درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

عجیب ولی واقعی


کل نفس ذآئقه الموت ثم الینا ترجعون  57 عنکبوت


 هر نفسی مرگ را چشنده است و سپس بسوی ما باز گردانده می شوید


💕❤️💕❤️


خیلی از مرگ میترسم یعنی مثل یه بچه اینو بگم تا حالا که به این سن رسیدم مرده شور خونه نرفتم یعنی وحشت میکنم مامانم خدا رحمتش کنه همیشه میگفت تو باید با راننده مرده کش ازدواج کنی تا ترست بریزه چه میشه کرد این هم راه کار مادرای قدیم برای رفع ترس.


بیشتر از این میترسم که بعد از مردن چه اتفاقی قراره برام بیفته؟؟؟


 تا اینکه یه روز تو یه موسسه قرآنی بودیم که آقایی که دوست مدیر موسسه بود اومد اونجا.


 کسی بود که یک بار مرده بود و زنده شده بود البته این شخص یکی از قراء معروف هستند که در وزارت خارجه مشغول به کار هستند وجریان زنده شدنشون به خواست رهبر به صورت فیلم در اومد 


خلاصه حالا اینارو گفتم تا اصل ماجرارو از زبان خودش که تو موسسه گفت براتون تعریف کنم


 البته اینو بگم با این همه تعریف و شنیدن این ماجرای عجیب  یک ذره از ترس من نسبت به مرده و مردن کم نشد .


این آقا محل کارش تو وزارت امور خارجه بود صحبت هارو از زبان خودش مینویسم:


صبح روز شنبه من وارد وزارت شدم سوار آسانسور که شدم احساس کردم یه چیزی مثل مشت خورد تو سینم و احساس درد شدیدی کردم وارد اتاقم شدم حالم بد شد فکر کردم معده درد گرفتم چون شدیدشد  همکاران منو بلافاصله رسوندن بیمارستان سینا میدان حسن آباد  شنیدم که دکتر داره میگه ایشون سکته کرده و سریع شروع کردن یه سری وسایل به من وصل کردن صدای دستگاه که به من وصل بود میشنیدم :

دنگ دنگ بعد یهو صدا دستگاه قطع شد انگار سبک شدم واز تختم بلند شدم  وهمسرمو میدیدم که داره گریه میکنه و میزنه تو سرش و من هر چی میگفتم من سالمم اون متوجه نمیشدانگار منو نمیدید صدای دکتر و میشنیدم که میگفت متاسفم ایشون فوت کردند.


من دیگه بعدش از تختم جدا شدم و به طرف بالا با سرعت میرفتم مثل طبقات آسانسور و دیگه از اتاقی که توش بودم خبری نبود همینطور که بالا میرفتم یه کس دیگه کنار من بود و با من بالا میرفت لباس بلندی داشت ولی انگار پا نداشت بالا که میرفتیم طبقاتی میدیدم که یه عده آدم نشسته بودن و منو نگاه میکردن همینطور معطل و بیکار.


بعد همینطور که بالا میرفتم با سرعت زیاد رسیدم به یه فضای بزرگی که عده زیادی آدم اونجا بودن بعد یکباره صدای قرآن خوندن خودمو شنیدم که داشتم ایه وننزل من القران ما هو شفا رو تلاوت میکردم و صدا تو گوشم پخش میشد بعد دیدم دو نفر اومدن جلوی من یکی قد کوتاه و چاق و یکی قد بلند من فقط از گردن به پایین ا ونارو میدیدم ولی صداشونو میشنیدم 

یه دفعه یکیشون اومد جلو کنار من گفت اینو برا چی اوردید برشگردونید بعد انگار من از  یه ارتفاع بلندی افتادم پایین و نشستم روی تخت با صدای بلند گفتم   یا حسین   بعد شنیدم که همه اطرفیان از دکتر و پرستار  فریاد میزدن  مرده زنده شد مرده زنده شد !!!!!

و جیغ میزدن من تو حال خودم نبودم که منو به بخش منتقل کردن بعدها از دکتر که پرسیدم گفت تو 3 دقیقه مرده بودی و گواهی فوت تو  امضا شده بود   .

خدایا همه چیز در 3 دقیقه فقط  بعدا  فهمیدم که وقتی به همسرم خبر داده بودن که من سکته کردم همون موقع 14 تا گوسفند برای هیئت 14معصوم نذر کرده بود .

خدایا دعا چکار میکنه یعنی اینهمه قدرت داره و ما ازش غافلیم.

بعد از این داستان هم من هنوز از مردن میترسم خدایا لطفا به من یه مرگ راحت بده ازت ممنون میشم .

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۹
  • ۶ نظر

نظرات  (۶)

خیلی عجیب بود😪مرگ به همین آسونیه به همین راحتی
خدا أزین هم راحت تره قسمت همه مون کنه
بالاتر از دعا 
قران بوده که نجاتشون داده😌
خدا خودش به حق  قرانش اون لحظه رو برا هممون اسون کنه
خدا ان شاا...مرگ رو برای  هممون آسون کنه
اللهم انی اسعلک راحت عند اموت و المغفرت بعد الموت والعفو عند الحساب
خدایا به خطاکاریم نگاه نکن بارحمتت لحظه ی مرگ بر من بنگر.الهی امین
بی نهایت از شما استاد عزیز ممنون که باعث تلنگر ما میشوید

وقتی به دنیا می آییم در گوشمان اذان می گویند و وقتی می میریم برایمان نماز می خوانند زندگی چقدر کوتاه است فاصله ی بین اذان تا نماز


پاسخ:
خیلی قشنگ بود
سلام استاد ممنون خاطره ی جالب وعبرت آموزی بود.خدایا مرگ را حت به همه ی عنایت فرما 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی