درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

کسب موفقیت برای وبلاگ درخشنده


إِنَّا کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ﴿۸۰﴾

ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى ‏دهیم (صافات)




وقتی که قرآن میخوندم به معانی و داستان های قرآن که توجه میکردم بعضی از آیات منو یاد خاطرات خودم می انداخت این فکر باعث شد که خاطراتمو با قرآن بنویسم البته این تشویق قبلا از طرف شاگردانم بود که موقع ترجمه و تفسیر آیات براشون بعضی از خاطراتمو تعریف میکردم و این شد که وبلاگ درخشنده رو راه اندازی کردم.

حالا به لطف خدا این وبلاگ در جشنواره بین المللی آیات مورد توجه داوران محترم قرار گرفته و مقام دوم این جشنواره رو به وبلاگ درخشنده اهدا کردند.

چهارشنبه 18شهریور ساعت شش عصر در مجتمع سینمایی 22بهمن تبریز مراسم اختتامیه ای برگزار شد. در این مراسم زیبا از برگزیدگان تجلیل شد.

در طبقه زیرین مجتمع نگارخانه ای با تصاویر همه وبلاگ های برگزیده برپا بود که زیبا و دیدنی بود.

من هم با تصویر وبلاگ خودم آنجا عکس انداختم.

 

خیلی خوشحالم که  این وبلاگ مورد توجه خیلی جوانان قرار گرفته و من دلم میخواد با این وبلاگ تصویر خوبی از استفاده از فضای مجازی منتشر کنم.



لینک خبر



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۱
  • ۵ نظر

مسابقه



قَالُواْ یَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَکْنَا یُوسُفَ عِندَ مَتَاعِنَا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لِّنَا وَلَوْ کُنَّا صَادِقِینَ ﴿۱۷﴾


گفتند اى پدر ما رفتیم مسابقه دهیم و یوسف را پیش کالاى خود نهادیم آنگاه گرگ او را خورد ولى تو ما را هر چند راستگو باشیم باور نمى‏ دارى (سوره یوسف)




از مسابقه خیلی خوشم میاد! قرار بود که بریم مسابقات کشوری قرآن دانشجویی و اساتید دانشگاه آزاد که تو شهر بروجرد برگزار میشد. از دانشگاه با دو تا دیگه از اساتید همراه شدیم.

شرکت کننده رشته حفظ بودم روزی که رسیدیم دانشجویان مسابقاتشون تموم شده بود و نوبت مسابقات ما شده بود. رقابت خیلی خوبی بود ولی خب اضطراب هم کنارش هست که یه ذره آدم رو اذیت میکنه. بالاخره امتحان دادم و همون شب فهمیدم که خوشبختانه رتبه سوم رو کسب کردم بین اساتید دانشگاه آزاد. مراسم اختتامیه هم تمام شد و الحمدلله دست پر برگشتیم ...

 

وقتی اسم مسابقه میاد یاد داستان حضرت یوسف میفتم تو سوره یوسف که برادرانش به حضرت یعقوب گفتند که ما رفتیم مسابقه بدیم و یوسف که مراقب وسایل ما بود گرگ او را خورد

واقعا عجیبه گرگ چه بی سر و صدا یوسف رو خورد و لباس هم از تنش سالم دراورد و گذاشت کنارش و از اونجا با یوسف رفت !!!!!!!

 این آیه هم خنده داره هم گریه دار ... شما نظرتون چیه ؟

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۰۴
  • ۳ نظر

روشن دلِ بینا


وَمَن کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِی الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِیلًا ﴿۷۲﴾

اما آنها که در این جهان (از دیدن چهره حق) نابینا بودند در آنجا نیز نابینا هستند و گمراه تر! (سوره اسرا)





هر وقت این آیه رو می­خونم یاد یه خاطره از مسابقات قرآن می­افتم. برای مسابقات کشوری همسران و فرزندان جانبازان به مشهد مقدس رفته بودیم. از همه شهرها اومده بودند برای مسابقه. ما هم یه گروه از تهران بودیم. من اون سال رشته حفظ بیست جزء شرکت کرده بودم. تو گروه ما دختری بود که از دو چشم نابینا بود. "آرزو" حافظ کل قرآن بود و صدای زیبایی داشت. کاملاً از لحن استاد پرهیزکار تقلید کرده بود. همیشه تو مسابقات مقام می­­آورد. وقتی که نوبتش شد که بره رو سکو تا مسابقه بده، اولین سؤال که داور ازش پرسید خوب جواب داد. مادرش همیشه همراهش بود. خیلی خوشحال شد و حظّ کرد. دومین سؤال آرزو همین آیه بود که هرکس در دنیا کور باشد در آخرت هم کور است. چند کلمه ابتدای آیه رو داور خوند. هرچی منتظر ماند که آرزو ادامه بده، انگار دهانش قفل شده بود. نمی­تونست بخونه. همه که این آیه رو می­دونستند دائم لبهای خودشون رو گاز می­گرفتند . می­گفتند بیچاره آرزو چه سؤالی. مادرش که واقعاً داشت سکته می­کرد. خلاصه سؤال دوم خراب شد و کلاً با خراب کردن سؤال دوم، آرزو اوت شد از مسابقات.

 

شب که تو هتل بودیم دیدم صدایی از تو راهروی هتل می­آید. آرزو بود که راه می­رفت و با خودش می­گفت تو این دنیا کوری تو اون دنیا هم کور..... بد­بخت با این مسابقه ای که دادی و بلند بلند گریه می­کرد. خلاصه اومدیم پیشش دلداریش دادیم. حتی داور اومد بهش گفت که من اصلاً اتفاقی این سؤال رو ازت کردم و هیچ قصد و غرضی نداشتم. ولی آرزو همچنان گریه می­کرد. البته حالا سال­ها از اون ماجرا می­گذره ....

آرزو الان دانشجوی دکتراست! هرجا هست انشالله موفق باشه.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۰۵:۳۸
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی