درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

همسایه قاتل!!!

 



یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأُنثَى بِالأُنثَى فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاء إِلَیْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِکَ تَخْفِیفٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِکَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿۱۷۸﴾


ای افرادی که ایمان آورده‏ اید! حکم قصاص در مورد کشتگان بر شما نوشته شده است، آزاد در برابر آزاد، و برده در برابر برده و زن در برابر زن، پس اگر کسی از ناحیه برادر (دینی) خود مورد عفو قرار گیرد (و حکم قصاص او تبدیل به خونبها گردد) باید از راه پسندیده پیروی کند (و در طرز پرداخت دیه، حال پرداخت کننده را در نظر بگیرد) و قاتل نیز به نیکی دیه را به ولی مقتول بپردازد (و در آن مسامحه نکند این تخفیف و رحمتی است از ناحیه پروردگار شما و کسی که بعد از آن تجاوز کند عذاب دردناکی خواهد داشت. (سوره بقره)





داشتم جزء 2 رو مرور می­کردم که به آیه 178 و 179 بقره رسیدم. یاد یه خاطره­ای افتادم. تو خونه ­ای که چند سال پیش زندگی می­کردیم در طبقه دوم همسایه ­ای داشتیم که خانواده ­ی خوبی بودند. بی آزار و مهربون. یه روز دیدم که لباس مشکی پوشیدند ولی خیلی بی سر و صدا گریه می­کنند. قضیه­ رو جویا شدیم . گفتند که برادرشو اعدام کردند. 

خیلی تعجب کردیم. با بی خبری و خیلی کنجکاوانه پرسیدیم اعدام چرا؟ گفت که قضیه اش مفصّل است و خجالت آور. حتی تعریف کردنش هم برامون مشکل است. خلاصه باید می­گفت.

 

 اینطوری بود که یک روز برادرش سوار یه پیکان میشه برای رفتن به ورامین. وسط راه که میشه با نیت بدی که قبلاً داشته اونو تهدید می­کنه که از یه جاده خاکی بره. و الا می­کشتش. اونو تو یک بیابانی می­بره، ماشینشو ازش می­­گیره و بعد اونو می­کشه و با بنزین آتشش می­زند که اثری از اون باقی نمونه و بعد پیکان اون مقتول بدبخت رو می­دزده. چند روزی می­گذره. اونم به خیال خودش چون جسد رو آتیش زده، هیچ کس خبردار نمی­شه. زن این آقای قاتل چون می­بینه اونا پولی نداشتن که ماشین بخرن، گیر میده که این ماشین رو از کجا آوردی. مرد می­گه که خریدم. ولی زن باور نمی­کنه و یواشکی به کلانتری خبر می­ده که شوهرم یه ماشین با این شماره دزدیده. شما پیگیری کنید.

خلاصه با پیگیری ماشین، مقتول سوخته شده پیدا شد و قاتل بعد از محاکمه قصاص شد.

ما به خاطر دلداری برادرش که همسایه ما بود به ختم این رفتیم. ولی تا حالا ختمی به این شکل ندیده بودم. سوت و کور ، هیچکس حرفی نمی­زد. همه ساکت به هم نگاه می­کردند. حتی آدم دلش نمی­خواست فاتحه بخونه. و همه چیز در سکوت به اتمام رسید. داشتم فکر می­کردم یه ماشین چقدر ارزش داره که جان یک انسان رو بگیرند.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۰۶:۰۴
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی