درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

سحر خیزی



وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ.... (130)

و قبل از طلوع آفتاب تسبیح پروردگارت را به جای آور.... (سوره طه)


 

من از اون دسته آدمهایی هستم که سحرخیزی رو دوست دارم. حتی از زمان نوجوانی، درس خوندن صبح زود رو خیلی تجربه کردم...

 از اینکه بخوام شب بیدار بمونم و تکالیفم رو انجام بدم خیلی بدم می­اومد. ترجیح می­دادم شب خیلی زود بخوابم و صبح زود بیدار بشم.

موقع امتحانات ثلث دوم خرداد بود صبح زود مثلاً ساعت 4 صبح بلند می­شدم می­رفتم تو حیاط هوا تاریک بود چراغ حیاط رو روشن می­کردم. حیاط بزرگی داشت با یک بالکن نسبتاً بزرگ که با سه تا پله به حیاط راه داشت. حیاط سه تا باغچه داشت که پر بود از گل یاس و رز با عطری که الان هم که دارم می­نویسم احساسشون می­کنم.... اول گل­ها رو آب می­دادم حیاط رو کمی خیس می­کردم و شروع می­کردم به درس خوندن اگر اذان گفته بود نمازم رو میخوندم تا ساعت 6 فقط درس میخوندم! صبحانه رو هنوز ساعت 7 نشده بود که میخوردم  و بعد راهی مدرسه می­شدم ...

تقریباً از خونه تا مدرسه نیم ساعت پیاده روی بود تو این فاصله درسارو مرور می­کردم. البته اگر وسط راه همراهی پیدا نمی­کردم! وگرنه حرف میزدیم و بازیگوشی میکردیم!

 صبح زود به مدرسه رفتن و خیلی دوست داشتم یعنی از کلاس اول تا سالی که دیپلم گرفتم این شوق من کم نشد همیشه با اشتیاق به مدرسه می­رفتم هنوز هم که سال­ها می­گذره دوست دارم باز هم بچه بشم و به مدرسه برم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ خرداد ۹۳ ، ۰۴:۱۱
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی