درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

انفاق رابین هودی ممنوع

أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّباتِ ما کَسَبْتُمْ وَ مِمّا أَخْرَجْنا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَیَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذیهِ إِلاّ أَنْ تُغْمِضُوا فیهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمیدٌ  267 بقره

 


 ـ اى کسانى که ایمان آورده اید! از قسمت هاى پاکیزه اموالى که به دست آورده اید، و از آنچه از زمین براى شما خارج ساخته ایم (از منابع و معادن و درختان و گیاهان)، انفاق کنید! و براى انفاق، به سراغ قسمت هاى ناپاک نروید در حالى که خود شما، (به هنگام پذیرش اموال،) حاضر نیستید آنها را بپذیرید; مگر از روى اغماض و کراهت! و بدانید خداوند، بى نیاز و شایسته ستایش است


🦋🌿🦋🌿🦋🌿🦋🌿🦋🌿🦋


من وقتی به آیه 267 بقره میرسم یاد کارتون رابین هودمیفتم 🍂

 

جالب بود برام وقتی بچه بودم این کارتون رو که نگاه میکردم همیشه شخصیت رابین هود رو تحسین میکردم و برام یه قهرمان بود چون میتونست از پولدارا. دزدی کنه و بده به فقراء و اونارو خوشحال کنه, و هیچ وقت فکر نمیکردم کارش اشکال داشته باشه .


حالا سر کلاس هر وقت بخوام یه اسم برای این آیه بذارم میگم

❌  انفاق رابین هودی ممنوع 🚫🚫🚫


🦋🍂🦋🍂🦋🍂🦋🍂



تو محله ما قبل از انقلاب یه قصابی داشتیم به اسم عباس قصاب که تقریبا گوشت همه محل از قصابی ایشون تامین میشد .

من که بچه بودم از اسمش هم میترسیدم چه برسه به خودش آخه یه هیبتی داشت قد کوتاه , چاق و سیبلیلو 🙃🙃🙃 

 

یادمه که یه بار آقام داشت میگفت که عباس قصاب گله گوسفند غلام رضا شاه برادر شاه رو دزدیده و زندانه بابا این دیگه کیه😳 شاه دزده😁


یه دفعه دیگه هم شنیدم که به خاطر اتهام به قتل زندان بود .

 

خلاصه اینکه ایشون تو محل به خاطر این کار هاش یه خورده مردم ازش حساب میبردند .


تو محله ما یه مسجد بود که الان هم هست مسجد صاحب الزمان که تو محرم و صفر مثل مساجد دیگه نذری میداد و این نذورات از کمک های مردم تامین میشد. البته بیشتر از  کسانی که وضع مالی خوبی داشتند یکی از این  آقایون همین عباس قصاب بود که هر سال تو دهه محرم یه گاو به مسجد میداد برای نذری.🐂

 

این کار تا قبل از انقلاب بود و کسی جرات نمیکرد که ازش قبول نکنه .


خوشبختانه بعد از انقلاب ورق برگشت و یادمه سال اولی که انقلاب شده بود  گفتند پیش نماز مسجد گاوی رو که عباس قصاب برای مسجد داده بود قبول نکرده بود و این خودش برای محله ما یه انقلاب بود و ما خوشحال بودیم که دیگه از نذورات ایشون تو مسجد محل راحت شدیم.

 

راستی که باید از پاک ها انفاق کرد والا این انفاق ها مثل آب در آبکش نگه داشتن است که چیزی برامون نمیمونه🍁

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۶:۵۷
  • ۷ نظر

شیطان صیاد انسان

إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ (٢٠١) اعراف

چون اهل تقوا را از شیطان وسوسه و خیالی به دل فرا رسد همان دم خدا را به یاد آرند و همان لحظه بصیرت و بینایی پیدا کنند


درجه اهمیت یاد خدا انقدر  زیاد است که اگر شیطان بتواند این سلاح بزرگ را از انسان بگیرد، در واقع او را خلع سلاح کرده و قطعا بر او چیره خواهد شد.۱


۱-شیطان صیاد انسان ،ص۱۹۹_٢۰۰


💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃

سر کلاس صحبت از کار شیطان شد گفتم شیطون به دو گروه کاری نداره یکی مخلصین با فتحه یعنی کسانی که خدا اونارو برای خودش خالص کرده یه عده کاملا نقطه مقابل اینها کسانی که خدا رهاشون کرده 

حالا گروه سوم که شیطون اصل کارش با این گروهه کسانی که ایمان دارند ولی هر لحظه دستخوش وسوسه قرار میگیرن و این خیلی خطرناکه 😔

تقریبا 15 سال پیش تو شهر قم تصمیم گرفتیم یه خونه بخریم دلمون هم میخواست نزدیک به حرم باشه و مرکز شهر, برای همین تو یکی از کوچه های خیابون صفاییه دنبال خونه گشتیم .

یکی از املاکی های معروف قم , خونه ای رو بهمون نشون داد که متعلق به خودش بود و ما پسندیدیم و قرار شد که برای تموم کردن قیمت فردا به بنگاه بریم.

اون روز اول رجب تولد امام باقر ع بود .وقتی رسیدیم صاحب بنگاه از مسجد که برای نماز ظهر رفته بود برمیگشت.

 وارد بنگاه شد و شروع کرد از خونه تعریف کردن و البته با چاشنی قسم , الان روزه هستم و به همین حضرت معصومه قسم میخورم که چون شما مهمان حضرت هستید از شما سود نگیرم و همینطور هم با دست به گنبد خانم اشاره کرد که خیالتون از بابت قیمت راحت باشه .

اینطوری که شد ما دیدیم اهل نماز اول وقته, روزه هم که بود و حضرت معصومه رو هم شاهد گرفت دیگه حرفی برای گفتن نداشتیم .

یه قرار داد موقت نوشتیم تا تو جلسه بعد با یه مبلغی قرار داد اصلی رو بنویسیم 📝

بنگاه دار بعد از نوشتن این قرارداد موقت اونقدر خوشحال بود که رفت از قنادی شیرینی خرید و گفت هم برای میلاد هم معامله , بعد جعبه رو باز کرد و خودش اول خورد من که خیلی تعجب کردم گفتم آقای ... مگه شما روزه نبودید 

یه دفعه خندید گفت مستحبی بود 😳

مگه میشه مگه داریم 😳😳😳😳

خلاصه روز قرارمون رسید و ما رفتیم که قرار داد اصلی رو تو بنگاه بنویسیم 📝

یه کم کار ما طول کشید چون مشتری داشت و  رفت تا کار یکی ذیگه رو راه بندازه بعد سر صبر بیاد برای کار ما .

من که تو بنگاه حوصلم سر رفته بود یه نگاه انداختم دیدم یه سری روزنامه روی سینک ظرف شویی مغازه بود حالت زباله و مچاله شده اتفاقی یکی از اونارو برداشتم و دوباره نشستم و شروع کردم به خوندن نیازمندی ها تو ستون فروش ملک 🌟

همینطور که داشتم میخوندم یه دفعه رسیدم به مشخصات همین خونه که شک کردم دوباره ادرس و تلفن رو دیدم اره خودش بود قیمت هم براش مشخص کرده بود 😳😳😳

قیمت زده شده تو آگهی کلی با چیزی که به ما فروخته بود تفاوت داشت .

حالم بد شد روزنامه رو نگه داشتم وقتی نوبت ما شد گفت خب مبارک باشه بنویسم قرار داد رو  ؟

گفتم میشه یه نگاه به این روزنامه بندازید؟

روزنامه رو گرفت بعد از نگاه کردن یه دفعه حالتش صد و هشتاد درجه عوض شد گفت اینو از کجا آوردید ؟

گفتم تو زباله های مغازه .

ساکت شد ما گفتیم این بود تخفیفی که به خاطر حضرت معصومه به ما دادید ؟؟

خلاصه دیگه حرفی نداشت بزنه ساکت بود .

یه دفعه بلند شد رفت بیرون یه پیر مرد که تو کوچه بود با خودش آورد تو مغازه بهش گفت فلانی من تو این معامله سر این خانواده تهرانی رو کلاه گذاشتم این واقعیته حالا اینا با همین روزنامه اتفاقی فهمیدند حالا شما به من بگو چکار کنم .

پیر مرد بعد از کلی نصیحت گفت اگر مایل هستند همون قیمت روزنامه باشه .

که ما قبول کردیم و قولنامه نوشته شد .

وقتی جریان خونه خریدن رو برای یکی از دوستانم تو قم تعریف کردم با کلی ناراحتی گفت چرا از این آقا خونه خریدید این کلاه برداره سرما که قمی هستیم هم کلاه گذاشت ومن هر روز دارم نفرینش میکنم . 

 گفتم این بنده خدا سر خودشو کلاه میذاره خبر نداره .

حالا بعد سالها هنوز وقتی میریم قم و نگاهی به بنگاه میندازم میبینم که با این همه کلاه برداری هنوز همون لباس ها و همون شخصیت, بدون هیچ تغییری راستی با این همه افکارپلید و طمع به کجا و چی میخواست برسه و هنوز در مسجد نزدیک مغازه صف اول برای نماز میشینه .


خدایا کمک کن.

جاهایی که طرف مقابل ما رو وکیل میکنه وسوسه نشیم چون شیطون کارش عالیه 


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۸:۰۵
  • ۱۴ نظر

کوچه های عمودی

لَیْسَ عَلَى اَلْأَعْمىٰ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَى اَلْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلَى اَلْمَرِیضِ حَرَجٌ وَ لاٰ عَلىٰ أَنْفُسِکُمْ أَنْ تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ آبٰائِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أُمَّهٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ إِخْوٰانِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخَوٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَعْمٰامِکُمْ أَوْ بُیُوتِ عَمّٰاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخْوٰالِکُمْ أَوْ بُیُوتِ خٰالاٰتِکُمْ أَوْ مٰا مَلَکْتُمْ مَفٰاتِحَهُ أَوْ صَدِیقِکُم....61 نور


بر نابینایان و لنگان و بیماران باکی نیست (که به جهاد نروند یا تندرستان با آنها معاشر و همسفره شوند) و نیز باکی بر شما نیست که از خانه‌های خود و پدران خود و مادرانتان و برادران و خواهران و عمو و عمه و خالو و خاله خویش غذا تناول کنید یا آنکه از هر جا که کلید آن در دست شماست یا خانه رفیق خود باکی نیست که از مجموع یا هر یک از این خانه‌ها طعامی خورید....


🌼🌾🌼🌾🌼🌾🌼🌾🌼🌾🌼🌾



خیلی جالب بود برام که خدا تو قرآن گاهی به کوچکترین مسائل زندگی هم اشاره کرده, این یعنی این مسئله خیلی مهمه , حتی اگه خیلی جزئی باشه

وقتی خداوند دونه به دونه اسم اقوامی رو که میتونیم بدون اجازه تو خونه شون غذا بخوریم و به اصطلاح بریم سر یخچال و کابنینت اشپزخونه شون رو میاره , اخرش اسم دوست های صمیمی و کسانی کلید خونشون دستمونه رو هم میبره, چند دهه پیش که هنوز خیلی تلفن و موبایل رواج نداشت همسایه های کوچه و محله همدیگرو میشناختند و از حال و روز هم با خبر بودند .

حتی اگر کسی میخواست بره مسافرت کلید خونشو میداد به همسایه ای که باهاش صمیمی بود تا به خونش سر بزنه, گل هارو آب بده و مواظب باشه که لااقل دزد خونه رو خالی نکنه.


انگار این رسم و رسوم ها دیگه نیست ارتباط همسایه ها اونقدر کمرنگه که اگه چند روز خدای نکرده اتفاقی برای همسایه ای بیفته  کسی متوجه نشه .



ما چند سال پیش تو أپارتمانی بودیم که طبقه اول بود یعنی یه حیاط خلوت بین ما و واحد بغلی بود که مشترک بود و جداش کرده بودیم .

خانواده خوبی بودند ولی طبق معمول ما در حد سلام علیک با همسایه ها آشنا بودیم .

یه روز صبح بلند شدم.دیدم یه بوی خیلی بدی توی ساختمون پیچیده اول یه سری به آشپزخونه زدم ببینم چیزی نمونده باشه یا از زباله ها باشه که دیدم نه همه چی مرتبه .

فردا بو زیادتر و بدتر شد 


باز دیدم همینطور بو داره زیادتر و بدتر میشه , دیگه در حدی بود که اصلا نمیشد تو خونه بمونی بو داشت تبدیل میشد به بوی مثلا لاشه یه گوشت مونده.

بعد دیدم همسایه ها اومدند تو راه رو ها گفتند این بوی عجیب چیه تو ساختمون همه خونه های خودشون رو چک کرده بودند .ولی چیزی پیدا نکرده بودند گفتند شاید تو انباری ها گربه ای چیزی مرده باشه همه رفتند انباری ها و حیاط و حتی پشت بام رو دیدند ولی خبری نبود اصلا دیگه نمیشد تو خونه یک دقیقه تحمل کنی حالا سر و کله مگس هم پیدا شد .

من که طاقت نیوردم با بچه ها رفتیم خونه یکی از اقوام ولی حبیب موند خونه ,

همسایه ها گفتند این بو توی خونه شما خیلی شدید تره و یه دفعه متوجه شدند که همسایه بغلی ما که با ما حیاط خلوت مشترک داشت نیستند و رفتن مسافرت خلاصه چون هیچ دسترسی بهشون نداشتند همسایه ها زنگ زدند به پلیس .

خلاصه پلیس اومدو از حیاط خلوت ما یه نگاه انداختند به خونه همسایه دیدند که کف زمین پر از خون آبه شده .

خیلی شک کردند چون بو دیگه بوی جنازه بود و غیر قابل تحمل😳😳 

پلیس خودش زنگ زده بود به آتشنشانی و امدند قفل درو  بریدند و بدون کلید با دستگاه درو با نظارت پلیس باز کردند 

وارد آپارتمان که شدند دیگه قابل تحمل نبود و رد خون آبه هارو گرفتند و رسبدند به فریزر خاموش که چند روز بوده خاموش شده بوده و تمام گوشت ها تبدیل به ... شده بود و خونه پر از مگس های سبز رنگ. که با باز کردن پنجره ها و روشن کردن کولر یه کم بو کمتر شد .

تلفن صاحبِ خونه رو پیدا کردن و بهش زنگ زدند بنده خدا تبریز بود و خیلی زود خودشو رسوند تهران 

تمام وسایلی که تو فریزر بود نابود شده بود ,ولی تا چند وقت این بوی تعفن رو داشتیم 

خدا رو شکر که اتفاق بدی نیفتاده بود  چون هم پلیس و هم همسایه ها فکر میکردیم کسی تو خونه مرده و بو گرفته .

کاش مثل قدیم به هم اعتماد داشتیم و موقع سفر کلید به همسایه میدادیم تا سری به خونه بزنه .این کار صمیمیت همسایه هارو هم بیشتر میکرد ...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۳
  • ۱۱ نظر

گزینش

کَلاّٰ سَنَکْتُبُ مٰا یَقُولُ وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ اَلْعَذٰابِ مَدًّا (٧٩) مریم



هرگز چنین نیست، ما البته آن‌چه گوید خواهیم نوشت و سخت بر عذابش خواهیم افزود. 


📝🌾📝🌾📝🌾📝🌾📝🌾


تا حالا الکی چیزی نوشتید که براش مواخذه بشید واصلا فکرش رو  نمیکردید اینطوری بشه .

داشتم سوره مریم رو میخوندم به این آیه 79 .رسیدم یاد یه خاطره بامزه افتادم .


چند سال پیش که ارشد شرکت کردم برای چند تا دانشگاه مجاز شدم..

یه روز بهم زنگ زدند که برای مصاحبه کتبی دانشگاه شاهد بیا واحد شاهد بهشت زهرا .

کلا من با بهشت زهرا مشکل دارم  یعنی ببشتر از یک ساعت طاقت موندن ندارم بعد از این دعوت به مصاحبه بچه ها گفتند مامان تو که بهتر از این دانشگاه قبول میشی از بهشت زهرا هم که میترسی اصلا نرو .

بعد فهمیدم مصاحبه اونجاست ولی دانشگاه تو میدان انقلابه .


خلاصه جمعه که من مصاحبه کتبی داشتم از قضا شب چمعه مادر بزرگم.که بهش میگفتیم بی بی فوت کرد پیر زن خوبی بود خدا رحمتش کنه.

 حالا به هر حال صبح باید میرفتیم بهشت زهرا بالاخره مدارکمو برداشتم. که اول برم مصاحبه بعد به خاک سپاری بی بی برسم.

دانشگاه خیلی شلوغ بود بیشتری ها چون راهشون دور بود با همراه اومده بودند .

ساعت هشت و نیم مصاحبه شروع شد رفتیم بالا تو سالن ها و یه سری برگه دادند که پر کنیم اینم بگم که برگه ها با ها فرق داشت یعنی .... 

یه نگاه به برگه انداختم بعد گفتم.من که اصلا این دانشگاه رو دوست ندارم زود تست هارو تیک بزنم تا به خاکسپاری بی بی برسم. چون بد میشد اگه نمیرفتم 

شروع کردم به جواب دادن همینطور نخونده بعضی رو اری و بعضی رو خیر میزدم . خیلی جواب هاش پیچیده بود .


زود پرسشنامه رو دادم و رفتیم پیش فامیل ها که الحمد الله به موقع رسیدم .

چن وقت بعد .....

به من از دانشگاه شاهد زنگ زدند که برای مصاحبه حضوری باید برم واحدی که تو میدون انقلاب بود اول خیابون کارگر .

یه ساختمون اداری بود نوبتی وارد اتاقی میشدیم و دخترا که اومده بودند برای مصاحبه مقنعه سفت و سختی سرکرده بودند و چنان استرس داشتند که انگار میخواستند برن اتاق عمل برای عمل قلب باز 😄


نوبت من شد رفتم داخل اتاق یه خانم جوانی پشت میز نشسته بود و یه صندلی هم کنار میز برای من 🌹

بعد از معرفی خودم شروع کرد به پرسش 📝

خب شما از اینکه تو مصاحبه کتبی نوشتید که دانشجوی دختر میتونه ساعت ده شب بره بیرون مشکلی نداری 😳 منظورتون چی بوده ؟

من ,من  مگه میشه ؟؟؟

بله پرسشنامه شما پیش منه 😔

خب حتما این گزینه رو اشتباه زدم اصلا چه معنی داره دختر دانشجو ساعت ده بره بیرون 😂😂

سوال بعدی شما در مورد سوال حجاب نوشتید حجاب مهم نیست 😳

من, من نوشتم نه بابا فک کنم اشتباه شده 😔

حالا این خانم همچنان داشت از جواب های من تند تند یه چیزایی مینوشت 📝😔📝


مورد بعدی شما در مورد سوال آرایش کردن دانشجو موافق بودید 😳😳


من من نه بخدا فک کنم .....

بعد بلا فاصله بعد از سوال در مورد آرایش با انگشت اشاره کرد بیا جلو اون پشت میز بود من این ور میز .

من صورتمو بردم جلو ولی قلبم داشت میومد تو دهنم که دیدم یه دست به ابروی من کشید گفت خانم شما تتو دارید ؟؟؟

وای صورتمو کشیدم کنار گفتم نه همش نیست فقط دم ابرومه😂😂😂


من که خیالم راحت بود که اصلا بمیرم ولی دانشگاه شاهد نمیرم دیگه ترسم ریخت .

بعد بهش گفتم خانم ببخشید من اون روز مادر بزرگم خاکسپاریش بود برای همین نتونستم خوب گزینه هارو بخونم همینطوری زدم .

گفت بگذریم 

سوالات بعد ....

شما روز قدس کجا بودید گفتم روز قدس که هنوز نیومده گفت منظورم پارساله 

گفتم خب من هر سال این راهپیمایی رو میرم البته خونه ما تو مسیره .

آخرین راهپیمایی که شرکت کردی چی بود ؟؟؟

وای خدا الان زمستونه تابستونه بهاره ؟

کی من رفتم؟؟؟ یه خورده تمرکز کردم زود گفتم 22 بهمن 😊😊😊

سوال بعد 

شما نماز جمعه میری ؟

خب همیشه نه ؟

چرا ؟

خب چرا نداره اگه یه مراسم خاصی باشه میرم ولی همیشه نه ,خب من یه خانه دارم که جمعه ها نمیتونم برم نماز  و ابن خانم هم.چنان مینوشت میدونستم کارم تمومه😂😂😂 

بعد دیدم دارم دیگه از دست این خانم دیوانه میشم پیش خودم گفتم این که منو قبول نمیکنه منم که ازدانشگاه شاهد خوشم نمیاد پس بزار جوابشو بدم راحت شم .

خانم محترم 

وقتی شما به دنیا نیومده بودی ما رفتیم تو خیابون با شجاعت گفتیم مرگ برشاه 

17 شهریور رو  دیدیم 

22 بهمن که شما دم میزنی باید من برم  از نزدیک شاهد بودم 

و نماز جمعه وقتی صدام میگفت میخواد نماز جمعه موشک بزنه حتما اون روز میرفتم نماز بدون ترس. 

زمان جنگ همسران جوان خودمونو آماده میکردیم که برن عملیات .

این سوال های شما برای من خنده داره 

شاید برای اون دانشجویی که پشت دروایساده چیز جدیدی باشه برای من نه  

اینو گفتم و اومدم بیرون .

شب که برگشتم خونه برا بچه ها تعریف کردم کلی خندیدیم 😂😂😂😂


بچه ها گفتند مامان فک کنم به جای دانشگاه یه راست ببرنت بازداشتگاه 😂😂😂

خدارو شکر دانشگاه نزدیک خونه قبول شدم با 5 دقیقه پیاده روی .

کاش رو این گزینش ها بعد از 38 سال تجدید نظر بشه.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۷
  • ۱۳ نظر

مهمان های نا خواسته

إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکینِ وَ الْعامِلینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقابِ وَ الْغارِمینَ وَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبیلِ فَریضَةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ 

60 توبه 


زکات ها مخصوص فقراء و مساکین و کارکنانى است که براى (جمع آورى) آن زحمت مى کشند، و کسانى که براى جلب محبتشان اقدام مى شود، و براى (آزادى) بردگان، و (اداى دِین) بدهکاران، و در راه (تقویت آئین) خدا، و واماندگان در راه; این، یک فریضه (مهم) الهى است; و خداوند دانا و حکیم است



🌈🌿🌈🌿🌈🌿🌈🌿🌈🌿🌈


              🌿  گروه زریلی   🌿     


.این گروه که در شهر قم مشغول به فعالیت هستند دارای سیستم پیچیده و محکمی هستند که در سطح شهر پراکنده هستند و از رواج و کسادی بازار همدیگر را خبر می کنند.محل کار انها در جلوی غسالخانه ها قبرستانها و مساجد و سالنهایی که مراسم تحریم را بر گذار می کنند می باشد.اگر متوفی متمول باشد و مراسم پر ملات باشد ایکی ثانیه همدیگر را خبر می کنند تا از غافله عقب نمانند .در این صنف فروش اعلامیه های مراسم سوم و ختم وشب هفت وچهلم رایج بوده و بین خودشان معامله می کنند میزان ثمن معامله بستگی به شغل متوفی مکان مجلس عزاداری و نوع طعامی که در این مجالس سرو می شود متغیر می باشد 


🌈🌿🌈🌿🌈🌿🌈🌿🌈🌿🌈🌿


چند سالی که برای کار حفظ تو قم بودیم چون غریب بودیم فرهنگ قم برامون یه ذره عجیب بود هر روز که از کلاس هر کدوم برمیگشتیم کلی حرف برای گفتن داشتیم که تعریف میکردیم .


یکی از چیزایی که خیلی برامون جالب بود اسم گروهی بود که نا حالا نشنیده بودیم البته بعد از تعریف از این گروه گفتم خب ما تهرانی ها به این گروه میگیم مرده خور هر چند تو عروسی باشن  .

داشتم میگفتم اسم این گروه تو قم 

👈 زریلیه 👉  گروهی که از مراسمات عمومی ارتزاق میکنند .


تو شهر قم یه جاهایی هست که همیشه غذا میدند بدون تعطیلی و من این کارشون رو خیلی دوست داشتم .


مثلا. اول. خیابان سمیه که نزدیک.خونه ما بود ,یه خونه ای بود که هر روز بدون تعطیلی ناهار آبگوشت میداد درب این خونه مثل خونه حاتم طائی باز بود و کارگر ها , دست فروش ها , فقراء و ... همه میرفتند و ناهارشون رو میخوردند و همیشه یه روضه هم کنارش داشتند. خیلی جالب بود. 


من در باره زریلی ها شنیده بودم ولی کارشونو از نزدیک ندیده بودم .


حمید یه هیئتی میرفت که یکی از اعضای پولدار هیئت که از مکه برگشته بود تمام اعضا هیئت رو با خانواده به یکی از سالن های خیابون باجک دعوت کرد . 

ما هم چون تو شهر غریب بودیم اون شب با این دعوت رفتیم . 

خدا میدونه چه جمعیتی اومده بود واقعا قابل کنترل نبود البته وقتی یه هیئت رو با خانواده دعوت کنی انتظار این جمعیت هم میرفت .

موقع شام خب سر هر میز چند نفر میشستند تا غذا بیارند , که من بودم با سعیده و فرزانه روبروی ما هم دو تا خانم نشستند .

وقتی غذا رو آوردند با دیس سر میز یه لحظه که پلک زدم دیدم دیس و مخلفات خالی شد 😳😳😳

به نگاه به خودم و دخترا یه نگاه به دو تا زن روبرو👀  عه خدایا پس برنج و مرغ ها چی شد الان دیدم 😂😂


که سعیده گفت مامان این دوتا خانم دیس رو به طرز ماهرانه ای سر دادن تو کیفشون 😳

وقتی یه نگاه انداختم دیدم یه نایلون تو کیف باز گذاشتن و غذا هارو به صورت ماهرانه میریختن تو کیف و بعد هم از سر میز ما رفتن سر یه میز دیگه 😊

و ما مجبور شدیم تقاضای دوباره غذا بکنیم .

تعداد اونقدر زیاد بود و با وجود زریلی ها چندین مرحله شام از رستوران های دیگه کمکی گرفتن .

واقعا آیا این کار درسته ؟

من تا حالا از نزدیک ندیده بودم ولی خدایی خیلی حرفه ای بودند .


خدایا به مرفهین جامعه اونقدر معرفت داشتن ثروت رو بده تا دیگه شاهد اینچنین فقرایی نباشیم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۵:۱۷
  • ۶ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی