درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

گمشده



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان 
یس 
 یاسین 
وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ﴿۲﴾
سوگند به قرآن حکمت‏ آموز
💚💜❤💜💚❤

مهدی برادر کوچیک من اون سال فک کنم 14 سال داشت معمولا وقتی از مدرسه برمیگشت با بچه های کوچه فوتبال بازی میکرد اون سالها مثل حالا نبود

  که بچه ها با یه گوشی سرگرم بشن و از جاشون  تکون نخورن .


یه روز صبح که از خونه اومدم بیرون دیدم کوچه پراز پلیس و آدمه یعنی انگار تمام محل اینجا جمع شده بودن 😳😳


همه داشتن میزدن رو دستاشون و خدا خدا میکردن وای خیلی وحشتناک بود اصلا باورم نمیشد مگه میشه !!!!!!


صبح زود رفتگر جعبه بزرگی رو گوشه خیابون میبینه که خیلی تر و تمیز بوده و  درشو باز میکنه که ببینه چی توشه که با دیدن داخل کارتون وحشت زده فرار میکنه به طرف کلانتری 😶😶


خدای من چیزی که دیده بود جسد کاملا تکه تکه شده پسر همسایه بود دیگه بقیشو نمیتونم بگم .... 


مهدی وقتی فهمید اصلا نمیتونست باور کنه آخه دیروز با هم داشتن بازی میکردن بچه های محل همه بهت زده شده بودن انگار دیگه نمیتونستن مثل قبل بازی کنن.

ولی معلوم نشد کی بوده لااقل اگه الان بود میگفتیم داعش ...


چند روز بعد .... 


من خونه پدرم بودم مهدی همیشه وقتی عصر میرفت بیرون دیگه غروب میومد خونه .

غروب شد نیومد, شب شد نیومد,صبح شد نیومد.

 خدایا چکار کنیم ؟؟؟

ما خواهر رو برادرا به هر کجا بود سر زدیم از کلانتری تا بیمارستان ها ولی انگار مهدی آب شده بود رفته بود تو زمین نبود که نبود😪😪😪

چون هم پدرم و هم مادرم فوت کرده بودن مهدی با خواهر بزرگم زندگی میکرد .


2 روز گذشت دیگه از گریه کردن و گشتن خسته شده بودیم با این اتفاقی که برای پسر همسایه هم افتاده بود ترسمون هی بیشتر و بیشتر میشد .


زن عمو راضی زن خیلی مومنیه خدا حفظش کنه همیشه قرآن میخوند ساعت فک کنم 2 بعد از ظهر بود که دیدم اومد خونمون گفت خبری نشده؟؟

 گفتیم نه, دیگه جایی نمونده که نگشته باشیم .


زن عمو گفت یه لباس مهدی رو بدید که زیاد تنش میکرده ,ما رفتیم فوری براش اوردیم  زن عمو وضو گرفت سجاده انداخت شروع کرد به نماز خوندن, لباس مهدی رو گذاشت جلوش و بعد نماز سوره یاسین خوند و به کلمه مبین میرسید فوت میکرد به لباس بعد که تموم شد گفت لباسو آویزون کنید روی طناب رو به آفتاب الان ازش خبر میاد.


 ما هم خیلی زود لباسو رو به آفتاب انداختیم ضمنا بگم زن عمو مادر شهیده.

 محمود عزیز یادت بخیر.


چند ساعت بعد هنوز آفتاب غروب نکرده بود 😶😶


زنگ خونه به صدا در اومد من رفتم دم در آقای غریبه ای بود گفت پسرتون برگشت ؟

من که هل شده بودم خواهرم رو صدا زدم گفتم نه آقا چند روزه پیداش نیست بعد گفت تا حالا سابقه داشته بیرون از خونه باشه ما همگی با هم گفتیم نه بابا همیشه غروب بعد از بازی خونه بود خلاصه با چن تا سوال دیگه که دیگه داشت جونمون  بالا میوورد گفت پسرتون پیش ماست !!!


عه پیش شما چکار میکنه اصلا شما کی هستید ؟؟؟


بعد اون آقا با یه ژست خاصی گفت شما کار نداشته باشید فردا بییان دایره جنایی پسرتونو تحویل بگیرید 🙃🙃🙃


ما که لال شده بودیم و  از یه طرف هم خوشحال از این که پیدا شده بود دیگه از اون آقا سوال نکردیم .


فردا مهدی برگشت خونه .


تعریف کرد که تو پارک نزدیک خونه بازی میکردیم که چن تا مرد اومدن و به من گفتن سوار ماشین شو گفتم کجا ؟؟؟خواهرم منتظرمه منو کجا میبرید باید خبر بدم .

 ولی اونا گوش نکردن .


منو بردن بازجویی که تو با مقتول همبازی بودی در مورد قتل چیزی میدونی یا نه و از این سوال ها....

بعد ها پلیس گفت یه باند قاچاق پسر این خانواده رو به قتل رسونده بوده و ما از جزئیات دیگه چیزی نفهمیدیم .


خدارو شکر  که مهدی به برکت سوره یس و آبروی مادر شهید سالم برگشت .

حتما نظر بذارید ممنون

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۰۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۶
  • ۸ نظر

نظرات  (۸)

۰۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۷ سرای من گلستان ایران زمین یعنی علی آباد کتول
خیلی خاطره  غم انگیزی  بود.....
موجب  حزن و تاثر اینجانب  گردید 
پاسخ:
متاسفم
۰۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۹ روئین تن
چه خاطره ی تلخی حداقل برای چند روز الحمدولله به خیر گذشت 
یوسف گمگشده باز اید به کنعان غم مخور 
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور 
سلام استاد عزیز
چقدر تصورش هم سخت و پر استرسه...

اما آیا این دستورالعمل مستنده و میشه در موارد مشابه بهش عمل کرد؟
سلام
واقعا که 
لااقل به شما خبر میدادن
خیلی ترسناک بود
۰۲ دی ۹۵ ، ۰۹:۰۴ روئین تن
اواخر جنگ تحمیلی بود ما چند وقتی بود از برادرم که تو جبهه بود خبری نداشتیم مادرم خیلی بی قراری میکرد چون برادر اولم شهید شده بود مادرم دیگه تحمل یه داغ دیگه رو نداشت خلاصه  یه درستوری به مامانم داده بودند که یه تیکه لباس برادرم رو بیاره تویاون قران بزاره ورو به قبله از درختی که تو حیاط خونمون بود اویزون کنه ما روز ها شاهد اویزون بودن اون پیراهن بودیم وخاسته خدا براین بود که برادرمون بهد چند وقت به خونه برگشت
خدایا هیچ کس رو دل نگرون اولادش نکن خیلی سخته

 هرکسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت هر کسی دوتاست

و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد

 قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور

اما کسی نداشت

 و خدا آفریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود

و عدم گوش نداشت

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم

و حرفهایی است برای نگفتن

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

درونش از آنها سرشار بود

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود

در نبودن ، نتوانستن بود

با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود

هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت

    دکترعلی شریعتی                                            

                                                                 

خداوند انسان را آفرید و زیبا هم آفرید و به او راه نزدیک شدن را آموخت.

ارادتمندهمیشگی مادرشهیدسیدمحمودابوترابی

پاسخ:
برا زن عمو راضی دعا کنید شاید امشب میرم پیشش 
چشم به راهی خیلی سخته من همیشه به یاد مادر شهدای مفقودالاثر میافتم و براشون دعا میکنم .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی