درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

کاتولیک تر از پاپ

هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ ... 78 ح

و در طلب رضای او به قدر طاقت بکوشید) او شما را برگزیده (و به دین خود سرافراز کرده) و در مقام تکلیف بر شما مشقت و رنج ننهاده



🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃



استاد علامه حسن زاده آملی

بدون تعصب مذهبی، حاشا و کلا، بنده خودم در یکی از نوشته هایم عنوان کرده ام و گفته ام که [من از دین بدر آمدم و دوباره دین را قبول کردم.] 


خواه مردم بپذیرند خواه نپذیرند. 

بنده، بله بنده، حسن زاده آملی از دین بدر آمدم  دوباره دین را پذیرفتم. بنده دین آبایی ندارم، دین تقلیدی و طایفه ای ندارم، من اثنی عشریه به تحقیق شدم، نه به تقلید. من قائل هستم به قائم آل محمد علیهم السلام به تحقیق، نه به تقلید.

من قرآن را کتاب دینم و پیامبرم را و ائمه اطهار را یک به یک تا قائم آل محمد علیهم السلام به تحقیق پذیرفتم، 

نه به تقلید. خواه مردم بپذیرند خواه نپذیرند

🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍂🥀🍃🥀🍃

حبیب یه دوستی داشت که تو راه کربلا خیلی اتفاقی با هم دوست شده بودن، اقا داود یه پسر بیست و چند ساله جوان و پر انرژی و متدین بود که توی یه روستا زندگی میکرد و ما بعد از اون سفر باهاشون رفت و امد خانوادگی پیدا کردیم و خیلی وقت ها به خاطر مهمون نوازی و خوش رفتاری شون چند روزی میرفتیم خونشون



اقا داود با اینکه خیلی جوان بود ولی صبح قبل از اذان صبح بلند میشد نماز و دعا  میخوند, بعد نزدیک اذان میرفت مسجد و اذان میگفت نماز صبح هم مسجد میخودند و بعد میرفت سر کار ، ابن کار رو هر روز چه تابستون چه زمستون انجام می داد


اینو بگم که این آقا اون موقع سواد در حد ابتدایی داشت ولی واقعا میشد رفتار خوب یه مسلمون رو تو زندگیش دید .


مخصوصا مهمون نوازی که از خصوصیات خیلی خوبش بود برا همین با اینکه تو روستا بود ولی رفت و آمد زیادی داشت , دلیلش هم سادگی و اخلاص این آقا بود که خیلی راحت بود با مهمون ها و دیگران هم احساس راحتی میکردند تو خونش البته ناگفته نمونه که خانمش هم از خودش بهتر و عالی تر .

یه بار که خونشون بودیم گفت قبل از شما یه عروس و داماد برا ماه عسلشون اومده بودند خونه ما ....

ورفتار این عروس خانم براشون خیلی عجیب بود و هنوز انگار حالت بد و خستگی از بودن این عروس تو وجودشون بود .


ما هم مشتاقانه منتظر بودیم که آقا داوود برامون تعریف کنه.

 راستی داخل پرانتز بگم که داوود وقتی چیزی رو تعریف میکرد اینقدر بامزه میگفت که دیگه نمیتونستی جلو خند تو بگیری 

عروس خانم یکی از طلبه های جامعه الزهرا قم بود که ظاهرا اسلام رو انگار از لای کتاب های تو حوزه پیدا کرده بود و یه نگاه به دور برش نکرده بود که همه اطرافیانش تو شهر مسلمون هستند و این دین ایشون همچین دین جدیدی نیست !

البته من دوست طلبه زیاد دارم که یکی از یکی بهتر، و واقعا رفتاری که از ایشون گفتن شبیه هیچ مسلمونی نبود!


آقا داوود گفت وقتی اومدند خونه ما گفتند که باید یه اتاق جدا بهشون بدیم چون عروس خانم با هیچ مرد نامحرمی حرف نمیزنه 


خب اطاعت امر شد و اتاقی در اختیار ایشون قرار گرفت که کسی مزاحم نشه 


بعد اینکه اگر غذایی درست میشه باید مورد رویت ایشون باشه👀


مثلا وقتی که خانم آقا داوود برای ناهار مرغ درست کرده بود ازش پرسیده بود این مرغ ذبح شرعی شده ؟شما دیدید؟😳😳😳


خانم صاحبخونه که بنده خدا سواد هم نداشت و سن و سال کمی داشت گفت ذبح شرعی چیه ؟


-یعنی خودتون کشتید مرغ رو یا از مغازه خریدید ؟


گفت اینو از تعاونی کارخونه بهمون دادند .


عروس خانم لب به غذا نزدند و فرمودند که باید خودتون ذبح کنید اینا از نظر من شرعی نیستند چون یه بسم اله برا همشون میگن و سراشون با دستگاه زده میشه ...,,و ادامه اوامر ایشون .


خلاصه آقا داوود اطاعت امر کردن و مرغ در داخل خونه رو به قبله با مراسمات خاص ذبح کردند و ایشون نوش جان فرمودند .


راستی اینم بگم که گفت این خانم تا پیش صاحبخونه بود چادر مشکی سرش بود با پوشیه مشکی در واقع یه چیزی سرا تا پا مشکی و اینکه حرف هم در حضور مرد غیر از شوهرش نمیزد .


آقا داوود گفت: از سر کار اومدم وارد خونه شدم و با صدای بلند سلام کردم به این خانم هم سلام کردم و احوال پرسی !


دیدم بلند شد رفت تو اتاق , بعد از چند لحظه اومد بیرون 😳😳😳😂😂😂😂😂


وقتی گفت براچی رفته بود تو اتاق داشتم هم از خنده میترکیدم هم عصبانی 😁


این دیگه چه موجود عجبیه ؟


خانممم بعدا از ش پرسید برا چی رفتی تو اتاق در و بستی؟؟؟ وقتی آقا داوود بهت سلام کرد ؟


گفته بود من رفتم تو اتاق چون جواب سلام واجب بود تو اتاق جواب دادم تا صدای منو نا محرم نشنوه .


اینارو که تعریف میکرد دلم میخواست دو دستی بزنم تو سر خودم و دونه دونه موهامو بکنم 😡


آخه این چه دینیه؟ چه خدایی؟ اینا چیه ؟


خلاصه سرتون رو  درد نیارم رفتارهای دیگه این خانوم تو چند روزی که مهمون آقا داوود بودن خیلی عجیب بود .


راستی دین واقعی اینقدر سخته ؟؟؟

کجای دین اینارو نوشته ؟

آیا این خانم حتی خودش میتونه یک ساعت مهمان داری کنه با این اوصاف و رفتار  ؟ 

خلاصه با تعریف های شیرین آقا داوود کلی اون شب تعجب کردیم , خندیدیم  و خیلی هم به فکر فرو رفتیم!

خدایا میدونم وقتی امام زمان تشریف بیارن تازه میفهمیم که دین راحتی داشتیم و بعضی وقتا جاهلانه زندگی رو به خودمون و دیگران سخت کردیم .


خدایا به ما فهم دین در خدمت به خلق و خالق عطا بفرما 

🙏🏼🙏🏼🙏🏼🙏🏼

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۰۲
  • ۱۳ نظر

خدا نکند که پرده ها فرو افتد

قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَىٰ شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَىٰ سَبِیلًا. 84 اسراء


بگو که هر کس بر حسب ذات و طبیعت خود عملی انجام خواهد داد، و خدای شما به آن که راهیافته‌تر است (از همه کس) آگاهتر است.


🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸


‍ ‍ شهادتین پروفسور اروپایی پس از جراحی آیت الله محمد هادی میلانی


 پروفسور برلون را از اروپا برای جراحی ایشان آوردند، جراح حاذق پس از یک عمل سه ساعته زمانی که آن مرجع تقلید در حال به هوش آمدن بودند، به مترجم دستور داد تمام کلماتی که ایشان در حین به هوش آمدن می گویند را برایش ترجمه کند.


ایشان در آن لحظات فرازهایی از دعای ابوحمزه ثمالی را قرائت می کردند، پس از این مساله پروفسور برلون گفت: شهادتین را به من بیاموزید، از این لحظه می خواهم مسلمان شوم و پیرو مکتب این روحانی باشم. 


وقتی دلیل این کار را پرسیدند، پروفسور برلون گفت: تنها زمانی که انسان شاکله وجودی خود را بدون این که بتواند برای دیگران نقش بازی کند، نشان می دهد، در حالت به هوش آمدن بعد از عمل است و من دیدم این آقا، تمام وجودش محو خدا بود، در آن لحظه به یاد اسقف کلیسای_کانتربری افتادم که چندی پیش در همین حالت و پس از عمل در کنارش ایستاده بودم، دیدم او ترانه های کوچه بازاری جوانان آن روزگار را زمزمه می کند، در آن لحظه بود که فهمیدم حقیقت، نزد کدام مکتب است.


بعد از آن هم وصیت کرد وی را در شهری که ایشان را در آن دفن کرده اند به خاک بسپارند و اینچنین شدکه مزار این پروفسور مسیحی، مسلمان شده در خواجه ربیع، محل مراجعه مردم و افرادی است که حقیقت اسلام را باور کرده اند قرار دارد.


🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈



شنیده بودم هر طور تو دنیا زندگی کنیم و هر رفتاری داشته باشیم موقعی که مرگ انسان میرسه و تو حالت طبیعی نیست اون موقع درون واقعی انسان برای دیگران مشخص میشه ولی خود شخص متوجه نیست که بتونه کنترل کنه همین وضعیت زمانی که ما از بیهوشی داریم بهوش میایم هم اتفاق میفته .

از اطرافیان یه آقای مسنی بود که تو زندگیش خیلی رفتارش جالب نبود یعنی فحش دادن و اذیت کردن براش یه کار عادی بود .

اتفاقا تو روزای آخر عمرش الزایمر گرفت و دیگه اشخاص رو یکی در میون میشناخت .

و متوجه نبود چی میگه با اینگه اطرافش از بستگان بزرگ و کوچیک زیاد بودن ولی حرفای زشت و نا مربوط میزد شنیدن این حرفا برای اونایی که دور و برش بودن مخصوصا بچه هاش سخت بود ولی کاریش نمیشد کرد .تا اینکه از دنیا رفت .


در مقابلش یادمه یکی از دوستان قرآنی , خانمی بود که برای عمل به بیمارستان رفته بود و موقع به هوش اومدن پرستار ها میگفتند سوره مریم عبد الباسط رو بادصدای بلند میخونده.

 خیلی جالب بود وقتی به هوش اومد پرستار ها متوجه شدند که ایشون مرتل قرآن بود .

پس در لحظاتی که در اختیار ما نیست چیزهایی رو میگیم که بیشترین ذکر مون تو دنیا بوده , یعنی رفتار های تکراری و واقعی ما در شبانه روز ,در واقع خود واقعی ماست که بدون اختیار کارهای هر روز رو تکرار میکنه .

حواسمون باشه در روز بیشترین جملاتی که داریم چه جملاتی است ؟

آیا اگر یه روز صدامونو ضبط کنیم تا آخر شب بعد بشنویم راضی خواهیم بود ؟


خدایا تو ستار هستی ازت میخوام در این شب قشنگ تا لحظه ای که در قبر قرار میگیریم آبروی مارو تو دنیا جلوی مردم حفظ کن.  

آمین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۸
  • ۱۷ نظر

خدمت, عصاره دین



وَ مَنْ أَحْیٰاهٰا فَکَأَنَّمٰا أَحْیَا اَلنّٰاسَ جَمِیعاً َ (٣٢) مائده


هر کس انسانی را حیات بخشد ( از مرگ نجات دهد یا از کفر به اسلام آورد ) گویی همه مردم را زنده کرده ( و هدایت نموده ) است.

🌷🌷🌷

بدون عشق ، ما از هیچ ، نیز کمتر و ناچیزتریم ... 

ما روی زمین حضور داریم تا به یکدیگر یاری رسانیم ، توجه و مهربانی ابراز داریم ، یکدیگر را بفهمیم و درک کنیم و سرانجام گذشت و اغماض داشته باشیم و دیگران را مورد بخشایش خویش قرار دهیم و به خدمت دیگران در آییم .

 ما به زمین آمده ایم تا برای هر موجودی که در عالم فانی به دنیا آمده است ، احساس عشق و محبت داشته باشیم . ممکن است شکل و ظاهر دنیوی آنها به گونه ای باشد که از پوستی سیاه ، زرد یا گندمگون برخوردار باشند .

 ممکن است موجوداتی خوبرو ، زشت رو ، باریک اندام یا درشت هیکل و بالاخره فقیر یا غنی ، باهوش یا نابخرد باشند . 

اما مهمترین درس این است که آنان را صرفا از شکل ظاهری شان قضاوت نکنیم. 


بتی جین ایدی


🌹🌺🌹🌺🌹🌺🌹🌺🌹🌺🌹🌺


چند سال تعطیلات نوروز به قشم میرفتیم هم فال بود هم تماشا


جزیره بسیار زیبا که علاوه بر زیبایی جزیره آشنایی با مردم اونجا  برام جالب تر بود 

مردم بومی جزیره اکثریت اهل سنت هستن .

چیزی که برام زیبا بود امنیت اونجا بود که با خیال راحت مردم تو چادر بودند 


و خیالشون راحت از اینکه وسایلشون کنار چادر بود 

و کسبه بسیار چشم پاکی داشتند 

چند روز مهمان خونه یکی از تجار قشم بودیم تو روستای درگهان خونه بزرگی داشتند که تقریبا انبار اجناسشون بود وبا یه جوون که شریکشون بود اونجا زندگی میکردند.

تو این چند روز که کنار اهل سنت شافعی بودیم  تا آخر شب میشستیم در باره عقاید مون حرف میزدیم .

ما تعجب میکردیم از حرفای اونا , اونا از حرفای ما .

روز جمعه بود بلند شدم دیدم این دوتا آقا نیستند. پیش خودم گفتم دیشب گفتن صبح مغازه نمیرن .

ناهار درست کردم بعد از نماز ظهر اومدن , ازشون پرسیدیم کجا بودید ؟

گفتند  نماز جمعه !

یه خورده تعجب کردم !!!

گفت مگه شما تو تهران هر هفته نمیرید نماز ؟

ما پیر و جوون هر هفته نماز جمعه شرکت میکنیم .

گفتیم نه بعضی وقتا اونم چند بار شاید در سال .

حالا اونا تعجب کردند !!!

خیلی دلم میخواست بدونم تو نماز جمعه شون چی میگن؟

گفتم میشه بپرسم تو خطبه. امام جمعه براتون چی میگفت؟

گفت بله خطبه امروز در باره شما بود .

عه در باره ما یعنی چی ؟

آره در باره مسافر ها که الان مهمون ما هستند .

به ما تاکید کرد که الان این همه مهمون از شهر های مختلف داریم حواستون رو جمع کنید شیطون گولتون نزنه قیمت هارو بالا ببرید , سر مردم رو کلاه نزارید هول نشید روزی دست خداست با این آدم ها امتحان میشید .

حواستون باشه مواظب چشم هاتون باشید  اینا خواهر و مادر های شما هستند 

و از این حرفا .....


واقعا خوشم اومد و احساس امنیت بیشتری کردم .

خدایا کمکم کن دین رو بفهمم و بدونم دین از من با این همه دستور های اخلاقی چی می خواد.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۴
  • ۸ نظر

مردان بی همتا

فَرِحِینَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (١٧٠) آل عمران


آنان به فضل و رحمتی که خدا نصیبشان گردانیده شادمانند، و دلشادند به حال آن مؤمنان که هنوز به آنها نپیوسته‌اند و بعداً در پی آنها به سرای آخرت خواهند شتافت که بیمی بر آنان نیست و غمی نخواهند داشت


🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹


خاطرات جانباز شیمیایی


یک روز داخل تاکسی تو اتوبان بخاطر بیماری شیمیایی

حالت تهوع داشتم راننده نگه داشت تا کنار اتوبان استفراغ کنم

و وقتی برگشتم راننده حرکت کرد

و گفت ماشینم کثیف نشه

موندم کنار اتوبان


وقتی برا درمان رفتم "ایتالیا" تو بیمارستان شهر رم بستری بودم فامیل  پرستار مالدینی بود اولش فکر کردم  تشابه اسمی هست

ولی بعد که پرسیدم فهمیدم

واقعا خواهر "پائولو مالدینی" فوتبالیست اسطوره ای ایتالیاست


ازش خواستم که یه عکس یادگاری از  برادرش بهم بده و اون قول داد که فردا صبح میده

ولی صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پائولو مالدینی با یه دسته گل دو ساعتی میشد بالا سرم نشسته و بیدارم نکرده بود تا خودم بیدار شم


شب خواهرش بهش زنگ زده بود و گفته بود که یک جانباز ایرانی عکس یادگاری از تو میخواد و اون مسیر 600 کیلومتری میلان تا رم رو  شبانه اومده بود

تا یه عکس یادگاری واقعی با یه جانباز کشور بیگانه بندازه و از اون تجلیل کنه


 ☑️ پرویز پرستویی


🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃



امروز روز جانبازه روزی که باید به حبیب تبریک میگفتم 

راستی با یک تبریک و یه روز تو تقویم چقدر میشه قدر شناسی کرد 


جانبازان یادگارهای دوران جنگ با خاطراتی زنده که وقتی پای صحبت هاشون میشینی لذت میبری و شاید اگر این خاطرات از زبون خودشون نبود باور نمیکردیم 


موقع عملیات باید سیر دل همدیگرو نگاه میکردن چون ممکن بود دیگه کنار هم نباشن و انتظار هر اتفاقی تو جبهه بود

 مجروح شدن شهید یا اسارت یا از همه بدتر موج انفجار ...


نمیدونم تو جبهه ها چه صحنه هایی دیده میشد که وقتی برمیگشتن بعضی وقتا تو تنهایی هاشون بعضی وقتا جلوی خانواده بلند بلند گریه میکردن .

یه بار یادمه حبیب از جبهه بر گشت خاطرم نیست چه عملیاتی بود حبیب دائم با صدای بلند گریه میکرد هر چی دلداریش میدادیم که چی شده خودش هم نمیدونست فقط گریه میکرد .

مجبور شدیم ببریم دکتر اعصاب که گفت باید به یه مسافرت بره تا روحیه ش عوض بشه اثرات عملیاته .

اون سال چند روز رفتیم بندر انزلی کنار دریا وقتی برگشتیم خدارو شکر  خیلی بهتر شده بود


🦋🥀🦋🥀🦋🥀🦋🥀 


عملیات والفجر 2. منطقه حاج عمران 


حبیب گفت برا خط شکنی رفته بودیم جلو اول که میخواستیم بریم بهمون یه اورکت دادند چون تابستون بود خندمون گرفت ولی بعد که رفتیم روی تپه تازه متوجه شدیم اور کت ها برا چی بود عجب سرمایی بود .


فرمانده یه جوون بسیار مخلص یه جوون اصفهانی به اسم بابایی شاید به جرات باید گفت که,برا هر کدومشون میشد یک کتاب نوشت .


ما تو سنگر بودیم فرمانده برای شناسایی رفته بود, وقتی برگشت من خواستم بلند شم برم بیرون که انگار یه چیزی مانع من شد هنوز اون نیرو رو حس میکنم که منو نگه داشت بلا فاصله یکی از بچه ها زودتر از من رفت بیرون پیش فرمانده .

بعد از چند ثانیه یه صدای وحشتناک,

 خمپاره درست خورد بیرون سنگر بین این دو عزیز وای خدا چه صحنه ای خدایا کمک کن در عرض چند ثانیه دو تا عزیز جلوی چشممون تیکه تیکه شدن 

صحنه باور نکردنی اصلا هیچی ازشون نمونده بود.

با دست تمام اونچه باقی مونده بود جلوی سنگر  ریختیم تو گونی و اصلا نمیشد بگی که مربوط به کیه این تیکه های بدن  . یا حسین


آخه یه جوون چقدر باید روحیه بالایی داشته باشه که تو چند ثانیه این همه مصیبت. ببینه  .....


چن وقت بعد که قسمت های پایین تو دره هم بدست نیروهای ایران افتاد ارتش  برای پاک سازی منطقه رفته بود که یه قسمت بزرگ بدن بابایی پیدا میشه که با خودشون اوردن و به خانوادش تحویل دادن تا دفن کنند کنار اجزای بدنش .

راستی چطور میشه از رزمنده ها تشکر کرد ؟؟؟؟؟

آیا کلامی, قلمی قادر به همدردی با هاشون هست ؟

فراموش نکنیم این عزیزان رو 

هر وقت پای صحبتشون میشینی از اینکه موندن و دوستانشون رفتن خیلی ناراحتن شاید از ما دلگیر باشن که حواسمون بهشون نیست

لطفا نظر بدید 


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۲
  • ۹ نظر

حکم.قصاص

وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ بِجَنٰاحَیْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُمْ مٰا فَرَّطْنٰا فِی اَلْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ إِلىٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ (٣٨) انعام


-و هر جنبنده‌ای در زمین و هر پرنده‌ای در هوا که به دو بال پرواز می‌کند همگی طایفه‌هایی مانند شما (نوع بشر) هستند. ما در کتاب (آفرینش، بیان) هیچ چیز را فرو گذار نکردیم، آن گاه همه به سوی پروردگار خود محشور می‌شوند.


🐍🐍🐍🐍🐍🐍


هر وقت این آیه رو سر کلاس در بارش حرف میزدیم لپ کلام این بود که حیوانات هم شعور دارند و اینکه مثل ما یک امت هستند با در نظر گرفتن حساب و کتاب براشون از طرف خدا .


بعضی وقتا تو زندگی واقعیت هایی رو میبینی که اگه خودت با چشم خودت ندیده بودی باورت نمیشد .


بچه که بودم همیشه میگفتند گربه که سیاه سیاه باشه حتما جن هست .

بهمون سفارش کرده بودند که این گربه هارو اذیت نکنید جن زده میشید , البته ما که گوش نمیکردیم هر چی گربه تو کوچه میدیدیم اینقدر دنبالش میکردیم که اگه جن هم بود دیگه کاری از دستش برنمیومد .

خلاصه که گوش کردن حرف بزرگ ترها هم بد نیست .

تو فردیس کرج یه دوست خانوادگی داشتیم که کرد بودند و ما با هم رفت امد داشتیم. اهل سنندج بودند و شیعه ..

چهار تاپسر داشت که پسر اولش که ازدواج کرد قرار شد برای ماه عسل برن شمال .

خب بعد از سفر وقتی برگشتن خونه دو تا بچه مار که تو شمال پیدا کرده بودند با خودشون تو یه ظرف آورده بودند 🐍🐍


وقتی میرسن خونه مهدی یه شیشه میاره دو تا بچه مارو میذاره تو شیشه و تا شیشه جا داشت روش الکل میریزه و در شیشه رو میبنده موقعی که در شیشه رو داشته میبسته دم یکی از بچه مارا لای در گیر میکنه همون لحظه که در حال بستن در بوده حالش بشدت بد میشه حالتی مثل تشنج با تکون های شدید میفته کف اتاق و به خودش میپیچیده و داد میزده 😫😩😫😩


خانمش که این حالت رو میبینه میترسه و سریع زنگ میزنه به مادر مهدی و کمک میخواد 😞😞


مهدی رو چن تا بیمارستان میبرن اما دریغ از هیچ گونه تشخیص فقط قرص آرام بخش .

یه کم آروم میگرفت دوباره شروع میشد انگار یه عده دارن میزننش و دائم داد میزد نزنید .

بعد که آروم میشد ازش میپرسیدند که چی شد چرا داد میزدی ؟؟؟؟

با اشاره به سقف میگفت مگه شما ندیدید. پدر و مادر بچه مارا بودند با مار های دیگه که دادگاه داشتند قرار بود منو بکشن مادر مارها میگفت مثل بچه هام بکشیدش ولی پدره می گفت فقط کتک بزنیدش  😯😯

ولی اطرافیانش همه با تعجب به مهدی نگاه میکردند و فکر میکرند دیوانه شده .

خلاصه  این بچه رو به هر دکتری که ادرس میدادن میبرند حتی پیش چند روانشناس ولی فایده نداشت هیچ دکتری نتونست این بچه رو آروم کنه .


حالت هایی عجیبی پیدا کرده بود مادرش که میخواست پیشش بشینه داد میزد میگفت این گاوه از پیش من ببریدش مادرش بیچاره ناراحت میشد ولی مهدی خیلی جدی میگفت .

چن تا مرد از اقوام تو خونشون بودند تا این حالت تشنج بهش دست میداد بتونن کنترلش کنن ولی بازم توانایی نداشتن که نگهش دارند .

حتی بعضی وقتا زبونش میچرخید و نمیتونست حرف بزنه .


خلاصه این وضع تقریبا یک ماه طول کشید دیگه خسته شده بودند ولی این حالت ها هر روز تکرار میشد .

تا اینکه یه روز پدر مهدی گفت به نفر بهم گفته یه روستا تو سنندج هست به نام فک کنم اگه اشتباه نکنم کومائین که سلطان مارها قبرش اونجاست باید ببریدش سر قبر این آقا تا خوب بشه 😶

اینم بگم که دیگه روزای آخر مهدی لال شده بود و با اشاره حرف میزد .


علی آقا پدر مهدی خیلی زود یه سواری گرفت شبونه با کمک دوتا از عموهای مهدی رفتند به طرف روستا .

وقتی رسیدن به روستا سراغ قبر این آقارو گرفتن ,

یه قبرستون پر از مار که براحتی اونجا دیده میشد و یه مقبره که یه قبر توش بود با عکس اون آقا .

جای عجیبی بود ,هر جا رو نگاه میکردند پر از مار بود .

کسی که متولی این مقبره بود بعد از شنیدن ماجرای مهدی گفت که باید تنها بره تو مقبره و در رو من روش میبندم ان شاالله که خوب میشه .

خلاصه علی اقا علی رغم میل باطنیش که مهدی رو تنها بزارش تو مقبره ولی چاره ای نداشت گفت باشه .

مهدی رفت داخل مقبره و متولی در و روش قفل کرد .

ولی علی أقا از کنار اونجا جدا نشد و داشت از شیشه نگاه میکرد .

مهدی روی قبر خوابش برد و علی اقا کنار در از پشت شیشه میدیدش.


که یه دفعه بعد از نیم ساعت مهدی از جاش بلند شد و فریاد زد آقا آقا ...( در حالی که لال شده بود ) زبانش باز شد .

 و اومد به طرف در و اشاره کرد که درو باز کنید و با تعجب دیدند که دیگه آرومه آرومه .😔😔


در و براش باز کردند و مهدی که حالش خوب شده بود اومد بیرون  بغلش کردن  و دلداریش دادند ولی همش میگفت اون آقا کو ؟؟؟؟ کجاست؟

بهش گفتند کدوم آقا کسی اونجا نبود تو تنها بودی, وقتی برگشت تو مقبره رو نگاه کرد اشاره به عکس کرد گفت همین آقا الان اینجا بود دست کشید روی سرم بهم گفت. دیگه دست به مارها نزنی این دفعه تو بخشیده شدی حالا برو .

قرار بود تو کشته بشی !!!!

بعد از اینکه اومد بیرون اشاره کرد به بالای مقبره که بعد ها گفت تمام مارها بالای مقبره بودن و نگاهش میکردند, انگار منتظر کاری بودند

, بعد مهدی بچه مار هارو برداشت رفت یه جا تو قبرستون رو  با دست کند مثل قبر و مثل یه ادم مارهارو خاک کرد و یه سنگ گذاشت روش و بعد آروم شد و دید مارها که نگاهش میکردند کم کم رفتند .

مهدی حالش خوب شد و دیگه اون حالت های تشنج رو نداشت ولی یه حال عجیبی داشت که تا یک سال این حالت ادامه داشت ( خیلی چیز هارو میدید. و ) اون آقا بهش گفت موهاتو نباید بزنی تا یک سال , کم کم  دیگه خوب خوب شد .


االبته آخر این خاطره باید بگم قصه ما راست بود چون خودمون در جریان این مریضی و خوب شدنش بودیم .

دلم میخواد یه دفعه به اون روستا برم و از نزدیک اونجا رو  ببینم ولی از اینکه گفت اونجا پر از مار بود وهیچ کس کاری بهشون نداشت میترسم .

البته میدونم اگه ما هم کاری به مارها نداشته باشیم اونا بی آزار ترند .



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۵
  • ۱۴ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی