درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

کم فروشی


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

وَیْلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ ﴿۱﴾


به نام خداوند رحمتگر مهربان

وای بر کمفروشان. (سوره مطففین)




دوران دبیرستان دوستی داشتم که با هم خیلی صمیمی بودیم "مهناز اثباتی"... بهترین و صمیمی ترین دوست من بود از اول دبستان تا گرفتن دیپلم یه روز که خونشون بودم پدرش رو دیدم. از مهناز پرسیدم که پدرت چه کاره است گفت که تو یه مغازه خواربارفروشی چهار سرچشمه کار می کرد که با صاحب کار حرفش شده اومده بیرون گفتم چرا؟ گفت صاحب مغازه از پدرم می خواست که موقع کشیدن قند یا چیزهای دیگه کمی سبک تر بکشه که به نفع مغازه دار باشه و پدرم اصلاً این کارو قبول نکرد و از مغازه اومده بیرون حالا باید منتظر بمونه که یه کار دیگه گیرش بیاید...

 احساس کردم که شاید پدر دوستم این آیه رو تا حالا اصلا نه خونده یا ندیده باشه ولی وجدانش به عنوان یه مسلمان اجازه نمی داده که دست به این کار کثیف بزنه کاری حتی سودی به حال اون نداره و خیلی خوشم اومد از اون اخلاقش پدرش سواد نداشت ولی وجدان داشت...



  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۳۰ آذر ۹۳ ، ۱۹:۲۵
  • ۰ نظر

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی