درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

قسمت




زندگی بافتن یک قالیست


نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی


نقشه را اوست که تعیین کرده 


تو در این بین فقط می بافی


نقشه را خوب ببین


نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند!




🌸🎉🌸🎉🌸🎉🌸



مَا أَصَابَ مِن مُّصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ (22)حدید

هیچ مصیبتى (ناخواسته) در زمین و نه در وجود شما روى نمى‏دهد مگر اینکه همه آنها قبل از آنکه زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است; و این امر براى خدا آسان است! 


🌸🎉🌸🎉🌸🎉



داشتم این شعر نو رو میخوندم که ذهنم رفت سراغ آیه 22 حدید .


این شعر زیبا انگار داشت این آیه رو برام لغت به لغت معنا میکرد .


چند روز پیش که داشتم با قطار میرفتم مشهد تو کوپه ای که بودم یه خانم جوان هم بود .


بالاخره چند ساعت باهم بودن سر صحبت باز میشه مخصوصا که همه خانم باشن .


هر کسی گفت که برا چی داره میره مشهد .


خانم جوون گفت من خونم مشهده و خانواده خودم تهران و همسرم هم مامور قطاره  الان هم تو همین قطاره.


خلاصه کنجکاو شدم پرسیدم مشهد فامیل داری؟ یا با همسرت فامیلی؟

 گفت نه کاملا غریبه هستند.

 مثل همیشه کنجکاو شدم

 ازش خواستم تا ازدواجشو تعریف کنه .


گفت به هر حال منم مثل دخترای دیگه خواستگار برام میومد و میرفت .


یه روز مامانم از خواب بلند شد گفت دیشب خواب دیدم که بخت تو پیش امام رضا باز میشه .

منو مامانم هر دومون خندمون گرفت گفتیم ایشاالله خیره ما کجا مشهد کجا ؟؟؟


مدت ها گذشت .


موقع امتحانات بود مامانم میخواست با یه کاروان به مشهد بره که قرار بود منم برم ولی با تاریخ امتحانم یکی میشد از مامانم خواستم تاریخ رفتن یه طوری باشه که منم بیام ولی هر کاری میکرد نمیشد .

دیگه نا امید شدم قرار شد نرم ولی یه دفعه خدا خواست بلیط برا همون روزی که میخواستم  جور شد که لطمه ای به امتحانم نمیزد و با خیال راحت با قطار عازم مشهد شدیم .


وسط راه خب از کوپه بیرون میومدم و تو راهرو واگن رفت و آمد داشتم .


مادرم که از کوپه اومده بود  بیرون یه آقای جوون که مامور قطار بود از مادرم میپرسه مادر این دختر خانم عینکی رو میشناسی مادرم هم که میدونست دیکه دختر جوونی جز دختر خودش باهاشون نیست گفت این دختر خودمه کاری داشتید چیزی شده ؟؟؟؟


آقای جوون گفت نه حالا که شما مادرشی چه بهتر من دختر شما رو دیدم از ظاهرش و چادری بودن و سادگیش خوشم اومده میخواستم ازتون اجازه بگیرم که یه شماره به بنده بدید تا من برسم مشهد با مادرم در باره دختر خانم شماصحبت کنم ولی الان با دخترتون در باره من حرف نزنید تا من با خانواده صحبت کنم.


خلاصه دادن شماره همان و اومدن این خانواده به تهران برای خواستگاری وبعد هم ازدواج من هم همان .


 همه این ماجرای خوب لطف امام رضا بود .


و من خیلی خوشحالم که امام رضا این همسر و خانواده خوبش رو قسمت من کرد .

و این ماجرا همون تعبیر خواب مادرم بود که گفت بخت تو پیش امام رضا باز میشه .


خدایا همه پسر دخترارو خوشبخت و عاقبت بخیر کن 🙏🙏🙏


😍  الهی آمین  😍

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۷
  • ۱۳ نظر

نظرات  (۱۳)

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی
ممنون
خیلی قشنگ بود
قدیمیها میگفتن
پیشونی آی پیشونی
منو کجا میشونی
همینه
ان شاالله همه عاقبت به خیر باشن
درود بر شما احسنت.
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۷ شاگردتون
چه باحال
مثل فیلم ها
عشق در نگاه اول
سلام استاد زیارتتون قبول 
بله حققتا همینطوره فکر کنم اگر همه ی مردم ماجرای ازدواج شان را بنویسن هیچ دو نفر داستان یکسانی نخواهند داشت وهر چه توکل جوانها به خداوند محکم تر باشه زندگی پر برکت وسالم تری خواهند داشت  
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۵ منصوره توکلیان
سلام استاد عزیز
چه جالب.من که واقعا به قسمت معتقدم.
انشالله که همه قسمت خوب نصیب شون بشه.مخصوصا تو ازدواج.
۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۷ رخساره صبوری
اگه همه ایناقبلا نوشته شده پس تکلیف اراده واینکه خدامیگه شمارومختارافریدم چیه 
سلام و زیارت قبول بر استاد عزیز م .مثل همیشه زیبا و پر معنا ...سپاااس .
یا نصیب یا قسمت 
یا فتح الله یا حشمت 
حخخخ
زیارت قبول استاد عزیزم 
سلام رخساره عزیز
همه خوبی ها از قبل نوشته شده
حتی سختی هایی که به ظاهر بد هستن ولی برای رشد مالازم و خوب هستن و خدا می داند و ما نمیدانیم
اماااا 
خدا به شما اختیار داد تا چه چیز رو انتخاب کنی
راه درست یا اشتباه
صبر یا ناشکری
پیشرفت یا پس رفت
اختیار با شماست

۲۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۴ معصومه -قم
زیارت قبول...

عاقبت به خیر باشید ...
۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۰ رخساره صبوری
سلام علیکم مریم خانم ممنون ازحرفاتون بهم ارا قشنگی داد درپناه خداشادباشید
گر بناهست کسی واسطه ما بشود
ضامنم شاه خراسان بشود خوب تر است......❤
😊😊

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی