درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

کسب موفقیت برای وبلاگ درخشنده


إِنَّا کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ﴿۸۰﴾

ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى ‏دهیم (صافات)




وقتی که قرآن میخوندم به معانی و داستان های قرآن که توجه میکردم بعضی از آیات منو یاد خاطرات خودم می انداخت این فکر باعث شد که خاطراتمو با قرآن بنویسم البته این تشویق قبلا از طرف شاگردانم بود که موقع ترجمه و تفسیر آیات براشون بعضی از خاطراتمو تعریف میکردم و این شد که وبلاگ درخشنده رو راه اندازی کردم.

حالا به لطف خدا این وبلاگ در جشنواره بین المللی آیات مورد توجه داوران محترم قرار گرفته و مقام دوم این جشنواره رو به وبلاگ درخشنده اهدا کردند.

چهارشنبه 18شهریور ساعت شش عصر در مجتمع سینمایی 22بهمن تبریز مراسم اختتامیه ای برگزار شد. در این مراسم زیبا از برگزیدگان تجلیل شد.

در طبقه زیرین مجتمع نگارخانه ای با تصاویر همه وبلاگ های برگزیده برپا بود که زیبا و دیدنی بود.

من هم با تصویر وبلاگ خودم آنجا عکس انداختم.

 

خیلی خوشحالم که  این وبلاگ مورد توجه خیلی جوانان قرار گرفته و من دلم میخواد با این وبلاگ تصویر خوبی از استفاده از فضای مجازی منتشر کنم.



لینک خبر



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۱
  • ۵ نظر

اولین مسافرت زندگیم


وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ﴿۱۲۷﴾

(و نیز بیاد آورید) هنگامی که ابراهیم و اسماعیل پایه ‏های خانه (کعبه) را بالا می‏بردند (و می‏گفتند) پروردگارا! از ما بپذیر تو شنوا و دانائی. (سوره بقره)


من در ایل گلی تبریز سال ۴۶


عکس یک سالگی من در ایل گلی تبریز... سال 1346




آیه مبارکه فوق در رابطه با شغل پدرم است. آقام معمار بودند ...

خواهرم اشرف السادات تعریف میکنه اون سال تابستون و سال بعدش همه مون رفته بودیم تبریز زندگی میکردیم. آخه پدرم معمار بود و یه شریک هم داشت که هردوشون رو خدا رحمت کنه که اون آقا پیمانکار دانشگاه تبریز بود و سفت کاری هاش رو آقام قبول کرده بود و همزمان برای کمپ جزامی ها کار میکرد.


اشرف سادات میگه اسم کمپ جزامی ها، "بابا باغی" بود که آقام هر روز با قایق میرفت اون ور رودخونه و برمیگشت و این ور آب باید ضدعفونی میشد.

اشرف سادات هم اون سال ده یازده سالش بوده و فقط میگه یادمه تو محله "گرده کانلو" برامون خونه گرفته بودند که توش پر از درخت گردو بوده... یه بوی خوبی هم داشته که هنوز انگاری یادش مونده...


ما دو سال تبریز زندگی میکردیم، مامانم خیلی خوب ترکی رو یاد گرفته بود!


هر بار میرم تبریز، اون شهر قشنگ، از بغل دانشگاه که رد میشم، یاد آقام میفتم... خدا رحمتش کنه

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ تیر ۹۲ ، ۰۶:۱۵
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی