درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

فـــال شـــوم

فال بد

برای بزرگنمایی تصویرُ کلیک کنید.




بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


قَالَ طَائِرُکُمْ عِندَ اللَّهِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ


گفت ‏سرنوشت‏ خوب و بدتان پیش خداست 

بلکه شما مردمى هستید که مورد آزمایش قرار گرفته‏ اید

نمل/47

 



امروز وقتی سعیده (دختر بزرگم) اومد خونه، یه کتاب فال خریده بود به اسم "طالع بینی و فال اوراکل" ، با کلی ذوق و شوق واسم تعریف کرد چقدر از این فالهایی که تو این کتاب گرفته راست درومده براش و شروع کرد برای منم فال گرفتن. وقتی داشت برام فال میگرفت یه دفعه ذهنم رفت به 41 سال پیش وقتی که من 5 سالم بود...

یه روز آقام اومد خونه گفت یه زن فالگیر رو تو خیابون دیده و بدون اینکه خودش ازش تقاضا کنه اومده براش فال گرفته. به آقام گفته که یه حادثه بد تو زندگیت اتفاق میفته که بر اثر اون یه مریضی سخت میگیری و تا آخر عمر اون مرض رو با خودت داری.

آقام خیلی ناراحت بود هر چی هم دیگران بهش میگفتن به فالت فکر نکن بازم نمیتونست اون فکرو از خودش دور کنه. تا اینکه بالاخره توی همون سال اون اتفاق بد که نباید، افتاد...

دقیقا نیمه شعبان بود (20/7/50) خونه ما سه طبقه بود. همه بچه های محل دور خونه ما که اون زمان تنها سه طبقه محل بود جمع شده بودند تا برای تولد امام زمان (عج) کوچه رو چراغونی کنند. مرتضی که یه پسر 10 ساله شیطون و سرزیاد و به اصطلاح الان بیش فعال بود همه کار های محل رو خودش به تنهایی انجام میداد و به قولی کلانتر محل بود. حتی با اون سنش موتور سواری هم میکرد و رییس بانک رو هر روز تا خونه میرسوند، شیطنت هاش زبان زد خاص و عام بود!

خلاصه مرتضی ریسه های پرچم رنگی رو گرفت دستش و رفت پشت بوم تا از اون بالا ساختمون رو تزیین کنه، قرار بود اونا رو به نرده ها وصل کنه، ولی نمیدونیم چی شد که به سیم های لخت برق خیابون وصل کرد و برق گرفتش و از همون بالا افتاد کف خیابون ...

یه دفعه تو کل محل خبر پیچید که پسر حاج رضا موسوی از پشت بوم افتاده. خیلی زود به بیمارستان بهادری رسوندیمش. آقام التماس دکترا رو میکرد و میگفت که هرچی پول بخواید گونی گونی براتون میارم فقط پسرم زنده بمونه ... اما مرتضی ضربه مغزی شده بود و دکترا هیچ کاری نتونستن بکنند...

بعد از اون اتفاق خونه ما خیلی سوت و کور شد. همه عکس های مرتضی رو از جلو دید مامانم برداشتیم، هیچکس دیگه اسم مرتضی رو تو خونه ما نیاورد و حتی دیگه هیچکس اسم بچشو مرتضی نذاشت...

بعد اون اتفاق ناگوار آقام دچار حمله های شدید آسم شد. حرف های فالگیر تو گوش آقام همش زمزمه میشد. این مرض تا آخرعمرش باهاش بود و همون شد که فالگیر شوم به آقام گفته بود ...

یکسال گذشت (20/7/51)

ما به جای اینکه اولین سالگرد مرتضی رو به هم تسلیت بگیم تولد پسر جدیدمون رو به آقا و مامانم تبریک گفتیم! "محسن" تو سالروز مرگ مرتضی به دنیا اومد و کم کم با شیرین زبونی هاش جای خالی مرتضی رو پر کرد اما برای مامانم هیچکس مرتضی نشد و مامانم دیگه بعد از اون لبخند روی لب هاش ننشست!

 

کاش آقام هرگز اون فالگیر رو ندیده بود ..







  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ تیر ۹۲ ، ۰۳:۳۷
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی