درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

بدون هدف




أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ ﴿۱۱۵﴾ مومنون


 آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده‏ ایم و اینکه شما به سوى ما بازگردانیده نمى ‏شوید .


😜😜😜


آدم ها به تعدادشون هر کدوم تو دلشون یه آرزو دارن حالا فرق نمیکنه چی باشه شاید خواسته های هر کس فقط برا خودش لذت بخش باشه  وبرای کس دیگه بی معنی باشه.


تو خونه ما وقتی بچه ها کوچکتر بودن دیسیپلین خاصی بود سر ساعت خاصی میخوابیدیم و صبح زود بلند میشدیم و بچه های کارهای زیادی داشتن اینطوری  تقریبا تمام وقت بچه ها پر بود از کلاس و برنامه و ....


بازی و تفریح هم بود ولی خیلی محدود یعنی در واقع انگار اونم برنامه ریزی شده بود  خلاصه همه فامیل دیگه روش زندگی مارو میدونستن .


تلویزیون هم که وقت نداشتیم زیاد نگاه کنیم فقط شب اونم تمام شبکه ها روی ساعت اخبار تنظیم بود.

🌟🌻🌟🌻🌟🌻


سال 81 تازه عراق آزاد شده بود و راه کربلا باز شده بود و مردم دسته دسته از راه کوه های مرزی وارد کشور عراق میشدن چون خیلی ذوق زده شده بودن بعد از چندین سال که راه کربلا بسته بود .


اون سال حبیب هم راهی شد که بره کربلا از همین راه های مرزی که خیلی هم خطر ناک بود .

و خدا بهشون چقدر رحم کرده بود چون تو کوه گم شده بودن و بعد از چند روز راه و پیدا کرده بودن.


خب حبیب خداحافظی کرد و رفت من موندم با حمید و سعیده و فرزانه .


حالا همه برنامه ها یهو بهم خورد انِگار انقلاب شد هر کی رفت سراغ کار مورد علاقه خودش .


حمید چند سال بود یه بازی کامپیوتری داشت  نمیدونم اسمش قارچ خور بود یا هرکول یا یه چیز  دیگه خلاصه این که خیلی دوست داشت به مرحله آخرش برسه  و همیشه تا شروع میکرد چن مرحله که میرفت باباش میگفت برو سر کارت و بیچاره تو دلش مونده بودکه یه روز برسه  مرحله آخر بازی .


این روزا که حبیب نبود انگار ساعت هم عقربه هاش کنده بود و خونه زمان نداشت.

  بچه ها چون تابستون بود تا هر ساعتی دلشون میخواست بیدار بودن و صبح هم دست کم ظهر از خواب بلند میشدن منم دیدم واقعا ممکنه این فرصت دیگه پیش نیاد کاری بهشون نداشتم  و این موقعیت برا منم خوب بود تنها چیزی که منو این چند روز خوشحال میکرد ندیدن اخبار بود حتی بر ای یه لحظه هم ما اخبار ندیدیم .

  یعنی ما اصلا انگار تو این 10 روز از زمان و دنیا فاصله گرفته بودیم هر کی برا خودش مشغول بود حمید از همون اول رفت سراغ بازی و تا صبح بیدار بود که یه دفعه من بای صدای حمید که با صدای بلند میگفت بالاخره رسیدم بالاخره رسیدم به مرحله آخر... بیدار شدم .

 حمید مثل گالیله که داد میزد زمین گرده و شادی میکرد حمیدم اینقدر شاد بود که انگار یه چیزی کشف کرده و بالاخره به آرزوش رسید مرحله آخر بازی!!!!


سعیده هم عشقش خوابیدن بود تا هر وقت دلش میخولست میخوابید و فرزانه هم که اون موقع محلی از اعراب نداشت.


خلاصه ما نفهمیدیم این 10 روز طلایی چطور گذشت یه بار حبیب تو این 10 روز تونست زنگ بزنه خونه و زود پرسید از ایران چه خبر ؟ 

گفتم هیچی حبیب گفت مگه میشه اوضاع عراق خیلی بده ولی ما که اصلا اخبار گوش نکرده بودیم گفتم اینجا (خونه) اوضاع خوبه عالیه.

10 روز به سرعت باد گذشت و الحمد الله حبیب برگشت به هر حال سفر پر بر کتی بود هم برا حبیب هم برای ما .


گاهی وقتا به اطرافیانمون اجازه بدیم لحظاتی برای خودشون باشن این لذت ها تو همون وقتش قشنگ هستن اگه بگذره دیگه مزه نداره.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۸
  • ۸ نظر

نظرات  (۸)

۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۳ سعیدالوان
من خونه منضبط  خشک ولی با حضور پدر مادرم 
رو به دنیا نمیدم
پاسخ:
لایک داری
یادش به خیر اون روزا سالهای ۸۱ انقدر وقت اضافی داشتم که نمی دونستم چطور بگذرانم کاش اون موقع این امکانات حالا را داشتم تا این متن را نوشتم جواب امد از غیب  لکیلا تاسوا علی مافاتکم ولایفرحوا بما اتاکم خدایا ممنونم که نعمت حفظ قرآن را به بنده ی حقیرت عنایت کردی  
آیَتُ الله مُجْتَهِدےٖ تِهْرَانےٖ(ره):
ـ﷽ـ ✨🌸

"صـبور"ڪہ باشے⇣
⇤هم حڪمت را مےفهمے
⇤هم قسمت را مےچشے
⇤هم معجزه را مےبینے

﴿انّ الله مـع الصابرین﴾>(بقره،۱۵۳)؛
«همانا خدا با صابراטּ است»

دلـــღ‌ـــت را به خـــدا بسپار... 

🌎 @mojtahedie
واااای یادش بخیر =))))

زندگی " هدیه خداوند به شماست

و " شیوه ی زندگی شما " هدیه شما به خداوند

پاسخ:
جدی  چه جالب!!!!

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ

از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم

در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم

تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ

ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ  ﮐﺎﺭ

ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ

"پروفسورمحمود حسابی"

هدف و آرزوی ما باید به کار انداختن زندگی باشد، نه لذت بردن از زندگی


۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۳:۴۰ معصومه از قم
یــــــــا زهــــــــرا (س):
شـــــاید تا بہ حال این سوال براتون زیاد پیش آمدہ کـــہ جمعــــــہ روز زوجہ یا فرده؟
جواب حقیقی این پرسش این است:
جمعــــــــہ نه فرده نه زوجہ 
بلکـــــــہ ترکیب فرد و زوجہ
یعنی روز «فر جـــہ»

★اللـــــــــهم عجـــــــل لولیـــــــــڪ الفـــــــــــرج★

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی