درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

صدا های ماندگار

وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِینٌ  6 لقمان


بعضی، از مردم خریدار سخنان بیهوده اند، تا به نادانی مردم را از راه خدا گمراه کنند و قرآن را به مسخره می گیرند نصیب اینان عذابی است خوارکننده


🎷🎺🎸


آدم‌ها

وقتی می آیند،

موسیقی شان را هم با خودشان می آورند؛

ولی وقتی می روند،

با خود نمی برند‌‌ !



بعضی صداها را هنوز دوست دارم 

صدای مادرم که مرا صدا میزد 

صدای پدرم که صبح زود جمعه با صدای بلند هم قرآن میخواند هم آواز تا ما بیدار شویم 

صدای زنگ مدرسه 

صدای عوض کردن موج رادیو 

صدای معلم که راه میرفت وسط کلاس و دیکته میگفت و گاهی سرک میکشید تو دفتر بچه ها

صدای خنده های از ته دل توی مدرسه 

صدای شیلا وقتی برای سند باد دلسوزی میکرد 

صدای دکتر ارنست و آن شرلی

صدای عاقد وقتی گفت عروس خانم وکیلم 

صدای گریه بچه وقتی پاشو تو دنیا میزاره

صدای دلم که همیشه مرا آرام میکرد وبا امید دادن رنگ زندگی رو برای من زیباتر میکرد 

ولی الان انگار باید بیشتر مواظب باشم صداها دیگه مثل قبل نیست نبایدگوشم هر صدایی بشنود چقدر صداها سنگین است 

خدایا چقدرمیترسم از شهادت گوشم در نزد تو در روزی که همه چیز شروع میکند به حرف زدن


🎼🎧🎼🎧🎼


یه روز سر کلاس یکی از بچه پرسید تو قرآن در باره موسیقی آیه ای اومده ؟


داشتم فکر میکردم بچه که بودم بیشتر روزا خونه عموم بودم اونجا رو دوست داشتم زن عمو 7 تا بچه داشت که وقتی منم میرفتم اونجا میشدیم 8تا

خیلی دوست داشتم . 

اون زمان بعضی ها تلویزیون داشتند .

خونه عمو خلیل چون زن عمو خیلی مومن بود نمیذاشت که تلویزیون بخرند 

عموم یه رادیو داشت که شب به شب که از سر کار برمیگشت این رادیو رو روشن میکرد و دائم هم موج عوض میکرد ولی من آخرش نفهمیدم دنبال چی میگشت ؟

وقتی از سر کار میومد خیلی خسته بود بعد از شام تفریحش همین رادیو گوش کردن  بود, از طرفی زن عمو دوست نداشت صدای اهنگ تو خونه باشه ما بچه ها هم حسابی شلوغ میکردیم و سر و صدامون بالا میگرفت اونوقت بود که داد و بیداد عمو خلیل بلند میشد و هر چی دم دستش بود پرت میکرد تنها چیزی که من یادم میاد که تازه رازشو کشف کردم این بود که هر وقت عموم میخواست چیزی پرت کنه زن عمو رادیو رو میذاشت دم دستش عموم هم وقتی عصبانی میشد دیگه نمی دونسنت چیزی که پرت میکنه چیه ؟

  اینجوری تا چن وقت تا بخواد رادیو رو درست کنه یا بخره طول میکشید. 


خدایا  حفظ کن آبروی مارا در روزی که همه اعضای بدن شهادت میدهند

 امین

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۱
  • ۱ نظر

نظرات  (۱)

سلام بسیاااار عالی و اموزنده بود .متشکرم .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی