درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

انرژی


وَإِنْ یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿۵۱﴾ قلم


 و آنان که کافر شدند چون قرآن را شنیدند چیزى نمانده بود که تو را چشم بزنند و مى گفتند او واقعا دیوانه‏ اى است 


👁👁👁👁


تا حالا به این فکر کردید که برخوردتون با یه عده از آدم ها زیاد بر اتون جالب نیست انگار اون روز حالتون گرفتس 

نمیدونم چقدر اعتقاد دارید که هرکس تو وجودش یه سری انرژی داره که میتونه تاثیرگذار باشه



آدم ها در ابتدای صبح دو دسته اند:


عده ای با سلام گرم و چهره شاداب و لب خندان خود به تمام اطرافیان خود انرژی مثبت می دهند و همان انرژی مثبت را تا پایان روز از پیرامون خود جذب می کنند...


عده ای هم با روی عبوس و چشمان خواب آلود و حرکات بی اعصاب خود به تمام اطرافیان خود انرژی منفی ساتع می کنند و در تمام طول روز هم همان انرژی منفی را از اطراف خود جذب می کنند...


آقای فراهانی همسایه روبروی ما بود که حدوده 8 تا بچه داشت البته قدیما هشت تا بچه خیلی هم با کلاس بود چون تو همسایگی 14 تا هم مورد داشتیم  خلاصه این آقای فراهانی یه مرد چاق و قد بلندی بود که خیلی کم حرف میزد و چهره جدی و عبوسی داشت یه چیزی شبیه به گروهبان گارسیا اینطوری بگم شاید تو اون سال ها من جرات نکردم یه بار  هم  بهش سلام کنم یعنی فقط ما سر کار رفتن و اومدنشو میدیدیم کلا آدم بی سر و صدایی بود  

فقط یه مورد داشت اینو تا اینجا داشته باشید 


آقام بر عکس آقای فراهانی خیلی اجتماعی و پر هیجان بود فقط یه مشکل با این آقا داشت میگفت اگه صبح از خونه بیام بیرون و چشم تو چشم این آقا بشم اون روز یه اتفاق بد برام میفته و راستم میگفت البته راست که چی بگم خودش اون روز منتظر اتفاق بد بود هر چی میگفتیم بابا خرافاته قبول نمیکرد صبح یه  وقت از خونه میومد بیرون که  نبیندش البته این کارو آقام تا آخر عمرش انجام میداد اصلا بگم تو این سالها که همسایه بودیم شاید 4 کلمه هم با هم حرف نزده بودن

ولی الان قبول دارم که انسان ها از خودشون انرژی منتشر میکنن چه مثبت چه منفی که میتونه رو محیط اطرافشون تاثیر بذاره 

حالا حق میدم به آقام که میگفت آقای فراهانی برای من خوش یمن نیست 


حالا هر دوشون دیگه تو این دنیا نیستن خد ا رحمتشون کنه

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۷
  • ۴ نظر

نظرات  (۴)

خدایا به ما سیمایی بده که اطرافیانمان با دیدنمان مشعوف شوند نه عبوس وغمگین امین یا رب العالمین 
خداوند هر دو را بیامرزه من هم با این امر موافقم
امام صادق ع
بهشتیان 4نشانه دارند...
روی گشاده.زبان نرم.دست دهنده .دل مهربان



ضرب المثلی وجود داردکه میگوید:

زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است؛ زخم شمشیر، خوب

 می‌شود، ولی زخم زبان، خوب نمی‌شود و در این مورد داستانی می‌گویند:


در زمان قدیم مرد هیزم شکنی بود که با زنش در کنار جنگلی توی یک کلبه زندگی می کرد. مرد هیزم شکن هر روز تبرش را برمی داشت و به جنگل می رفت و هیزم جمع می کرد. یک روز که مشغول کارش بود صدای ناله ای را شنید و به طرف صدا رفت. دید توی علف ها شیری افتاده و یک پایش باد کرده، به خودش جرات داد و جلو رفت.

شیر به زبان آمد و گفت : «ای مرد یک خار به پام رفته و چرک کرده بیا و یک خوبی به من بکن و این خار را از پایم درآور.» مرد جلو رفت و خار را از پای شیر درآورد. بعد از این قضیه شیر و مرد هیزم شکن دوست شدند. شیر بعد از آن به مرد در شکستن هیزم کمک می کرد و آنها را به آبادی می آورد. روزی از روزها مرد هیزم شکن از شیر خواست که به خانه او برود تا هر غذایی که دوست دارد زنش برای او بپزد. شیر اول قبول نمی کرد و می گفت : «شما آدمیزاد هستید و من حیوان هستم و دوستی آدمیزاد و حیوان هم جور درنمیاد.» اما مرد آنقدر اصرار کرد که شیر قبول کرد به خانه آنها برود و سفارش کرد که براش کله پاچه بپزند.

روز میهمانی سر سفره نشستند، شیر همانطور که داشت کله پاچه می خورد آب آن از گوشه لبهاش روی چانه اش می ریخت. زن هیزم شکن وقتی این را دید صورتش را به هم کشید و به شوهرش گفت : «مرد، این دیگه کی بود که به خانه آوردی؟» شیر تا این را شنید غرید و به مرد گفت : «ای مرد ! مگه من به تو نگفتم من حیوان هستم و شما آدمیزاد هستین و دوستی ما جور درنمیاد؟ حالا پاشو تبرت را بردار و هرقدر که زور در بازو داری با آن به فرق سرم بزن !» مرد گفت : «اما من و تو دوست هم هستیم.»

 شیر گفت : «ای مرد ! به حق نون و نمکی که با هم خوردیم اگه نزنی هم تو، هم زنت را پاره می کنم.»

مرد از ترسش تبر را برداشت و تا آنجا که می توانست آن را محکم به سر شیر زد. شیر بعد از اینکه سرش شکافت پا شد و رفت. آن مرد دیگر به آن جنگل نمی رفت. یک روز با خودش گفت : «هرچه بادا باد می روم ببینم شیر مرده است یا نه؟» مرد وقتی به جنگل رسید شیر را دید. گفت : «رفیق هنوز هم زنده ای !؟

 شیر گفت : «می بینی که زخم تبر تو خوب شده و من زنده ام اما زخم زبان زنت هنوز خوب نشده و نمیشه برای اینکه زخم زبان خوب شدنی نیست؛ تو هم برو و دیگر این طرف ها پیدات نشه که این دفعه اگه ببینمت تکه پاره ات می کنم .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی