درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

فرشته مهربون


امْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهیمَ وَ إِسْماعیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ 133 بقره


آیا شما حاضر بودید ، آنگاه که مرگ یعقوب فرا رسید و به فرزندانش گفت : پس از من چه چیز را می پرستید ؟ گفتند : خدای تو و خدای نیاکان تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را به یکتایی خواهیم پرستید و در برابر او تسلیم می شویم



💜🍇💜🍇💜🍇


باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل دهی.

خواه با فرزندی خوب.

خواه با باغچه ای سرسبز.

خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی.

و اینکه بدانی حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است.

این یعنی تو موفق شده ای.


گابریل_گارسا_مارک

🌟🌟🌟


وقتی تودنیا زندگی میکنی و مرگ اطرافیان رو میبینی فکر نمیکنی یه روز هم نوبت خودت بشه.

 فکر میکنم ما مثل بچه ای میمونیم که سرگرمه اسباب بازی هاش و غافل از دور و برش!!!


دوست دارم در لحظه مرگم هوشیار باشم و بتونم حرفامو بزنم یا لااقل یه خداحافظی خوبی داشته باشم که بتونم راحتر برم مثل حضرت یعقوب .


💚💚💚


منظر خانم یه خانم مهربون تو محله ما که تخصص عجیبی داره که با هیچ مدرک دانشگاهی نمیشه این تخصص رو بگیری😜😜


حالا بشنوید از هنر منظر خانم !!!!!

تو محل هر کسی که دور از جون شما دیگه چند روز در رختخواب بود و اطرافیان منتظر غزل خداحافظیش بودن و نمدونستن که در اون لحظه باید چه کار هایی انجام بدن دوان دوان به سراغ این خانم مهربون میرفتن.


وقتی بالای سر محتضر میرسید با یک نگاه کارشناسی اعلام میکرد که :


رختخواب را رو به قبله کنید دورشو خلوت کنید بچه هاشو صدا کنید و.... چیزایی دیگه که الان دارم کم کم خودم میترسم چون نیمه شبه که دارم مینویسم  😳😳


بعد نمیدونم چه جوری بود که تو این چند روز اتفاق خاصی نمیفتاد ولی تا چن ساعت بعد از ویزیت ایشون دیگه خیلی شیک و مجلسی کار تموم میشد .

 با یک نگاه تشخیص میدادن که دیگه کار تموم شد وچشم هارو میبستن و ......


به مادر شوهرم همه میگفتیم مادر 💕


حالا بعد از یه دوره بیماری مادر به یه مرحله ای رسیده بود که باید میرفتیم سراغ متظر خانم .

وقتی مادر منظر خانم رو بالای سرش دید, حالش دگرگون شد انگار فرشته مرگ رو دیده 😞


 خب از قبل یادش بود که تخصص منظر خانم تو چی بوده چون نمیتونست حرف بزنه ولی با چهرش داشت به همه ما میگفت که این اینجا چکار میکنه و فهمید انگار وقت رفتنه .


تشخیص درست بود گفت رو به قبله کنید دورشم شلوغ نکنید سر و صدا هم نکنید چیزی نمونده 😳😳😳


اینارو گفت و داشت میرفت که  😎 حمید اومد جلو گفت:

 منظر خانم هر کی شما رو میبینه خود به خود میمیره از ترس 😜  


فکر نکنم مادر دیگه با دیدن شما از جاش بلند شه 🙈


آقا اینو که منظر خانم شنید چنان عصبانی شد ....که گفت دیگه هر اتفاقی هم افتاد دنبال من نییاید ببینید این بچه به من چی میگه !!! خلاصه همه شروع کردیم به دعوا کردن حمید و دلداری دادن و معذرت خواهی از منظر خانم .

رفت ولی تشخیصش درست بود چن ساعت بعد دیگه مادر خدا بیامرز از پیشمون رفت و همون موقع فرستادیم دنبالش ولی گفت نمیام خلاصه با اصرار  که بچه بوده یه حرفی زده شما ببخش اومد بالای سر مادر و کارای تکمیلی ...

🌑🌑🌑


خدایا وقت رفتن ازت میخوام خودت هوامو داشته باشی خودت میدونی من چقدر ترسو هستم 😍


🌛توفنی مسلما🌜

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۶ آذر ۹۵ ، ۰۸:۱۶
  • ۶ نظر

نظرات  (۶)

۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۴ معصومه -قم
سلام 
مگه این منظر خانم چه کاری انجام میداد ؟
منظور از کارای تکمیلی؟!!!!






اللهم اجعل عواقب امورنا خیـــــــــــــــــــــــــــــــــرا
منم از مرگ و دستای خالی و سوال (من ربک) میترسم بعد این خاطره و نکته تفسیری درمورد خدای هرکسی واقعا نمی دونم اون موقع چه جوابی میدم
به این امیدم نور قرآن و مهربانی امامانم به دادم برسند اگه بتونم با خودم ببرمشون
پاسخ:
همیشه باید امید داشته باشیم 

سلام

شبیه منظر خانم شما، من یه آقایی رو میشناختم، اسمش حاج عباس بود. که حدودای هفت سالی هست که به رحمت خدا رفته و الان هم در حرم حضرت عبدالعظیم علیه اسلام دفن شده است. ایشون خیلی انسان شریف و شوخ طبعی بود.

ایشون یکی از دوستان دایی بنده بود، ولی دست خبره ای در شستشوی اموات دوست و آشنا داشت. به طوری که کل لوازم و مواد شتشو ، داخل صندوق عقب ماشینش بود!

یادمه که تیرماه 87، وقتی شوهرخاله من بعداز چندین عمل جراحی فوت کرد، ایشون اومد بدنش رو شسنشو داد.

اسفند 87، پدر بزرگ بنده از دنیا رفت .ایشون از واعظان تهران بود و درمانگاه 15 خرداد کوچه آبشار و درمانگاه حضرت ولی عصر عج در سرچشمه و مدرسه عاشورا در شهرری و ... رو با کمک خیرین ساخته بود. دوباره حاج عباس پیداش شد. درست مثل یه همچین شبی (شب میلاد پیامبر رحمت ص) توی حیاط خانه پدربزرگم که حوالی خیابان ایران بود، حاج عباس باکلی احترام بدن ایشون رو غسل میت داد. بعدش با حضور حاج ابوالقاسم شجاعی بدن رو کفن کردند. و روز بعدش یه تشییع جنازه مفصلی برگزار شد. بعد از چند روز پسرخاله ام اومد و یه مزاحی کرد. گفت فکر میکنم این حاج عباس یه مشت کافور توی این اتاقه ریخته. بوی کافور همش توی دماغ منه!!!

یه یک سالی گذشت. به سالگرد پدر بزرگم رسیدیم. مراسم خوبی و با عظمتی با سخنرانی حاج آقا شهاب برگزار شد. حاج عباس هم اومده بود. من یادمه که باهاش سلام و احوال پرسی کردم.

درست فکر کنم حدود سه روز بعد، پدر یکی از هم هیاتی های حاج عیاس از دنیا میره و حاج عباس "کارهای تکمیلی" ایشون (به قول شما) رو انجام میده. فردا که برای دفن میرن بهشت زهرا سلام الله علیها، حاج عباس تا از ماشینش پیاده میشه که بره برای کارهای اداری مراسم دفن اون بنده خدا، خودش یهویی سکته رو میزنه و تموم میکنه!

یاد این شعر اوفتادم:

بهرام که گور میگرفتی همه عمر/ دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

 

انشاالله موقع رفتن، دست همه پر باشه از اعمال حسنه و خیرات و برکات

پاسخ:
جالب بود

وقتی خدا داشت بدرقم میکرد

بهم گفت جایی که میری مردمی داره که می شکننت

من همه جا با تو هستم تو تنها نیستی نکنه غصه بخوری

تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری

 قلب میذارم که جا بدی

  اشک میدم که همراهیت کنه

و مرگ که بدونی برمی گردی پیشم

پاسخ:
مرگ میدهی که برگردم پیشت 
ولی من مثل بچه خطاکار از اینکه مرا به دفتر پیش مدیر ببرن میترسم
لطف کنید سری به کانال بنده بزنید @hefzequranchannel


 سرکارخانم ابوترابی به نظر شمازن مومنه میاییدوازمرگ نهراسید؛شماحافظ کل قران هستید وخوشا به سعادتان چراکه

پیغمیراکرم(ص) میفرماید:گرامی ترین بندگان بعد از انبیاء علما و سپس حافظان قرآن هستند. مانند انبیاء از دنیا میروند، همراه انبیاء از قبرهایشان خارج میشوند، به همراه انبیاء از صراط میگذرند و ثواب انبیاء را میبرند






پاسخ:
ممنون از دلداریتون 

سلام من هم همیشه به مرگ خودم فکر میکنم ولی به مهربونی خدا ایمان دارم .راستی خداوند مادر عزیز رو  بیامرزه واقعا خانم با شخصیتی بودن و مومن .روحشون شاد .
پاسخ:
خدا پدر شمارو غریق رحمت کند 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی