درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

ترس

یَسْتَخْفُونَ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ یَسْتَخْفُونَ مِنَ اَللّٰهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ مٰا لاٰ یَرْضىٰ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطاً (١٠٨)نساء


 از مردم شرم می‌کنند ولی از خدا شرم نمی‌کنند و حال آنکه او با آنهاست هنگامی که شبانگاه سخنانی ناپسند در دل می‌اندیشند، و خدا (در آن حال هم) به هر چه کنند آگاه است


🌰🍂🌰🍂🌰🍂


سال 64 بود عروسی دوست حبیب بود که اتفاقا با هم همسایه بودیم .


تازه انقلاب تموم شده بود  جنگ بود و خب یه سری قوانین برا مردم هنوز تازگی داشت .


عروسی تو سالن بود و اون سال ها اگه صدای موزیک زیاد بود از کمیته میومدن برای تذکر البته خودتون میدونید تذکر چیه 😜


خلاصه برادران و خواهران کمیته نیت خیر داشتن ولی نمیدونم چرا مردم ازشون میترسیدن هنوز برام روشن نشده .😳😳


رفتیم عروسی ,خب عروسی بود با همه رسم و رسوماتش.


شام که خوردیم چون من تنها بودم زود لباس هامو تنم کردم و آماده شدم .

 اون وقتا مقنعه مد بود اونم از نوع مشکی که سرم کردم و روی صندلی در ورودی سالن نشستم تا حبیب منو صدا کنه که بریم .🤔


چند دقیقه که نشسته بودم یه لحظه دیدم یه ول وله ای تو سالن شده همه دارن تند تند لباس میپوشن ,روسری سر میکنن و خودشونو جم و جور میکنن فکر کردم موش اومده تو سالن چون جیغ میکشیدن و این طرف اون طرف میرفتن من با تعحب داشتم نگاه میکردم 😯😯


 که دیدم مادر داماد که همسایه بود یه دفعه اومد جلو من بعد به بقیه گفت اینو میگید کمیته ای و شروع کرد به خندیدن .....😁😁😁


این که خانم حبیبه همسایمونه کمیته کجا بود !!!


تازه فهمیدم چی شده 😬😬


مقنعه مشکی و نشستن روی صندلی در ورودی و نگاه کردن به خانم ها کار دستم داده بود .😜😜


بعد از کلی خنده همه راحت شدن و با خیال راحت رفتن تا به بقیه مراسم برسن.


راستی اگه از خدا هم اینقدر که از یک کمیته ای مترسیم میترسیدیم چه زندگی زیبایی داشتیم .  لطف کنید نظر بذارید

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۸
  • ۱۱ نظر

نظرات  (۱۱)

سلام خیلی قشنگ بود 
ممنون
هم خندیدم هم فکر کردم
پاسخ:
فکر چی؟؟؟
سلام استاد عزیز
فکر این که خودم چقدر از خدا میترسم
چقدر حواسم جمعه
پاسخ:
آفرین
وای عالی بود...😂
کاش همیشه یادم بمونه ک خدا ناظربه همه چیه....🙌

پاسخ:
عالم محضر خداست
سلام استاد عزیز
فکر میکنم ناخودآگاه بیشتر کارهام از ترس واکنش ها و حرفای مردم یا برای خوشامدشونه...
کاش یه روز که خیلی هم دور نباشه و در همین ایام جوانی، جای این مردم  رو خدای مهربون بگیره 

سلام استاد واقعا بانمک بود .خیلی وقتها از انسانها بیشتر حساب میبریم و ای کاش همونقدر از خدا حساب ببریم .
۱۱ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۶ شاگردتون
الم یعلم بان الله یری
سلام اگر انقدر ایمان قوی داشتیم وخدارو ناظر میدیدیم که وضع خیلی بهتراز این بود ولی این خاطرات همه تلنگر و اثر مثبت داره ، ممنون
بسیارعالی بود.درسته خیلی جاها حجاب داشتن مابا عث میشود خوشی تعدادی از اطرافیان بهم بخوره .حتی اگرنخوایم نهی ازمنکر کنیم .خلاصه مارا می دماغ میبند 
۱۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۱ روئین تن
خدایا
سیرت راتو میبینی وصورت رادیگران 
شرم داریم از اینکه محبوب دیگران باشیم ومنفور تو
پس خدایا تو خوش صورت وخوش سیرتمان کن  .
امین یا رب العالمین
سلام استاد عزیز واقعا خاطره جالبی بود آگرحضور خدا اینطوری حس شه دنیا گلستان میشه
۱۲ دی ۹۵ ، ۱۶:۳۳ زیبا شهر من علی آباد کتول
فاینما تولوا فثم وجه الله اما گناه سبب  غفلت از خداست. ..
شاید یاد مرگ  و شب اول قبر از سبب این  بشه  که خدا رو حاضر وناظر بر کار خودمون بدونیم! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی