درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

جو گیر


هَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْرَاهِیمَ الْمُکْرَمِینَ ﴿۲۴﴾ذاریات 


آیا خبر مهمانان ارجمند ابراهیم به تو رسید (۲۴)ذاریات


 إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ ﴿۲۵﴾ذاریات


 چون بر او درآمدند پس سلام گفتند گفت‏ سلام مردمى ناشناسید (۲۵)ذاریات


 فَرَاغَ إِلَى أَهْلِهِ فَجَاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ ﴿۲۶﴾ذاریات


 پس آهسته به سوى زنش رفت و گوساله‏ اى فربه [و بریان] آورد (۲۶)ذاریات


😄😄😄



برای اولین بار بود میرفتم کربلا اونم تو اربعین پیاده روی, همه چیز دیدنی بود لحظه لحظه ها باید ثبت میشد فقط راه میرفتیم و حظ میبردیم .


راستی بهشت هم اینقدر لذت داره؟


این همه عشق چه طور یکجا جمع شده بود؟ چطور مردم با زبان های مختلف کنار هم مهربانی رو تجربه میکردند.


فقط مهمان نوازی عراقی ها دیدنی بود با تمام توان خستگی ناپذیر در خدمت مردم بودند.

 داشتم فکر میکردم اینا تمام وسایل زندگیشونو در اختیار مردم گذاشته بودن بدون یه ذره ناراحتی .


راستی اگه این اتفاق تو شهر ما قرار بود بیفته مثلا تهران ما چه طوری پذیرایی میکردیم ؟


میتونستیم چندین روز کار و زندگی رو تعطیل کنیم تا مردم راحت زیارت کنند.

البته هیچ جوابی نتونستم به خودم بدم ولی میدونم جوابم خیلی مثبت نبود, 


❤️❤️❤️


راستی تا حالا شما جو گیر شدید؟؟؟؟

 

پارسال تو خونه ما هر کس جدا رفته بود من با فرزانه بودم سفر ما طولانی شد ولی حبیب زود برگشته بود چون ماشین هم برده بود  با خودش.


وقتی برگشتم تهران وارد خونه که شدم انگار وارد موکب عراقی ها شده بودم خونه که نبود شهر شام تمام خستگی راه ومسافرت موند تو تنم .


فقط موندم تا حبیب اومد گفتم اینجا چه خبره؟؟

گفت هیچی بابا چند روز مهمون داشتم  از مرز که با ماشین برگشتم چن نفر با خودم آوردم بعد دیدم این همه عراقی ها از زائرا پذیرایی میکنن منم به اینا گفتم بییاید اول بریم خونه ما دو روز بمونید حمام برید لباس هاتونو بشورید و پذیرایی بشید بعد برید خونه هاتون خلاصه اینجوری شد که خونه تبدیل شد ه بود به موکب عراقی ها  !!!

از یه طرف حسابی عصبانی بودم از یه طرف یادم افتاد تو عراق داشتم چه فکری با خودم میکردم .


بالاخره یک هفته طول کشید تا خونه شکل اولش شد ولی خودم خندم گرفته بود که خدا چه زود منو امتحان کرد.نمیدونم رد شدم یا مشروط ولی میدونم قبول نشدم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۲
  • ۶ نظر

مترو

  إِنَّ ذٰلِکَ لَحَقٌّ تَخٰاصُمُ أَهْلِ اَلنّٰارِ (٦٤) ص


 این منازعه اهل آتش، حتمی است


🌚🌑🌚🌑


نمیدونم دعوا کردن از کی وارد زندگی بشر شد یعنی مردمان نخستین هم باهم دعوا میکردن؟

 یا اینکه نه اصلا خوب و خوش کنار هم زندگی میکردن البته تا کی ؟

 تا وقتی سر و کله قابیل پیدا شد که اصلا نذاشت کار به دعوا بکشه یهو برادر نازنینشو کشت و این شد سنبل دعوا و قتل برای ما که تا حالا  با این همه تمدن کمتر که نشده بیشترم شده .


حالا قضیه به دنیا هم ختم تمیشه تو جهنم هم دعواست یکی میگه تو منو جهنمی کردی اون یکی میگه میخواستی نیای دنبال من .

یا دارن داد میزنن از دست کارهای خودشون.


🌍🌎🌏


دیروز تو مترو تا از پله برقی اومدم پایین دیدم قطار رسید دیگه چون در بسته میشد مجبور شدم تو واگن آقایون سوار شم مترو بشدت شلوغ بود معمولا غروب همینطوریه هر طوری بود وایسادم ولی بسختی .

که دیدم صدای دعوا میاد و دارن هم دیگرو میزنن و این همه مرد نمیتونستن اینارو جدا کنن منم از ترس داشتم میلرزیدم جای تنگ , تونل و دعوا فکرشو بکنید 

نتیجه دعوا مشتی بود که خورد تو چشم طرف و به یکباره صورتش پر از خون شد  و دادش بلند شد واگن ریخت به هم مردمجروح داد میزد چشممو تازه پیوند زدم چشمم پرید بیرون و این جمله رو تکرار میکرد خدایا راست میگفت یعنی انگار چشمش کنده شده بود وای نمیتونستم نگاه کنم من فقط منتظر بودم بگه ایستگاه امام خمینی .

که پریدم بیرون ولی بزن بزن هنوز ادامه داشت تا پلیس مترو اومد .

نمیدونم سر چی بود  ولی اگه یه ذره گذشت داشته باشیم کار به اینجاها نمیرسه و همه چی درست میشد حیف از وقت و عمر انسان که به مشاجره بگذره.

خدایا کمکم.کن زندگی سالمی داشته باشم و مجبور نباشم با کسانی حرف بزنم که منطقی جز دعوا و جر و بحث ندارن 

امین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۸
  • ۶ نظر

بدون هدف




أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ ﴿۱۱۵﴾ مومنون


 آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده‏ ایم و اینکه شما به سوى ما بازگردانیده نمى ‏شوید .


😜😜😜


آدم ها به تعدادشون هر کدوم تو دلشون یه آرزو دارن حالا فرق نمیکنه چی باشه شاید خواسته های هر کس فقط برا خودش لذت بخش باشه  وبرای کس دیگه بی معنی باشه.


تو خونه ما وقتی بچه ها کوچکتر بودن دیسیپلین خاصی بود سر ساعت خاصی میخوابیدیم و صبح زود بلند میشدیم و بچه های کارهای زیادی داشتن اینطوری  تقریبا تمام وقت بچه ها پر بود از کلاس و برنامه و ....


بازی و تفریح هم بود ولی خیلی محدود یعنی در واقع انگار اونم برنامه ریزی شده بود  خلاصه همه فامیل دیگه روش زندگی مارو میدونستن .


تلویزیون هم که وقت نداشتیم زیاد نگاه کنیم فقط شب اونم تمام شبکه ها روی ساعت اخبار تنظیم بود.

🌟🌻🌟🌻🌟🌻


سال 81 تازه عراق آزاد شده بود و راه کربلا باز شده بود و مردم دسته دسته از راه کوه های مرزی وارد کشور عراق میشدن چون خیلی ذوق زده شده بودن بعد از چندین سال که راه کربلا بسته بود .


اون سال حبیب هم راهی شد که بره کربلا از همین راه های مرزی که خیلی هم خطر ناک بود .

و خدا بهشون چقدر رحم کرده بود چون تو کوه گم شده بودن و بعد از چند روز راه و پیدا کرده بودن.


خب حبیب خداحافظی کرد و رفت من موندم با حمید و سعیده و فرزانه .


حالا همه برنامه ها یهو بهم خورد انِگار انقلاب شد هر کی رفت سراغ کار مورد علاقه خودش .


حمید چند سال بود یه بازی کامپیوتری داشت  نمیدونم اسمش قارچ خور بود یا هرکول یا یه چیز  دیگه خلاصه این که خیلی دوست داشت به مرحله آخرش برسه  و همیشه تا شروع میکرد چن مرحله که میرفت باباش میگفت برو سر کارت و بیچاره تو دلش مونده بودکه یه روز برسه  مرحله آخر بازی .


این روزا که حبیب نبود انگار ساعت هم عقربه هاش کنده بود و خونه زمان نداشت.

  بچه ها چون تابستون بود تا هر ساعتی دلشون میخواست بیدار بودن و صبح هم دست کم ظهر از خواب بلند میشدن منم دیدم واقعا ممکنه این فرصت دیگه پیش نیاد کاری بهشون نداشتم  و این موقعیت برا منم خوب بود تنها چیزی که منو این چند روز خوشحال میکرد ندیدن اخبار بود حتی بر ای یه لحظه هم ما اخبار ندیدیم .

  یعنی ما اصلا انگار تو این 10 روز از زمان و دنیا فاصله گرفته بودیم هر کی برا خودش مشغول بود حمید از همون اول رفت سراغ بازی و تا صبح بیدار بود که یه دفعه من بای صدای حمید که با صدای بلند میگفت بالاخره رسیدم بالاخره رسیدم به مرحله آخر... بیدار شدم .

 حمید مثل گالیله که داد میزد زمین گرده و شادی میکرد حمیدم اینقدر شاد بود که انگار یه چیزی کشف کرده و بالاخره به آرزوش رسید مرحله آخر بازی!!!!


سعیده هم عشقش خوابیدن بود تا هر وقت دلش میخولست میخوابید و فرزانه هم که اون موقع محلی از اعراب نداشت.


خلاصه ما نفهمیدیم این 10 روز طلایی چطور گذشت یه بار حبیب تو این 10 روز تونست زنگ بزنه خونه و زود پرسید از ایران چه خبر ؟ 

گفتم هیچی حبیب گفت مگه میشه اوضاع عراق خیلی بده ولی ما که اصلا اخبار گوش نکرده بودیم گفتم اینجا (خونه) اوضاع خوبه عالیه.

10 روز به سرعت باد گذشت و الحمد الله حبیب برگشت به هر حال سفر پر بر کتی بود هم برا حبیب هم برای ما .


گاهی وقتا به اطرافیانمون اجازه بدیم لحظاتی برای خودشون باشن این لذت ها تو همون وقتش قشنگ هستن اگه بگذره دیگه مزه نداره.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۸
  • ۸ نظر

توفیق


لِلْفُقَرٰاءِ اَلَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی اَلْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ اَلْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ اَلتَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیمٰاهُمْ لاٰ یَسْئَلُونَ اَلنّٰاسَ إِلْحٰافاً وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ (٢٧٣بقره)




صدقات مخصوص فقیرانی است که در راه خدا بازمانده و ناتوان شده اند و توانایی آنکه در زمین بگردند ( و کاری پیش گیرند ) ندارند و از فرط عفاف چنانند که هر کس از حال آنها آگاه نباشد پندارد غنی و بی نیازند ، به ( فقر ) آنها از سیمایشان پی می بری ، هرگز چیزی از کسی درخواست نکنند. و هر مالی انفاق کنید خدا به آن آگاه است


🌟✨🌟✨


رسالت اصلی ما در این دنیا

بیدار شدن و بیدار کردن است

زندگی مامثل یک سفراست

نه یک هدف!

هریک ازماماموریت خاص

دردنیا داریم

وبا کمک کردن به دیگران باعث

تکامل روح خود می شویم.


❤️💕❤️💕❤️


اون روز یه روز خاصی برام بود یه روز عجیب !!!


بچه ها میخواستن برن پارک آبی تو راه کرج من باید بیرون منتظر میشستم خب این انتظار تقریبا 2 ساعت بود برا همین تصمیم گرفتم برم اطراف پارک آبی یه دوری بزنم

 بیرون که اومدم یه قبرستون روبرو دیدم چون شب جمعه بود گفتم میرم اونجا قدم میزنم تا وقت بگذره  البته من هر وقت جایی منتظر باشم تنها کاری که از دستم بر میاد مرور قرانه .


رفتم داخل قبرستون خب فکر کردم برم سر قبر کی ؟ 

داشتم با خودم فکر میکردم و با خدا حرف میزدم 

گفتم خدایا من دو ساعت میخوام قرآن بخونم تو بگو برا کی بخونم تقریبا دو دور تو قبرستون زدم  یه دفعه چشمم خورد به قبر که سنگ نداشت و خاک بود ویه پارچه سبز روش بود و معلوم بود خیلی وقته که سنگ نداشته خلاصه من اونجا نشستم و این قبر اسم هم نداشت نمیدونستم برا کی میخونم ولی شروع کردم به خوندن چن جز خوندم که میخواستم بلند شم دیدم یه زن جوون با یه پسر 16 ساله اومدن سر قبر شروع کردن فاتحه خوندن بعد با تعجب  یه نگاه به من کردن گفت شما کی هستید منم زود گفتم شما کی هستید؟


 گفت این شوهرمم آقا سعید سکته کرد من موندم با چهار تا بچه بدون در آمد حتی ما سنگ نتونستیم براش بندازیم 

گفت خودم با این پسر کار میکنیم ....

 

خیلی ناراحت شدم بعد پرسید شما کی هستید ؟منم جریانو تعریف کردم خیلی خوشحال شد  گفت از بس که آقا سعید مرد خوبی بوده که یه غریبه میاد براش قرآن میخونه .

بعد من آدرس خونشونو گرفتم الان دو ساله که هر چن وقت یه بار سری به این خانواده میزنیم هم اونا خوشحال میشن هم من .


خدایا توفیق کار خوب هم تو میدی ممنون که به من هم عنایت داری.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۸
  • ۷ نظر

غروب دلگیر

فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْیَ قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَرىٰ فِی اَلْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَرىٰ قٰالَ یٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِینَ (١٠٢)

صافات



پس چون پسر با او به حد کار و کوشش رسید ، گفت: ای فرزند خردسالم ، من مرتب در خواب می بینم که تو را سر می برم ( کارد بر حلقومت می کشم ) ، پس بنگر چه نظر می دهی. گفت: ای پدر ، آنچه را مأمور می شوی انجام ده ، که به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت.


❤️💕❤️💕


غروب جمعه چقدر سنگینه انگار تمام شدنی نیست .


همه رفتن حمید, سعیده , فرزانه چقدر دلم براشون تنگ شده پر از بغضم میخوام با صدای بلند گریه کنم .


خیلی مغرورم هیچوقت نمیتونم کل احساساتمو خرج کنم و بهشون بگم که چقدر دوستشون دارم .


همیشه فکر میکردم جدا شدن از بچه ها راحته ولی الان دارم داغون میشم


 شیطنت های فرزانه ,اذیت های مردونه حمید و سعیده دختر خوبم که همیشه از اینکه کنارش باشم لذت میبرم.

 

ولی الان خونه خالیه و خلوت .


میدونید الان دلم برا کی خیلی سوخت رفتم تو سوره صافات داستان ابراهیم و اسماعیل.

 راستی چه امتحان بزرگی سر بریدن اسماعیل اونم جه پسری !!!!

 اگر اسماعیل دست پرورده ابراهیم نبود آیا باز هم ابراهیم پیروز معرکه بود ؟؟؟


من که میگم این امتحان پیروزش اسماعیل بود چرا که اسماعیل براحتی برای پیروزی پدر در امتحان او را یاری میکند بدون هیچ اعتراضی خود را در اختیار خواب پدر میگذارد تا هردو در این امتحان شاگرد ممتاز شوند .


آفرین و احسنت به پدر وپسر

خدایا زائران کربلا همه به این امید آمدن که سوار کشتی نجات حسین شوند خدایا  یه فکری به حال جامانده ها کن .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۱
  • ۶ نظر

تنهایی

لِیَوْمِ الْفَصْلِ    13 مرسلات

برای روز جدایی


وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الْفَصْلِ   14 مرسلات


و چه دانی که روز جدایی چیست؟


🌰🌰🌰



آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است. خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی ، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت ، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی...



عباس معروفی

🌻🌻🌻



یه دفعه انگار تنها شدم تازه داشتم فکر می کردم به داشته ها به چیزایی که انگار تا حالا بهشون فکر نکرده بودم .


همه رفتن !!!


بچه ها رو راهی کردم کربلا با التماس دعا و خودم موندم تنهای تنها!!


جا مانده از سفر !!


با دنیایی از حسرت!!!


یه روزایی اونایی که میرفتن کربلا تو چشم بودن براشون بنر میزدن گل میخریدن و .....


حالا ما که جاموندیم شدیم تو چشم .

چقدر سخته.


یادش بخیر پارسال برای اولین بار پیاده روی, خستگی, شمردن ستون ها  و انتظار کربلا .


وقتی رسیدیم کربلا برای اولین بار که رفتیم حرم تو یه صف طولانی ایستادیم من که بلد نبودم چون اولین بارم بود با دوستان رفتیم اونا گفتن بیا ما بهت نشون میدیم 

صف که تموم شد دسته دسته وارد حرم میشدن که نوبت ما رسید من با بچه های جامعه القران بودم 


 طنابی که بسته بودن باز شد ما با جمعیت زیادی وارد شدیم یه دفعه جلوم یه ضریح دیدم فوری چسبیدم بهش پیش خودم گفتم چه نزدیک چه  زود رسیدم به امام حسین !!!

که دیدم بچه ها دارن میخندن و کلی منو دست انداختن گفتن خانم ابوترابی بیا بابا امام حسین کجا بود چسبیدی به قبر ابراهیم مجاب 😍😍😍


ای بابا مارو میگی کلی خجالت کشیدیم گفتم حالا میگید ؟؟؟


خندیدن گفتن خب شما نگفتی چرا بقیه دارن تند تند میرن جلو.


  دارن کجا میرن؟؟؟


 هیچکس اینجا نمیمونه .


خلاصه من برای اولین ضریح زیبای امام حسین و دیدم بسیار زیبا بود و وصف نشدنی .


  جاتون خالی خیلی خوش گذشت صفایی داشت.


اللهم ارزقنا زیارت قبر حسین (ع)

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۸
  • ۶ نظر

کاش مثل پدر باشم


وَأَنفِقُوا مِن مَّا رَزَقْنَاکُم مِّن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِی إِلَىٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَکُن مِّنَ الصَّالِحِینَ 10 منافقون


از آنچه به شما روزی داده‌ایم انفاق کنید، پیش از آنکه مرگ یکی از شما فرا رسد و بگوید: «پروردگارا! چرا (مرگ) مرا مدت کمی به تأخیر نینداختی تا (در راه خدا) صدقه دهم و از صالحان باشم؟!


🎀🎀🎀


حسرت چیه ؟؟؟

تودنیا تو آخرت انگار دست بردار نیست .

تو دنیا که به همون سفارش شده حسرت نخوریم مخصوصا حافظ قرآن که پیامبر عزیزمون میفرماید اگه حافظ به چیزی که دیگران دارند حسرت بخوره کافره .

ولی امروز سوره منافقون میخوندم آیه میگه بزرگترین پشیمانی در هنگام مرگ که پرده ها کنار میره اینه که چرا انفاق نکردم و از خدا میخواد که یه فرصت بهش بده برگرده و صدقه بده تا از صالحان بشه آیه خیلی جالبه تو آیات دیگه از گروه صالحین شدن خیلی انگار سخت بود ولی اینجا میگه صدقه بدم تا از صالحین بشم.

راستی ما حتما باید به زمانی برسیم که نقط صفر مرزیه بعد بخوایم کار خوب بکنیم واقعا لااقل برا خودم متاسفم که همش یادم میره

 چقدر قرآن قشنگه خدا!!!

🌸🌸🌸

یه خونه داشتیم غیر از اون جایی که توش زندگی میکردیم چند طبقه بود زیر ساختمونش چن دهنه مغازه و بانک صادرات بود یه زیر پله کوچیک هم بین این مغازه ها بود ,که پدرم همه ساختمونو اجاره میداد در ضمن یه شریک هم داشت به نام آقای مهدوی که چون به پدرم اعتماد داشت همه اختیارات با پدرم بود و ایشون سر برج میومد و سهم کرایشو میگرفت .

آقام یه پسر عمو داشت که آدم ضعیفی بود از همه نظر هم جسمی هم مالی

برا همین  زیر پله رو اجاره داد بهش تا پینه دوزی کنه اونم با چن تا ابزار ساده شروع کرد خلاصه اسم این پسر عمو هم رفت تو لیست مستاجرا تا چندین سال ...


وقتی پدرم فوت کرد برای تقسیم ارث باید خونه رو میفروختیم که بانک صادرات تمام ساختمونو یکجاخرید و باید همه تخلیه میکردن از جمله پسر عمو آقام 

شریکمون رفت سراغش بهش گفت باید تخلیه کنید تا حالا تو این چند سال آدم خوبی بودی کرایه سر وقت دادی و هر سال هم اضافه کردی ممنون ولی حالا باید بری .

اینو داشته باشید فقط ببینید این پسر عمو چی گفت؟؟..

گفت : مگه من تا حالا به شما یه قرون کرایه دادم که شما میگی سر وقت کرایه دادی؟

آقای مهدوی گفت یعنی چی؟من تو این چند ساله دنگ کرایه شما رو از حاجی میکرفتم چی میگی ؟

گفت: حاجی به من اینجا و رایگان داد گفت تا هر وقت خواستی اینجا کار کن فکر پول هم نباش .

باورتون میشه !!!!

پدرم کرایه که ازش نمیگرفت حتی به شریکش نگفته بود واز خودش به جای پسر عموش کرایه هم میداد 

عزیز دلم 💕 پدر خوبم خدا رحمتت کنه چقدر لوطی بودی چطوری انفاق کردی که هیچکس تا بعد از مرگت نفهمید آفرین پدر خوبم برا منم دعا کن تا باقیات و صالحات شما باشم . 

دلم برات خیلی تنگ شده 😞😞😞

ن

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۹:۰۵
  • ۵ نظر

خدایا دوستت دارم


وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ (٧)ابراهیم


و نیز به یاد آورید هنگامى را که پروردگارتان اعلام داشت: «اگر شکرگزارى کنید، (نعمت خود را) بر شما افزون خواهم کرد; و اگر ناسپاسى کنید، مجازاتم شدید است!»

دیروز دانشگاه یکی از بچه ها در باره آیه 7 سوره ابراهیم کنفرانس داشت خیلی جالب بود کلی در باره شکر حرف زدیم من یه چیزایی بعد از کنفرانس برا بچه ها گفتم بحث خوبی شد .

برا بچه ها خیلی جالب بود تشکر خدا از مردم .

ما انگار هر وقت چیزی از کسی بهمون میرسه تشکر میکنیم ولی خدا چرا؟؟؟


ولی بعدش رفتم تو فکر  که منم بشینم یه خورده با خدا حرف بزنم چن وقته یادم رفته تشکر کنم  یهو دلم برا خدا تنگ شد انگار خیلی وقت بود یه دل سیر با خدا حرف نزده بودم راستی چقدر خوبه که خدایی به این خوبی داریم که همیشه هست همیشه میشنوه و همیشه جواب میده خدایا دلم میخواد  با تمام وجودم فریاد بزنم که دوستت دارم


❤️❤️❤️❤️

ﺧﺪﺍﯾﺎ؛

ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ "ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ"

ﺍﻣﺸﺐ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻮﯾﻢ:

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ! ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ...


ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﯽﺩﺭﯾﻎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩﺍﯼ...

ﺳﻼﻣﺘﯽ، ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ؛

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﺱﻫﺎﯼ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ

ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﺻﺘﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺻﺒﺮ، ﻣﺪﺍﺭﺍ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﮑﺴﺖﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﻡ؛

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ، ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺒﺮﺩ.

ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺭﯾﺎﺑﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﮑﺴﺖ، ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﻦ، ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ

ﯾﺎﺭﯾﮕﺮﺷﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ.


ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ!

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﺨﺎﻃﺮ ﯾﺎﻓﺘﻪﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﮤ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﻭ ﺭﺍﺳﺘﯽ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﻩﺣﻞﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﺍﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧاطرﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪﺍﻡ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﻨﺎﻇﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻭﺍﺩﺍﺷﺘﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻠﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻪﺍﻡ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻨﺸﺎﻕ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺗﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﺎﺩﮤ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ.

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ... ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺻﺒﺢﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.


ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ!

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺘﻨﺸﺎﻕ ﺑﻮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭﻡ .

ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ...

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ...

ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ ﮐﻪ "ﺗﻮ" ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻣﻨﯽ.

ﺧﺪﺍﯾﺎ...بی‌نهایت ﺷﮑﺭﺕ؛

ﺍﻟﻬﯽ!

ﭼﻪ ﻋﺰﺗﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ.

ﻭ ﭼﻪ ﻓﺨﺮﯼ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ

ﺗﻮ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ...


ﺑﺎﺭﺍﻟﻬﺎ!

ﺗﻮ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ

ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺑﻨﺪﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ...

ﺁﻣﯿﻦ ﯾﺎﺭﺏ ﺍﻟﻌﺎﻟﻤﯿﻦ

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۸ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۶
  • ۸ نظر

زمان بدون توقف


کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَهَا لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا عَشِیَّةً أَوْ ضُحَاهَا 46 نازعات


چون آن را ببینند، پندارند در این جهان جز یک شامگاه یا چاشت درنگ نکرده اند


☘🌸🌸☘


داشتم به این آیه فکر میکردم که یه دفعه رفتم تو فکر که این همه سال زندگی یه دفعه تو قیامت میشه همش نصف روز!

 چقدر بی ارزش راستی این همه بدو بدو برای چی؟ 

بچه بودیم دوست داشتیم زود بزرگ شیم بریم مدرسه مادر بشیم و ...

حالا همه مراحل و رد کردیم چی شد !!!


بعضی وقتا دوست دارم همه چیزو رها کنم دست خودمو بگیرم برم بگردم تو یه هوای بارونی قدم بزنم و فکر کنم به گذشته به چیزایی که دیگه تکرار نمیشن


 نیم قرن زندگی کردن یعنی پر از خاطره انگار خاطره های خوش خودشونو قایم کردن 

یه نگاه گذرا منو میبره به دور دورا به بچگی شب های سرد کنار چراغ علا الدین و مشق نوشتن

 هر وقت انشا داشتیم فقط البته اول انشا رو بلد بودم بقیه شو خواهرم مینوشت هیچوقت فکر نمیکردم بتونم یه دفعه انشا بنویسم 

یادش بخیر دبیرستان پر از هیجان بودم 

اذیت کردن معلم ها کار همیشگی بود و خیلی زود ازدواج و پایان دوره اول و نقطه سر خط .


 چه زود گذشت  حالا انگار شمارش معکوس شروع شده نمیدونم با این همه فکر که تو سرم وقت میکنم به همشون برسم یا نه ؟؟؟

🌸🌸🌸🌸


آنهایی که کمتر تو را می شناسند همیشه می گویند خوش به حالت. فکر می کنند آرامش تو و شادی ات نتیجه ى بی خیالی هاست. فکر می کنند تو بلدی دنیا را ندیده بگیری. به خیالشان می رسد بدی ها را حس نمی کنی. آنها فکر می کنند دیوار شادی تو به اندازه صدای خنده هایت بلند است. اما کسانی هستند که بیشتر می شناسندت. بیشتر در کنار تو بوده اند و یا عمیق تر تو را دیده اند. آنها می فهمند و می دانند که بدی های دنیا را خوب دیده ای. می بینند ناراحتی هایی را که روی دلت سنگینی می کند را بلدی با چند تا خنده ى بلند از سرزمین قلبت بیرون کنی. آنهایی که تو را بیشتر بشناسند حساب نفس های سنگین شده ات را دارند و می بینند گاهی با ته مانده ى امید، تاریِ چشم هایت را پاک می کنی. آنهایی که تو را بهتر می شناسند خوب می دانند همیشه قاعده ها بر عکس است. آدم هایی که زیاد می خندند، زیاد نمی خندند! آنهایی که دوست زیاد دارند، دوست های کمی پیدا می کنند و آنهایی که می خواهند غمگین به نظر برسند غم های کوچک تری دارند. قدر شادی را کسانی می دانند که قلب سنگین تری داشته باشند 

بابک حمیدیان

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۷
  • ۱۰ نظر

صدای دلنشین

الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ﴿۲۸﴾رعد


 همان کسانى که ایمان آورده‏ اند و دلهایشان به یاد خدا آرام مى‏ گیرد آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش مى‏ یابد


❤️💕❤️💕❤️💕



تا حالا با توریست های خارجی برخوردی داشتید ؟

اگه جاهای تاریخی رفته باشید زیاد از این گروه ها دیدید البته اکثرشون سالمندن  انگار گفتن آخر عمری بریم ایرانم ببینیم که دیگه برا رفتن حسرت به دل نباشیم .

چند روز پیش که رفته بودم قم برای مسابقات تو هتل یه گروه توریست بودن از زن و مرد که اومده بودن ایران گردی

شام که خوردیم یکی از بچه ها که نابینا هم بود گفت بریم با این خارجی ها حرف بزنیم بچه ها گفتن بابا ما بلد نیستیم سعیده گفت من بلدم هر چی میخواید بگید من میپرسم 

خلاصه سوال ها شروع شد اول ارزو که نابینا بود گفت سعیده بهش ادرس منو بده بگو یه عصای خوب برا من از هلند بفرسته همه داد کشیدن سرش که بابا ول کن  مگه چراغ جادوه خلاصه هر کی یه چیزی ازش میپرسید .

چیزی که جالب بود این بود که ازش پرسیدیم تا حالا کجا ها رفتی خوش گذشته نظرت ؟؟

البته بگم که دلش پر بود شروع کرد به گفتن و سعیده هم تند تند ترجمه انلاین میکرد تهران چقدر کثیف بوده کاشان بدتر از اون خلاصه همینطور رگباری داشت ایراد می گرفت که یه دفعه سعیده پرسید شما که مسیحی هستید برا چی اومدید قم ؟

گفت که ما رفتیم کاشان سر راه اومدیم اینجا و مارو بردن حرم .

وقتی ازش پرسید حالا ازقم خوشت اومده ؟؟

نمیدونید با چه هیجانی از حرم حضرت معصومه تعریف میکرد که چه قدر زیباست نمیتونست احساساتشو بگه پر از هیجان بود میگفت اونجا حس عجیبی داره آرامش بود چیزی که خیلی خوشش اومده بود ولی نمیتونست خوب بیان کنه اگه گفتید چی بود ؟؟

باورتون میشه میگفت من صدایی اونجا شنیدم که خیلی زیبا بود اون صدارو دوست داشتم بشنوم انگار داشت منو آروم میکرد حالا نمیدونم صدا یی که تو حرم پخش میشده چی بوده ؟حتما قرآن بوده یا اذان ... هر چی بود براش خیلی جالب بود انگار تا حالا نشنیده بود .

البته که زیباترین کلام و دلنشبن ترین کلام, کلام خداست مخصوصا در جوار حرم عمه عزیزم .💕

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۵
  • ۵ نظر

عجیب ولی واقعی


کل نفس ذآئقه الموت ثم الینا ترجعون  57 عنکبوت


 هر نفسی مرگ را چشنده است و سپس بسوی ما باز گردانده می شوید


💕❤️💕❤️


خیلی از مرگ میترسم یعنی مثل یه بچه اینو بگم تا حالا که به این سن رسیدم مرده شور خونه نرفتم یعنی وحشت میکنم مامانم خدا رحمتش کنه همیشه میگفت تو باید با راننده مرده کش ازدواج کنی تا ترست بریزه چه میشه کرد این هم راه کار مادرای قدیم برای رفع ترس.


بیشتر از این میترسم که بعد از مردن چه اتفاقی قراره برام بیفته؟؟؟


 تا اینکه یه روز تو یه موسسه قرآنی بودیم که آقایی که دوست مدیر موسسه بود اومد اونجا.


 کسی بود که یک بار مرده بود و زنده شده بود البته این شخص یکی از قراء معروف هستند که در وزارت خارجه مشغول به کار هستند وجریان زنده شدنشون به خواست رهبر به صورت فیلم در اومد 


خلاصه حالا اینارو گفتم تا اصل ماجرارو از زبان خودش که تو موسسه گفت براتون تعریف کنم


 البته اینو بگم با این همه تعریف و شنیدن این ماجرای عجیب  یک ذره از ترس من نسبت به مرده و مردن کم نشد .


این آقا محل کارش تو وزارت امور خارجه بود صحبت هارو از زبان خودش مینویسم:


صبح روز شنبه من وارد وزارت شدم سوار آسانسور که شدم احساس کردم یه چیزی مثل مشت خورد تو سینم و احساس درد شدیدی کردم وارد اتاقم شدم حالم بد شد فکر کردم معده درد گرفتم چون شدیدشد  همکاران منو بلافاصله رسوندن بیمارستان سینا میدان حسن آباد  شنیدم که دکتر داره میگه ایشون سکته کرده و سریع شروع کردن یه سری وسایل به من وصل کردن صدای دستگاه که به من وصل بود میشنیدم :

دنگ دنگ بعد یهو صدا دستگاه قطع شد انگار سبک شدم واز تختم بلند شدم  وهمسرمو میدیدم که داره گریه میکنه و میزنه تو سرش و من هر چی میگفتم من سالمم اون متوجه نمیشدانگار منو نمیدید صدای دکتر و میشنیدم که میگفت متاسفم ایشون فوت کردند.


من دیگه بعدش از تختم جدا شدم و به طرف بالا با سرعت میرفتم مثل طبقات آسانسور و دیگه از اتاقی که توش بودم خبری نبود همینطور که بالا میرفتم یه کس دیگه کنار من بود و با من بالا میرفت لباس بلندی داشت ولی انگار پا نداشت بالا که میرفتیم طبقاتی میدیدم که یه عده آدم نشسته بودن و منو نگاه میکردن همینطور معطل و بیکار.


بعد همینطور که بالا میرفتم با سرعت زیاد رسیدم به یه فضای بزرگی که عده زیادی آدم اونجا بودن بعد یکباره صدای قرآن خوندن خودمو شنیدم که داشتم ایه وننزل من القران ما هو شفا رو تلاوت میکردم و صدا تو گوشم پخش میشد بعد دیدم دو نفر اومدن جلوی من یکی قد کوتاه و چاق و یکی قد بلند من فقط از گردن به پایین ا ونارو میدیدم ولی صداشونو میشنیدم 

یه دفعه یکیشون اومد جلو کنار من گفت اینو برا چی اوردید برشگردونید بعد انگار من از  یه ارتفاع بلندی افتادم پایین و نشستم روی تخت با صدای بلند گفتم   یا حسین   بعد شنیدم که همه اطرفیان از دکتر و پرستار  فریاد میزدن  مرده زنده شد مرده زنده شد !!!!!

و جیغ میزدن من تو حال خودم نبودم که منو به بخش منتقل کردن بعدها از دکتر که پرسیدم گفت تو 3 دقیقه مرده بودی و گواهی فوت تو  امضا شده بود   .

خدایا همه چیز در 3 دقیقه فقط  بعدا  فهمیدم که وقتی به همسرم خبر داده بودن که من سکته کردم همون موقع 14 تا گوسفند برای هیئت 14معصوم نذر کرده بود .

خدایا دعا چکار میکنه یعنی اینهمه قدرت داره و ما ازش غافلیم.

بعد از این داستان هم من هنوز از مردن میترسم خدایا لطفا به من یه مرگ راحت بده ازت ممنون میشم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۹
  • ۶ نظر

حال بد

وَلَا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ 12 حجرات


و از یکدیگر غیبت ننمایید ، آیا یکی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟


هیچی مثل غیبت کردن منو تو زندگی آزار نمیده  همه گناه ها بده ولی این یکی انگار مادر همشونه ولی بازم هرچی سعی میکنم ازش دور بشم بعضی وقتا گرفتار میشم اون وقت اینقدر از خودم بدم میاد و حالم بد میشه که تا چن ساعت چیزی منو خوشحال نمیکنه حتی بهترین خبرا

چند روز پیش برای مسابقات کشوری رفته بودیم قم بچه هایی که با هم بودیم از تهران همه آشنا بودن خیلی فضای خوبی بود . و از اینکه با هم بودیم خیلی خوش میگذشت مخصوصا که من با سعیده بودم 


هتل ما کنار حرم بود خیلی با صفا و لذت بخش ,

وقتی گروهی میری مسافرت خیلی باید مواظب باشی که دچار غیبت نشی ولی انگار شیطون دست بردار نیست و اون موقع انگار همه چی یادت میره جو خنده و شوخی و ...


یاد اون موقع که نوجوون بودم افتادم که از غیبت بشدت بدم میومد چون از قمر خانم بدم میومد که شبکه خبری آنلاین کوچه ما بود.


قمر خانم همسایه ما بود یه زن قد کوتاه با لهجه آشتیانی; تو کوچه ما تقریبا همه خونه ها بالای 150 متر بود ولی خونه قمر خانم انگار یه خونه استثنایی تو کوچه بود اونم درست چسبیده به خونه ما اینم از بد شانسی ما بود .

یه خونه 40 متری دو طبقه با پله های اهنی که وقتی میرفتن طبقه بالا  کل خونه مارو از تو حیاط دید میزدن تا برن بالا.

قمر خانم کلا از 24 ساعت روز فک کنم 4 ساعتش و فقط تو کوچه نبود از صبح که می خواستم برم مدرسه بود تا شب.

  دم در خونه مینشست


و تمام کاراشو تو کوچه انجام میداد هر کس که رد میشد باید با قمر خانم سلام و علیک میکرد و اونم تمام اخباری که از صبح جمع کرده بود به مغز طرف در عرض چن دقیقه وارد میکرد من بچه  بودم ولی دشمن سرسخت این خانم و  بشدت ازش بدم میومد فقط به خاطر اینکه دائم غیبت میکرد .و گاهی هم تهمت.


اونایی که تو کوچه دختر یا پسر دم بخت داشتن باید دم قمر خانم و حسابی میدیدن که اگه برای تحقیق میان براشون حسابی تعریف کنه 

 وقتی که تو کوچه مینشست همیشه دخترای همسایه  رو که خواستگار نداشتن و موفق به ازدواج نشده بودن و  مسخره میکرد .

حالا باورتون میشه که با  دخترش زندگی میکنه  که تا حالا نتونسته ازدواج کنه .


خدایا یعنی تو چکار میکنی!!!

راسته که زمین گرده 


خدایا کمکم کن تا گناه همیشه تو نظرم زشت و پلید باشه مثل وقتی نوجوان بودم تا براحتی تسلیم نشم .

خدایا نمیخوام از چیزی که همیشه بدم میومده حالا برام شیرین بشه.

خدایا ما را درس عبرت دیگران قرار نده 

آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۹:۰۰
  • ۶ نظر

دختر


وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثىٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ (٥٨)نحل



و چون یکی از آنان را به ( تولد ) دختر بشارت دهند ( از فرط غیظ و غضب ) صورتش سیاه گردد در حالی که خشم گلویش را می فشارد


❤️💕❤️💕❤️💕



تو این چند سال چقدر علم با سرعت پیشرفت کرده الان هر پدر و مادری حتی میتونه جنسیت بچشو حتی چن قلو بودن رو خودشون تعیین کنن .


تا چن ده پیش حتی سونگرافی هم مد نبود و پسر و دختر بودن برای پدر و مادر سوپرایز بود به طوری که تا خبر زایمان یه نفر داده می شد اولین سوال این بود که پسره یا دختره؟؟؟

1400 سال پیش مردم ار بدنیا اومدن دختر ناراحت میشدن بعد ما میگفتیم عجب مردم احمقی بودن !!!


همسایه طبقه بالای ما آقای حسینی 2 تا دختر داشت زهرا و زینب که  خیلی هم  خانواده متدینی بودن .


خانم حسینی برای سومین بار خدا میخواست بهش بچه بده تقریبا سال 74 اون سال ها مردم زیاد اهل سونوگرافی برای فهمیدن جنسیت نبودن و بیشتر علاقه داشتن که خانم بزرگای خانواده طبق تجربیاتشون نظر بدن خلاصه با توجه به رنگ رخسار و نمیدونم طرز راه رفتن و هزار دلیل دیگه این خانم بزرگا همه نظر دادن که خانم حسینی پسر بدنیا میاره خب این حرفا شاید به نظر الان خنده دار باشه ولی تاثیر و امید فراوان اونو نبایددراون زمان منکر شد.

خانم همسایه رفت بیمارستان برای زایمان من که نمیدونستم چی زاییده دخترش زهرا رو صدا زدم گفتم ببینم مامانت فارغ شد؟ 


زهرا گفت اره صبح زایمان کرد منم بعد از خیلی ابراز  احساسات و تبریک گفتم خب حالا پسره یا دختره؟

اگه گفتید چی جواب داد !

زهرا گفت :

عیب نداره .😳😳😳😳


گفتم چی عیب نداره یعنی چی؟؟؟ زهرا با حالت ناراحتی گفت از بس که هر کی از صبح تا حالا پرسیده مامانت چی زاییده گفتیم دختر همه گفتن عیب نداره دیگه باورمون شده.  وای داشتم از خنده میترکیدم ولی اینقد این بچه ناراحت بود که جلو خودمو گرفتم گفتم نه بابا بیخود گفتن بی تربیتا دختر خیلی هم خوبه حالا شدید سه تا خواهر . بعد ازش پرسیدم خب حالا اسمشو حتما میخواید بزارید زهره با همون عصبانیت قبلی گفت نه بابا بس دیگه ززززز یعنی چی نمیخوام دیگه از ز باشه بابام گفته اسمش محدثه س گفتم خیلی هم عالی .


الان زهرا و زینب ازدواج کردن و محدثه باید دانشجو باشه .

همسایه های خوبی بودن یادشون بخیر.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۸:۵۰
  • ۳ نظر

زخم زبان


وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَیْرِ مَا اِکْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (٥٨)احزاب


"و آنان که مردان و زنان با ایمان بی‌تقصیر و گناه را بیازارند (بترسند که) دانسته بار تهمت و گناه آشکار بزرگی را برداشته اند


🌸🌸🌸🌸



همیشه خاطرات لذت بخش نیستن بعضی وقتا آدم از خاطرات خودش هم دلش میگیره 

داشتم یه داستان میخوندم که منو برد به تقریبا 25 سال پیش حالا بعد از گفتن خاطره داستان و براتون مینویسم

سالی بود که حبیب به دلایلی بیکار شده بود و حقوقی نداشت اون سال خیلی سختی کشیدیم من تو زندگی آدم مغروری بودم یعنی به هیچ عنوان از مسائل زندگیم به کسی نمی گفتم این غرور بیجا یا با جای من باعث شد که تو این یک سال هر چی از طلا یا پس انداز داشتیم خرج کنیم و تقریبا با سلام صلوات زندگی رو میچرخوندیم 

یه روز یکی از نزدیکان من خبر داد که میاد خونمون خیلی دست و پامو گم کردم چون حبیب خونه بود و مطمئن بودم که حس فضولی این خانم گل میکنه برای سوال کردن به حبیب گفتم تو برو میوه بخر بیار بعد برو بیرون تا این خانم بره 

حبیب که پول زیادی تو جیبش نبود میوه  هایی که خرید درجه 3 بود خلاصه من این میوه هارو با یه ترفندی راس و ریس کردم و با یه خورده مثلا تزیین گذاشتم جلوی این خانم 


مهمون یک نگاه به من کرد یه نگاه به میوه ها بعد با یه حالت بدی گفت :


ببینم حبیب آقا این میوه هارو از تو جوب پیدا کرده ؟


من که حسابی جا خورده بودم نمیدونستم چی جواب بدم یه خورده منو من کردم و با یه لبخند مسئله رو تموش کردم و نزاشتم ادامه پیدا کنه ولی دیگه نفهمیدم تا عصری که خونمون بود چطوری ناراحتی خودمو پنهان کردم

حالا سالها میگذره ولی مزه تلخ حرفش همیشه منو آزار میده چون هنوز هم از ترکش کلمات قصار ایشون در امان نیستیم 

حالا بخونید اون داستانو که منو به یاد این خاطره انداخت

🌺🌺🌺🌺


داستانک


شخصی تعریف میکرد : توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه یه مرده که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت : همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به ""باقالی پلو و ماهیچه""


""بعد از 18 سال دارم بابا میشم""


چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچه ی 3یا 4 ساله ای را گرفته بود که به او بابا میگفت


پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم


مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند پیر زن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش میشد امروز باقالی پلو با ماهیچه میخوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند


من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.


ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭم ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ .

ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻦ ﻭ

ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﭼﺎﯼ ﺁﻭﺭﺩ

ﺭﺩ ﻧﮑﻨﯿﻦ ،

ﺷﺎﯾﺪ

ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ

ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﺶ ﺩﺍﺭﻩ

ﻭ ﺍﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭﯾﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻪ ....

ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﻪ

عجب دنیاییست!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۲
  • ۶ نظر

انرژی


وَإِنْ یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿۵۱﴾ قلم


 و آنان که کافر شدند چون قرآن را شنیدند چیزى نمانده بود که تو را چشم بزنند و مى گفتند او واقعا دیوانه‏ اى است 


👁👁👁👁


تا حالا به این فکر کردید که برخوردتون با یه عده از آدم ها زیاد بر اتون جالب نیست انگار اون روز حالتون گرفتس 

نمیدونم چقدر اعتقاد دارید که هرکس تو وجودش یه سری انرژی داره که میتونه تاثیرگذار باشه



آدم ها در ابتدای صبح دو دسته اند:


عده ای با سلام گرم و چهره شاداب و لب خندان خود به تمام اطرافیان خود انرژی مثبت می دهند و همان انرژی مثبت را تا پایان روز از پیرامون خود جذب می کنند...


عده ای هم با روی عبوس و چشمان خواب آلود و حرکات بی اعصاب خود به تمام اطرافیان خود انرژی منفی ساتع می کنند و در تمام طول روز هم همان انرژی منفی را از اطراف خود جذب می کنند...


آقای فراهانی همسایه روبروی ما بود که حدوده 8 تا بچه داشت البته قدیما هشت تا بچه خیلی هم با کلاس بود چون تو همسایگی 14 تا هم مورد داشتیم  خلاصه این آقای فراهانی یه مرد چاق و قد بلندی بود که خیلی کم حرف میزد و چهره جدی و عبوسی داشت یه چیزی شبیه به گروهبان گارسیا اینطوری بگم شاید تو اون سال ها من جرات نکردم یه بار  هم  بهش سلام کنم یعنی فقط ما سر کار رفتن و اومدنشو میدیدیم کلا آدم بی سر و صدایی بود  

فقط یه مورد داشت اینو تا اینجا داشته باشید 


آقام بر عکس آقای فراهانی خیلی اجتماعی و پر هیجان بود فقط یه مشکل با این آقا داشت میگفت اگه صبح از خونه بیام بیرون و چشم تو چشم این آقا بشم اون روز یه اتفاق بد برام میفته و راستم میگفت البته راست که چی بگم خودش اون روز منتظر اتفاق بد بود هر چی میگفتیم بابا خرافاته قبول نمیکرد صبح یه  وقت از خونه میومد بیرون که  نبیندش البته این کارو آقام تا آخر عمرش انجام میداد اصلا بگم تو این سالها که همسایه بودیم شاید 4 کلمه هم با هم حرف نزده بودن

ولی الان قبول دارم که انسان ها از خودشون انرژی منتشر میکنن چه مثبت چه منفی که میتونه رو محیط اطرافشون تاثیر بذاره 

حالا حق میدم به آقام که میگفت آقای فراهانی برای من خوش یمن نیست 


حالا هر دوشون دیگه تو این دنیا نیستن خد ا رحمتشون کنه

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۷
  • ۴ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی