درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

کم فروشی


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

وَیْلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ ﴿۱﴾


به نام خداوند رحمتگر مهربان

وای بر کمفروشان. (سوره مطففین)




دوران دبیرستان دوستی داشتم که با هم خیلی صمیمی بودیم "مهناز اثباتی"... بهترین و صمیمی ترین دوست من بود از اول دبستان تا گرفتن دیپلم یه روز که خونشون بودم پدرش رو دیدم. از مهناز پرسیدم که پدرت چه کاره است گفت که تو یه مغازه خواربارفروشی چهار سرچشمه کار می کرد که با صاحب کار حرفش شده اومده بیرون گفتم چرا؟ گفت صاحب مغازه از پدرم می خواست که موقع کشیدن قند یا چیزهای دیگه کمی سبک تر بکشه که به نفع مغازه دار باشه و پدرم اصلاً این کارو قبول نکرد و از مغازه اومده بیرون حالا باید منتظر بمونه که یه کار دیگه گیرش بیاید...

 احساس کردم که شاید پدر دوستم این آیه رو تا حالا اصلا نه خونده یا ندیده باشه ولی وجدانش به عنوان یه مسلمان اجازه نمی داده که دست به این کار کثیف بزنه کاری حتی سودی به حال اون نداره و خیلی خوشم اومد از اون اخلاقش پدرش سواد نداشت ولی وجدان داشت...



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ آذر ۹۳ ، ۱۹:۲۵
  • ۰ نظر

وفای به عهد....



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ....﴿۱﴾

ای کسانی که ایمان آورده‏اید به پیمانها و قراردادها وفا کنید،... (سوره مائده)




وفای به عهد تو زندگی خیلی اهمیت دارد. حتی می‌تونه خیلی وقت‌ها رابطه‌ها را قوی‌تر یا اینکه از بین می‌برد. خدا تو قران به وفای عهد اشاراتی زیادی دارد. حتی تو روایات یکی از راه‌های تشخیص مسلمان واقعی همین امانت و وفای به عهد معرفی شده. وقتی که آیه اول سوره مائده رو می‌خوندم، یاد خاطره‌ای افتادم. سال اول دبیرستان دوستی داشتم که موقع رفتن به مدرسه با اون می‌رفتم. سال اول من ظهری بودم. بعد از اینکه ناهار می‌خوردم، سر راه به دنبال مهناز می‌رفتم تا با هم به مدرسه بریم و با هم برمی‌گشتیم چون تو یک کلاس بودیم.

هر روز این کار من بود. اون وقت‌ها تلفن اینقدر زیاد نبود و ما هم تلفن نداشتیم که اگر نتونستیم دنبال هم بریم، به‌ هم زنگ بزنیم یا مثل حالا اس ام اس بدیم. روزهای امتحان بود، ثلث اول. یک روز همین طوری نمی‌دونم چرا، دنبال مهناز نرفتم. سریع خودمو رسوندم به مدرسه برای امتحان. دیدم که مهناز هنوز نیامده. جلسه امتحان که تموم شد، مهنازو دیدم که با عصبانیت به من نگاه کرد و رفت. بعداً گفت که خیلی دیر به مدرسه و سر جلسه امتحان رسیده، چون دائم منتظر من بوده. وقتی که دیگه مطمئن شده بود که من نمی‌آیم، سریع به مدرسه اومده بود ولی با این حال برای من دلش شور زده بود که چرا من نیامدم. وقتی‌که فهمید من زودتر از اون به مدرسه اومدم و بدون دلیل دنبالش نرفتم، با هم قهر کرد و دیگه به دنبال هم نرفتیم.

جالب اینجاست که قهرمون ادامه داشت. ولی مهناز همان سال ازدواج کرد و ترک تحصیل کرد. بعد از سه سال که من دبیرستان را تمام کردم، سال آخر ازدواج کردم. خانواده همسر من درست همسایه مهناز اینا بودند. بعد از اون همدیگر رو دیدیم، با هم سلام و علیک کردیم ولی خیلی سرد. دیگه اون حال و هوای اون وقت‌ها رو نداشت.

کار بچه‌گانه‌ای کرده بودم. نمی‌دونستم چه عواقبی دارد و یک دوست خوب رو از دست داده بودم.

 

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۰۳:۵۱
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی