درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

پیامی آورده اند.... 157 شهید غواص




نصف تاریخ عاشقی آب است

قصه‌های عمیق و پراحساس

قصه‌هایی پر از فداکاری

قصه‌هایی عجیب اما خاص:

قصه آب چشمه زمزم

زیر پاکوبه‌های اسماعیل

 

قصه نیل و حضرت موسی

قصه آن گذشتن حساس

قصه حفظ حضرت یونس

توی بطن نهنگ در دریا

یا که نفرین نوح پیغمبر

بر سر مردم نمک‌نشناس

قصه ظهر روز عاشورا

بستن آب روی وارث آن

کربلا بود و یک حرم، تشنه

کربلا بود و حضرت عباس

بین افسانه‌های آب و جنون

قصه‌ تازه‌ای اضافه شده:

قصه بیست و هفت ساله‌ای از

صد و هفتاد و پنج تا غواص



هوای امروز به شدت گرم بود اما.... اما هیچکس باورش نمیشد ملت ایران از هر قشری امروز در تشییع این لاله های دست بسته شرکت کنند... هوا خیلی گرم بود خیلی شلوغ بود... این گل رو از روی تابوت شهدا بهم دادند و روسریم که اتفاقی تو کیفم بود متبرک شده به عطر شهدا...


روی یکی از تابوت ها نوشته بودند: " شهدا برای ما فاتحه بخوانید"....

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۵
  • ۰ نظر

شهادت محمود، پسر عموم


وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ ﴿۱۵۴﴾

و کسانى را که در راه خدا کشته مى ‏شوند مرده نخوانید بلکه زنده‏ اند ولى شما نمى ‏دانید (سوره بقره)




وقتی که پسرعموم رفت جبهه 14 سالش بود... "محمود" هنوز درست و حسابی به سن تکلیف نرسیده بود اما نماز می خوند و روزه می گرفت ...

خیلی بچه شیطونی بود بیش از حد.... ولی همین محمود وقتی که رفت جبهه کلاً عوض شده بود یه محمود دیگه بود آروم و متین دیگه انگار با همه شیطنت ها خداحافظی کرده بود اون یه مرد شده بود وقتی میخواست بره اول دبیرستان تو اتوبوس دیدمش که کتاب های درسی خریده بود جلو اومد گفت دختر عمو سلام ما هم سلام و علیک کردیم و رفت....

محمود هیچ وقت اون درسها رو نخوند اون کتابها همینطور باقی موندند محمود به جبهه رفت ولی دیگه برنگشت که به مدرسه بره....

 محمود و مریم دوقلو بودند...  قل دیگه اون خواهرش مریم بود که این دو تا اصلاً شبیه هم نبودند مریم بور و سفید ولی محمود موهای مشکلی صورتی گندمی داشت.

محمود تو عملیات والفجر سال 62 مفقودالاثر شد و دیگه خبری از اون نبود تا اینکه سال 73 من یه روز رفتم خونه مریم خواهرش، مریم گفت محمود رو خواب دیدم به من گفت که از جبهه میام خونه می بینمتون.

گفتم حتماً این روزها خبری ازش می آید که چند روز بعد اعلام کردند که یه سری شهید می آورند

 ماه محرم بود که گفتند از نماز جمعه تشییع می شه بعد به خانواده ها اعلام می شه ...

بعد از اون خبر دادند که برای شناسایی محمود به بنیاد شهید برند، جنازه محمود هم بین اون شهدا بود...

 بعد از شناسایی محمود رو آوردن توی محل ... همه جمع شدند مراسم باشکوهی بود اونا تو کانال شهید شده بودند...

همینطور آروم و بی صدا به درجه شهادت رسیده بودند. همه اهل محل این شهید عزیز و تشییع کردند حالا این شهید برای خانواده مایه افتخاره .



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ دی ۹۳ ، ۲۰:۰۶
  • ۲ نظر

آرایشگری




فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ ﴿۸۸﴾

فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ ﴿۸۹﴾


(سپس) او نگاهی به ستارگان افکند.

و گفت من بیمارم (و با شما به مراسم جشن نمی‏آیم). (سوره صافات)









بعضی وقتها آدم دلش نمی خواد بعضی از سئوالها رو جواب راست بده شاید به این جوابها دروغ مصلحتی بگویند من دلم می خواست از هر چیزی یه ذره بلد باشم مثلاً دوست داشتم آرایشگری هم یاد بگیرم بعد از دوره خیاطی تصمیم گرفتم که برم کلاس آرایشگری خیلی علاقه نداشتم فقط می خواستم به اندازه نیاز کمی یاد بگیرم البته پیشرفتم خوب بود برای هر مدل مو زدن باید کسی رو می بردم آموزشگاه تا جلوی مربی بتونم کار رو انجام بدم مثلاً دختر بچه های همسایه هارو می بردم تا اینکه یه روز حبیب از جبهه اومد گفت که من مدل می شم تا موهای منو کوتاه کنی گفتم اخه من مردونه بلد نیستم گفت عیب نداره هر طوری می خوای بزن خلاصه از اون اصرار از من انکار ولی حریف نشدم قیچی و شونه دست گرفتم شروع کردم به زدن آقا این سر طوری شد انگار یه نفر با دمپایی ابری روش راه رفته و جای پایش رو سر حبیب افتاده خیلی پله پله شد دیدم خیلی بد شده حبیب گفت بیا با ماشین سر مو از ته بزن گفتم بد میشه زشت می شی گفت عیب نداره تابستونه خنک می شم خلاصه سر این فلک زده رو از ته با ماشین زدم بعد از اون هر کس دید گفت چرا اینجوری این چه وضعیه حبیب می گفت که تو جبهه این جوری راحت ترم گرما اذیتم نمی کنه خلاصه آبروی ما رو با این حرفهایش خرید ولی بعداً یاد گرفتم که چه جوری مردونه بزنم و تا الان که تقریباً 28 سال می گذره هنوز سلمونی نرفته ...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ آذر ۹۳ ، ۱۹:۱۶
  • ۰ نظر

خیاطی



وَإِسْمَاعِیلَ وَإِدْرِیسَ وَذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِّنَ الصَّابِرِینَ ﴿۸۵﴾

و اسماعیل و ادریس و ذا الکفل را (به یاد آور) که همه از صابران بودند. (سوره انبیاء)




شنیده بودم که حضرت ادریس (ع) خیاط بوده...

نمیدونم چقدر صحت داره حالا لباس راحتی می دوخته یا کت و شلوار !!!! : ))

وقتی که تازه ازدواج کرده بودم برای پر کردن اوقات فراغت رفتم اسممو تو کلاس خیاطی نوشتم حبیب هم جبهه بود سه روز در هفته می رفتم کلاس خیاطی وقتی که درسمون به دوختن پیراهن مردونه رسید تصمیم گرفتم یه پیراهن بدوزم بفرستم برای حبیب که جبهه بود تا بپوشه. پارچه آبی آسمانی خریدم. تقریباً اندازه ها رو داشتم همه قسمت ها رو بریدم اندازه ها به نظرم درست بود. پیراهن را با دقت دوختم و یقه سه سانتی یا آخوندی قشنگ شده بود...

خیلی ذوق داشتم

 دوست حبیب "غلام" که می خواست بره جبهه گفتم داری می ری بیا این پیراهن رو ببر برای حبیب تا اونجا بپوشه...

 اونم اومد ! وقتی که برگشت و خودم اونو تنش دیدم خیلی خندم گرفت تازه متوجه شدم که یقه پیراهن و 6 سانت اضافه تر گرفته بودم و یقش خیلی بزرگ شده بود

 

حبیب گفت که وقتی غلام اونو تو جبهه تو تنم دید با صدای بلند گفت این که یقه اش اندازه گردن خره. همه با صدای بلند خندیدند.

حبیب گفت همینم خوبه خیلی خوبه زن تو اینو هم بلد نیست تازه فهمیدم که چه کاری کردم ولی حبیب اصلاً ناراحت نشده بود و پیراهن و پوشیده بود.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ آذر ۹۳ ، ۱۹:۰۵
  • ۰ نظر

دیدار با رزمندگان و جانبازان جنگ تحمیلی


مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ 

فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا ﴿۲۳﴾


در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده ‏اند، بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند) و بعضی دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود نداده‏اند. (سوره احزاب)





جنگ شدت گرفته بود. همه بیمارستان‌ها تقریبا پر از مجروح جنگی بود از شهرهای مختلف به تهران می‌آوردند برای درمان و معالجه. اون وقت‌ها رسم بود که همه دسته دسته با گل و شیرینی به ملاقات مجروحان جنگی می‌رفتند از مدارس- ادارات- مساجد ، همه جا.....



یه روز مدرسه اعلام کرد که می‌خواهیم به ملاقات مجروحان جنگی بریم بیمارستان بوعلی تو خیابون دماوند.


منم اسممو نوشتم که بعد از تعطیلی مدرسه بریم. خودشون گل و شیرینی گرفته بودند. به هر کدام از ما یک گل دادند که به رزمندگان بدیم. خیلی با حال بود. دخترها همه جوون و بیشتر مجروحان هم جوون و کم‌سن و سال بودند. وقتی‌که می‌رفتیم ازشون سوال کنیم، خنده مون می‌گرفت. این‌قدر می‌خندیدیم که سوال یادمون می‌رفت. بالای سر یکی از مجروحی‌ها رفتیم. دیدیم که ظاهراً سالم است، فقط خوابیده روی تخت. همه با هم ازش پرسیدیم که برادر شما مجروح جنگی هستید. گفت بله. حالا همه با صدای بلند و خنده گفتیم که میشه نشون بدید کجاتون مجروح شده که پسره سرخ و سفید شد و هم خجالت کشید هم خنده‌اش گرفت. 

گفت ببخشید نمی‌تونم مجروحیتم رو نشون بدم. همه ما تازه متوجه سوال مسخره‌امون شده بودیم و همه زدیم زیر خنده و رفتیم ولی خوشحال بودیم که لااقل اونا رو شاد کرده بودیم.

 

 

خیلی دلم میخواد الان هم برم آسایشگاه ثارالله.... به جانبازان عزیز سر بزنم

 

خدا حفظشون کنه !


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۰۴:۲۳
  • ۰ نظر

آغاز جنگ تحمیلی - شهریور 1359




وَقَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ﴿۱۹۰﴾

و در راه خدا، با کسانی که با شما می‏جنگند، نبرد کنید! و از حد تجاوز نکنید، که خدا تعدی کنندگان را دوست نمی‏دارد! (سوره بقره)







داشتیم آماده می‌شدیم برای مدرسه رفتن سال 59. می‌خواستم برم دبیرستان. خوشحال بودم. دبیرستان فرزانه. وسایل مدرسه از روپوش و کیف رو همه آماده کرده بودم. یه روز دیدیم صدای مهیبی اومد. خیلی ترسیدیم. فرودگاه مهرآباد مورد تهاجم هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود. خیلی وحشتناک بود. همه می‌گفتند جنگ جنگ. تازه انقلاب پیروز شده بود. می‌خواستیم طعم پیروزی رو بچشیم که جنگ شروع شد. بمباران‌های شهرها. همه به تلاطم افتادند. آماده‌باش بود ارتش، کمیته، و....


امام مردم را به رفتن به جبهه دعوت کرد. خیلی‌ها داوطلبانه می‌رفتند جنگ. جوان‌ها کم‌کم درس و مدرسه را رها کردند به جبهه می‌رفتند. ما هم پشت جبهه کمک می‌کردیم، از مواد غذایی یا بافتن کلاه و لباس برای رزمندگان. مردم خیلی خوب بودند، حتی اجناس کوپنی که خیلی هم محدود بود به جبهه کمک می‌کردند مثل روغن، قند و شکر و .... . وانت‌ها و کامیون‌ها جلوی درب مسجد آماده پذیرش کمک‌های مردمی بودند. گاهی شهید می‌آوردند و همه با هم همدردی می‌کردند. روحیه خوبی داشتند. اون سال مدرسه من بعدازظهر بود بیشتر وقت‌ها آژیر قرمز می‌زدند، کلاس را ترک می‌کردیم، به حیاط می‌رفتیم. صدای هواپیماها را می‌شنیدیم و صدای بمباران‌ رو. خیلی می‌ترسیدیم. تو مدرسه زیارت عاشورا و دعا داشتیم برای رزمندگان.



 امام مردم را به مقاومت دعوت می‌کرد با آیه وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِینَ ﴿۱۹۳﴾  و با آنها پیکار کنید! تا فتنه باقی نماند، و دین، مخصوص خدا گردد. پس اگر دست برداشتند، (مزاحم آنها نشوید! زیرا) تعدی جز بر ستمکاران روا نیست.  (سوره بقره)



یاد رزمندگان به خیر....



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۳۳
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی