درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

زمان بدون توقف


کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَهَا لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا عَشِیَّةً أَوْ ضُحَاهَا 46 نازعات


چون آن را ببینند، پندارند در این جهان جز یک شامگاه یا چاشت درنگ نکرده اند


☘🌸🌸☘


داشتم به این آیه فکر میکردم که یه دفعه رفتم تو فکر که این همه سال زندگی یه دفعه تو قیامت میشه همش نصف روز!

 چقدر بی ارزش راستی این همه بدو بدو برای چی؟ 

بچه بودیم دوست داشتیم زود بزرگ شیم بریم مدرسه مادر بشیم و ...

حالا همه مراحل و رد کردیم چی شد !!!


بعضی وقتا دوست دارم همه چیزو رها کنم دست خودمو بگیرم برم بگردم تو یه هوای بارونی قدم بزنم و فکر کنم به گذشته به چیزایی که دیگه تکرار نمیشن


 نیم قرن زندگی کردن یعنی پر از خاطره انگار خاطره های خوش خودشونو قایم کردن 

یه نگاه گذرا منو میبره به دور دورا به بچگی شب های سرد کنار چراغ علا الدین و مشق نوشتن

 هر وقت انشا داشتیم فقط البته اول انشا رو بلد بودم بقیه شو خواهرم مینوشت هیچوقت فکر نمیکردم بتونم یه دفعه انشا بنویسم 

یادش بخیر دبیرستان پر از هیجان بودم 

اذیت کردن معلم ها کار همیشگی بود و خیلی زود ازدواج و پایان دوره اول و نقطه سر خط .


 چه زود گذشت  حالا انگار شمارش معکوس شروع شده نمیدونم با این همه فکر که تو سرم وقت میکنم به همشون برسم یا نه ؟؟؟

🌸🌸🌸🌸


آنهایی که کمتر تو را می شناسند همیشه می گویند خوش به حالت. فکر می کنند آرامش تو و شادی ات نتیجه ى بی خیالی هاست. فکر می کنند تو بلدی دنیا را ندیده بگیری. به خیالشان می رسد بدی ها را حس نمی کنی. آنها فکر می کنند دیوار شادی تو به اندازه صدای خنده هایت بلند است. اما کسانی هستند که بیشتر می شناسندت. بیشتر در کنار تو بوده اند و یا عمیق تر تو را دیده اند. آنها می فهمند و می دانند که بدی های دنیا را خوب دیده ای. می بینند ناراحتی هایی را که روی دلت سنگینی می کند را بلدی با چند تا خنده ى بلند از سرزمین قلبت بیرون کنی. آنهایی که تو را بیشتر بشناسند حساب نفس های سنگین شده ات را دارند و می بینند گاهی با ته مانده ى امید، تاریِ چشم هایت را پاک می کنی. آنهایی که تو را بهتر می شناسند خوب می دانند همیشه قاعده ها بر عکس است. آدم هایی که زیاد می خندند، زیاد نمی خندند! آنهایی که دوست زیاد دارند، دوست های کمی پیدا می کنند و آنهایی که می خواهند غمگین به نظر برسند غم های کوچک تری دارند. قدر شادی را کسانی می دانند که قلب سنگین تری داشته باشند 

بابک حمیدیان

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۷
  • ۱۰ نظر

نظرات  (۱۰)

۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۳ علیرضا علیرضا
عالی بود.
مثل همیشه بسیار زیبا وپر محتوی.

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می‌کند

در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می‌سازد

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌های بد است

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست "'گابریل گارسیا مارکز"

و چقدر دیر می فهمیم که زندگی

  همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم


پاسخ:
زندگی همین روز ها بود

با اینکه دوره عمر ما کوتاه است ، دو سوم عمر کوتاه ما

 در این می گذرد که از کندی مرور زمان ناراضی هستیم

 و شب و روز در نظرمان بلند جلوه می کند و همواره

 می خواهیم امروز بگذرد و فردا بیاید ، گویی به مرگ وعده داده ایم که تا حد امکان زودتر به ملاقات آن برویم

موریس مترلینگ

ما آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم، نه این که به هر قیمتی زندگی کنیم.

پاسخ:
خیلی جالب بود
امام علی(علیه السلام):
انما الفرص یمر مر السحاب
همانا فرصت ها همچون ابر بهاری می گذرند...
۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۸ محمد بلادی چولابی
باسلام وعرض ادب دراین زمانه عجیب وغریب اینگونه کوششهای عالمانه وصادقانه مستحق ستایش اس است بقول طلبه ها ماکه محلی ازاعراب نیستیم انشالله از صاحب قران اجر وپاداش بگیرند وماراهم درخلوت های انس خود فراموش نکنند 
پاسخ:
سلام علیک 
ممنون شما بزرگوارید دعای شما بسیار ارزشمند است
۲۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۰ محمد بلادی چولابی
گویندروزی شاعری عده ای رادرهوای گرم درسالنی گرم وفاقد هرنوع وسیله سرمایشی گرد هم اوردوبااحساس تمام شعری دروصف زمستان ویخ بندان خواند همه سردشان شد طوری که دنبال لباس گرم بودند شعر که کلام بشی است تااینقدر قدرت نفوذ دارد به نظرم کلامی که دران  نور الهی باشد وازدلی صاف ونیالوده به ناخوب برخاسته باشد فراتر ازین می تواند درجانها رسوخ کند دراین میان کلام خدا که بالاترین سخن حق است هم روح وهم جسم انسان رادر شعاع تاثیر خود قرار میدهدوننزل من القران ماهوشفاء ورحمه قران گرمابخش واقعی انسانهاست
۲۱ آبان ۹۵ ، ۰۹:۲۹ محمد بلادی چولابی
کوچک که بودم روزی ازمادربزرگم پرسیدم هیچ وقت پدربزرگ برایت گل خرید، گفت: ؛ تمام دامنها یی که برایم خرید گل دار بود.........
۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۶:۴۰ محمد بلادی چولابی
درباب اینکه باید همیشه ازخدابخواهیم لحظه ای مارا به خودمان وانگذارد:یکی ازحفاظ محترم تعریف می کرد روزی عزیزی دیگر ازحافظین کل قران دریک جلسه رسمی درتداوم ایات جزءسی وقتی به سوره قدر رسیدپس از بسمله خواند ..اناانزلناه فی لیله القدر وما ادریک ما لیله القدران الانسان لفی خسر الالذین.......حاظرین سروصدا راه انداختند واو هرچقدر تلاش کرد که سوره قدر رادرست بخواند نتوانست پناه برخدا همچنین درخاطرات یک مرجع بزرگواری نیز نقل شده که دریکی ازنمازها وی نت وانست سوره اخلاص را بخواند ناگزیر به خواندن سوره دیگری مشغول شد خدایا به تو پناه می بریم
پاسخ:
زیبا بود
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۹:۰۵ محمد بلادی چولابی
خاطره:         دکترمصطفی پورحافظ محترم کل قران وپزشک گیلانی بیمارستان خاتم الانبیاکه ازافتخارات جامعه قرانی کشورهستندمعمولاقبل ازاجرای برنامه سخنان شیرینی برزبان می ارد یکی ازجملات عارفانه وی این بود"خدایامراببخش من تاکنون فکر می کردم من حافظ کلام توام ولی دراصل توحافظ منی،،،،،،،، سلام وارادت به همه قرانیان بویژه حفاظ عزیز

ر

پ
پاسخ:
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی