درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

ناگهان.....


فَلَا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَلَا إِلَى أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ ﴿۵۰﴾یس


آنگاه نه توانایى وصیتى دارند و نه مى‏ توانند به سوى کسان خود برگردند



برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم:


1.  بیمارستان

2.  زندان

3.  قبرستان


-در بیمارستان می‌فهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.



مرگ یعنی رجوع به خودت. خدا تو را با خودت آشنا می‌کند. تعلقات ظاهری تو را از خودت دور کرده است


دیر یا زود باید سوار قایق‌ها شد

دنیا را با تمام درختان زیبایش

گذاشت و رفت...


اون روز وقتی دکتر جواب آزمایش رو دید, فکر کرد که آزمایشگاه اشتباه کرده , با تعجب یه آزمایش اورژانسی دیگه برام نوشت,فورا از آزمایشگاه خواست جواب رو بده .

با دیدن جواب آزمایش مجدد گفت حتی وارد خونت نمیشی یکسره میری بیمارستان برای بستری!!! 

فقط تونستم بیام خونه بدون اینکه حتی استراحتی کنم با حبیب راهی بیمارستان شدیم .

دکتر اورژانس با دیدن جواب آزمایش قانع نشد نوشت دوباره آزمایش خون  و بعد بستری فوری . 

حالا کارهام داره پشت سر هم و به سرعت انجام میشه و من مات و مبهوت از این انتقال سریع و غیر منتظره به این مکان جدید !!!!

 وسایل بیمارستان رو که تحویل گرفتم توسط یکی از کارمندها به اتاقم معرفی شدم ولی تنها...  

چقدر این انتقال سریع انجام شد حتی فرصت نکردم خونه رو مرتب کنم یا منتظر بچه ها بشم برا خداحافظی و حتی سفارشی!!!

چقدر سریع تا چند روز جدا شدم از چیزایی که دوستشون داشتم و جایی رفتم که هم با بیرون ارتباط داشتم و هم آزاد نبودم برا برگشت و شاید جایی بی برگشت !!!

بی اختیار در سکوت بیمارستان رفتم تو فکر ,ایات قرآن یکی یکی از نظرم میگذشت 

چقدر این انتقال سریع, شبیه مرگ بود و ورود به برزخ

خیلی ناگهانی ورود به مکان جدید

با دقت نگاه میکردم به بیماران 


چقدر آدم ها اینجا متفاوت بودن انگار یه دنیای دیگه بود

بعضی ها ساکت و آرام خوابیده بودن 


بعضی ها درد میکشیدن و فریاد میکردن و کمک میخواستن 


بعضی ها در حال ذکر بودن یا مطالعه 


بعضی ها هم دور هم جمع شده بودن و از درد و درمانشون میگفتن 


یه عده هم در ساعت ملاقات چشم انتظار دیدار عزیزان و خبر های جدید بودن وحتی چشم به دست عزیزان برای رفع حاجات و نیازهاشون 

  

و یه عده دیگه همچنان چشم انتظار ولی تنها و دست خالی بدون هیچ امیدی!!! 

و دوباره تنهایی تا ملاقات بعدی اگر عزیزی یادش باشه که به بیمار سر بزنه  


همیشه دوست داشتم یه تصویر ذهنی از برزخ داشته باشم که مردم چطوری این مدت رو سپری میکنن 

 و حالا به این تصویر کمی نزدیک شده بودم. 

حالا داشتم فکر میکردم به شباهت ها!!! 

از این برزخ یه عده مدوا میشن و رفع گرفتاری میشه و.نجات پیدا میکنن ولی زمان میبره , زمانی خسته کننده 


بعضیها هم بدتر میشن و دائم به دردشون اضافه میشه و انگار راه نجاتی نیست 

 و برخی هم ....

خدایا ممنون که یک بار دیگه چشم هام رو بروی حقایق باز کردی 

تلنگر زیبایی بود ممنون

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۹
  • ۱۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی