درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

الگو - اسوه حسنه

لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کَانَ یَرْجُو اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیرًا ﴿۲۱﴾


قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نیکوست براى آن کس که به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را فراوان یاد مى‏کند (سوره احزاب)



یادم میاد وقتی بچه بودم ، سرگرمی جز بازی کردن نداشتم و تا از مدرسه میومدم سریع تکالیفم رو مینوشتم که برم تو کوچه با بچه ها بازی کنم، ما با بقیه اقوام تو یه محله زندگی میکردیم، عموم دختر هایی داشت هم سن و سال من، که هم بازی های خوبی برای هم بودیم، حتی تابستونا یا اخر هفته ها میرفتم خونشون و شب هم خونشون میخوابیدم .

سبک زندگی شون برام خیلی جالب بود و چیزی که منو جذب این نوع زندگی میکرد سادگی و بی آلایشی عمو و زن عموم بود، 

"زن عمو راضی" همیشه یه کتاب دستش بود یا قران میخوند یا کتاب، شبایی که خونشون میخوابیدم صبح قبل از اذان بیدار بود و مشغول نماز شب، و بعد از اذان هم با ارامش خاصی تک تک بچه ها رو برای نماز صبح بیدار میکرد، پنجم هر ماه هم خونشون روضه بر پا بود، من عاشق ارامش و اطمینان قلب زن عمو بودم و از همون بچگی دوست داشتم شبیه زن عمو بشم، در واقع الگوی معنوی زندگیم شده بود، به خاطر همین هم هست که خاطرات اون سال ها از ذهنم نمیره، زن عمو راضی، وقتی که یکی از پسراش رو هم در راه خدا و دفاع از انقلاب و کشور فدا کرد،   ذره ای از اون ارامش و اطمینان قلبش کم نشد و الان که بعد از مریضی و سکته توانایی های گذشته اش رو از دست داده اما باز هم زبانش از ذکر خدا غافل نیست و نماز هاش رو سر وقت میخونه، انشاءالله خدا حفظش کنه و سایه اش رو بر سر عزیزانش نگه داره.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۱ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۰
  • ۱ نظر

پیامی آورده اند.... 157 شهید غواص




نصف تاریخ عاشقی آب است

قصه‌های عمیق و پراحساس

قصه‌هایی پر از فداکاری

قصه‌هایی عجیب اما خاص:

قصه آب چشمه زمزم

زیر پاکوبه‌های اسماعیل

 

قصه نیل و حضرت موسی

قصه آن گذشتن حساس

قصه حفظ حضرت یونس

توی بطن نهنگ در دریا

یا که نفرین نوح پیغمبر

بر سر مردم نمک‌نشناس

قصه ظهر روز عاشورا

بستن آب روی وارث آن

کربلا بود و یک حرم، تشنه

کربلا بود و حضرت عباس

بین افسانه‌های آب و جنون

قصه‌ تازه‌ای اضافه شده:

قصه بیست و هفت ساله‌ای از

صد و هفتاد و پنج تا غواص



هوای امروز به شدت گرم بود اما.... اما هیچکس باورش نمیشد ملت ایران از هر قشری امروز در تشییع این لاله های دست بسته شرکت کنند... هوا خیلی گرم بود خیلی شلوغ بود... این گل رو از روی تابوت شهدا بهم دادند و روسریم که اتفاقی تو کیفم بود متبرک شده به عطر شهدا...


روی یکی از تابوت ها نوشته بودند: " شهدا برای ما فاتحه بخوانید"....

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۵
  • ۰ نظر

اماما حرمت ایران تو بودی، تمام روح این سامان تو بودی



وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَمَن یَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللّهَ شَیْئًا وَسَیَجْزِی اللّهُ الشَّاکِرِینَ ﴿۱۴۴﴾

محمد صلی اللّه علیه و آله فقط فرستاده خدا بود و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند، آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب بر می‏گردید؟ (و با مرگ او اسلام را رها کرده به دوران کفر و بت پرستی بازگشت خواهید کرد) و هر کس به عقب بازگردد هرگز ضرری به خدا نمی‏زند و به زودی خداوند شاکران (و استقامت کنندگان) را پاداش ‍ خواهد داد. (سوره آل عمران)





امام را بارها و هزاران بار وصف کرده‌ایم و هزاران بار وصف امام را شنیده‌ایم اما هنوز ذهن برای گفتن کلمات جدید درباره ایشان می‌جوشد و هنوز گوش آماده و بلکه تشنه کلمات جدید درباره حضرت امام خمینی(ره) است.



خرداد ماه سال 1368 دخترم سعیده را باردار بودم. آخر های بارداریم بود. صدا و سیما اخبار لحظه به لحظه از بیماری امام خمینی میدادند و همه با هم برای سلامتی و طول عمر شون دعا میکردیم. عزیز ترین عزیزمون بیمار بود، از ته دل دعا میکردیم برای سلامتی امام. فکرش هم برامون سخت بود که بدون امام مون باشیم...


یه روزی که خونه پدریم بودم، ساعت هفت صبح با صدای بلند گریه از خواب بیدار شدم، متوجه شدم شوهر اشرف السادات هست که داره بلند های های گریه میکنه و همون لحظه از اخبار شنیدم: "روح خدا، به خدا پیوست"

دیگه دست خودمون نبود همه با هم داشتیم گریه میکردیم.


پیکر مطهر امام خمینی دو روز در مصلی بود تا همه برای وداع با امام به اونجا برن. من با اون وضعیتی که داشتم نتونستم برای تشییع جنازه برم. 


تشییع جنازه امام خمینی با عظمت ترین تشییع جنازه دنیا بود یا حداقل اینکه من عظیم تر از این ندیده بودم.


خدا رحمت کنه امام خوبی ها رو...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۱۰
  • ۰ نظر

شهادت محمود، پسر عموم


وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ ﴿۱۵۴﴾

و کسانى را که در راه خدا کشته مى ‏شوند مرده نخوانید بلکه زنده‏ اند ولى شما نمى ‏دانید (سوره بقره)




وقتی که پسرعموم رفت جبهه 14 سالش بود... "محمود" هنوز درست و حسابی به سن تکلیف نرسیده بود اما نماز می خوند و روزه می گرفت ...

خیلی بچه شیطونی بود بیش از حد.... ولی همین محمود وقتی که رفت جبهه کلاً عوض شده بود یه محمود دیگه بود آروم و متین دیگه انگار با همه شیطنت ها خداحافظی کرده بود اون یه مرد شده بود وقتی میخواست بره اول دبیرستان تو اتوبوس دیدمش که کتاب های درسی خریده بود جلو اومد گفت دختر عمو سلام ما هم سلام و علیک کردیم و رفت....

محمود هیچ وقت اون درسها رو نخوند اون کتابها همینطور باقی موندند محمود به جبهه رفت ولی دیگه برنگشت که به مدرسه بره....

 محمود و مریم دوقلو بودند...  قل دیگه اون خواهرش مریم بود که این دو تا اصلاً شبیه هم نبودند مریم بور و سفید ولی محمود موهای مشکلی صورتی گندمی داشت.

محمود تو عملیات والفجر سال 62 مفقودالاثر شد و دیگه خبری از اون نبود تا اینکه سال 73 من یه روز رفتم خونه مریم خواهرش، مریم گفت محمود رو خواب دیدم به من گفت که از جبهه میام خونه می بینمتون.

گفتم حتماً این روزها خبری ازش می آید که چند روز بعد اعلام کردند که یه سری شهید می آورند

 ماه محرم بود که گفتند از نماز جمعه تشییع می شه بعد به خانواده ها اعلام می شه ...

بعد از اون خبر دادند که برای شناسایی محمود به بنیاد شهید برند، جنازه محمود هم بین اون شهدا بود...

 بعد از شناسایی محمود رو آوردن توی محل ... همه جمع شدند مراسم باشکوهی بود اونا تو کانال شهید شده بودند...

همینطور آروم و بی صدا به درجه شهادت رسیده بودند. همه اهل محل این شهید عزیز و تشییع کردند حالا این شهید برای خانواده مایه افتخاره .



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ دی ۹۳ ، ۲۰:۰۶
  • ۲ نظر

آرایشگری




فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ ﴿۸۸﴾

فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ ﴿۸۹﴾


(سپس) او نگاهی به ستارگان افکند.

و گفت من بیمارم (و با شما به مراسم جشن نمی‏آیم). (سوره صافات)









بعضی وقتها آدم دلش نمی خواد بعضی از سئوالها رو جواب راست بده شاید به این جوابها دروغ مصلحتی بگویند من دلم می خواست از هر چیزی یه ذره بلد باشم مثلاً دوست داشتم آرایشگری هم یاد بگیرم بعد از دوره خیاطی تصمیم گرفتم که برم کلاس آرایشگری خیلی علاقه نداشتم فقط می خواستم به اندازه نیاز کمی یاد بگیرم البته پیشرفتم خوب بود برای هر مدل مو زدن باید کسی رو می بردم آموزشگاه تا جلوی مربی بتونم کار رو انجام بدم مثلاً دختر بچه های همسایه هارو می بردم تا اینکه یه روز حبیب از جبهه اومد گفت که من مدل می شم تا موهای منو کوتاه کنی گفتم اخه من مردونه بلد نیستم گفت عیب نداره هر طوری می خوای بزن خلاصه از اون اصرار از من انکار ولی حریف نشدم قیچی و شونه دست گرفتم شروع کردم به زدن آقا این سر طوری شد انگار یه نفر با دمپایی ابری روش راه رفته و جای پایش رو سر حبیب افتاده خیلی پله پله شد دیدم خیلی بد شده حبیب گفت بیا با ماشین سر مو از ته بزن گفتم بد میشه زشت می شی گفت عیب نداره تابستونه خنک می شم خلاصه سر این فلک زده رو از ته با ماشین زدم بعد از اون هر کس دید گفت چرا اینجوری این چه وضعیه حبیب می گفت که تو جبهه این جوری راحت ترم گرما اذیتم نمی کنه خلاصه آبروی ما رو با این حرفهایش خرید ولی بعداً یاد گرفتم که چه جوری مردونه بزنم و تا الان که تقریباً 28 سال می گذره هنوز سلمونی نرفته ...

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ آذر ۹۳ ، ۱۹:۱۶
  • ۰ نظر

خیاطی



وَإِسْمَاعِیلَ وَإِدْرِیسَ وَذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِّنَ الصَّابِرِینَ ﴿۸۵﴾

و اسماعیل و ادریس و ذا الکفل را (به یاد آور) که همه از صابران بودند. (سوره انبیاء)




شنیده بودم که حضرت ادریس (ع) خیاط بوده...

نمیدونم چقدر صحت داره حالا لباس راحتی می دوخته یا کت و شلوار !!!! : ))

وقتی که تازه ازدواج کرده بودم برای پر کردن اوقات فراغت رفتم اسممو تو کلاس خیاطی نوشتم حبیب هم جبهه بود سه روز در هفته می رفتم کلاس خیاطی وقتی که درسمون به دوختن پیراهن مردونه رسید تصمیم گرفتم یه پیراهن بدوزم بفرستم برای حبیب که جبهه بود تا بپوشه. پارچه آبی آسمانی خریدم. تقریباً اندازه ها رو داشتم همه قسمت ها رو بریدم اندازه ها به نظرم درست بود. پیراهن را با دقت دوختم و یقه سه سانتی یا آخوندی قشنگ شده بود...

خیلی ذوق داشتم

 دوست حبیب "غلام" که می خواست بره جبهه گفتم داری می ری بیا این پیراهن رو ببر برای حبیب تا اونجا بپوشه...

 اونم اومد ! وقتی که برگشت و خودم اونو تنش دیدم خیلی خندم گرفت تازه متوجه شدم که یقه پیراهن و 6 سانت اضافه تر گرفته بودم و یقش خیلی بزرگ شده بود

 

حبیب گفت که وقتی غلام اونو تو جبهه تو تنم دید با صدای بلند گفت این که یقه اش اندازه گردن خره. همه با صدای بلند خندیدند.

حبیب گفت همینم خوبه خیلی خوبه زن تو اینو هم بلد نیست تازه فهمیدم که چه کاری کردم ولی حبیب اصلاً ناراحت نشده بود و پیراهن و پوشیده بود.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ آذر ۹۳ ، ۱۹:۰۵
  • ۰ نظر

آغاز جنگ تحمیلی - شهریور 1359




وَقَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ﴿۱۹۰﴾

و در راه خدا، با کسانی که با شما می‏جنگند، نبرد کنید! و از حد تجاوز نکنید، که خدا تعدی کنندگان را دوست نمی‏دارد! (سوره بقره)







داشتیم آماده می‌شدیم برای مدرسه رفتن سال 59. می‌خواستم برم دبیرستان. خوشحال بودم. دبیرستان فرزانه. وسایل مدرسه از روپوش و کیف رو همه آماده کرده بودم. یه روز دیدیم صدای مهیبی اومد. خیلی ترسیدیم. فرودگاه مهرآباد مورد تهاجم هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود. خیلی وحشتناک بود. همه می‌گفتند جنگ جنگ. تازه انقلاب پیروز شده بود. می‌خواستیم طعم پیروزی رو بچشیم که جنگ شروع شد. بمباران‌های شهرها. همه به تلاطم افتادند. آماده‌باش بود ارتش، کمیته، و....


امام مردم را به رفتن به جبهه دعوت کرد. خیلی‌ها داوطلبانه می‌رفتند جنگ. جوان‌ها کم‌کم درس و مدرسه را رها کردند به جبهه می‌رفتند. ما هم پشت جبهه کمک می‌کردیم، از مواد غذایی یا بافتن کلاه و لباس برای رزمندگان. مردم خیلی خوب بودند، حتی اجناس کوپنی که خیلی هم محدود بود به جبهه کمک می‌کردند مثل روغن، قند و شکر و .... . وانت‌ها و کامیون‌ها جلوی درب مسجد آماده پذیرش کمک‌های مردمی بودند. گاهی شهید می‌آوردند و همه با هم همدردی می‌کردند. روحیه خوبی داشتند. اون سال مدرسه من بعدازظهر بود بیشتر وقت‌ها آژیر قرمز می‌زدند، کلاس را ترک می‌کردیم، به حیاط می‌رفتیم. صدای هواپیماها را می‌شنیدیم و صدای بمباران‌ رو. خیلی می‌ترسیدیم. تو مدرسه زیارت عاشورا و دعا داشتیم برای رزمندگان.



 امام مردم را به مقاومت دعوت می‌کرد با آیه وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِینَ ﴿۱۹۳﴾  و با آنها پیکار کنید! تا فتنه باقی نماند، و دین، مخصوص خدا گردد. پس اگر دست برداشتند، (مزاحم آنها نشوید! زیرا) تعدی جز بر ستمکاران روا نیست.  (سوره بقره)



یاد رزمندگان به خیر....



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۳۳
  • ۰ نظر

امام آمد... دوازدهم و سیزدهم بهمن 1357



وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا ﴿۸۱﴾

و بگو حق فرا رسید و باطل نابود شد و (اصولا) باطل نابود شدنی است! (سوره اسراء)




 

تو کلاسمون تلویزیون داشتیم که به بالای تخته زده بودند برای بعضی از درس‌ها که لازم بود. دوازدهم بهمن سال 1357...

صحبت از ورود امام به تهران بود از فرودگاه مهرآباد. همه منتظر بودند. تلویزیون کلاس رو روشن کرده بودیم تا بتونیم ببینیم. صبح اون روز همه توی تلوزیون دیدیم که امام رسیدند و سخنرانی شون دیگه پخش نشد.

 وقتی‌که امام اومد تو تهران مستقر شدند، همه از راه دور و نزدیک به دیدنش می‌رفتند. پدرم یه پیکان استشن سبز داشت. همه همسایه‌ها رو سوار کردیم، رفتیم دیدن امام خمینی. خیلی تو صف بودن، نه صف معمولی بلکه چند صف کنار هم و فشرده. بالاخره نوبت ما هم شد. وارد مدرسه علوی شدیم که مکان ملاقات با امام بود. امام رو دیدم تو پنجره که برای مردم دست تکان می‌داد. خیلی‌ها غش کردند. بعضی‌ها گریه می‌کردند. صحنه عجیبی بود. با فشار داخل شدیم و از در دیگری خارج شدیم...

خیلی این لحظه رو دوست داشتم. جزء لحظات خوب زندگیم بود. امام آروم برای همه دست تکان می‌داد. بعضی بچه‌ها رو بلند می‌کردند، امام دست به سرشان بکشد. بالاخره امام با همه تهدیدها اومد. خوب اون روزها به هر مناسبتی به تظاهرات می‌رفتیم انگار یه تفریح بود. نمی‌دونم اون سال چه جوری امتحان دادیم، درس خوندیم و قبول شدیم. 

 


ویدیوی روز سیزدهم بهمن 1357 ، دیدار با امام خمینی (ره) در مدرسه علوی. کلیک کنید!



شرح روز های 12 و 13 بهمن 1357 از سایت رشد:

 



دوازدهم بهمن 1357

بازگشت پیروزمندانه‌ی امام خمینی(س) به میهن پس از سال‌ها تبعید

گروهی‌ به ‌نام «سازمان کماندویی مبارزه در راه قانون اساسی» با دفتر خبرگزاری آسوشیتدپرس تماس گرفته و هشدار می‌دهد که اگر آیت‌الله خمینی قصد داشته‌باشد از پاریس به سمت تهران پرواز کند، هواپیمای حامل ایشان را منهدم خواهند کرد. در پی این تهدید‌ها، امام خمینی(س) به نزدیکان و همراهان خود فرمودند: «من بیعت خود را از شما برمی‌دارم، ما به طرف کار بزرگی می‌رویم. شما هم جانتان را به خطر نندازید»
ایران در انتظار امام خمینی(س) غرق سرور است. مردم تهران به شوق ورود امام، خیابان‌ها را آب و جارو می‌کنند، خط‌های سفید وسط خیابان تا کیلومتر‌ها تمیز شده و مردم مسیر حرکت امام را پر از گل کرده‌اند. ساعت نه و بیست و هفت دقیقه صبح، امام وارد خاک ایران شد.


 



سیزدهم بهمن 1357

دیدار گروه‌های مختلف مردم با امام خمینی(س)؛ ادامه‌ی درگیری‌های شدید در شهر‌های کشور

بختیار در واکنش به استقبال عمومی مردم از ورود امام، پی‌درپی با انجام مصاحبه و صحبت در مورد برنامه‌های آتی خویش سعی در عادی جلوه‌دادن اوضاع دارد. مردم امام، چشم و گوش به مدرسه‌ی علوی دوخته‌اند. جمعیت مشتاق به دیدار اما آنقدر زیاد هستند که کوچه‌های اطراف مدرسه‌ی علوی مملو از آدم شده است. مردم پارچه‌های دست‌نویسی روی دیوار‌ها نصب کرده‌اند که روی‌شان نوشته‌شده: «زیارت قبول، با یک بار زیارت امام این توفیق را به دیگران هم بدهید»



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ بهمن ۹۲ ، ۰۲:۲۲
  • ۰ نظر

زمزمه های انقلاب اسلامی - زمستان 1357

انقلاب

دوم راهنمایی سال 57 یادم می‌آید که از تلویزیون یه تیکه فیلم درباره زن شاه (فرح) پخش شد که مردم خیلی ناراحت شدند. کم‌کم بوی انقلاب می‌اومد از هر گوشه و کنار شهر. داشت یه کارهایی می‌شد. من بچه بودم، زیاد نمی‌فهمیدم. فقط حرف اعلامیه بود و تظاهرات. باز هم بیشتر مردم می‌ترسیدند. می‌گفتند دیوار موش داره، موش گوش داره. ولی کم‌کم ترس مردم داشت می‌ریخت. صداها بلندتر می‌شد. شب‌ها که می‌خوابیدیم، صدای تیراندازی تا صبح می‌آمد. مدرسه هم تقریبا نیمه تعطیل بود. راستی ما هم تو مدرسه شعار می‌‌دادیم. نفت صفی شده بود. روغن و پودر لباسشویی نایاب شده بود. مردم دائم بدنبال مواد غذایی بودند. ولی باز هم به هم کمک می‌کردند. یادم می‌آید توی خیابان ما تظاهرات شد. لاستیک آتش زدند. بانک صادرات را درب و داغون کردند. عکس شاه رو وسط خیابون انداختند. اون وقت‌ها تلفن نبود. یعنی همه نداشتند. تو یه محله ممکن بود 2 یا 3 نفر داشته باشند. یه بقالی داشتیم که تلفن داشت. به کلانتری زنگ زد، اومدند دنبال یکی از جوان‌ها کردند و به سرش تیراندازی کردند. من که ندیدم ولی می‌گفتند که توی مغزش زده بودند. خیابان را به اسم این شهید کردند ...

"شهید محمدرضا کاظمی"

 روحش شاد. ... 

دائم حکومت نظامی‌بود. یه روز خیلی سخت گرفتند. گفتند که از ساعت 4 بعدازظهر حکومت نظامی است. ولی امام دستور داده بود که از همان ساعت بیرون بیاییم. من و خانواده‌ام هم همان ساعت به کوچه اومدیم. یعنی همه مردم اومده بودند. خیلی باحال بود.

وقتی انقلاب پیروز شد و صدا و سیما بدست انقلابیون افتاد، خیلی خوشحال شدیم. مثل اینکه یادم می‌آید شهید محلاتی بود که اولین‌بار از رادیو به طور زنده اعلام کرد که صدا و سیما بدست انقلابیون افتاده.

خوشحال بودیم و شادی می‌کردیم. دیگه سربازها و تانک‌ها برامون آشنا بودند. به همه گل می‌دادیم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ دی ۹۲ ، ۰۱:۴۷
  • ۰ نظر

حج مامانم سال 57




فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً....﴿۲۴﴾.

زنانى را که متعه کرده ‏اید مهرشان را به عنوان فریضه ‏اى به آنان بدهید.... (سوره نساء)



امروز توی یه برنامه تلوزیونی شرح این آیه شریفه و حکم صیغه محرمیت رو میگفت، منم داشتم با خواهرم فاطی تلفنی صحبت میکردم که جفتمون با هم یاد این خاطره افتادیم....



سال 1357 کلاس دوم راهنمایی بودم تو مدرسه تابش.


حالا اسم مامانم برای سفر حج در اومده بود. باید تنها به این سفر می‌رفت. خیلی خوشحال نبود چون همه ما کوچک بودیم. سه تا برادر از من کوچک‌تر، خواهر بزرگم تازه یک سال بود که ازدواج کرده بود.


خلاصه راهی شد، هر چند نگران. از قضا پسردایی آقام هم، هم سفر مامانم بود و پدرم گفت که بهتر که با هم باشید ولی چون محرم نبودند، تصمیم گرفتند که یکی از ماها یعنی من و یا خواهرم فاطی چند ساعت صیغه این آقا بشیم. من که دختربچه‌ای 12-13 ساله بودم به هیچ عنوان قبول نکردم حتی با پیشنهاد پول، ولی خواهرم قبول کرد و با مهریه 5 تومان چند ساعت صیغه شد تا مامانم به اون آقا محرم بشه.

جالب اینجاست که زن اون آقا همیشه به یه چشم دیگه به خواهرم نگاه می‌کرد. وقتی‌که مامان مکه بود، خواهر بزرگم مراقب ما بود، خونه یه جور دیگه بود. خیلی سرد و بی‌روح. کم‌کم بوی انقلاب در شهر می‌پیچید. صدای شعار اون سال پر از ماجرا بود. صدای تیر.

تو مدرسه ما هم شعار می‌دادیم. کلاس‌ها رو تعطیل می‌کردیم. خیلی باحال بود. همه‌جا تو خیابون تانک بود. بیشتر وقت‌ها تو صف نفت بودیم. سال قشنگی بود. اولین نوه خونه ما هم اون سال بدنیا آمد. ناصر پسر اشرف السادات.

دی همان سال وقتی که مامانم از مکه برگشت، حالش با وقت رفتن خیلی فرق داشت. دائما حرف از مکه می‌زد. می‌گفت انگار خواب بودم. دلم می‌خواد یک‌بار دیگه تو بیداری اون‌جا برم. خیلی درباره‌اش حرف می‌زد. از اون وقت به بعد تمام نماز هاشو با چادر سفید طوافش خوند.

 


  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۷ آذر ۹۲ ، ۰۱:۳۵
  • ۲ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی