درخشنده خاطرات زندگی من با قرآن

مادران آسمانی




وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (١٦٩) آل عمران


البته نپندارید که شهیدان راه خدا مرده‌اند، بلکه زنده‌اند (به حیات ابدی و) در نزد خدا متنعّم خواهند بود.


💚🍏💚🍏💚🍏


جنگ بود و جوون های  فعال در رفت و آمد به جبهه .

پایگاه مالک اشتر و لشکر محمد رسول الله تهران  هم شاهد حضورفعال بچه های محل ما بود .

ابوالفضل پسر حلیمه خاتون تو یه خونه 50 متری با یه پدری دست فروش ولی با یک دنیا ایمان که این خونه رو به اندازه قصر بزرگ کرده بود , زندگی می کرد .

زندگی ساده و بی ریایی داشتند .

ابوالفضل با حبیب دوست صمیمی بودن خونه هاشون هم کنار هم بود در واقع انگار یه خونه بودند .

یه روز ابوالفصل به حبیب گفت این دفعه خواستی بری جبهه منم با خودت ببر .

حبیب هم از خدا خواسته قبول کرد .

سال 60 ابوالفضل با حبیب راهی منطقه شدند عملیات بازی دراز شب قبل از حمله دعای کمیل بود حبیب بعد دعا  وارد سنگر میشه بر ا استراحت میبینه که ابوالفضل دیر کرد ,بعد که اومد حبیب بهش گفت کجا بودی چقد دیر کردی ؟ 

جواب حبیب رو نداد فقط دستش رو به ریشی که به قول حبیب ریش بزی بود گرفته بود گفت حبیب من دلم میخواد فردا که میریم عملیات ریشم به خون گلوم آغشته بشه .

حبیب گفت بیا بابا  بخواب قیافت به این حرفا نمیخوره تازه اومدی فکر کردی فردا شهید هم میشی .


فردا عملیات بازی دراز بود و  بچه های تهران .

ابوالفصل رفت عملیات ولی بر نگشت 😞😞

 حبیب گفت درست تک تیر انداز تیر رو به گلوش زده بود و تمام ریش های قشنگش آغشته به خون بود دارم مینویسم ولی اشک امونم نمیده 😪😪😪


چه طوری با خدا حرف زدی عزیزم که یه شبه اجابت شد 🙏


حبیب برگشت خونه بدون ابوالفضل 😪


 حالا تو فکر اینه که صبح به حلیمه خاتون چی بگه اگه بپرسه پسرم کو ؟ با تو بوده؟ چی جواب بدم .


صبح شد حلیمه خاتون فهمید حبیب اومده حالا حبیب نمیدونه چی بگه چطوری براش تعریف کنه ,چطوری بگه پسرت رو تو خاک عراق جا گذاشتم 😪


خدایا این مادر ها از کدامین خلقت تو هستن از همون هایی که خودت هم به خودت آفرین گفتی 👌👏


تنها حرفی که حلیمه خاتون به حبیب زد این بود .

حبیب, ابوالفضل بلد بود خوب بجنگه خوب تفنگ دستش میگرفت تونست کاری بکنه که دشمن بترسه ......🤔🤔


خدایا چه کردی؟ این مادر چی میگه !!


جنازه ابوالفضل سال بعد در محل تشیع شد یادش بخیر .


حالا اسم خیابونمون یاد آور عزیزمونه 

شهید ابوالفضل صالحی.


گرامی میداریم یاد مادرانی که فرزندان دست گلشون رو برای دفاع و آرامش ما تقدیم کردند .

قدر بدانیم و شاکر این امنیت باشیم

  • +نويسنده:  زهرا ابوترابی  |  ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۴۳
  • ۱۱ نظر

نظرات  (۱۱)

جوابی بجز اشک برای مادر ای این عزیزان و همسرانشون نداریم
و فقط میتونیم بگیم...شهدا شرمنده ایم
چهل روز گذشت؛ چه زود؛ای اتش نشانان شهید؛جوانمردیتان برزبانمان جاریست و تا همیشه قصه رشادت و قهرمانی و بزرگ‎ برزبانمان جاریست  

امروز برای شهدا وقت نداریم      ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است       ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

چون فرد مهمی شده نفس دغل ما             اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است          بهر سفر کرببلا وقت نداریم

تقویم گرفتاری ما پر شده از زر                    ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم        خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم 

م.رمضانی

سلام استاد اشک منم درآوردین دقیقا دایی منم تو همون عملیات شهید شد و جنازش یکسال بعد اومد ،اونا انقد خوب بودن که هر وقت حرفشون میشه بی اختیار اشک میریزیم،روحشان شاد.
پاسخ:
روحش شاد 

یادی هم ازشهیدان زنده"جانبازان "بایدکردکه برخی درآسایشگاهی روزخودرابه شب وبالعکس طی میکنندومنتظرآمدن کسی برای دیداراین فراموش شدگان    هستند

کاش خانم ابوترابی که استادقرآن دردانشگاه ومراکز مذهبی هستندوباجوانان سروکاردارد دراین زمینه  بااارشادوتشویق آنهاوایجادگروههایی دسته جمعی  بادانشجویان وشاگردانشان ازاین مراکز به صورت مستمر دیدن میکردند.

سلام بر شهیدان 
استاد عزیزم ،منو یاد این شعر انداختید دوست دارم هر کسی این شعر رو میخونه با اهنگش زمزمه کنه 
کجایید ای شهیدان خدایی 
بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک بالان عاشق
پرنده تر زمرغان هوایی
در اخر فقط یک کلام 
شهدا شرمنده ایم 

طوری از حبیب الوان صحبت کردیدکه بنده خدا انگاری فرشته مرگ بوده است

آن شهیدبراساس اعتقادت  خود به جبهه رفت حال اگرحبیب الوان هم اورانمیبر دبازهم آن شهیدبه جبهه میرفت  قسمت وتقدیرآن شهیدبدون  حبیب الوان نیزبازهم شها دت بوده است

پاسخ:
ابوالفضل همیشه کارای حبیب و تکرار میکرد حالا هم دوست داشت با حبیب بره جبهه
 تو جریان انقلاب هم با هم میرفتن سراغ منافقا کلی بیچاره ابوالفضل از منافقا کتک خورده بود خلاصه همیشه با حبیب بود ولی حبیب همیشه میگه اون لیاقت داشت بار اول شهید شد انگار برا شهادت اومده بود  


شهدا دست مایه هر تبلیغ یا شعاری نباید باشند شهدا حرمت دارند و نباید تجارتی برای ما شوند به خانه‌های خانواده شهدا وجانبازان برویم و با یک چاقوی جراحی بشکافیم و از خصوصی ترین مسائل در خانه خانواده‌های شهدا وجانبازان حرف بزنیم که خیلی از ما اگر با آن درگیر نباشیم آن را نمی بینیم


پیشنهادمیکنم که نمایش ترن- باکارگردانی حمیدرضا     آذر نگ -که این روزها دردرتاترشهر اجرامیگرددببینیدگوشه ایی  اززندگی واقعی ومشکلات خانواده یک جانباز  
























پاسخ:
کاش مردم میدونستند که جانباز یعنی روزی هزار بار شهید شدن 
کاش مردم خانواده جانباز هارو هم درک میکردند یه سری به دل های ما بزنن دلمون پر درده   یا زهرا 
پندار ما این است که مانده ایم وشهدا رفته اند اما حقیقت ان است که زمان ما را با خود برده و شهدا مانده اندـ
سید شهیدان اهل قلم 
سید مرتضی آوینی
سلام .واقعا اینبار زبان من قاصر ست از هر حرف و نظری 
سلام وصلوات خدا بر شهیدان ومادران صبورشان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درباره سايت

خیلی ها دفتر خاطرات دارن، خیلی ها خاطرات خوب و بدشون رو مینویسند تا اینکه وقتی سال ها می گذرد با خوندن اونا خاطراتشون زنده بشه...

ولی همه خاطره ها رو نمیشه روی کاغذ نوشت. خیلی از اونا باید تو ذهن خودت بمونه. اونقدر بمونه تا کهنه بشه و از بین بره، یعنی اینکه فقط بین خودت و خدا باشه.

نه اینکه همه اونا بد باشه نه، بعضی هاشون هم خوبند. ولی باید این خاطرات مسکوت بمونند. یعنی پیش خود خدا. چقدر خوبه که کسی هست که همه چیزو میدونه ولی ستّارِه....



فدات شم خدا، خیلی خوبی.





******
برای بزرگنمایی عکس ها، روی آنها کلیک کنید
******
پروفایل فعال است
******
این وبلاگ در سایت ساماندهی رسانه های برخط وزارت ارشاد اسلامی ثبت شده است
******

بایگانی