم از بلندگو برو تو صف ... 

 دلم یه دفعه هوای مدرسه کرد رفتم  سال 51  کلاس اول روپو ش آبی موهای بافته با روبان قرمز ویقه سفید با یه کیف دسته دار که همه چیز بوی عشق می داد


همه روزای اول قشنگه روز اول دانشگاه ......


کاش میشد بر گر دیم عقب کاش میشد دوباره شروع کرد یابه قول بچه ها از دستر 

 نمیدونم اگه دوباره میتونستیم بر گردیم بازم این لحظات لذت داشت یا نه!!!

 یا فقط یه بار چشیدنیه

راستی شما دوس داری برگردی از کلاس اول ؟؟؟

اگه بشه من برگردم  !!!!

دیگه نمیخوام معلم هارو دست بندازم 

دیگه نمیخوام غایب کنم بعد تو ماه صفر به ناظم بگم عروسی بودیم

دیگه نمیخوام قبل از اومدن معلم پای تخته چرت و پرت بنویسم 

دیگه نمیخوام اگه مبصر شدم اونایی رو که دوست نداشتم تو بد ها بنویسم


دلم میخواد  اگه برگشتم دیگه......

خدایا منو ببخش چقدر معلم آزاری کردم آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۴
  • ۳ نظر

هیجان جنگ

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِینَ  193 بقره


"و با کفار جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و دین خدا حاکم باشد و بس، و اگر (از فتنه) دست کشیدند (با آنها عدالت کنید که) تجاوز جز بر ستمکاران روا نیست.


🌟✨🌟✨🌟✨


کوچه هایمان را به نامشان کردیم

که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم

از گذرگاه خون کدام شهید است 

که با آرامش به خانه می رسیم


🌻🌻🌻



جنگ شروع شده بود حال و هوای زندگیمون تغییر کرده بود هیچی سر جاش نبود تو هر خونه ای سرک میکشیدی یه نشونه از جنگ داشت من دبیرستان و تازه شروع کرده بودم که جنگِ شروع شد 

مدرسه حالت عادی نداشت هر لحظه با صدای آژیر با وحشت کلاسو تر ک میکردیم نمیدونم به کجا به کدوم پناهگاه ولی همه میرفتیم تو حیاط تا وضعیت سفید شاید بعضی روزا چن بار تکرار میشد  و از درس درست و حسابی خبری نبود 

من تو  مدرسه کار فرهنگی زیاد میکردم یکی از کارا وقتی بود که رزمنده ها عملیات داشتن بچه هارو جمع میکردیم تو نماز خونه زیارت عاشورا میخوندیم برای پیروزی رزمندگان خلاصه مطلب اینکه زیاد درس جدی نبود 


یکی از کارایی هم که من دوست داشتم ملاقات مجروحان جنگی بود 

اون موقع دوست داشتم با یه رزمنده ازدواج کنم در واقع یکی از شرایطم بود خب خدارو شکر همینطورم شد حبیب یکی از جبهه برو های قهار محل بود که از قضا خواستگار بنده شد

 اومد خواستگاری.... وقتی فهمیدم بیشتر سال میره جبهه دیگه اصلا به هیچی برای بله گفتن فکر نکردم 


تا زمانی که جنگ تموم شد تقریبا تا عملیات مرصاد همیشه خودم راهیش میکردم برای رفتن به جبهه واینو یکی از افتخارات زندگیم میدونستم 

خدارو شکر جنگ تموم شد و ما هم برگشتیم به زندگی عادی که دیگه انگار اون عطر و بو خاص نداشت فقط کسانی که تو اون دوره هم سن و سال من  بودن شاید این احساس و درک کنن 

من واقعا شرمنده خانواده های شهدا مخصوصا همسرانشون هستم



کاش می شد به همان حال و هوا برگردیم


بـه زمــیــن و بــه زمـــان شهـــدا بـرگـردیــم



دور بـاشـیـــم از آئـیـنـه ی خــودبـیـنـی مـان

کـاشــــ می شد که دوباره به خـدا برگردیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۸:۱۹
  • ۴ نظر

پاییز من

غَیْثٍ أَعْجَبَ اَلْکُفّٰارَ نَبٰاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطٰاما...20 حدید


بارانی است که گیاهی در پی آن از زمین بروید که برزگران را به شگفت آرد و سپس بنگری که زرد و خشک شود 


🍁🍁🍁


ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﯿﻢ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ، ﺭﻧﺞ، ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻭ ﺧﺴﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺭﺍﻩِ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ، ﺑﺎﺯﯾﺎﻓﺘﻪﺍﻧﺪ. ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ، ﻗﺪﺭﺩﺍﻥِ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺣﺴﺎﺳﯿﺖ ﻭ ﺩﺭﮐﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﺪﺭﺩﯼ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﻮﻋﯽ ﺗﻮﺟﻪِ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻭ ﻋﻤﯿﻖ، ﺳﺮﺷﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﻤﯽﺁﯾﻨﺪ.


ﺍﻟﯿﺰﺍﺑﺖ ﮐﻮﺑﻠﺮ ﺭﺍﺱ

🍁🍂🍁🍂


چقدر دوست دارم مثل پاییز باشم و از زرد و قرمز شدن نترسم دوست دارم با رنگ زرد و خشک انتظار بهار زیبا را بکشم که حتما آمدنی ست 

چقدر دوست دارم پاییز باشم 

پاییز روزهای امید من است پر از هیجان زندگی 

پاییز مرا عوض می کند 

پاییز برنامه زندگی من است 

پاییز یعنی دوباره زندگی با همه مشکلات

خوش آمدی پاییز رنگارنگ دوستت دارم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۷
  • ۱ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی