درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

وصیتنامه


کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیه للوالدین والاقربین بالمعروف حقا علی المتقین   180 بقره


بر شما مسلمانان واجب شد که وقتی مرگتان نزدیک می شود و مالی از شما می ماند برای پدران و مادران و خویشاوندان وصیتی به نیکی کنید این حقی است بر پرهیزگاران 

📝

گرچه پذیرفتنش دشوار است،

لیکن وجودش بدیهی است؛

حضورش،

مرگ را می گویم!

همان که همسایه دیوار به دیوار زندگی است.

آنکه از رگ گردن به آدم نزدیک تر است.

او که به زندگی قدر و منزلت بخشیده،

دنیا را پوچ و فاقد ارزش ساخته.

زیباست خوب بودن، خوب ماندن، بد نشدن ...

مرگ پشت در است،

در نمی زند؛

بی هوا وارد می شود .... 

سیمون_دوبوار

📖📝📖📝


از قدیم میگفتن آدم باید وصیت نامش زیر سرش باشه نمیدونم این که الان کاربرد نداره الان وصیت نامه ها پیش وکیل یا تو گاو صندوق ها گذاشته میشه

چقدر سخته یک عمر کار کنی بعد باید ورق و قلم برداری بنویسی که چی به کی میرسه و خودت میمونی با چند متر پارچه که حجابت میشه برای رفتن با دست های خالی و به هر عملی که به نظرت بدرد بخور بوده  فکر می کنی میبینی یه عیبی داره .


آقام چون سر و کارش با مردم زیاد بود چن وقت یک با ر وصیت میکردمخصوصا وقتی مکه رفت

ولی هیج وقت در باره وصیتنامه  با خانواده حرفی نزده بود آخه شاید فکر مرگ هم نکرده بود.


تو راه برگشت از سفر عید پدرم در سن 45 سالگی فوت کرد و به یکباره همه مارو تنها گذاشت و رفت مامانم موند با 5 تا بچه !!!

برگشتیم تهران چون بچه ها صغیر بودن گفتن به اموال و پول نقد نمیشه دست زد باید یک نفر خونه رو هم اجاره کنه برای این چند روز حتی خرج قبر و دفن و کفن هم از پول نقد تو خونه نمیشه خرج کرد من 14 سالم بود از این حرفا داشتم شاخ در میو وردم این همه پول نقد اونوقت پول دفن و کفن حاجی رضا موسوی رو دیگران بدن .!!!


یه ذره دقت کردم چون بچه بودم فقط گوش میکردم دیدم عمو هام میگن باید وصیت نامه باشه تا بشه از اموالش برا خودش خرج کرد و الا همه مال صغیره تا تکلیف معلوم شه میخواستم بگم ما راضی هستیم ولی همه این حرفارو تو دلم میگفتم 

خیلی دلم میسوخت بابای مهربونم بعد اینهمه زحمت هیچی نمیتونست از مالش برا خودش خرج کنه الان هم که مینویسم دارم گریه میکنم 


خلاصه دیگران برای خاکسپاری خرج کردن و خونه رو هم تا 40 روز اجاره کردن که مردم رفت و آمد کنند .


حالا اومدین سر اصل قضیه یعنی وصیتنامه عمو ها و عمه ها اومدند سر وقت مادر بیچاره و مظلوم من که حتی حرف معمولی خودشو هم بلد نبود بزنه گفتند خب زن داد اش برو وصیت نامه حاجی رو بیار ببینیم چی نوشته ؟؟؟

مامانم گفت  اگه باشه تو کمد خودشه چشمتون روز بد نبینه هر چی گشتیم خبری از ش نبود مامانم با ترس و لرز اومد  گفت نیست  !!!!!!!


آقا دیگه همه با هم میگفتن مگه میشه نداشته باشه بازم بگردید کل خونه رو زیر و رو کردیم دریغ از یه برگه!!!


تهمت ها شروع شد به طرف مامان که حتما داشته قایمش کردی یکی میگفت ببین چی توش نوشته بوده شاید برای خواهر برادرش هم مال گذاشته بوده مامانم هاج و واج نگاه میکرد و هیچ جوابی نداشت  .

این همه مال چن تا خونه پول نقد ولی حیف که نشد ریالی برای پدرم خرج کنیم تا انحصار وراثت .

 پدرم رفت و مادر مهربونم هم 2 سال بعد فوت کرد و باز ما موندیم تنها ......

خدایا دلم خیلی براشون تنگ شده الان داره اذان میده آقام خیلی دست بخیر بود  و مادرم تنها و کم حرف .

خدایا قسمتشون کن بهشت زیباتو همنشین جدم.

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۷
  • ۱۰ نظر

نظرات  (۱۰)

خدا پدر ومادر تونو وهمه پدر ومادرا ی سفر کرده رو رحمت کنه .خیلی درد ناک بود .ان شاء الله من بعد دیگه بد نبینید.
پاسخ:
ممنون

نماز ظهر و عصرش را که خواند دو زانو روبه‌روی مادر نشست وگفت:می‌خوام برا یکی که خیلی برام عزیزه کادو بخر

 مادر نگاهی متعجبانه به او دوخت و گفت: دوست داری کادوی گرونی باشه یا ارزون؟! اصلاً خودت بگو قیمتش چقدر باشه

 عبدالرحمن با حالتی صمیمی پاسخ داد: نه مادر! او اونقدر برام عزیزه که مطمئنم در هیج مغازه و بازاری چیزی وجود نداره که ارزش اون را داشته باشه

مادر که از پاسخ فرزندش شگفت‌زده شده بود، گفت: مگه اون کیه که این قدر برای تو عزیزه و اصلاً چرا من باید براش هدیه بخرم؟

عبدالرحمن لبخندی زد و پس از مکثی کوتاه گفت: اون عزیز، خداست

مادر که همه ماجرا را فهمیده بود، از اینکه او با ایما و اشاره حرفش را گفته بود، برآشفت و با صدایی نه چندان آرام گفت: یعنی می‌گی تو رو به خدا کادو

بعد هم بغضش ترکید و زار زار گریست

عبدالرحمن مجبور شد لحن خودش را عوض کند و از راه دیگری وارد شود

مادر من! این همه تو جبهه تعریف تو رو کرده‌ام و به بچه‌ها گفتم مادرم خیلی صبر و استقامت داره! اونوقت تو می‌خوای من جلوی دیگرون سرافکنده بشم؟! از تو می‌خوام که پدر و خواهران و برادرانم را دلداری بدی و سمبلی از استقامت باشی

این را گفت و دست مادر را بوسید و با بدرقه‌اش راهی منطقه عملیاتی شوش شد. ساعاتی بعد وصیت نامه کوتاه خود رابه شرح ذیل می‌نویسد:

(1-کتابخانه‌ام نصیب بچه‌های محل

2-مرا با‌‌ همان لباس سبز سپاه و بدون غسل دفن کنید وهمین)


او بامداد سی امین روز از بهار سال ۱۳۶۰ با گلوله دشمن آسمانی شد و خانواده و دوستانش فقط این چند کلمه را از «عبدالرحمن عطوان» به یادگار در گوشه قلبشان نشاندند

روح تمام رفتگان شادویادتمامی شهدامن جمله شهیدسیدمحمودابوترابی گرامی باد.

پاسخ:
سلام شما محمود و میشناسید

  "زندگی ابدی"

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند

 وصیت رابرت. ن . تست

هم اکنون که این مطلب رامینویسم اشک درچشمها یم جمع شده وبه سختی احساساتم راکنترل میکنم :شهید سرافراز محمود نوجوانی شادکه خیلی زودتبدیل یک مردبه تمام معنا شدمثل تما م افراددیگر درجبهه

محمود همیشه یادت درقلبم هست

پاسخ:
نگفتی از کجا میشناسیش از وبلاگ؟
الان 
شهید محمود ابوترابی 
چه نسبتی با 








خانم ابوترابی داره؟؟
پاسخ:
پسر عمو
به نام خدای مهربون
با خواندن مطلب امشب خیلی متاثر شدم .
8 ماه است که پدرم رفته با دلی آرام و راحت.از مرگ نمیترسید و حسابش پاک پاک. به برادرم گفته بود اگر مردم نماز و روزه و خمس بدهی ندارم و به کسی هم بدهکار نیستم.دلم برایش تنگ میشود  به خوابم میآیدو میگوید اونجا
خوبه. ولی هنوز در ناباوری هستم.فکر میکردم پدر جاوید  و ماندگار است.


یقینا روزهای سختی را گذرانده اید.اشک چشمانم مجال نمیدهد تا بتوانم بنویسم .در این دنیا هر جایی که خالی میشود با چیزی پر میشود نمیدانم جای خالی پدر و مادر با چه چیز برایتان پر شده با همسر خوب  ،فرزندان عالی ، استعداد حفظ قران ، همت عالی ، و یا........ هر چه هست چیزی جز خیر و  مصلحت نیست ،ایمان دارم.

 
پاسخ:
ممنون که حرف میزنید خدا پدر شما رو رحمت کند
استاد عزیز خدا پدرو مادرتون رو بیامرزه.
برای ما که پدرمادرمون زنده هستن دعا کنید تا قدردانشون باشیم :)
پاسخ:
هزار سال زیر سایه پدر و مادرت باشی انشاالله 
آخی.. :(
ان شاء الله پدر و مادرتون سر سفره ی پر از احسان اهل بیت مهمان باشند..

منم بعضی وقتا رفتم تو فکر وصیت نامه نوشتن.. اما انقدر کارم گیره که نمیدونم چی بگم.. همش هم میترسم حقی گردنم باشه و ازش بی خبر باشم.. خدایا کمکمون کن..

پاسخ:
ممنون از دعای شما ان شاالله
پست این دفعه خیلی ناراحت کننده بود.....
امیدوارم خدا هر دو شون رو همنشین اولیا و انبیا کنه...از این دنیا که خوبی ندیدن
پاسخ:
ممنون
۰۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۴ معصومه-قم
 اللهم اغفرللمؤمنین والمومنات..





خدیا مهربان
همه ی پدر مادر های اسمونی 
رو در پناه رحمت بی کران  خودت قرار ده 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی