درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

خانه دوست

لقد کان لکم فیهم اسوه حسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و من یتول فان الله هو الغنی الحمید

 6 ممتحنه


به تحقیق در آنها الگویی نیکو برای پیروی وجود دارد،برای هر کس که امید به ملاقات خدا و روز جزا دارد، و هر کس اعراض کند، پس همانافقط خداوند بی نیاز و ستوده است


🔵🍃🔵🍃🔵🍃🔵🍃

افراد صالح طوری هستند که وجود آنها در جامعه مصلح است. ما از این اشخاص دیده‌ایم. انسان به واسطه راه_رفتن و معاشرت با آنها منزه می‌شود.


 امام_خمینی

 ولایت_فقیه ، ص۱۴۹

احتیاج نیست برای پیداکردن الگو های خوب تو زندگی دنبال آدم های سرشناس بگردیم بعضی وقتا آدم هایی کنارمون هستند که اگه کمی دقت کنیم چیزای زیادی میتونیم ازشون یاد بگیریم


وقتی این مطلب امام خمینی رو تو کتاب داشتم می خوندم  یه دفعه رفتم به 40 سال قبل وقتی دختر بچه بودم.


با دختر عموهام هم سن بودم و چون تو یه محل بودیم اکثر وقتا با هم بودیم 

بعد از بازی همیشه دختر عموهام میومدن به مامانم اصرار میکردند که زهرا امشب بیاد خونه ما , من هم که از خدام بود مامانم اجازه بده و باهاشون برم خونشون.

مامانم میگفت شما از صبح تا حالا با هم بودید ولی باز اونا اصرار میکردند و بالاخره ما اجازه رو میگرفتیم و با خوشحالی میرفتیم . 

خونه عمو رو دوست داشتم یه آرامش خاصی داشت ,وقتی تو خونشون بودم همه کارهای زن عمو رو زیر نظر داشتم .

با اینکه زن عمو 7 تا بچه داشت و خونه هم زیاد بزرگ نبود ولی با آرامش به همه میرسید .

اصلا داد نمیزد و عصبانی نمیشد,اهل حرف زدن در باره دیگران نبود وچیزی که خیلی دوست داشتم این بود که اصلا مثل زن های دیگه تو کوچه نمیرفت تا وقتشو بگذرونه وقتی بیکار بود کتاب میخوند . 

هر وقت که مثلا عموم میخواست  از بدی کسی حرفی بزنه میگفت حیف نیست به جای غذای خوب گوشت مرده بخوریم و هیچ وقت اجازه غیبت نمیداد من اون موقع نمیفهمیدم گوشت مرده چه ربطی به حرف مردم داره!


ما بچه ها سر و صدا میکردیم با صدای بلند بازی میکردیم و خونه رو بهم می ریختیم ولی اصلا ابراز ناراحتی نمی کرد

خیلی آروم کار میکرد .

تو خونه خودمون با اصرار و ایراد غذا میخوردم به طوری که مامانم از دست غذا خوردن من به ستوه اومده بود 

ولی تو خونه عموم منتظر بودم زن عمو شام رو بیاره .

تا سفره رو مینداخت همه ما مثل گرسنه های اتیوپی حمله میکردیم سر سفره و من از این حرکت خیلی خوشم میومد بعد منتظر میشستیم تا زن عمو سهم هر کس رو براش بریزه تو بشقاب .

اول عمو بعد هم نوبت من بود, بچه ها اعتراض میکردند که چرا اول زهرا؟

 زن عمو خیلی آروم میگفت زهرا مهمونه صبر کنید .

تا زن عمو میخواست به آخرین نفر سهمشو بده اولی ها خورده بودند تموم شده بود

و زن عمو خودش آخر همه غذا میخورد و سفره رو جمع میکرد .

یاد محمود بخیر نمیدونستم که کنار کسی بودم که سعادت داشت چند سال بعد شهید بشه. 

زن عمو همیشه یا قرآن میخوند یا کتاب و من از این کارش خیلی خوشم میومد .

شب که خونشون میخوابیدم چون سر شب میخوابیدیم صبح زود دیگه خوابم نمیرفت و وقتی چشم باز میکردم میدیدم زن عمو سر سجاده با چادر سفید نشسته وداره دعا میکنه و نماز میخونه تا اذان صبح بشه .

وفتی از زیر پتو یواشکی نگاهش میکردم, لذت میبردم و تو دلم ارزو میکردم کاش یه روز مثل زن عمو باشم .

نمازشو که میخوند میرفت چای درست میکرد و شروع میکرد یکی یکی بچه هارو صدازدن .

تو خونه عمو همه اسم ها کامل گفته میشد مثلامنو تو خونه خودمون زری صدا میزدند ولی تو خونه عموم همه باید به من میگفتند زهرا سادات چون زن عمو همیشه میگفت اسمو رو نشکنید مخصوصا برای سادات, حیف نیست زهرا بشه زری و من خیلی دوست دلشتم این اسم رو.

حالا هر وقت میرم بهش سر بزنم بوسش میکنم چون گوشش سنگینه در گوشش میگم زن عمو برام دعا کن و اون یه لبخند میزنه و چشم هاش پر از اشک میشه میگه من کی هستم ؟

زن عمو حالا زمین گیر شده ولی خوندن قرآن و ادعیه هنوز مونسش هست .

همیشه دوست داشتم تو زندگی مثل زن عمو آروم باشم ,و زندگی رو سخت نگیرم و ....

فک کنم کمی به أرزوم رسیدم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۲
  • ۱۰ نظر

ابزار سخنگو

وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (٩٣)نحل


و اگر خدا می‌خواست (به مشیّت ازلی) همه بشر را یک امت قرار می‌داد (و هیچ‌گونه اختلافات نژاد و زبان و ملیت در بشر نمی‌گذاشت) و لیکن (این اختلافات برای امتحان است و پس از امتحان) هر که را بخواهد به گمراهی وا می‌گذارد و هر که را بخواهد هدایت می‌کند، و البته آنچه می‌کرده‌اید از همه سؤال خواهید شد.



با این که تو یه کشور زندگی میکنیم ولی وجب به وجب این خاک،فرهنگ های متفاوتی داره حتی گاهی یک محله در یک شهر با محله ای دیگه تو همون شهر تفاوت فرهنگی دارن و در واقع همین تفاوت هاست که زندگی رو زیبا می‌کنه


چند سال پیش که  برای تحصیل و سکونت به شهر قم رفته بودیم ،خیلی تفاوت های شیرینی در گویش و فرهنگ و رفتار مردم قم با تهران حس میکردیم که برامون از همه نظر جالب و هیجان انگیز بود!

تو همون مدت کوتاه ،دوست های زیادی پیدا کردیم و کم کم با رفت و آمد هایی که داشتیم با فرهنگ مردم قم بیشتر آشنا شدیم مثلا وقتی مهمونی دعوت میشدیم از همون ابتدا زن ها و مردها از هم جدا می‌نشستند و حتی سفره ی زن ها و مردا حتی اگر تعداد کم بود هم از هم جدا انداخته میشد، یا حتی در مکان های عمومی مثل بانک،تلفن همگانی،آب  خوری،پارک و هر جایی که فکر کنید جز پیاده  رو ها، خواهران از برادران جدا بودند،اولین پارک بانوان ،اولین کافی نت اختصاصی بانوان و اولین تاکسی سرویس بانوان از قم شروع به کار کردند،خلاصه که این چیزها حدودا ۱۷ سال پیش برای همه ما عجیب غریب بود! 

یه چیزی که خیلی عجیب تر بود نوع پوشش خانم ها بود که همه بدون استثنا چادر به سر میکردند و عادی ترین پوشش،استفاده از روبنده یا همون پوشیه در بین خانم های قمی بود، البته این رو بنده میتونست نوعی پوشش در برابر آفتاب داغ قم هم باشه.



خلاصه تو همون روزهایی که تازه وارد  قم شده بودیم ،سوار یه تاکسی شدم که راننده قمی نبود وقتی مارو دید گفت به نظر شما قمی نیستید؟! گفتیم نه  ما تازه اومدیم قم


راننده درد دلش باز شد ،گفت چند وقت پیش یه خانم گفت دربست و سوارش کردم که سر تا نوک پاش مشکی بود،  چادر و روبنده و دستکش مشکی!

و غیر از گفتن آدرس ،دیگه کلمه ای با من حرف نزد، خلاصه وقتی رسیدیم به مقصد من دیدم داره همین جوری تو‌ کیفش دنبال یه چیزی میگرده ،که یک دفعه دیدم یه ملاقه اومد سمتم!! بله پول رو گذاشته بود داخل ملاقه و به من داد تا یه وقت خدای نکرده نوک دست من از روی دستکش به دستش نخوره!

منم دیدم اینطوریه بهش گفتم خانم یه لحظه صبر کن تا بقیه پول رو بهتون بدم

 پولو برداشتم و  رفتم صندوق عقب، تو جعبه ابزار ،انبردست رو برداشتم و  بقیه پولشو زدم به انبر دست و  بهش دادم ...

.

اینارو که داشت تعریف میکرد هم خندمون گرفته بود هم تعجب !

اما به این فکر کردم که به ازای هر خانواده ای در دنیا می‌تونه یه فرهنگ متفاوت وجود داشته باشه، اما چه بهتر اینکه فرهنگ های خوب رو همه با هم یاد بگیریم و سعی کنیم آنقدر تو جامعه ،خاص نباشیم و از فرهنگ های بد هم به شدت دوری کنیم قربون دین قشنگم که مارو امت وسط معرفی کرده پس با رفتار غلط این دین قشنگ رو خراب نکنیم . 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۲
  • ۶ نظر

وای از وقتی که ماه نتونه پشت ابر بمونه

أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (٤٤) بقره



چگونه شما مردم را به نیکوکاری دستور می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید و حال آنکه کتاب خدا را می‌خوانید، چرا اندیشه نمی‌کنید؟



واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

 چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند


مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟


گوییا باور نمی دارند روز داوری

 کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند!


«غزلیات حافظ»

.

خیلی این شعر قشنگه واقعا همه ی ما با این تیپ آدم ها کم و بیش برخورد کردیم، آدم هایی که در ظاهر بسیار موجه هستند، ولی وقتی کمی بهشون نزدیک میشی، میبینی نه بابا! خیلی هم عابد و زاهد نیستن! 

و متاسفانه رفتار بد و زشت این قشر ادم های دورو باعث میشه خیلی ها که این شخصیت هارو نمونه و اسوه در جامعه و حتی در عقیده خود میدونن, در عقایدشون تجدید نظر کنند، و چه بسا از عقیده های مثبت شون هم برگردند! 

.

.

یکی از دوستانمون که طلبه ای شوخ طبع و بانمک و به قول معروف آپدیتی بود،چند وقت قبل مهمان ما شده بود. 

توی صحبت هاش تعریف میکرد که اوایل طلبگی که به قول خودشون جوجه طلبه بودند، یه مسئول آموزش داشتند که خیلی روی رفتار و ظاهر و گفتار و پوشاک طلبه ها حساس بود،

به طوری که هر کس میدیدش یاد بازرس ژاور تو فیلم ژان وال ژان میفتاد چون به همه طلاب تازه وارد، گیر میداد که یه طلبه باید همیشه لباس طلبگی بپوشه ،نه یه روز بپوشه یه روز نپوشه 

طلبه باید محاسن داشته باشه،طلبه باید ال باشه طلبه باید بل باش...

خلاصه ،میگفت من چون هنوز محاسنم کامل نبود ،تا منو میدید میگفت این چه صورتیه ؟مگه طلبه ریش میزنه؟

گفتم حاج آقا بزارید ریشی در بیاد، من از خدامه که مثل شما محاسن داشته باشم !

_حالا این لباس ها چیه تنته؟ درست لباس بپوش تو اصلا قیافت شبیه طلبه ها نیست و این حرفها...

.

القصه، ما هر وقت بازرس ژاور رو میدیدیم فرار میکردیم که گیر نصیحت هاش نیفتیم.

البته نظرش تو حوزه خیلی مهم و تاثیر گذار  بود و زیاد نمیشد جز چَشم چیز دیگه ای تحویلش داد چون اثراتش رو قشنگ میشد تو کارنامه پایان ترم دید !


دوستمون گفت چشمتون روز بد نبینه، عید بود و من به همراه خانواده رفته بودیم کیش برای تفریح و خرید و اینا

میگفت داشتم تو یکی از مراکز خرید وقت میگذروندم که موقع اذان شد و منم که خسته بودم از این همه پیاده روی ،گفتم برم هم نماز بخونم هم یه کمی تو نماز خونه استراحت کنم تا بقیه هم کم کم بیان...

بعد از این که دو تا نماز شکسته خوندم همین جوری پاهامو دراز کردم و به بقیه نگاه میکردم، بیشتر هم به نماز خوندن اهل سنت نگاه میکردم ،یهو چشمم چرخید و یه چهره آشنا به نظرم اومد!! هی با دقت تر نگاه کردم تا مطمین بشم درست دیدم یا نه!!! 

باورم نمی شد ،حاج آقا همون بازرس ژاور مدرسه بود اما با ورژن جدید! یه لباس راحتی با یه کلاه تفریحی که جای عمامه اش رو کامل پر کرده بود!


یه دفعه تمام صحنه های فرار از ژاور تو حوزه از جلوی چشمم سریع گذشت 

نمیدونم شیطون چرا دست از سرم بر نمیداشت و دائم قلقلکم میداد !

خلاصه شیطون مثل همیشه پیروز شد و منم با یه شیطنت بچه گانه ای رفتم جلو و سلام کردم نمیدونم ایشون منو شناخت یا نه! جواب سلام داد بعد گفت بفرمایید:

گفتم حاج آقا میتونم سوال شرعی بپرسم؟ دیدم انگار که برق سه فاز گرفتش! هل شد و به لکنت افتاد و گفت بله ... نه ... اصلا سوالتون چیه؟...شما کی هستید!؟... آقا من کار دارم ببخشید خداحافظ.....


دیدم به سرعت باد از جلوی چشمم محو شد...

و فکر میکنم همون روز هم از ترسش از جزیره خارج شده:)))


هر چند از کارم پشمیون شدم و استغفار کردم،البته که کار بچگانه ای بود! ولی خوبی این کار این بود که بعد از اون همه از پند و اندرز های بازرس ژاور در مورد داشتن زی طلبگی راحت شدند ،مخصوصا من که بعد از اون روز فهمیدم که حاج آقا کاملا منو شناخته ،چون دیگه ایشون بود که هر جا تو مدرسه منو میدید راهش رو کج میکرد...


البته جاداره که از بازرس ژاورِ واقعی،عذر خواهی کنم چونکه اون همیشه ژاور بود و هیچوقت شخصیتش تغییر نکرد!

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۷
  • ۱۱ نظر

مراقب داشته هامون باشیم



وَأَنْکِحُوا الْأَیَامَى مِنْکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ﴿۳۲﴾نور


بى‏ همسران خود و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید اگر تنگدستند خداوند آنان را از فضل خویش بى ‏نیاز خواهد کرد و خدا گشایشگر داناست


این آیه خیلی جالبه تا حالا بهش دقت کرده بودید خدا امر میکنه به ازدواج در آورید مجرد هارو 

شاید تا حالا فکر میکردیم که اگر بخواهیم تو این کار پیش قدم باشیم فقط برای افراد درجه اول خودمون باشه ولی با کمی دقت تو آیه انگار وظیفه داریم به فکر همه باشیم چیزی فراتر از خانواده خودمون

 .

یه جا یه مطلب جالب خوندم نوشته بود معجزه زندگی دیگران باشید تا در زندگیتون معجزه اتفاق بیفته

.

امروز یه برنامه تلویزیونی بود در باره واسطه های ازدواج

آدم هایی که بدون هیچ چشم داشتی افرادی که مناسب هم بودن بهم معرفی میکردن واز این کار لذت میبردن چون تا لذت نباشه کار تداوم نداره 

تو ازدواج چی مهمه همسر , خانواده ش ویا این که ما با ازدواج میخوایم از اینی که هستیم بالاتر بشیم یا به زبون خودمونی یه چیزی بهمون اضافه بشه 


تقزیبا از اوایل ازدواجم واسطه چند تا ازدواج بودم حالا یا درست می شد یا نمی شد 

یه سال فک کنم سال 81 بود که یکی از دوستان طلبه که اگه بخوایم نمره بهش بدیم اون موقع نمره اش 20 بود 

حافظ قرآن با تلاوت زیبا, مومن درس خون هم تو مدرسه هم حوزه بچه نماز شب خون یعنی چیزی کم نداشت برای اینکه براش پا پیش بذارم و برم خواستگاری 

از من خواسته بود تو شاگرد ها یا اطرافیان کسی رو معرفی کنم 

خب منم که سرم درد میکرد برا این کارا 

یه خانواده قرآنی رو معرفی کردم که پدرش تو کار تالیف و ترجمه و اینطور کارها بود و خیلی خانواده مقیدی بودند 

دختری داشتند که مناسب بود برای ایشون 

من شرایط خانواده و دختر رو گفتم و پسر گفت خب تا اینجا که شرایط خوبه تا ان شاالله بریم و ببینیم 

خلاصه ما قرار رو گذاشتیم که عصری بریم خونشون و دختر رو ببینیم من و پسر و مادرش 

تقریبا یک ساعت نشستیم و از در و دیوار گفتیم تا دو خانواده کمی با هم آشنا بشن 

نزدیک اذان مغرب بود که این آقای داماد پرسید میتونه نمازشو اینجا بخونه ؟

که با این حرکت پدر دختر شیفته پسر شد و به من گفت از نظر من جواب مثبته تا ببینم جواب دخترم چیه!

خیلی خوشش اومده بود که نماز اول خونه 

رفت و أمد ها ادامه پیدا کرد عقد و عروسی مختصر و شروع زندگی...

.

ولی چیزی که دیده میشد نمره داماد داماد همچنان در حال تغییر بود 

انگار وقت بدی وارد این خانواده شد زمانی بود که. این خانواده در حال تغییر بودن و این بچه هم ناخواسته وارد موج تغییر شد 

و دیگه اون پسر طلبگی قبل رو نداشت 

محاسنی در کار نبود لباس یقه 3 سانتی دیگه خداحافظ!!!

زندگی تجملی ,موسیقی و ......

حالا که دارم فکر میکنم چقدر میتونه یه اتفاق یا یه خانواده ،مسیر زندگی آدم هارو تغییر بده! بعضی ها مثل همسر شهید حججی تا اعلا علیین همسرشون رو بدرقه میکنن ولی متاسفانه زندگی با بعضی ها داشته هارو نداشته میکنن 

خدایا نیت ما خیر بود اگر قصوری از ما بود تو ببخش

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۲
  • ۱۲ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی