درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

نایب الزیاره


ذٰلِکَ اَلَّذِی یُبَشِّرُ اَللّٰهُ عِبٰادَهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبىٰ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (٢٣)شوری



این (بهشت ابد) همان است که خدا به بندگانی که ایمان آورده و نیکوکار شدند بشارت آن را داده است. بگو: من از شما اجر رسالت جز این نخواهم که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشاوندان منظور دارید (و دوستدار آل محمّد باشید، که این اجر هم به نفع امت و برای هدایت یافتن آنهاست)، و هر که کاری نیکو انجام دهد ما نیز در آن مورد بر نیکوییش بیفزاییم که خدا بسیار آمرزنده گناهان و پذیرنده شکر بندگان است.


همیشه دلم میخواست یه کار خاصی برای پدر ومادرم انجام بدم که خیلی خوشحالشون کنه خیلی فکر کردم خیلی کارا تو نظرم اومد که قبلا انجام داده بودم براشون ولی دنبال یه کار توپ بودم که یه دفعه زیارت امام حسین به ذهنم رسید لذتی که طعمشو نچشیده بودن 

امسال تصمیم گرفتم با نیت دعای فرج تمام زیارت عتبات رو تقدیم کنم به پدر و مادر عزیزم.

سفر زیبای محبوب رو با حبیب از روز پنجشنبه بعداز ظهر شروع کردیم 

قرار شد با ماشین بریم مرز مهران اونجا ماشینو پارک کنیم و بعدبریم به طرف مرز . 


کسی که مارو رسوند تا اونجا کارمند گمرک بودگفت به من سفارش شده بعد از پارک.ماشین تا تحویل به مامور های عراقی با شما باشم, ازش پرسیدم شما تو مهران هستید خودتون هم کارمند گمرک حتما خیلی رفتی کربلا باور میکنید جواب داد هنوز نرفتم 😳😳😳😳😳

باورم نشد ولی انگار غیر از توفیق همت هم لازمه .

وارد گاراژ عراقی ها شدیدم مقصد اولمون سامرا بودتا اونجا چند ساعت راه بود بعد از ظهر که سوار شدیم بعد از اذان مغرب رسیدیم 

سر راه از بغداد گذشتیم و دیوارهای طویل زندان ابو غریب تعجب برانگیز بود 

نمیدونم چند کیلومتر ولی یه مساحت نجومی بود 

قبلا فکر میکردم زندان جای ادب شدنه یعنی هر ادم بدی بره حتما اصلاح میشه یا لااقل بدتر نمیشه 

داشتم همینطور توی ماشین با چشمم دیوار رو دنبال میکردم و دعا میکردم خدایا کار هیچ بنده ای به زندان نیفته 

حتی یوسف پیامبر هم دیگه تحملش داشت تموم میشد با اینکه خودش گفته بود زندان برای من دوست داشتنی تر است ولی اخر دست به دامان زندانی شد که قرار بود ازاد بشه 

دیوار ابو غریب داشت تموم میشد و من همچنان در فکر ....

وارد شهر سامرا شدیم این شهر بیشتر اهل سنت هستن 

پس از گذشتن شهر به ورودی حرم رسیدیم شهری نظامی بیشتر تا چشم کار میکرد سرباز بود و تانک های اماده 


از دور به دو امام عزیز سلام دادیم 

افطار گذشته بود از همه با چای و شام پذیرایی شده بود 

چون رستورانی اونجا نیست باید حتما از غذای حرم میگرفتیم ولی حالا دو ساعت از افطار گذشته بود 

گرسنه بودن ما فکر اینکه غذا گیرمون نیاد کمی آزار دهنده بود 

یه دفعه به ذهنم رسید که اگه جایی گرسنه بودی و احتمال میدی غذا بهت نرسه چند بار ایه نور رو بخون 

منم که مشکلی نداشتم به جای چند بار چون خیلی گرسنه بودم  چندین بار خوندم 

با پرسش های زیاد رفتیم به طرف جایی که غذای حرم بودچند پرس غذای بسته بندی پشت در بسته  آشپزخونه گذاشته شده بود و ما هم ازخدا خواسته  

چیزی بود که دوست داشتم البته اینجا دیگه دوست داشتم و نداشتم معنایی نداشت ولی خدایی خیلی خوشمزه بود خورش بامیه واین ایه نور دیگه منو کامل شرمنده کرده بود

وقتی ادم سیر میشه انگار دنیا هم زیباتر میشه 

حالا با خیال راحت رفتیم نماز و زیارت .

وارد حرم شدیم السلام علی الامامین ...

چه صفایی یاد اومد که وهابی های جنایت کار چه بلایی برسر این گنبد ها اوره بودن  

ولی حالا به سقف که نگاه میکردی از معماری های ایرانی لذت میبردی تا کور شود دشمن ائمه 

بعد از نماز مغرب وعشا زیارت کردم 

به نیت همه ولی بعضی ها هم خصوصی یاد شدن 

همیشه تو حرم ها دلم میخواد یه ساعتی رو بدون هیچ کلامی فقط بشینم و به ضریح نگاه کنم و فکر کنم همینطور که نشسته بودم به مردم هم نگاه میکردم هر کسی رو به شکل یه آشنا میدیدم و یادم میفتاد که دعاش کنم عجب ادم هایی اومدن تو ذهنم 😔☺️

تا سحر تو حرم بودم کنار ضریح خودم بودم با چند نفر هر چی دلم خواست با دو امام عزیز حرف زدم 

سحر چه صفایی داشت مردم تو حیاط بساط سحری داشتند هر کس سفره ای کوچک پهن کرده بود البته دوباره حرم سحری هم میداد که دیگه احتیاج به ایه نور نبود چون مطمئن بودم که بهم میرسه جاتون.خالی همه چی پر و پیمون و خوشمزه بود


دومین سحر بعد از به چرت کوچک بیدار شدم انگار جایی بودم که دلم نمیخواست وقتم به خواب بگذره 

زود بیدار شدم 

کاش دنیا رو رو اینطوری میدیدبم 

که تایم زود تموم میشه و باید توشه کنیم بهترین هارو 

امشب نماز های سحر رو تو سرداب خوندم مکانی ک


ه غیبت کبری شروع شد


و باید اونقدر دعا کنیم تا این غیبت یه روز به پایان برسه و دیده همه ما به جمال نورانیش روشن بشه  واز امام زمان خواستم که منم در کنارشون باشم ولی گفتم سرباز هارو هم یه فرمانده اموزش میده تا نیرومند و قوی بشن ازشون خواستم با من هم مثل یه سرباز برخورد کنن تا اماده بشم


سخت بود بعد از دو روز در کنار دو امام معصوم دیگه باید میرفتیم 

بعد از نماز صبح عازم کاظمین شدیم


همراه یه کاروان شدیم که گفتند ما سر راه امام زاده محمد میریم ما هم از خداخواسته گفتیم خیلی هم عالی 

عموی امام زمان بود  در این حد میشناختمش ولی جالب بود هر جا میری انگار مردم برای این بزرگوار ها یه کرامتی رو رواج دادن 

اونجا هم تبلیغ رو این بود


که سید محمد حاجت اونا


یی که بجه دار نمیشن یا بختشون بسته شده رو میده 

یه نخ هایی رو میفروختن که .....الله  اعلم 

ولی خندم گرفت آخه این بی انصافیه 

ولی نمیدونم چی بگم

 

به کاظمین رسیدیم انگار احساس

میکردم وارد خونه خودمون شده بودم یه احساس خوب 

گوش درد امان منو بریده بود دیگه طاقت نداشتم چند تا مسکن قوی خوردم وخیلی راحت تو حرم جدم به خواب خوشی رفتم 

مراسم شب نوزدهم بوددعای جوشن پخش میشد یه قسمت هم خانم ها ترتیل داشتند که منم رفتم ویه صفحه خوندم 

بعد از اذان چراغ های سبز توی صحن به یک باره قرمز شد و صفحه تلویزیون رفت روی صفحه نوشته شد  فزت ورب الکعبه 

و دسته عزاداری که با شورسینه میزدند 


بعد از استراحت حالا باید راهی نجف میشدیم

ایوان طلا عجب صفایی دارد 

واقعا آدم ابهت امیر المومنین رو اونجا احساس میکنه 

تا یک ساعت جلوی ایون طلا نشسته بودم و دل سیر نگاهش میکردم کم کم آماده شدم که برم زیارت و یاد میکردم همه کسانی که بهم سفارش کرده بودن و حتی حاجت هاشون رو زیارت نامه هارو یکی پس از دیگری خوندم و نماز به یاد همه کسانی که تو ذهنم میومد 


شاید تو زندگی روزمره وقتی پیدا نشه که اینطور بشینی و با خدا حرف بزنی اونم در جوار یه امام معصوم و به یاد دیگران هم باشی یعنی در واقع دوست داری بقیه هم تو این حسخوب شریک باشن 

سحر رو تا اذان صبح تو حرم لذت بردم 

شب دوم در جوار مولا امشب شب شهادت بود باید میدیدید چه عظمتی 

بعد از نماز مغرب دسته های عزا, بر سر زنان وارد حرم میشدن و یک صدا ندای لبیک یا علی سر میدادن انگار تمام حرم میلرزید تا کور باشد دشمن علی 

مناجات های سحر تو حرم ها خیلی قشنگه یه رسم قشنگی که دارن اینه که یک ربع به اذان صبح چندین بار اعلام میکنن امساک صائمین , امساک مومنین 


ولی یاد سحر های ایران افتادم که این تق تق های قبل اذان انگار برامون خیلی حیاتیه همه سحر یه طرف اینم یه طرف 

شب شهادت مولا کنار ضریح 

نزدیک اذان به یک باره چراغ های پر نور حرم خاموش شد و فقط لامپ های ریز قرمز روشن بود و تلاوت سوز ناک قرآن اونجا دیگه احتیاج نبود کسی روضه بخونه همه با صدای بلند برای شهید مظلوم ناله میردند و بعد هم تابوت نمادین حضرت علی .....


حالا دیگه دلم داشت پر میکشید برای کربلا اونم شب جمعه و آخرین قدر 

عازم کربلا شدیم اول باید میرفتم خدمت حضرت عباس با ادب وارد شدم ولی حتی نتونستم جز زیارت نامه کلامی با ایشون صحبت کنم زیارت کردم یک ساعت نشستم و به بارگاه زیبا نگاه میکردم ولی بدون حتی یه کلمه 

از خدمتشون که بیرون ا.مدم دم در گفتم عمو جان این انصاف نبود و رفتم و میدونست از چی گله داشتم  ....

حالا روانه شدم رو به سید االشهدا,السلام علیک یا اباء الشهدا 

چقدر این فاصله بین دو برادر زیباست

وارد حرم شدم نمیتونم بگم احساس خوبم رو ولی همینقدر بدونید آدم افتخار میکنه وقتی کوچیک باشی ولی خونه اشراف دعوتت کنن این یعنی .....

اولین سحر کنار امام حسین کنار ضریح و زیر قبه دیگه فک کنم چیزی نباید بگم فقط بگم من اون زمان تو بهشت بودم 

جای خوبی نشسته بودم برای نماز زیر قبه بالا سر امام تا حال خوبی داشتم نماز خوندم و برا همه تک.تک دعا کردم 

حبیب گفت نمیخوای دوباره بری زیارت ابوالفضل ؟

دلم ریخت راه افتادم رفتم رسیدم به حرم سلام دادم دیگه بغضم ترکید اونقدر گریه کردم وگفتم ببخشید آقا من بی ادب نیستم  نباید میگفتم انصاف نبود منو ببخش دیگه سکوت رو شکستم و حالا اونچه در دلم بود گفتم فقط اومده بودم حرم عباس برای یه نفر دعا کنم بعد هم گفتم عمو.جان ترو به دست های بریدت دستشو به دستت میسپارم مواظبش باش گم نشه.

سحر آخر , شب جمعه , شب قدر , کربلا اینا چیزایی بود که انتظارشو میکشیدم 

از بعد از نماز مغرب تو حرم نشستم دو بار دیگه أقارو زیارت کردم 

چون امشب قرار داشتیم با چند تا هیئت که ساعت 2 زیر قبه دعاکنیم برای فرج آقا 

چه شوکتی چه عظمتی جمعیت موج میزد واقعا قابل کنترل نبود 

ساعت 2 زیر قبه همه باهم با صدای بلند زن و مرد یک صدا دعا میکردبم 

اللهم عجل فرج مولا 

ان شاالله

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۳
  • ۱۰ نظر

موجودی بی تکرار



وَبَرًّا بِوَالِدَتِی وَلَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّارًا شَقِیًّا﴿۳۲﴾مریم


و مرا نسبت به مادرم نیکوکار کرده و زورگو و نافرمانم نگردانیده است



این آیه تو سوره مریم خیلی جالب و دوست داشتنیه، 

مثل یه تلنگره، انگار داره هشدار میده

 دیگه نمیگه به پدر ومادر احسان کنید 

یه طور دیگه و با یه لفظ دیگه داره هشدارمیده که در افتادن با مادر محرومیت و گرفتاری به همراه داره...


مادر، فرشته‌هایی که تالحظه مرگ مادری میکنند، 

و ازکجا معلوم که در عالم گور هم مادری نکنند؟!!

مادر تنها کسی ست که میتونی براش نازکنی،سرش داد وبیدادکنی،باهاش قهر کنی و بااینکه تو مقصربودی میتونه بازم بایه بشقاب غذا، بالبخند بیاد و بگه :با من قهری باغذا که قهر نیستی؟!

شاید اینطوری عادت کردیم که فقط مادرها باید دعا کنن انگار مادر با دعا شناخته میشن...

مادرا دیگه وقتی بچه دارن انگار خودشون رو فراموش میکنن همه چیز های خوب دنیا حتی بهشت قشنگ رو برای بچه هاشون میخوان...

تا وقتی تو خونه هست انگار همه جای خونه بوی عشق و گرما میده مخصوصا وقتی از بیرون میای خونه و صدا میزنی مامان کجایی ؟

حتی اگه خواب باشه فوری جوابت رو میده و تو انگار خیالت راحت میشه که یه جای امن هستی !

ولی امان از وقتی که وارد خونه بشی و بدونی دیگه مادر نیست و هرگز برنمیگرده...

 حالا مونده یه خونه سرد و خاموش

 دیگه نمیتونی موقع ورود به خونه صدا بزنی که مامان کجایی؟ سلام من اومدم !

حالا دیگه باید بزرگ بشی...

 تو باید به جای مادر بشی و چه روزگار سختی انتظارت رو میکشه!

....


امروز یه دانشجویی سراسیمه اومد جلوی راهم، اضطراب و تشویش و غم  و اندوهش از دور هم پیدا بود وقتی باهاش حرف زدم تمام خاطراتم تو ماه رمضون سال 62 از جلوی چشمم رد شد، رفتن مادرم اونم زمانی که خیلی بهش نیاز داشتم...

 و باید نقش پدر  هم برایم بازی میکرد...

 اما رفت ...

و حالا نوبت من بود که بزرگ بشم وهیچ وقت نقش پدر و مادری که دیگه نبودند رو، هیچ کس نتونست برام بازی کنه و دنیا رنگ های شادش رو تغییر داد به یه دنیای تماما سیاه و سفید... دنیایی که صدای مادرم  رو دیگه نشنید...

 

اون دانشجو شروع کرد به گریه کردن ,

گفتم چی شده ؟

گفت مادرم رو هفته پیش بردیم بیمارستان برای یه عمل که بعد از بیهوشی هنوز به هوش نیومده و بعد با گریه تلفنشو در اورد وعکسشو که روی تخت بیمارستان بیهوش افتاده بود بهم نشون داد ...

خیلی دلم سوخت انگار این دختر گیج شده بود 

زندگیش فلج شده بود

باور نمیکرد که مادرش یک هفته است نیست و نمیتونست باور کنه ممکنه دیگه برنگرده

التماسم کرد برای مامانش دعا کنم...


بعد از من خداحافظی کرد و رفت منم وقتی رفتم سر کلاس برای بچه ها  آیه ای از سوره مریم رو خوندم و از مادر گفتم که چقدر زیبا حضرت عیسی ع درباره مادرش میگه: که مرا نیکوکار به مادرم قرار بده و مرا بدبخت قرار نده

جالبه که در مقابل نیکوکار گفته بدبخت یعنی اگه نیکوکار نباشی به مادرت بدبخت میشی!

همین طور که حرف میزدم در چشم بعضی هاشون قطرات اشک رو میدیدم ...

کاش هر روز بهمون تذکر میدادن ، مادر گلی است که فقط باید بوئید و مواظب باشیم پرپرش نکنیم...


مرور خاطرات فوت مادرم و قرین شدن این روز با سالروز  وفات بهترین مادر ،حضرت خدیجه سلام الله علیها بود که درود خدا بر این زن فداکار باد که همه ما مدیون ایثارگری های این خانم بزرگوار هستیم...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۴
  • ۳ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی