درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید

کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلْقِتٰالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (٢١٦)بقره


حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید.



وقتی تو جامعه شلوغ و درهم و برهم تهران زندگی کنی آدم های رنگارنگ زیادی میبینی که هر کدوم یه قصه دارن و نمیشه از چهره هاشون بفهمی که چه حالی دارن !

گاهی ظاهر افراد اونقدر در به داغون هست که شاید با این کارها داره درونش رو به نمایش میزاره که پر از آشفتگیه...

 

تو یکی از سفر های هوایی, تو سالن انتظار دختری رو دیدم با موهای قرمز جیغ , حتی ابرو هاشو قرمز کرده بود و لباس قرمز, تمام ناخن هارو لاک قرمز زده بود و پای برهنه بود با کفش های قرمز !!!

وقتی این دختر رو دیدم ناخودآگاه هزار چیز تو ذهنم گذشت هر چیزی که فکرشو بکنی ...


از قضا وقتی اومدم تو هواپیما این دختر کنار من بود واقعا تعجب کردم !

من کنار پنجره بودم و موقع تیک آف چشم هامو بستم و وقتی باز کردم دیدم میون یه عالمه ابرهای پنبه ای هستیم,انقدر ذوق کردم که یهو برگشتم بهش گفتم ببین چقدر قشنگه انگار وسط تشک پنبه هستیم که اونم یه نگاهی کرد گفت اره چقدر قشنگه !

بعد با هم در باره سفر هوایی و ترس از ارتفاع گفتیم 

ازشهرشون صحبت کرد و همین جوری بحث باز شد

گفتم برا چی میای تهران ؟گفت من با خواهرم هر دو دانشجو تهران هستیم من با هواپیما میام اما اون همیشه با اتوبوس! چون از ارتفاع میترسه !!!

بعد گفت من باید بترسم البته. که اون به جاش میترسه 

گفتم چطور ؟


دیدم موهای قرمزی که یک طرف تو صورتش ریخته بود رو زد کنار و بخیه های سرشو نشون داد و موهای تیغ زده اش ...خیلی تعجب کردم گفت من چند وقت پیش عمل مغز داشتم !!!

من همین طوری با دهن باز نگاش میکردم که برام تعریف کرد

گفت من با خواهرم سوار ماشین بودیم و من پشت فرمون بودم که یکباره یه ماشین که دنده عقب میومد از پشت محکم زدبه پشت ماشین, فقط چیزی که دیدم این بود که تمام صورت و سرم پر از شیشه خورده شد ولی به ظاهر هیچ صدمه ای ندیده بودیم


بعد بلافاصله رفتم اورژانس تا مطمئن شم طوریم نشده که گفتند باید عکس بگیری

و منم قبول کردم .


عکس رو که دکتر دید گفت من یه چیز مشکوک تو عکس میبینم دوباره عکس بگیر ببر پیش دکتر مغز و اعصاب .

این کارو کردم وقتی دکتر با دقت نگاه کرد یه تومور قدیمی رو مشاهده میکنم! 

تعجب کردم چطور ممکنه؟ وقتی علائم رو گفت, دیدم توی دو سال گذشته این علائم رو داشتم ولی نمیدونستم برای چیه ؟

حالا باید آماده میشدم برای عمل مغز


پیش یکی از شاگرد های دکتر سمیعی عمل کردم 

بعد از عمل هم حالت افسردگی گرفته بودم که تازه دکترم اجازه داد موهاموم رنگ کنم 

و برای دل خودم همه رو قرمز کردم !!!

بعد از حرفش تازه رفتم تو فکر که تو فرودگاه وقتی دیدمش چه فکرایی تو ذهنم گذشت !!!

وحالا فهمیدم نباید به چشم ها زود اعتماد کرد و پشت هر ظاهری هزاران داستان هست که ما نمی دونیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۶
  • ۴ نظر

آدم های خط کشی شده

وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ ﴿۴۴﴾حاقه


و اگر [او] پاره‏ اى گفته ‏ها بر ما بسته بود (۴۴)


لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ﴿۴۵﴾حاقه


دست راستش را سخت مى‏ گرفتیم (۴۵)


ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ ﴿۴۶﴾حاقه


سپس رگ قلبش را پاره میکردیم 


🌺⚫️🌺⚫️🌺⚫️


به برکت تکلیف و حس مسئولیت است که انسان می تواند از چنگال زمین رها شود و به سوی عوالم بالا به پرواز درآید.

وقتی این آیات رو میخوندم خیلی ترسیدم از تمام مسئولیت هایی که داشتم آیا به خوبی انجام دادم یا نتیجه کارو به نگاه مردم دوخته بودم ؟


خدایی که عزیزترین بنده شو اینطوری تهدید میکنه که اگه تو کارت کم بذاری 

رگ گردنتو میزنم و هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره.


من باید حساب کار خودمو بکنم🙃


بعضی از آدم هارو شاید, البته حتما تو زندگی دیدید که خیلی بچه مثبت هستند 

یعنی مو لای درز کارشون نمیره دقیق و درست .

وبراشون مهم نیست که دیگران چی میگن یا چه اتفاقی بعدش میفته .

آدم های جدی و مسئولیت پذیر که الان باید با ذره بین دنبال این آدم ها بگردی .


چند سال پیش ما یه شب یه خانواده سه نفره مهمونمون بودن , زن و مرد هر دو فرهنگی و یه بچه هم داشتند .

وقتی که اومدن, برای استقبال که رفتیم دم در حیاط چون با موتور اومده بودند من دیدم هر سه نفر کلاه کاسکت به سر گذاشته بودند و اومدن گذاشتن به ترتیب روی پله ☹️

یه خورده برام عجیب بود آخه سه تاشون ؟؟؟؟چه مقرراتی!!


خیلی خانواده ساده ای بودند و آقای مهمون پایه سوم دبستان رو درس میداد پسرشم تو کلاس خودش بود 

خانمش هم معاون مدرسه بود 

هر چی که ما از رفتارشون میدیدیم هم خندمون میگرفت هم میگفتیم خب درستش همینه دیگه *😩

بعد از شام شروع کردن به تعریف از کارشون و کلاس داری و مدرسه .

حبیب چون معاون مدرسه بود خب تابستون هم مدرسه میرفت ولی معلم های پایه که بچه هاشون همه قبول شده بودند دیگه نمیومدن یا شهریور برا امتحان حاضر میشدن 

حبیب گفت بزارید یه سوال از آقای .. بپرسم ببینید چی جواب میده اونوقت میفهمید وجدان کاری یعنی چی .؟؟

خب آقای ... چرا هر روز میای مدرسه خب برو شهرستان تابستون که تعطیله 

گفت مگه نمیدونی هر روز دارم با این بچه کلاسم که تجدید شده کار میکنم ؟

حبیب گفت أره دیدم پسره میاد مدرسه راستی چکار میکنی ؟

البته داخل پرانتز بگم که اون موقع هنوز کارنامه ها توصیفی نشده بود و نمره بود پرانتز بسته 

آقای معلم کلاس سوم  گفت :

این پسره از دیکته و ورزش 🤔 توجه کنید ورزش تجدید شده من هر روز میام باهاش دیکته و ورزش کار میکنم تا شهریور قبول شه .

من نمیدونم چطوری باهاش ورزش کار میکرد 😳😳


وقتی داشت تعریف میکرد حبیب اشاره کرد تحویل بگیر معلم رو 👏

دلم میخواست دونه دونه موهامو بکنم از دستش🙆‍♂


آخه مرد بچه رو با خودتو تو تابستون, گرما هر روز میاری مدرسه بهش درس میدی که چی دو نمره بهش میدادی هم خودتو هم بچه رو هم کادر دفتری رو راحت میکردی ورزش هم شد درس به خدا نوبره .

حبیب گفت هر چی موقع کارنامه بهش التماس کردیم به این بچه نمره بده بزار قبول شه بره پی کارش, قبول نکرد که نکرد .

خلاصه تا شهریور اومد باهاش کار کرد تا نمره قبولی گرفت به خاطر این بچه اون سال مسافرت هم نرفت .

خدا پدر اون کسی رو که کارنامه ها رو توصیفی کرد رو بیامرزه 

همین یه معلم وظیفه شناس برای کل کشور بس است 🙏

خلاصه اون شب کلی خندیدیم البته چون رفتار های استاندارد زیادی داشتند و از کارهاشون تو مدرسه زیاد تعریف کردن. 

اون موقع مثل حالا دوربین بدست نبودیم والا عکس سه کلاه رو که روی پله چیده بودند حتما براتون میذاشتم

خدایا حس مسئولیت پذیری بهمون بده ولی یادمون بده مثل خودت یه کم کار هارو آسون بگیریم اگه جا داشته باشه و به کسی ضرر نزنه🌺


🌹 یُرِیدُ اَللّٰهُ بِکُمُ اَلْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ اَلْعُسْر َ🌹

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۰
  • ۴ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی