درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

کاش بزرگ.نمیشدن




وَ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ (٩٠) هود


و از خدای خود آمرزش طلبید و به درگاهش توبه و انابه کنید که خدای من بسیار مهربان و دوستدار بندگان است.


💜💚❤️

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند فضای منزلتان خالی از نقاشی های کودکانه خواهد شد؛

دیگر اثری از شکلک های خندان بر روی دیوارهای خانه، حک کردن اسامی بر روی پارچه ی دسته ی مبل ها و طرح های لرزان انگشتی بر روی شیشه های بخار گرفته ی پنجره های خانه، وجود نخواهد داشت.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند دیگر اثری از هسته های میوه ها در زیر تخت ها وجود نخواهد داشت.

در آن روز می توانید مدادی را بر روی میز برای یادداشت کردن پیدا کنید و شیرینی داخل یخچال باقی خواهد ماند.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند می توانید برای خود غذاهای بخارپز به جای ساندویچ هات داگ یا همبرگر درست کنید.

می توانید زیر نور شمع غذا بخورید بدون آنکه نگران دعوای فرزندانتان برای فوت کردن شمع ها باشید.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند زندگیتان متفاوت خواهد شد آنها آشیانه تان را ترک خواهند کرد و خانه تان آرام.. ساکت.. خالی و تنها خواهد شد.

در آن زمان است که به جای چشم انتظاری برای فرارسیدن «روزی»؛

دیروزها را مرور خواهید کرد.. یعنی در آن روزها دلتنگ امروزتان خواهید شد..

پس امروزتان را با آنها عاشقانه زندگی کنید..


🙏🙏🙏🙏


داشتم تو خیابون میرفتم که گریه شدید یه کودک منو بطرف خودش کشوند مادری که میزد تو صورت بچه واقعا نتونستم جلوی خودمو بگیرم از پشت ,دست مادر رو گرفتم التماسش کردم ...ترو خدا به خاطر من نزن .


مادر خیلی عصبانی بود و بچه به هق هق افتاده بود .


بغض تمام گلومو پر کرده بود چشمام پر از اشک بود مادر که دید من دارم گریه میکنم گفت نمیزنم باشه مادر شما برو .


دلم میخواست داد بزنم و با صدای بلند گریه کنم گلوم از درد میسوخت 


حالا که به این سن رسیدم یادم میاد که 

بچه ها رو سر چیزای کوچیک و بی ارزش بعضی وقتا تنبیه میکردم بسیار استغفار کردم ولی کاش ....


خدایا منو ببخش برای کارهایی که از روی خشم و بدون فکر و از روی هوای نفس انجام دادم 

منو ببخش اگر مادر بدی بودم و نتونستم اون حق مادری که تو بهای آن را بهشت قرار دادی ادا کنم 

خدای خوبم برای همه چیز از تو عذر میخوام


امروز خیلی ناراحتم نمیدونم چرا ... خدایا کمکم کن....




  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۶ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۳
  • ۲ نظر

نظرات  (۲)

سلام استاد شما فرمودید آینده دیروز ها مرور میشه در صورتی که من الان دارم فرداها رو مر ور میکنم که چقدر خوبه بچه ها بزرگ شن تابه آرامش برسم البته میدانم اشتباه است باید از لحظات بچه ها لذت برد
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۳ منصوره توکلیان
سلام استاد عزیز
زیارتتون قبول
واقعا حستون رو درک میکنم.من الان که تازه پسرم دو سالشه بعضی وقتا می شینم گریه میکنم که چرا بعضی وقتا از کوره در مریم.نمیدونم باید چیکار کنم که اصلا عصبانی نشم؟
پاسخ:
باید قدر این روزارو بدونی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی