درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

وقتی خدا میگه واااااای




. 💰  ویل للمطففین  💰 1 مطففین


💰  وای به حال کم فروشان  💰



 کارگرى که از کار خود کم مى گذارد، آموزگار و استادى که درست درس نمى دهد کارمندى که به موقع سر کار خود حاضر نمى شود و دلسوزى لازم را نمى کند، همه مشمول این حکمند و در عواقب آن سهیمند.

💰💰💰💰




شب تولد حضرت زهرا بود فردا عروسی سعیده بود داشتیم جهیزیه رو مرتب میکردیم برای فردا انگار أخر کار سختتر بود خیلی خسته شدیم دیگه حوصله نداشتم شام درست کنم تصمیم گرفتیم شام از بیرون بگیریم .


خیابون ایران از  محله هایی که غذاهاش معروفه ,خلاصه چون گرسنگی دیگه داشت امانمونو میبرید حبیب رو فرستادیم که سریع بره بگیره و زود بیاید.


حبیب با ترافیک زیاد اون شب , رفت و چن پرس جوجه و مخلفات گرفت ما که دیگه طاقت نداشتیم زود سفره رو آماده کردیم تا رسید شروع کردیم به خوردن ....


اولین قاشق رو که خوردم دیدم فرزانه ظرف غذاشو برد تو اتاق و داره تند تند با موبایلش عکس میگیره که شصتم خبر دار شد دوباره چشم های تیز فرزانه که تخصص در دیدن هر موجود یا شی در غذا داشت کار دستمون داده بود.


به من پیام داد کسی نفهمه یواش بیا تو اتاق منم با ترفندی رفتم تو اتاق  که دیدم تکه ای از جوجه رو گذاشته رو یه دستمال و انگار اوردش اتلیه عکاسی و  از همه زوایا ازش عکس گرفته بود.


خب حالا چی شده اومدی تو اتاق ؟؟ فرزانه گفت یه نگاه کن به این جوجه فقط صدات در نیاد که بقیه بفهمن ...


موجودی که انگار طاق باز دست هاشو باز کرده بود و با خیال راحت خوابیده بود روی جوجه و داشت مارو نگاه میکرد 😳😳😳


وحشت کردم و حالم داشت بد میشد از اون دو قاشقی که خورده بودم.

 

خلاصه به حبیب و سعیده هم با اشاره گفتیم  دیگه نخورید ولی به داماد نگفتیم چون بنده خدا داشت با لذت میخورد با یک ترفندی غذا هارو جمع کردیم و آثار جرم هم در یک پلاستیک گذاشتیم و دادیم به حبیب تا ببره رستوران بظاهر معروف خیاباون ایران.

 

صاحب رستوران با دیدن صحنه و سند معتبر تقریبا لال شده بود , و در همون حال جاندار که حالا بیجان بود  داشت نگاهش میکرد وبا زبان بی زبانی بهش میگفت اخه بی انصاف من چه گناهی کردم که منو  با این جثه کوچیک کباب کردی !!😜


فقط بعد از  کلی معذرت خواهی پول غذا هارو  برگردوند.


خدایا با این خلق بی مروت چه کنیم ؟؟؟

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۹
  • ۶ نظر

رهایی

  ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مٰا یَسْطُرُونَ (١) قلم


نون، سوگند به قلم و آنچه می نویسند،


💚💚💜💜❤️❤️



حرفهاییست برای نگفتن ، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند... و سرمایه ماورایی هر انسان حرفهاییست که برای نگفتن دارد... حرفهایی که پاره تن وجود آدمیند و تا مخاطب خویش را نیابند بیان نمی شوند.. ‎


فردا خیلی دیر است ،

باید از همین "لحظه" شروع کنم !

نباید بگذارم عقربه ها مرا دُور بزنند ؛


می خواهم دست ببَرم در ذهنم ؛

هر چه افکارِ منفی دارد ، خالی کنم!

باید جا برای احساساتِ خوب باز کنم.


خاطرات مُرده ی زیادی 

روی دستم باد کرده است!

تمامِ کهنگی ها را باید خاک کنم.


پروانه های زیادی در من

سر از پیله در آورده اند؛

وقتِ آن است که از خودم آزاد شوم!

من هنوز 

به پرواز با بال های شکسته 

ایمان دارم...


برایِ هرکس که دست در دست

از کنارت گذر می کند

آرزویِ "تا به همیشه" بودن داشته باش

لبخند بزن

و ببخش

ببخش تمامِ کسانی را که

روزی میانِ تنهاییت جایِ پا گذاشتن

خاطره برایت ردیف کردند

کنارِ طاقچه ی خیالت

ببخش و باور کن

خوب بودن

خوب ماندن

همان چیزیست که آن ها به خیالِ خامشان

از تو گرفته اند....

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۴
  • ۸ نظر

فرشته مهربون


امْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهیمَ وَ إِسْماعیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ 133 بقره


آیا شما حاضر بودید ، آنگاه که مرگ یعقوب فرا رسید و به فرزندانش گفت : پس از من چه چیز را می پرستید ؟ گفتند : خدای تو و خدای نیاکان تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را به یکتایی خواهیم پرستید و در برابر او تسلیم می شویم



💜🍇💜🍇💜🍇


باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل دهی.

خواه با فرزندی خوب.

خواه با باغچه ای سرسبز.

خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی.

و اینکه بدانی حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است.

این یعنی تو موفق شده ای.


گابریل_گارسا_مارک

🌟🌟🌟


وقتی تودنیا زندگی میکنی و مرگ اطرافیان رو میبینی فکر نمیکنی یه روز هم نوبت خودت بشه.

 فکر میکنم ما مثل بچه ای میمونیم که سرگرمه اسباب بازی هاش و غافل از دور و برش!!!


دوست دارم در لحظه مرگم هوشیار باشم و بتونم حرفامو بزنم یا لااقل یه خداحافظی خوبی داشته باشم که بتونم راحتر برم مثل حضرت یعقوب .


💚💚💚


منظر خانم یه خانم مهربون تو محله ما که تخصص عجیبی داره که با هیچ مدرک دانشگاهی نمیشه این تخصص رو بگیری😜😜


حالا بشنوید از هنر منظر خانم !!!!!

تو محل هر کسی که دور از جون شما دیگه چند روز در رختخواب بود و اطرافیان منتظر غزل خداحافظیش بودن و نمدونستن که در اون لحظه باید چه کار هایی انجام بدن دوان دوان به سراغ این خانم مهربون میرفتن.


وقتی بالای سر محتضر میرسید با یک نگاه کارشناسی اعلام میکرد که :


رختخواب را رو به قبله کنید دورشو خلوت کنید بچه هاشو صدا کنید و.... چیزایی دیگه که الان دارم کم کم خودم میترسم چون نیمه شبه که دارم مینویسم  😳😳


بعد نمیدونم چه جوری بود که تو این چند روز اتفاق خاصی نمیفتاد ولی تا چن ساعت بعد از ویزیت ایشون دیگه خیلی شیک و مجلسی کار تموم میشد .

 با یک نگاه تشخیص میدادن که دیگه کار تموم شد وچشم هارو میبستن و ......


به مادر شوهرم همه میگفتیم مادر 💕


حالا بعد از یه دوره بیماری مادر به یه مرحله ای رسیده بود که باید میرفتیم سراغ متظر خانم .

وقتی مادر منظر خانم رو بالای سرش دید, حالش دگرگون شد انگار فرشته مرگ رو دیده 😞


 خب از قبل یادش بود که تخصص منظر خانم تو چی بوده چون نمیتونست حرف بزنه ولی با چهرش داشت به همه ما میگفت که این اینجا چکار میکنه و فهمید انگار وقت رفتنه .


تشخیص درست بود گفت رو به قبله کنید دورشم شلوغ نکنید سر و صدا هم نکنید چیزی نمونده 😳😳😳


اینارو گفت و داشت میرفت که  😎 حمید اومد جلو گفت:

 منظر خانم هر کی شما رو میبینه خود به خود میمیره از ترس 😜  


فکر نکنم مادر دیگه با دیدن شما از جاش بلند شه 🙈


آقا اینو که منظر خانم شنید چنان عصبانی شد ....که گفت دیگه هر اتفاقی هم افتاد دنبال من نییاید ببینید این بچه به من چی میگه !!! خلاصه همه شروع کردیم به دعوا کردن حمید و دلداری دادن و معذرت خواهی از منظر خانم .

رفت ولی تشخیصش درست بود چن ساعت بعد دیگه مادر خدا بیامرز از پیشمون رفت و همون موقع فرستادیم دنبالش ولی گفت نمیام خلاصه با اصرار  که بچه بوده یه حرفی زده شما ببخش اومد بالای سر مادر و کارای تکمیلی ...

🌑🌑🌑


خدایا وقت رفتن ازت میخوام خودت هوامو داشته باشی خودت میدونی من چقدر ترسو هستم 😍


🌛توفنی مسلما🌜

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ آذر ۹۵ ، ۰۸:۱۶
  • ۶ نظر

سراب

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا﴿۱۰۳) کهف


بگو آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانم 


الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا ﴿۱۰۴﴾ کهف


[آنان] کسانى‏ اند که کوشش‏شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مى ‏پندارند که کار خوب انجام مى‏ دهند 


🙈🙈🙈



همیشه وقتی ایه 103 و 104 سوره کهفو  میخوندم یه وحشتی میکردم که یعنی چی  معرفی زیانکارترین اعمال!!!


 کارهایی با زحمت و دلخوشی به یه امیدی انجام بدیم بعد ببینیم که هیچی کف دستمون نیست تازه من یه جا خوندم که علامه میگفت یه توبه هست که مال کارها ی خوبه که فکر میکردیم خیلی خوبه !!!


خدایا کاش زودتر بفهمم کدوم کارم درسته؟


چون وقت کمه و قدرت تشخیص من اندک.

🌟🌟🌟


سعیده و فرزانه هم تعجب کرده بودن هم داشتن میخندیدن !!!

گفتم چی شده ؟

 سعیده گفت مامان یه چیزی از مادر شوهر نیلوفر  برات تعریف کنم یا خندت میگیره یا تعجب میکنی!


مادر شوهرش تو خونشون یه گلدون دارن که خیلی قشنگه خیلی دوسش داره جند ساله خیلی ازش مراقبت میکنه از آب و نور و چیزای دیگه.


خلاصه یه روز مادر شوهر نیلوفر خانم تصمیم میگیره ضمن خدمت های فراوانی که به این گلدون زیبا کرده و این گلدون هم نامردی نکرده و همیشه سبز سبز بوده خاکش هم عوض کنه تا رشدش بهتر بشه چون تو این دوسال رشدی نکرده بود ولی خب در عوض همیشه سبز بود .


اصل داستان اینجاست👇


 که مادرشوهر برای تعویض خاک گلدون یواش یواش گل و از خاکش جدا میکنه و حالا. 😳😳


صحنه ای دیدنی 👁👁  ریشه گل تنها یه میله پلاستیکی بود 😫😫😫


 ومادر مات و مبهوت از زحمت هایی که برای گلدون ... ( بوووووق )  کشیده بود ☹️☹️


واقعا وقت و تلاش و امید برای چیزی گذاشته بود که ارزش نداشت 😶


من که خندم نگرفت بدتر خیلی رفتم تو فکر راستی چطوری بفهمیم کدوم کارمون که داریم با جدیت و امید انجام میدیم درسته ؟؟؟؟

😶😶😶


خدایا

خودت کمک کن هر تلاش مثبتی تو دنیا کردیم نتیجه اش رو اون دنیا ببینیم و دست خالی به پیشگاهت نیایم🙏🏻

خدایا کاری کن قبل از اینکه راه اشتباهی رو بریم خودمون متوجه بشیم و برگردیم🙏🏻

خدا جونم خودت مراقب هممون باش🙏🏻

🌺  نظر شما مهمه 🌺

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۰:۰۰
  • ۸ نظر

خنده

وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَأَبْکَى ﴿۴۳﴾ نجم


و هم اوست که مى ‏خنداند و مى‏ گریاند 


😊😊😊


بعضی وقتا تو زندگی مسائل خنده داری میبینی یا میشنوی که هر وقت یادت میاد بازم خندت میگیره .


دهه 70 بود حالا نمیگم موز میوه اشرافی بود ولی نسبتا گرون بود و هر کسی توان خرید موز نداشت یا لااقل مثل میوه های دیگه نمیشد زیاد بخری .


فرزانه کوچیک بود فک کنم 3 سال داشت یه روز با هم رفته بودیم بیرون برای خرید ,تو راه که برمیگشتیم رفتم مغازه سبزی بگیرم که فرزانه چشمش خورد به موز های آویزون شده به سقف مغازه بعد هم اصرار که من از اینا میخوام !

منم دیدم پول تو کیفم نیست حالا اینم دار گریه میکنه میگه بخر .


خلاصه این که قران میگه 🌱 ان کید کن عظیم 🌱 درسته یه دفعه بهش گفتم :


ببین فرزانه اینا مال میموناس دیدی تو کارتون میرن بالای درخت تو جنگل از اینا میکنن میخورن 😜😜


دیدم بچه کپ کرد 😳😳😳


 با همون زبون بچگیش گفت مال میموناس من نمیخوام .


منم خوشحال و مسرور که تونسته بودم با یک ترفند ماهرانه ساکتش کنم برگشتیم خونه.


چند روز بعد ..


حبیب یه دوست داشت یادش بخیر غلام قمری خیلی شوخ بود , یعنی وقتی کنارش بودی حرف که میزد فقط باید دلتو میگرفتیو  میخندیدی.


با غلام ما رفت وآمد داشتیم چون خانمش هم با من دوست بود .


چند روز بعد فک کنم عصر جمعه بود رفتیم خونشون خب طبق معموله همه مهمونی ها میوه آوردن ,شانسه فرزانه دیدم روی میوه ها تعداد انگشت شماری هم موز بود .


غلام شروع کرد به تعارف که رسید به من و فرزانه من اول موز برنداشتم تعارف کردم بعد غلام گفت خودت نمیخوری یه موز بذار برا بچه.


 که چشمتون روز بد نبینه !!!


فرزانه با همون زبون بچگیش داد زد نه نه اینارو میمونای جنگل میخورن من نمیخوام نه نه....🚫🚫🚫


آقا اینو که گفت غلام نمیتونست از خنده ظرف میوه رو تو دستش نگه داره 😄😄


غلام گفت حبیب اینا چیه برا گدا بازی یاد بچه دادی ؟؟؟

حبیب هم گفت من نمیدونم 😶


 که من مجبور شدم همه ماجرا رو تعریف کنم مگه دیگه غلام دست از سر ما برداشت هر وقت فرزانه رو میدید میگفت موز مال کیه ؟؟؟

و دوباره شروع به خنده...😜


خدایا به خاطر دوستای خوب , شادی خوب و خنده های حلال که تو نعمتشو دادی شکر


 🙏🙏🙏

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۴
  • ۱۵ نظر

توکل

وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نَتَوَکَّلَ عَلَى اَللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانٰا سُبُلَنٰا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلىٰ مٰا آذَیْتُمُونٰا وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (١٢) ابراهیم


و چرا ما بر خدا توکل نکنیم در صورتی که خدا ما را به راه راستمان هدایت فرموده؟ و البته (در راه اطاعت و رضای خدا) بر آزار و ستمهای شما صبر خواهیم کرد، و ارباب توکل باید (در همه حال خوش و ناخوش) تنها بر خدا توکل کنند


💚🍃❤️🍃💜🍃

لحظه ‌هایی که 

دلت میگیره 

خــدا رو از

ته دل صدا بزن

و منتظرجوابش بمون

مطمئن با‌ش

خیلی زود به جوابت

 میرسی فقط باورش کن

💚❤️💜

بعضی وقتا احتیاج نیست پول خرج کنی تا شاد کنی یا شاد بشی


میتونی یه نگاه مهربون داشته باشی 


یا یه لبخند گوشه لب دیگران بزاری

 

یا بشی سنگ صبور تا دل طرف خالی

و سبک  بشه 

💚❤️💜


آدم شوخ طبعی هستم چه زمانی که محصل بودم که به قول بچه ها با تیکه های به موقع کلاسو می بردم رو هوا از خنده 


چه  الان که معلم هستم یه جور دیگه !


دوست دارم تا وقتی کنار دیگرانم از بودنم لذت ببرن💝


امروز  که رفتم دانشگاه خیلی ناراحت بودم بابت یه مشکل که فکر نمیکردم به این زودی حل بشه ولی بازم از خدا خواستم خودش یه جوری درستش کنه.

 حتی دلم نمیخواست یه لبخند بزنم ولی احساس کردم دانشجو ها چه گناهی کردن که تو این ساعت بعد ازظهر منو تحمل کنن .

 یه لحظه تصمیم گرفتم همه ناراحتیمو فراموش کنم , با بچه ها خندیدم حتی اونقدر که اصلا واقعا فراموش کردم که ناراحت بودم.

حالا تو راه هم که برمیگشتم از دست حرفای یکی از بچه هاکه خیلی هم دوسش دارم داشتم خودم با خودم میخندیدم , گفتم الان یکی ببینه میگه چرا داره با خودش میخنده  😍


خدارو شکر دیگه ناراحت مشکلم نبودم چون بعد از مغرب مشکلم حل شد.


💚   خدایا بابت همه چی شکر  💚


آگاه باشید ! 

خنده و شادمانی

بهترین نیایش جهان هستی است

و نزدیکترین راه بسوی خداوند...


انسان شاد !

دیگران را آزار نمیدهد

بلکه آنها را نیز در شادی خود

سهیم میکند ...


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۷ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۵
  • ۸ نظر

دکتر منصف




وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ ﴿۸۰﴾ شعراء


و چون بیمار شوم او مرا درمان مى ‏بخشد 

💊💊💊


من این نعمت بزرگ سلامتی را شکر می گویم قبل از آنکه هر آسیبی از دنیا بنا بر مشیت تو آن را به مخاطره اندازد . پس ستایش ازآن توست بر این سلامتی که همچنان از آن بر خوردارم .


💊💊💊


یه روز از کلاس که برگشتم دیدم سعیده و فرزانه هر دوشون مریض شدن و دارن از درد به خودشون میپیچن

هر چی ازشون سوْال کردم چی شده چی خوردین، چیزی دست گیرم نشد، فقط گفتن از صبح دل درد و سر درد و بدن درد عجیبی داریم....

تو خونه ما وقتی کسی مریض میشه تا وقتی خوب بشه باید چند مرحله رو طی کنه


اول درمان خونگی: خب من خاکشیر و نبات داغ دادم بهشون، اما خوب نشدن

مرحله دوم: مراجعه به اینترنت: نوشته بود نوشابه و ابلیمو، رفتم تهیه کردم و به خوردشون دادم، اماااا خوب نشدن که در واقع اثری نداشت.

مرحله سوم : مراجعه به داروخانه است! چون حبیب اعتقاد داره بهترین دکتر، دکتر داروخانه است😃

خلاصه از داروخانه با توجه به احوالاتشون یه قرص گرفتم و خوردند

یه کم اروم شدن اما خوب نه



بالاخره ترس بَرَم داشت گفتم مجبوریم مرحله اخر رو امتحان کنیم اونم رفتن به درمانگاهه!!

حاضر شدیم و با یه دردسری دوتا مریض رو بردیم درمانگاه شبانه روزی


 چون آخر شب بود خلوت بود  

سریع ویزیت شدیم 


رفتیم تو اتاق دکتر، جریان رو تعریف کردیم 

دکتر یه نگاهی انداخت گفت خیلی خطرناکه باید همین الان برن آندوسکوپی و آزمایش !!!


همینطور که داشت نسخه میپیچید و تند تند سعی میکرد حرف بزنه ، من یهو گفتم ببخشید آقای دکتر من نمیخوام تو کار شما دخالت کنم ولی اینایی که شما میفرمایید اگه یکیشون بود درست بود ولی نمیشه دوتاشون یه مدل بیماری خطرناک گرفته باشن اونم یه شبه! .

یه دفعه دکتر رفت تو فکر ... انگار ته دلش گفت راست میگه ها!!!

بعد گفت خب این دارو هارو بگیرید بخورن اگه خوب نشدن برید ازمایش بدید...

بعد من اسم داروهایی که از دکتر داروخانه گرفته بودم گفتم ، دکتر یه نگاه کرد گفت خب دیگه چه کار کردید؟

 گفتم نوشابه و آبلیمو هم قاطی کردم دادم خوردن !

بعد دکتر یه نگاه عاقل اندر سفیه به ما انداخت  و به افق خیره شد🤓 نسخه رو پاره کرد و گفت برید پول ویزت رو از صندق پس بگیرید 

به سلامت😆🙈

گفتم عه چرا اقای دکتر؟ چیزی شده ؟

گفت نخیر سرکار خانم

شما خودتون دختراتون رو درمان کردید 

یه کم صبر میکردید نیازی نبود بیاید درمانگاه!!

ایشالا تا فردا خوب میشن🤗

 فقط یادشون باشه غذاهای قاطی پاتی نخورن!

بعدا سعیده و فرزانه فهمیدن که دیشب نصف شب که گرسنه میشن شیر میخورن! این در حالی بود که شام ماهی خورده بودند!!! واسه همین حالشون خراب شده بود

از قدیم گفتن لبنیات و ماهی با هم نمی سازه همینه.

خداروشکر فرداش هر دو خوب شدند.


لطفا نظر بدید

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۱
  • ۱۴ نظر

حرف مردم

و لاٰ تَجْعَلُوا اَللّٰهَ عُرْضَةً لِأَیْمٰانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (٢٢٤)بقره


و خدا را دستاویز سوگندهای خود قرار ندهید ( به نام او سوگند نخورید ) که نیکی نکنید و تقوا را پیشه خود نسازید و میان مردم صلح و آشتی برقرار نکنید ، که خداوند شنوا و داناست  ترجمه آقای صفوی براساس المیزان

🍃💚🍃💚🍃💚


یادت باشه در هر شرایطی که باشی

مردم برای تو حرف درمیارن!

اگه قرار باشه حرف مردم روی تو تاثیر بذاره

شک‌ نکن نمیتونی زندگی کنی         

چرا فکر میکنی باید همه رو راضی نگه داری!

تو‌ خودت باش     

گاهی باید خودت رو به بیخیالی بزنی!

❤️🍃💜❤️🍃💜


دهه اول زندگی با دوستان زیادی رفت و آمد داشتیم، حبیب خیلی دوست صمیمی داشت که از بچه های محله بودند که خب طبیعتاً منم اونارو میشناختم...

با اینکه سنم کم بود ولی خیلی دوست داشتم تو کار خیر شرکت کنم مثلا خیلی مایل بودم واسطه ی ازدواج بشم ،.. دوستای مجرد یا همسایه و فامیل رو به هم معرفی میکردم؛ خلاصه بعضی ها به سرانجام میرسید بعضی نه.

تو دوره جوونی آدم انگار زیاد دقت نمیکنه به حرف مردم ، من که اینطوری بودم .

ولی خیلیا بهم میگفتن آخه به تو چه با این سن کم میری خواستگاری؟؟؟

 ولی انگار اون وقتا اعتقاداتم بهتر از حالا بود کمتر از کوره در میرفتم.


تا اینکه یکی از این خواستگاری ها که منجر به عقد شد با اختلاف خانواده ها متاسفانه با طلاق به پایان رسید... البته چه پایانی !!!


اول که ما معرف بودیم همه چیز خوب بود خیلی تشکرو خدا خیرتون بده و از این حرفا.


 ولی جایی که دیگه نتونستن با هم کنار بیان، اومدن سراغ ما ،،،


چشمتون روز بد نبینه هنوز هم آثار اون اتفاق تو زندگی ما نقش پر رنگی داره و اختلافات انقد عمیقه که هنوز ترکش هاش از بین نرفته!



تو همون بهبوهه اختلافات بود که دیگه هر کاری کردم نتونستم طاقت بیارم و قسم خوردم تو  هیچ کار خیری از جمله واسطه ازدواج و قهر و آشتی احدی هرگز دخالت نکنم , وتا چند وقت اینطوری خودمو راضی کرده بودم .


چند سال بعد ...


من تازه با قرآن داشتم آشنا میشدم و شروع کرده بودم به حفظ و قبل از حفظ معنی آیه ها رو میخوندم تا اینکه یه روز  رسیدم به آیه ٢٢٤ سوره بقره که دیدم ای بابا ! این که داستان منه و قسم خوردنم خیلی تعجب کردم آخه آیه داشت میگفت این قسم باطله.

 

اون وقت بود که خیلی شرمنده شدم و بعد از اون تو چندین مورد واسطه خیر شدم به لطف خدا و کم کم با ارامشی که قران بهم داد تونستم کینه ها و اختلافات اون جریان رو فراموش کنم .

مخصوصا حرف مردم و که هر طوری باشی بازم برات حرف درمیارن پس بهتره برای کارامون با اوستا کریم معامله کنیم نه مردم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۷
  • ۱۶ نظر

بازبینی زندگی




وَ وُضِعَ اَلْکِتٰابُ فَتَرَى اَلْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا فِیهِ وَ یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا اَلْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً (٤٩)کهف


و کتاب اعمال نیک و بد خلق را پیش نهند، آن گاه اهل عصیان را از آنچه در نامه عمل آنهاست ترسان و هراسان بینی در حالی که (با خود) گویند: ای وای بر ما، این چگونه کتابی است که اعمال کوچک و بزرگ ما را سر مویی فرو نگذاشته جز آنکه همه را احصا کرده است؟! و در آن کتاب همه اعمال خود را حاضر بینند و خدا به هیچ کس ستم نخواهد کرد

👁👁👁


میگن تو قیامت اعمال انسان مثل یه فیلم میاد از جلوی چشمش میگذره و تمام زندگیش  تو چن لحظه نشونش میده خیلی بهش فکر کردم که چه جوری میشه مثلا 80 سال زندگیو با دور تند ببینی .

ولی امشب که رفتم سینما فهمیدم با چن لحظه هم میشه خاطرات زنده بشن.


بعضی وقتا با یک فیلم میتونی یه دور قمری بزنی به گذشته .

 فیلم نفس چقدر زیبا بود.


 فیلم  برای من هر تیکش یه خاطره بود آخه میرفت تو سال های قبل از انقلاب.


پدر خانواده آسم داشت و دخترکوچک تنها دعاش خوب شدن پدر بود.

 منو برد به بچگی خودم وقتی آقام حمله آسم بهش دست میداد دیگه دنیارو دوست نداشتم.


بچه ها مادر نداشتن با نامادری پدر زندگی میکردن .


منو برد به وقتی مامان رفت و بی بی که نامادری آقام بود اومد پیش ما که تنها نباشیم.


فیلم همینطور داشت نمایش میداد انگار منم داشتم باهاش میرفتم. 

مدرسه و کتک های ناظم به دخترک .


منو برد به دبستان کلاس دوم مبصر منو برد دفتر فک کنم مشق حسابو ننوشته بودم  آقای مدیر گفت دستتو بگیر بالا !! 

منم با ترس دستمو گرفتم و چن تا با خط کش چوبی زد کف دستم خیلی دردم اومد ولی همون شد دیگه درسم خوب شد نمیدونم چوبش جادویی بود خورد بهم بعدش همش شاگرد اول شدم .


تو فیلم انقلاب شد .

یادش بخیر مدرسه راهنمایی و تظاهرات و دم در مدرسه تانک و سرباز و آخرش پیروزی و دیدن امام که چقدر لذت بخش بود.

انتظار در صف طولانی ;بالاخره تو مدرسه رفاه امامو دیدم عجب ابهتی یادش بخیر.

تو فیلم جنگ شد .


یادم افتاد وقتی آماده میشدم برای اول دبیرستان صدای مهیبی اومد گفتن مهرآبادو زدن و من تازه فهمیدم جنگ شد ,جنگ راست راستکی و همش وضعیت قرمز و پناهگاه.


و دخترک معصوم فیلم به شهادت رسید و قصه تمام شد,

تمام مدت تو سینما چشمام خیس بود.

خدایا کمکم کن و پناهم بده در روزی که هر کس باید تنها بشینه پای فیلمی 

که در دنیا خودش بازی کرده با این وضعیت اونجا هم فک کنم مثل سینما چشمام خیس باشه .


کارگردان این دنیا خداست

مهم نیست نقش ما در این مجموعه ثروتمند است یا تنگدست؛

سالم است یا بیمار؛


مهم این است که محبوب‌ترین کارگردان عالم نقشی به ما داده که باید به بهترین شکل آن را ایفا نماییم؛


نباید از سخت بودن نقش گله‌مند بود؛


چرا که سخت بودن نقش نشانه اعتماد کارگردان به شایستگی بازیگر است …


امیدوارم در هر نقشی که هستیم خوش بدرخشیم



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۴۳
  • ۱۱ نظر

کریمان

فَسَقىٰ لَهُمٰا ثُمَّ تَوَلّٰى إِلَى اَلظِّلِّ فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (٢٤) قصص


موسی گوسفندانشان را سیراب کرد و (با حالی خسته) رو به سایه درختی آورد و گفت: بار الها، من به خیری (یعنی زندگانی و قوت و غذایی) که تو (از خوان کرمت) نازل فرمایی محتاجم


💜💜💜


چند روز پیش، سر کلاس دانشگاه ، یکی از دانشجوها راجع به داستان حضرت موسی ازم چند تا سوال پرسید بعد از اینکه جوابش رو دادم خودم به فکر فرو رفتم ، با خودم گفتم حضرت موسی هم عجب پیامبر عزیز کرده ای بود واسه خدا! چی می شه که یه آدم با یه جمله از خدا این همه نعمت می گیره؟ دقیقا زمانی که موسی در اوج نا امیدی بود و از همه جا دل بریده بود و با تمام وجودش خدا رو صدا  زد و گفت خدایا من به هر خیری که از تو برسه محتاجم، خدا انداختش درست وسط ظرف عسل....

این همون معنی واقعی توکله

یاد خودمون افتادم... عید نوروز بود طبق معمول سفر مارکوپولویی ما به دور ایران شروع شده بود وموقع برگشت این دفعه تصمیم گرفتیم از کرمان برگردیم تهران، شب بود ، با این که ما اصلا تو شب رانندگی نمی کردیم ولی اون شب تا یه ساعت بعد غروب رانندگی کردیم تا به یه شهری برسیم و شب بمونیم. 

رسیدیم شهر سیرجان، همه جا تاریک بود، ساعت هنوز هفت و هشت شب بود اما انگار همه خواب بودن، حتی یه مغازه درست حسابی هم باز نبود،نمیدونم شاید برا ما تهرانی ها که ساعت 12 شب سر شبه تعجب انگیز بود.

 از اون جایی که ما تو مسافرت ، هتل مدرسه با کلاس و بعضا پر کلاس می خوابیدیم😜، دنبال آموزش و پرورش سیرجان گشتیم تا یه مدرسه با کلاس برای اسکان پیدا کنیم، اما مگه پیدا می شد؟ بالاخره بعد از تو این کوچه و اون کوچه رفتن، یه مدرسه پیدا کردیم تا ازش سوال کنیم آموزش و پرورش و اسکان فرهنگیان کجاست؟

اما از شانس بد ما ،هر چی در زدیم هیچ کس تو مدرسه نبود که نبود! تقریبا داشتیم نا امید می شدیم که یهو یه پسر جوون از خونه روبرو اومد بیرون، بعد از سلام و احوال پرسی ، متعجبانه پرسید: کاری داشتید؟ ما هم براش ماجرا رو توضیح دادیم ، پسر جوون بعد از این که ماجرا رو شنید گفت یه لحظه صبر کنید،

رفت توی خونه و با سه چهار تا آدم دیگه اومد دم در، همه شروع کردند به احوال پرسی و تعارف و این صحبت ها ... ما هم هاج و و اج مونده بودیم چه کار کنیم! صاحبخونه گفت سرایدار باجناقمه رفته مسافرت، حالا که جایی ندارید باید شب بمونید خونه ما!!! تا ما اومدیم بگیم نه و این حرفا، دیدیم در گاراژ رو باز کرد و ماشین خودشون رو آورد بیرون و گفت ماشین رو بذارید داخل که امن تره، ما هم به زور بردند داخل... بعد از اینکه شام و چایی و میوه آوردند و کلی با هم حرف زدیم همه مون حس کردیم سال ها همدیگرو می شناسیم!!! موقع خواب یه کلید بهمون داد گفت این کلید خونه پسرمه، تازه یه ماهه عروسی کرده، همین خونه بغل، شما برید خونه عروسم بخوابید که راحت باشید، صبح هم هر وقت بیدار شدید بیاد اینور پیش ما صبحونه بخورید!!!!


ما رو میگی! انگار خواب بودیم!!! یعنی اینا واقعی بودن؟؟؟ مگه میشه؟مگه داریم؟؟؟

حتی صاحبخونه گفت من هر کی اومده این جا نذاشتم بره خونه عروسم بخوابه، ما اعتقاد داریم که هر کسی نباید بار اول بره خونه عروس بخوابه ، اما معلومه شما آدم های خوبی هستید ، خدا شما رو برای ما رسونده!


این جمله ی آخر رو باید ما میگفتیم! چون تو اون شهر سوت و کور ، این خدا بود که اون خانواده رو جلوی راه ما قرار داده بود>...

خلاصه فردا صبح بعد از صبحانه، گفتیم اگه اجازه بدید ما رفع زحمت کنیم، حالا مگه صاحبخونه گذاشت ما بریم؟ گفت باید بریم دیدنی های سیرجان رو بهتون نشون بدیم یه امامزاده هم هست که بریم زیارتش، ما هم که از خدا خواسته، حاضر شدیم و رفتیم باغ سنگی سیرجان!!! یعنی دیدنی ترین باغ ایران بود! باغی با میوه های سنگ! البته داستان این باغ خیلی مفصله ، این باغ رو پهلوانی درسته کرده بود که مدفنش هم داخل همون باغ بود.... خلاصه بعد از خوردن یه ناهار کرمانی و اصرار زیاد ما، اجازه دادن که ازشون خداحافظی کنیم و البته باید بگم که با چند کیسه سوغاتی کرمانی ما رو بدرقه کردند.... خدا خیرشون بده عجب مردمان مهمان نوازی بودند! حقا که کرمان دیار کریمان است.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۶
  • ۹ نظر

کاش

قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون، انما یتذکر اولوا الالباب(  9 زمر )


"؛ بگو آیا دانایان با نادانان مساوی اند؟ جز این نیست که تنها خردمندان یادآور می شوند"

❤️❤️❤️


ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !

ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ !

ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !

ﻭﻟﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ !

ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ !!!...

ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ،

ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺮﻗﺼﺪ !!!...

ﮐﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ..

ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ ..

ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..

ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ

ﻭﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽتاریک ،

ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ

ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ ...


❤️❤️❤️


کاش دنیا الکی بود; کاش راحتر از این بودیم !

چقدر سخته اگه بخوای خوب باشی, میگن داری ادا در میاری, بد میشی ;میگن  ......

چقدر سخته بخوای خودت باشی بدون کلک بدون ریا و دروغ!

چقدر سخته بدونی و نتونی!!

کاش تو طبیعت زندگی میکردم که جز درخت و سبزه و گل و گیاه و.... نمیدیدم.

.بدون توقع, بدون هیچ کلامی ساکت و آزاد ..


نه توقعی نه قضاوتی نه ....


چقدر زندگی سخته وقتی درک کنی ولی نتونی قضاوت کنی, 

حتی قضاوت کنی ولی نتونی حق رو به حق دار برسونی.

کاش زندگی همش بازی بود;

آخرش میگفتن بازی تموم شد .

سخته سخته سخت ...کاش بزرگ نشده بودم کاش .......

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۵:۳۹
  • ۴ نظر

ایام الله


وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ بِآیٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اَللّٰهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (٥) ابراهیم


ما موسى را با معجزه هاى خویش فرستادیم (و دستور دادیم ) که اى موسى ! مردمت را از ظلمتها به سوى نور بیرون آر و ایام الله را بیادشان آر که در این، (یادآورى)، براى هر صبور شکرگزارى عبرتى هست


🌻🌻🌻



چند سال پیش یه خونه دو طبقه داشتیم ؛ طبقه پایین خونه رو به سه تا دانشجوی پسر اجاره داده بودیم .

هر روز هر چی برای شام یا ناهار درست میکردم هر غذایی که بود براشون یه بشقاب میبردم ، انگار از گلوم پایین نمی رفت تا به پسرا غذا نمیدادم، اونا هم عادت کرده بودن چون آشپزی بلد نبودن .


خلاصه ، عید بود ما قرار بود بریم قشم ؛ پسرا هم اصرار کردن موقع برگشتن بریم روستاشون به نام  رومشگان ، که روستایی تو کوهدشت استان لرستان بود.


موقع برگشت از قشم  ، طبق قولی که داده بودیم راهمون رو کج کردیم به سمت استان لرستان تا رسیدیم به روستای زیبای پسرا 

عجب مناظری داشت!!!اونم تو بهار...


یه فرقی که با روستا های دیگه ای که تا حالا دیده بودیم داشت؛ این بود که تقریبا همه ی روستا کامیون داشتند. خیلی برامون جالب بود خونه هاشون همه بدون استثنا حیاط های خیلی بزرگ داشت که به راحتی کامیون میومد توش و بازم کلی خالی بود.


جاتون خالی شب آتیش زیادی تو حیاط درست کردند با کباب هایی به طول یک متر که من که تا حالا ندیده بودم ازمون پذیرایی کردند.

  فردا هم چن تا خانواده جمع شدند و مارو به صحرا بردند.

بازم اونجا بساط کبابو براه انداختن و خلاصه تلافی همه ی اون بشقاب  غذاهارو یه دفعه در اوردند.


وقتی از صحرا  برمیگشتیم یه سری کوه  بهمون نشون دادن و گفتن این کوه هارو که میبینید چینی ها توشون کار میکنن و دنبال نفت میگردن !!!

خودشون تجهیزات اوردن با مهندس و کارشناس ، ولی کارگرای بومی همین روستا های اطرافو به کار میگیرند.

 


میگفت روستایی ها، هر روز تو پرژه اینا کار میکنن، بدون حتی یه روز تعطیلی!


تا اینکه عاشورا نزدیک بود کارگرا گفتن ما فردا هیچ کدوم سر کار نمیایم!


 چینیا فکر کردن کارگرا اعتراض دارن یا میخوان اعتصاب کنند!!!


گفتند سرپرست کارگاه رو بگید بیاد با هم حرف بزنیم ببینم چی میخوان؟! 

گفتن بابا ما چیزی نمیخوایم، فقط تو اون یه روز کار نمیکنیم!

 حتی چینی ها گفتند حقوق دو برابر تا چند برابر هم بهتون میدیم ،نباید کار بخوابه؛ کارگرا قبول نکردند و گفتند : اگه همه این دم و دستگاه حفاریو به ما مفتی بدید یه نفر روز عاشورا اینجا کار نمیکنه!

 واونا هاج و واج مونده بودن مگه این چه روزیه که حاضر نیستند با دستمزد بالا هم کار کنند!


 البته تو حرفاشون تهدید هم داشتن که اگه نییاید دیگه کار خبری نیست و اینا...

ولی کاگرا گفتن اصلا مارو بیرون کن برامون مهم نیست . 


خلاصه سرپرست کارگرا گفت خودتونو خسته نکنید اینا نه با پول نه تهدید ، روز عاشورا کار نمیکنند.


جانم فدای حسین ، این چه عشقیه که با دنیا عوض نمیشه؟!

☘ جانم حسین جانم حسین ☘

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۰
  • ۳ نظر

وصیتنامه


کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیه للوالدین والاقربین بالمعروف حقا علی المتقین   180 بقره


بر شما مسلمانان واجب شد که وقتی مرگتان نزدیک می شود و مالی از شما می ماند برای پدران و مادران و خویشاوندان وصیتی به نیکی کنید این حقی است بر پرهیزگاران 

📝

گرچه پذیرفتنش دشوار است،

لیکن وجودش بدیهی است؛

حضورش،

مرگ را می گویم!

همان که همسایه دیوار به دیوار زندگی است.

آنکه از رگ گردن به آدم نزدیک تر است.

او که به زندگی قدر و منزلت بخشیده،

دنیا را پوچ و فاقد ارزش ساخته.

زیباست خوب بودن، خوب ماندن، بد نشدن ...

مرگ پشت در است،

در نمی زند؛

بی هوا وارد می شود .... 

سیمون_دوبوار

📖📝📖📝


از قدیم میگفتن آدم باید وصیت نامش زیر سرش باشه نمیدونم این که الان کاربرد نداره الان وصیت نامه ها پیش وکیل یا تو گاو صندوق ها گذاشته میشه

چقدر سخته یک عمر کار کنی بعد باید ورق و قلم برداری بنویسی که چی به کی میرسه و خودت میمونی با چند متر پارچه که حجابت میشه برای رفتن با دست های خالی و به هر عملی که به نظرت بدرد بخور بوده  فکر می کنی میبینی یه عیبی داره .


آقام چون سر و کارش با مردم زیاد بود چن وقت یک با ر وصیت میکردمخصوصا وقتی مکه رفت

ولی هیج وقت در باره وصیتنامه  با خانواده حرفی نزده بود آخه شاید فکر مرگ هم نکرده بود.


تو راه برگشت از سفر عید پدرم در سن 45 سالگی فوت کرد و به یکباره همه مارو تنها گذاشت و رفت مامانم موند با 5 تا بچه !!!

برگشتیم تهران چون بچه ها صغیر بودن گفتن به اموال و پول نقد نمیشه دست زد باید یک نفر خونه رو هم اجاره کنه برای این چند روز حتی خرج قبر و دفن و کفن هم از پول نقد تو خونه نمیشه خرج کرد من 14 سالم بود از این حرفا داشتم شاخ در میو وردم این همه پول نقد اونوقت پول دفن و کفن حاجی رضا موسوی رو دیگران بدن .!!!


یه ذره دقت کردم چون بچه بودم فقط گوش میکردم دیدم عمو هام میگن باید وصیت نامه باشه تا بشه از اموالش برا خودش خرج کرد و الا همه مال صغیره تا تکلیف معلوم شه میخواستم بگم ما راضی هستیم ولی همه این حرفارو تو دلم میگفتم 

خیلی دلم میسوخت بابای مهربونم بعد اینهمه زحمت هیچی نمیتونست از مالش برا خودش خرج کنه الان هم که مینویسم دارم گریه میکنم 


خلاصه دیگران برای خاکسپاری خرج کردن و خونه رو هم تا 40 روز اجاره کردن که مردم رفت و آمد کنند .


حالا اومدین سر اصل قضیه یعنی وصیتنامه عمو ها و عمه ها اومدند سر وقت مادر بیچاره و مظلوم من که حتی حرف معمولی خودشو هم بلد نبود بزنه گفتند خب زن داد اش برو وصیت نامه حاجی رو بیار ببینیم چی نوشته ؟؟؟

مامانم گفت  اگه باشه تو کمد خودشه چشمتون روز بد نبینه هر چی گشتیم خبری از ش نبود مامانم با ترس و لرز اومد  گفت نیست  !!!!!!!


آقا دیگه همه با هم میگفتن مگه میشه نداشته باشه بازم بگردید کل خونه رو زیر و رو کردیم دریغ از یه برگه!!!


تهمت ها شروع شد به طرف مامان که حتما داشته قایمش کردی یکی میگفت ببین چی توش نوشته بوده شاید برای خواهر برادرش هم مال گذاشته بوده مامانم هاج و واج نگاه میکرد و هیچ جوابی نداشت  .

این همه مال چن تا خونه پول نقد ولی حیف که نشد ریالی برای پدرم خرج کنیم تا انحصار وراثت .

 پدرم رفت و مادر مهربونم هم 2 سال بعد فوت کرد و باز ما موندیم تنها ......

خدایا دلم خیلی براشون تنگ شده الان داره اذان میده آقام خیلی دست بخیر بود  و مادرم تنها و کم حرف .

خدایا قسمتشون کن بهشت زیباتو همنشین جدم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۷
  • ۱۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی